تبليغاتX
نوشته های خط خطی

نوشته های خط خطی

سوزن ِ سکوتت را

با نبودنت نخ می کنم

و احساس ِ پاره پاره ام را می دوزم

تیکه های خوش ِ لحظات را

برای زنده ماندنش وصله می زنم

بغض هایم را می جوم تا سیر شوم

و حقیقت را با شکر خنده می نوشم تا سیراب شوم

با اشک هایم بارها غسل کرده ام که چنین تطهیر شده ام

.

گاهی هیچ وقت وقتش نمی رسد!

.

همیشه حرف هایی را که دوست داشتم بشنوم

احساسی را که دوست داشتم حس کنم

دوست داشتنی را که دوست داشتم دوستم داشته باشد

و نیازهایی را که دوست نداشتم باشند

ولی بودند ، ارضا نمی شدند و انقدر جان می دادند تا بمیرند!

در آهنگ ها یافتم!

.

دوست دارم در خیالم آنقدر غرق شوم

که خیال ها واقعی و واقعیت ها خیالی شوند!

 

 

+ خط خطی شده در شنبه 15 تیر1387 18:12 خط خطی کننده .: م ر ی م :. |


 

 

بیشتر از آنچه که بخشیدی گرفتی

دست هایت را ببین

تمام آنچه که بخشیدی هم آنجاست

سردی دستانت در این گرما نشانه ی مرگ ِ توست!

از خط خطی هایی که برایت بود ،

بادبادکی بساز یا قایقی

و دل ِ کودکی را شاد کن.

نگاهت را از چشمانم دور ریخته ام

تا خالی شوند از حضور خاطراتی پوسیده

نگاهم را خاک کن.

دلم را تکانده ام از غبار گذشته

پنجره اش را گشوده ام رو به وسعت آسمان

تا پر شوم از این آبی زلال

تا هوایم با تمام آلودگی ها پاک بماند و پر اکسیژن

فاصله ها را خراب نکن

لحظه به لحظه اش را بچین روی دیوار زمان

تا بلندتر شود و ضخیم تر

تا فریادهایم نیز پشت آن بمیرند

ته کشیدی در خیالم

به سادگی ِ نخواستن ، نبودن

اشتباه آمدم این همه راه را

و حال برعکس می دوم در این جهان ِ پر از آدم های برعکس

تا برسم به مبدایی که مقصدم شد...!

 

 

+ خط خطی شده در یکشنبه 9 تیر1387 10:26 خط خطی کننده .: م ر ی م :. |


 

تنهایی من در میان ِ تن هایی سرگردان مانده است چقدر تنها

اطرافم پر است از جسم هایی بی روح ، خاموش از زندگی

و من در میان ِ همهمه هایشان سعی می کنم گم شوم آرام

ترس هایم را پشت ِ خدا پنهان کرده ام،اشک هایم جاری در دستانش

دیوانه وار ثانیه ها را عبور می دهم از خود تا نمانم در اکنون و این جا!

اعتماد خواهم کرد به بودن های سر راهم ، حتی سنگی که پرتاب می شود!

که گاه شیطان نیز مرا به خدا نزدیکتر ، راه را مستقیم تر کرده است!

هنر انسان شدن دیدن ِ خیر در شر ، خوبی در بدی است!

و تو همیشه از زندگی ، خوبی ، نور ، عشق و خدا ترسیده ای

همیشه ترسیده ای ، فرار کرده ای ، پس زده ای و دور شده ای

و بیشتر و بیشتر در خود ، پیله ی ابریشمی ِ خود ، فرو رفته ای

نگاه ِ سرد و خالی ات که مرا به مرز هیچ و پوچ می رساند

به هیچ کجا بسته نیست! معلق در هوا نمی داند با چه بیامیزد...

باورت نمی شود که می توان همیشه عاشق ماند

می توان بارها عاشق شد و خدا را دید که در معشوق حلول می کند!

باورت نمی شود که می توان بی دریغ محبت کرد ، بی حساب عشق ورزید

می توان آسمان را در چشمان ِ کسی و خورشید در چشم کسی دیگر یافت

و این دو را به هم پیوند داد!

تو از ترس و بی اعتمادی به خود و خداست که فقط چشم به تن دوخته ای

آنقدر از ترس فلج شده ای که نمی توانی برای آنچه می خواهی قدمی برداری!

و اسم این ترس و بی اعتمادی را غرور می گذاری و به آن می بالی!

هیچ کس به خودی ِ خود هیچ چیز نیست ، تو حتی این را هم باور نداری!

تقصیری نداری که در باورت نمی گنجد چون آن طرف تر از نوک ِ دماغت را ندیده ای!

من به انتهای باور ، عقیده و افکار رسیده ام ، اعتماد کرده ام و می بینم

و حال می دانم که چرا هرگاه چیزی را دوست داشتم مجبور شده ام از دستش بدهم

می دانم چرا مجبور شده ام خودم را ، خواسته هایم را فروبگذارم و بروم

تو نیز روزی خواهی فهمید ، شاید هنوز وسعت ِ روحت به اندازه ی این چالش ها نیست...

هر خراش ، هر زخم ، و تمام خواسته ها و رویاهای له شده ام

پله هایی بوده اند که مرا تا عرش خدا بالا برده اند...

می گذارم تنهایی ام در میان ِ تن هایی سرگردان چون تو خیلی تنها بماند.

 

 

پ.ن : برگرفته از کتاب جین ایر :

لب هایت گاه به خنده باز می شوند و می خواهند افکار صاحبش را بیان کنند

ولی در مورد ابراز احساساتش ساکت هستند.

این دهانی است که دوست دارد عشق و عاطفه انسانی را بیان کند اما به جای آن می گوید

دوست دارم تنها زندگی کنم!

 

+ خط خطی شده در یکشنبه 2 تیر1387 12:4 خط خطی کننده .: م ر ی م :. |


 

 

تمام نوشته هایم را خودم هم که کامل و خوب بخوانم کافیست

نوشته هایم چیزهایی را نشانم می دهند که در ضمیر ناخودآگاهم جاریست

قبل تر ها خواب ِ خوانده شدن توسط ِ آدمی می دیدم ، همچون خیابان رویای رد شدن ِ رهگذری می دیدم

چشمانم خسته از انتظار ، حوصله ام سر رفته از تفسیر ، خواب و رویایم را کسی خوب نکرده است تعبیر

هی داد که آهای مردم شهر سیب دارم ، سیب سرخ ِ عاشقی در جیب دارم

ناگهان دیدم سیبم را کسی گاز زده است ، جای دندان روی سیب ِ سرخ ِ نازم مانده است

آدمی ، رهگذری از همین مردم شهر در غفلتم آمده است ، نه ردی و نه نشانی مریم باز بد آورده است

.

روی گرد و غبار شیشه شکلک کشیدم،پرده را از آینه پایین کشیدم

پنجره را کامل گشودم ، از هوای خاکستری شهرم اکسیژن کشیدم

پشت حوصله نور دراز شدم و چُرتی کشیدم ، در خیال ِ غرق شده ام طرحی کشیدم

نگاهم از اعتماد و خوب دیدن لبریز شد ، باز روحم جان گرفت و از محبت سرریز شد

جانماز و تسبیح ِ گم شده ام پیدا شد ، خدا قهقه ای زد و شیطان کور و کم پیدا شد!

شبی طوفانی گویی جنگی به پا شد ، باد زوزه می کشید گویی هنگی به راه شد

شیطان که داشت از شدت ِ خشم می سوخت تنم را در آغوش کشید

سخت مرا در بغل ِ خویش گرفت ، روحم را به ته خاکستری ِ آتیش کشید

در تلاطم این کابوس ِ شوم دست و پا می زدم ، روی ثانیه ها انگار یکی یکی در جا می زدم

تا اینکه سحر در زد و صبح بیدار شد ، گویی مریم بار دیگر به دنیا آمده ، گریان شد!

به سجده افتاد و از خودش سخت نالان شد ، چیزی در برش گرفت و عجیب آرام شد!

.

نه نفرتی مانده است و نه محبت ِ خانه خراب کنی ، نه کینه ای ،

نه دلخوری ای و نه خواستن ِ بچه گانه ای

محبتی برهنه ، شوری عریان برای زیستن ِ خدا شده ام روی زمین ،

برای دیده نشدن ، روحم را وسعت می دهم تا اثیری شوم، همین!

کافیست مرا که ساده احساس شوم کمی آرام ،

هم قد ِ خدا ، مثل ِ خودش نبودنی پر از حضوری مانا  

 

پ.ن :

ساده بیا دست ِ من رو بگیرو

ساده نگیر این همه سادگی رو

ساده نگیر اگه هنوز می تونی

پای همه سادگیات بمونی

خسته نشو اگه تموم راه ها

پیش تو و سادگیات بسته شن

طاقت بیار اگه همه آدم ها

از اینکه پا به پات بیان خسته شن

آخر خط جاده های خسته

بگو چقدر راه نرفته مونده

پشت دلت وقتی به خون نشسته

چند تا ترانه است که کسی نخونده

دووم بیار خسته نشو از سفر

تنهاییت هم بذار روی دوشت ببر

ترانه باش اون وره آخره خط

به نقطه می رسیدی و سر خط

 

 

+ خط خطی شده در شنبه 25 خرداد1387 18:5 خط خطی کننده .: م ر ی م :. |


 

 

چه فرقی می کرد برای این دنیا

که ضمیر سوم شخص غایب را از زندگیم محو می کرد

که چشمانم به دیدن ِ قاب عکس ها معتاد نمی شد

که پدر بود و بغل و بوسه ، مریم در اوج با سری بالا

که مادر انقدر زجر نمی کشید از تنها ماندن

که خدا قدرتش را اینگونه به رخ نمی کشید

که مریم ترمز دستی ِ بودنش دست ِ خودش بود

که کمی دیوار برای تکیه کردن برایم کنار می گذاشت!

 

چه چیزی از این جهان کم می شد اگر 7 سال ِ پیش

کسی آن همه نشانه را پی گیر می شد

به سفری این همه جنجالی اصرار نمی شد

باید و نبایدها زیر پا می رفت و له می شد

پدر به رفتن راضی نمی شد

مادر کابوسش یادش نمی رفت

مریم خوابش را جدی می گرفت

و عزرائیل این بار را بی خیال می شد؟!

 

چه فرقی می کند

درونم چه می گذرد یا روحم از چه خسته است

دلم هوایی شده است یا در مرداب ِ گذشته گیر کرده باشد

مبتلا شده باشم و بیمار از محبت و انسانیت یا ویروسی جدید

وقتی که رفتی ، وقتی که نیستی ، وقتی که تنهایم!؟

 

چه فرقی می کند

بلند داد بزنم و فریاد یا خاموش و بهت زده و آرام

بخندم بلند با قهقهه هایی طولانی با درونی گریان یا شاد

بیداری ِ شب هایم برای کشیدنِ خیالت باشد یا خوردن ِ فنجانی قهوه ی تلخ

وقتی که هیچ چیزی ندارم ، وقتی که خالی شده ام از تو!؟

 

چه فرقی می کند

تیشه بردارم و دیوار زمان را بکوبم یا آجر آجر بچینم روی آن

تا تو دورتر از دور شوی یا نزدیکتر از نزدیک!

بخواهم همچنان "تو" باشی ، او نشوی ، نروی از خیال

وقتی که ایستادم تنها زیر باران بی دستان ِ تو!؟

 

چه فرقی می کند

مریم چه می خواهد ، چه می گوید ، چرا اینگونه ناخوش شده است

وقتی خدا هست ، می نویسد و می گوید "من" !

وقتی که آدم ها گم شده اند در فرعی های پیچ در پیچ

وقتی که زندگی می کنند با هزار چهره ای که نیست جزء ذاتشان

وقتی که دست ها فراموش کرده اند نوازش و کمک را

وقتی که زبان ها همه تلخ ، همه نیش دار ، همه پر از تحقیر و توهین!

وقتی که چشم ها پر از دود است و پاکی ِ حقیقت را هم آلوده می بینند؟!

 

چه می شد

اگر اجازه ی کمی نشستن و خستگی در کردن داشتم

اگر دویدن ِ مدام ، مبارزه و جنگیدن در رینگ ِ دنیا قسمتم نبود

اگر باتری ساعت تمام می شد ، زمان می مرد ، ابد و عدم یکی می شد

اگر آدم ها این همه دچار اگر و اما و شاید و دیروز و فردا نبودند

اگر "آدم"ی می آمد دیوانگی ام را می دید ، می خواست و در دم آزادم می کرد؟

 

نه ، می خواهم بدانم چه تفاوتی دارد

وقتی که بودن ِ مریم مهم می شود زمانی که کاری هست

وقتی که مریم دیده می شود زمانی که دردی هست

وقتی که مریم یادشان می افتد زمانی که تنها شده اند

وقتی که مریم عالی می فهمد زمانی که تاییدشان می کند

وقتی که حضور مریم خوب است زمانی که شاد است ، می خنداند

.

.

.

می دانی

هیچ فرقی نمی کند مریم زجر می کشد یا شاد است

فقط وقتی می خواهند باشد ، باشد

دیگر مهم نیست مریم لحظه ها را زندگی می کند یا می کُشد

دیگر مهم نیست مریم در خواب رویا می بیند یا کابوس می چیند

دیگر مهم نیست مریم کی هست یا دچاره چی هست...

 

 

پ.ن : آنچه من میشنیدم،آنچه میگفتند نبود/اطرافم پر است از جسم های سرگردان/هرچی که مونده کثیف و پاره است،یه درده که بدون ِ راه چاره است،هرچی که قشنگ بود هدر شد،نه میشه برگشت نه میشه رد شد!

 

 

+ خط خطی شده در چهارشنبه 8 خرداد1387 21:21 خط خطی کننده .: م ر ی م :. |



 

من همانم که هستم

آرام و خاموش ، همچنان نا فهمیدنی

تنها و بی قرار ، کمی هم درستکار !!

من خودم می دانم که چه لحظه ای غمگینم

و کدامین لحظه شادم ؛

اما تو نمی دانی ...

 

...

 

تو ؛

هیچ می دانی

شکافتن ِ پیله ای که دور خودت بافته ای ،

پر گشودن در بین ِ این همه خار ،

اوج گرفتن میان ِ انبوه ِ کرکس ها ،

بالاتر و بالاتر رفتن ،

رها شدن از تجسد ِ انسانی ،

بخشیدن ِ تمامی ِ رنج ها در همان لحظه ،

دم نزدن از شِــکوه ی درون ،

بودن در تمامی لحظاتی که وجودت الزامیست اجباری ،

مشت کردن ِ دست ... گاز گرفتن ِ لب ... خوردن ِ تلخ ِ بغض ... پوزخند زدن

تا سخنی از دهانت بیرون نیاید ، کاری نکنی ، نگاهی نیندازی ، اشکی نریزی

تنها برای اینکه چیزی ادامه نیابد ...

چقدر سخت است ؟؟!!!

 

...

 

اما من ؛

تمام ِ این مسیر را رفته ام

با بالهایی گشوده ،

و گاهی هم زخمی.

بارها بالم را قیچی کردید ، پر پر کردید

ذهنم را زنجیر ، چشمانم را کور ، دهانم را پر ز ِ خاک ... کردید

اما من ، بار دیگر اوج گرفتم ، از اجتماع ِ منفورتان گریختم ،

چون ؛ وقتی از بلندی به پائین می افتم

می دانم که چگونه به نرمی روی شن ها بیفتم

و همان جا لحظه ای استراحت کنم ،

من می دانم که چگونه زیر باران بروم

بدون آنکه خیس شوم ... سرما بخورم ،

هنوز هم همانم که هستم

" آرام و نا فهمیدنی "

 

...

 

راستی

تو می توانی بخوابی بی آنکه چشمانت را ببندی ؟

یا اینکه حرف بزنی بی آنکه صحبت کنی ؟

تو بلدی گریه کنی بی آنکه از چشمانت اشکی بریزد ؟

یا اینکه با غم ِ درونت بخندی و چهره ات خندان شود ؟

ولی من می توانم

به چشمانم خیره شو و نگاه کن !

همه را می بینی ...

فقط کمی به چشمانم خیره شو

حرفهای ناگفته ام را بخوان

من همیشه همانم که بودم

آرام و نا فهمیدنی

 

...

 

این منم ، اینجا ...

با خروار خروار کلماتی که روی دستانم باد کرده اند

کلماتی کج و کوله ، وارفته ، دور ریختنی ، رنگ و رو رفته

که در زندان ِ ذهنم پشت میله ها ، زنگ زده اند !

افکارم را میگویم ... همان هایی که قبلا تحسینشان میکردید

چه کردید با من که حرفهایم آنچنان در سرداب ِ دلم ماند تا نم کشید ... پوسید ؟!

 

...

 

زین پس ، دوست ِ من ، هر کس سراغ ِ مرا گرفت

بگو نیستم !

بگو رفته ام در تنهایی خودم نقش ِ رویایی بزنم

که در آنجا ، روزی ، اسبی از دور خواهد آمد ... بی سوار

که مرا بر پشت ِ برهنه اش ، تنها با خود ببرد ... !!

به او بگو

من بی هیچ ادعای آمدنی

روزی ، که از قرار دور نیست ، خواهم رفت

بی آنکه هیچ چشمی

به انتظار طلوع دوباره ی ماه ، به آسمان ِ وجودم سنجاق شود !!


پ.ن:

چشمهایم

          درد دارند

                  از زیادی دیدن !

 

+ خط خطی شده در یکشنبه 5 خرداد1387 16:6 خط خطی کننده ^ مریم بانو ^


 

من قصه ی تلخ زایمان حقیقتم

پشت حرف های ناتمام ، نگقته

از هیچ ها و سکوت زندگی می بافم ....رویا را هذیان می گویم

از پشتِ این شیشه ی باران زده ی کثیف با روح آدم ها سخن می گویم ....

دل گرفتگی ام ، بغضم ، آوارهای ریخته بر سرم شعر می شود و به جان تو می افتد

تو می خوانیشان ، می فهمیشان اما باز نمی بینی مرا ، نمی دانی مرا

نمی دانی گرمای نفسم از داغی ِ محبت یا سوختن از عشق نیست

از آتش توهین است ، از آتش تحقیر است و پوزخند

از سوختن در عدم ابدی ِ درک و فهم ، در فریب و گول زدن و پیچیدن ِ آدم ها و تو دور خود

من تبعیدی ِ دنیایم ، سالهاست منتظرم

منتظر تولدی دیگر ، سر نوشتی دیگر ، و بودنی دیگر به شکل ِ خودم

در تاریکی مغز و تلخی افکارم به دنبال دم زدن ِ سحر ، طلوعی دوباره ام

تو حرف ها می زنی با روحم وقتیکه دیوارهای فاصله را ساختی اما نمی دانی

نمی دانی که زخم های این دل لعنتی را با دستانی لرزان نخ می کنم

طرحی می زنم و می دوزمشان بر کاغذهای سفید ِ درد ندیده

و تو نمی دانی که این واژه های چرک ، کلمات ِ خیس ، حرف های کپک زده چقدر سردند!

مانند دستانم و نگاه ِ خالی ِ تو ...

تو نمی بینی نفرتی را که در چشمانم در پشت ِ حالتی از گذشت له له می زند برای زایش!

نگاهم ، نگاه سیاهم با آن همه شرارت تو را هم فریب داده اند

که باور نمی کنی تنهایم!

خنده هایم ، قهقه هایی که به زمانه و تقدیر می زنم فریبت داده اند

که نقشه طرح می زنی برای بازی دادن و چرخاندن ِ عروسک ِ وجودی ام

ولی نمی دانی که عروسکم سال هاست به عاقبت ِ آدم شدن ِ پینوکیو دچار شده است!

هیچ کس مرا صدا نزد برای بودن

حتی باران نیز برای ترکاندن ِ بغض و آرام شدنی پس از زار زدن ِ هر چه هست و نیست

اما چه معنا دارد ؟ تو از رویاهای شیرین ، ساکت سخن می گویی

وقتی نمی دانی کابوس ، همزاد ِ من ، به من زل زده است

 

+ خط خطی شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1387 9:17 خط خطی کننده .: م ر ی م :.


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

نوشته هایمان کاش روغنی باشند
برای چرخه سخت و خشکِ زندگی ...


برای دیدن برخی رنگ ها
و فهمیدن بعضی حرف ها از نگریستن و اندیشیدن
کاری ساخته نیست،باید از آنجا که نشسته ایم برخیزیم،
قرارگاهمان را در جهان عوض کنیم.

همچنان که می نویسم پی می برم
که نگاهم به دنیا دارد تغییرات مهمی می کند.
خط خطی هایم چیزهایی را نشانم می دهد
که می دانم اما به آن ها هشیار نیستم!

نمی توانم طبق انتظاراتی زندگی کنم که دیگران از من دارند.



م ری م : 18/11/1364،دانشجو،تهران

مریم بانو : 22/4/1365،دانشجو،تهران


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

'360^ مریم بانو ^
م ری م '360
کلوب دارالمجانین
فال و سرگرمی
آرشیو پیوندهای روزانه


خط خطی های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386


آرشیو موضوعی

نوشته های نوشته شده!
خط خطی های خودمونی!

خط خطی کنندگان

.: م ر ی م :.
^ مریم بانو ^
«» حسی دو نفره «»


پیوندها

من یک مسافرم
یادداشت های بی سر و ته
گور پدر زندگی
بلاگ نوشت
حوا
غریبه در زمین
خرمگس خرفت
mirokio
قورماغه ای روی تیفال
دنیای کاغذی
یادداشت های مخفی یک بچه پراکنده
من و خودم
دست نوشته
بی تو اما برای تو
ته مانده های یک مرد
رستگاری در ساعت گرگ و میش
هزار و یک شب من
شیطان تسبیح به دست
شب-تنها
روشن تر از خاموشی
وقتی زندگی مسدود می شود!!!
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
جا مانده چیزی...جایی...
خاطرات مرده
بن بست ِ تنهایی
حرفهای تنهایی
بانوی قدیس
گوشه ی تنهایی من
خانه یار
سیاه مشق
کنج ذهن
رز سفید
حال من خوب است...اما تو باور نکن!
چرندیات یک دیوانه
FiGhT cLuB
Scribbled Papers