تبليغاتX
نوشته های خط خطی

نوشته های خط خطی

دست و قلمم هر چی اون می گه می نویسه...

...کوچک ِ بزرگ نشان...

 

من گاه آدم کوچکی هستم

که از بعضی بزرگان، بزرگترم.

و گاه آدم بزرگی هستم

که از بعضی کوچکان،کوچکترم.

من در جاهایی که باید، نیستم

اما اینجا جایم داده اند!

همیشه کسی هست که بهتر می داند

و مرا به حس ِ عجز مبتلا

و اختیارم را سلب می کند.

 

وقتی شوق ِ رفتن هست

چراغ های قرمز عذاب دهنده اند.

 

وقتی در حال ساکن می شوم

و له له ِ رسیدن ندارم

چراغ ها سبز می شوند!

 

من، هیچگاه نفهمیده ام چه چیز خوب است، دقیقا!

همیشه کسی در تنم هست که می داند

و چون می داند

گاه مرا به زمین می اندازد

گاه معطل ام می کند

نگهم می دارد

و گاه هلم می دهد!

هر وقت که صلاح بداند

هر وقت که بخواهد

هر وقت که دوست داشته باشد

چرا که می تواند

 

من، هر زمان که مطیع بودم

بهشتی بیرونم

جنگی درونم

و چیزی بزرگتر از من رخ داده است

آن زمان که خواستم من باشم

بهشت را به درونم کشیدم

جنگ به بیرونم منتقل شد

چیزی کوچکتر از من پیش آمد

و دچار کابوس شدم

 

من، آنقدر گمم

که تعادلم را هر آن

از دست می دهم و به دست می آورم

 

این طناب چقدر طولانی

چقدر باریک است.....!

 

پ.ن : می خوام عاشق شم تب ِ دنیا نمی ذاره

سر  ِ راه بهشت ِ من درخت سیب می کاره...

 

+ خط خطی شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت 10:39  توسط .: م ر ی م :.   | 

#64

کوره راهی بود

تنگ و باریک ٬ پرفراز و نشیب ٬ در دل ِ پلی معلق

میان آسمان و زمین

زیر پاهایم تاریکی و فنا

بالای سرم نور و خوشبختی

روبرو٬ مه گرفته و مبهم

من٬ گیج و مردد ٬ با فکرهایی مغشوش و در هم تنیده

با یادگارهایی چون زخمی شیرین ٬ بوسه‌گانی روی گونه‌های جوانم

.

مسئله ام بود - رسیدن یا نرسیدن ٬ دوباره...

هرچه جلو رقتنم پل باریک‌تر و باریک‌تر شد ٬ تا جایی که قدم از قدم نتوان برداشت

ایستادم

برای نفس گرفتن ...

تجدید قوا کردم [چگونه‌اش بماند برای بعد !]

با همه داشته‌هایم عهدی نو بستم

توکل کردم - به یگانه دادار ِ مهربان

.

اولین قدم سخت بود و ترسناک

شوق ِ رسیدن و وحشت ِ سقوط } با هم !

رفتم ٬ تک و تنها

چون شاید رفتن دلیلی شود برای رسیدن ٬ ماندن

رفتم و رفتم و رفتم

کم کم پاریکی پل را پشت سر گذاشتم

روبرو ٬ چشم چشم دو ابرو -چه آشنا ٬ چه دلگرم-

.

گاهی هم به پشت سرم زیر چشمی نگاهی می اندازم -زیرکانه

برایم عجیب وسوسه انگیز است { تنهایـــــــــــــــــــــــــــــی ...

.

هنوز هم سخت است

عادت باید کرد ٬ اما

.

دستم را دراز کردم ٬ گرفتی

با هم بودنمان رنگی نو گرفت

 

پ.ن: اما این همه‌ی قصه‌ی من نیست ....

 

+ خط خطی شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 14:19  توسط ^ مریم بانو ^ 

پروانه ام چیزی بگو

 

بی صدا می نویسم

تا گوشی نشنود

سفید می نویسم

تا چشمی نخواند

فقط می نویسم

تا بو نگیرم از این همه حرف

خطی می کشم و می گذرم

روی این خطوط نمان

ممکن است مردابش پاگیرت کند

به عمق کشیده شوی

و آن همه لجن ِ بی ریشه دورت را بگیرد

پی ِ هر خط به جایی نمی رسد

سرآغازش هیچ نیست

بی نام شروع می شود

بی نام تموم می شوند

خطاب نمی کنم

انگشت اشاره ها به سمتِ من

بی گناه ِ بر سر  ِ دار ، دیگری

من،

سر به توی آشفته ی خاموش

ناله ی پوچ  ِ ناگفته

دل ِ وصله دار  ِ پر پینه

صورتک ِ آرام

گاه معنی ِ تصویر پرستار با علامت هیس!

یادش می روم

.

ذوب می شوم

آب می روم

کوچک می شوم

می چکم

شل می شوم

دستی مرا به هم می ریزد

سنگی مرا موج می دهد

سنگ ها را قورت می دهم

آنقدر که از خود لبریز می شوم

دیگر برای خودم جا نیست

سنگ ها را باید دفع کنم!

تا زنده بمانم

حرکتی باید

برای راندن، دور شدن

جاری باید شوم

بگذرم ، بروم

مدام فراموش کنم

مدام بخندم

بیخود شوم برای خود

خودی شوم برای تو

شِکر شوم برای محو تلخی

آسون باشم توی اوج ِ سختی

 

 

 

پ.ن : ندیده زندگیم رو می کنم تقدیم  ِ همه

ندیده زندگیم رو می کنن تفسیرش همه

شایه تقصیر منه شاید تقصیر همه

.

هر جا می رم عین سایه باهامند

حتی هر جا می رم فکر  ِ جاهای پاهامند

 

+ خط خطی شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 19:11  توسط .: م ر ی م :.   | 

#62

 

كسي كه بايد بخواند، هرگز نمي­خواند

اويي كه بايد بفمد، خواب است

 

ايستاده­ام، تا نفسي تازه كنم -  به آسودگي

چون آنچه بايد بشود، مي­شود... بي حرص ِ من و تو

 

همه شادي­ها انگار از دور خوش­اند و

همه لذتها هم از درون خالي

وقتي به آنها مي­رسي، جلوي چشمت، مانند حبابي مي­تركند

 

اين روزها، حس و حال عجيبي دارم

گاهي هستم، شاد و خندان

گاهي غرقم، آنچنان در خود كه بي­خبرم مي­مانم از اطرافم

حس من عجيب است و غريب

دوست داشتني و نفرت­آور

که اينها هم بستگي دارند به حسم در همان لحظه – دقيقا !

و اين براي من معادله اي ست با چند مجهول

كه از درك و حل آن، خود نيز عاجزم

 

يافتن ِ خود ِ خودم، آنچه كه هستم يا آنچه كه مي­خواهم باشم

آرزوي اين روزهايم است

من؛ عاشق تنهاييم، بودن و خلوت كردن با خودم

- و البته، با يار ِ دوست داشتني ام، خدا ! -

از تنهايي لذت مي­برم، شاد مي­شوم، اوج مي­گيرم

قُلپ قُلپ مي­نوشم و سيراب مي­شوم، از مال ِ خود بودن

خلوت مي­كنم، مراقبه مي­كنم، بالا مي­روم ...

بعد، ناگهان دلم مي­گيرد ... مثل آخر ِ همه لحظه هاي خوش

دلتنگ مي­شوم و غمگين

براي حضور كسي كه گاهي آنچنان لطيف نگاهم كند

كه گويي نرم­ترين پر ِ دنيا را به صورت ِ قلبم كشيده است

آه ، خاطرات ... زماني - روزي - لحظه اي -

چه خوب، چه عالي، چه لذت بخش

داغ ِ داغ - تنم يكهو گُر مي­گيرد -

دلم تنگ مي­شود براي خطوط دستهايش

ورق مي­زنم - خش خش - از ابتدا تا انتها

سوار منحني سينوسي مي­شوم - مثل سرسره­ايي دراز ، با پايين و بالا رفتن­هاي طولاني -

بالا كه مي­روم، از خوشحالي جيغ مي­كشم

اما، به سر پاييني كه مي­رسم، وحشت مي­كنم ... جمع مي­شوم

اين آخري­ها زياد پايين آمده­ام

بيشتر ترسيده­ام تا لذت برده باشم

سعي كرده­ام تا بيشتر نديده بگيرم، نديده بگذارم

بگذارم و بگذرم، از همه ناراحتي­ها

اما بعد ديدم مثل عقده­ايي سخت در دلم جا كرده

‌‌‍[ هماني را كه نمي­دانم چه نامي بايد بر آن گذاشت ]

ترمز كردم - ايستادم - عقربه­هاي ِ ساعت ِ حضور را شكاندم -

تا ديگر نباشم - تا رنگ نبازد همه آنچه بدان علاقه داشتم

 

نبودن، گاهي مي­تواند شروعي زيبا باشد براي «هميشه بودن»

به شرطي كه ياري مهربان داشته باشي و عزمي راسخ و اراده­ايي محكم

كه اگر دستت را براي كمك دراز كردي و نگرفت ... نشكني !

 

به خيال ِ نوازش ِ گونه هايت - همان­هايي كه مدتهاست دست ِ نوازشي نديده­اند - كه رسيدي

پيچ ذهنت را به سوي خاموش بچرخان

اينگونه، بهتر است - برايت !

  

+ خط خطی شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 10:32  توسط ^ مریم بانو ^ 

...پس آدم از خدای خود کلماتی آموخت...

 

 

این روز

روزیست تازه

غیر از دیروز

و ما را وظیفه ی دیگری است

غیر از آنچه گذشت

 

دعای ششم ، صحیفه سجادیه

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 12:28  توسط .: م ر ی م :.   | 

#61

 

 مرگ تدريجي يك رويا

نه... بهتر بگويم

همه روياها !

 

تمام روياهايم را به كابوس تبديل كرده ام

تا شايد ديگر نسوزد دلم از نرسيدن بهشان

تا شايد از دويدن و نرسيدن هاي پي در پي دلم نگيرد

آخ، امان امان ... از اين دل

 

رويا چيست؟

جز خواسته هايي كه هرگز به آن نمي رسي؟

كه لابد اگر قرار به رسيدن بود،

شايد هرگز اسم "رويا" بر خود نداشت!

تا ابديت بايد رفت و نرسيد

اتفاقا زيبايي و جذابيتش به همين است

رفتن... و ... نرسيدن

نمي دانم، شايد ما فراموشكاريم

كه هي يادمان ميرود حتما "مصلحتي" هست

حتما "خيري" هست

شايد "صلاحمان" نبوده

و قص الي هذا

شايد نسيان اگر نبود

شايد اگر انسان نام ما نبود

فراموش نميكرديم قدرتي مافوق همه را

"خدايمان را"

...

تحمل آسانتر مي شود

وقتي كه به او ايمان داشته باشي

كه بداني براي بنده اش بهترین ها را مي خواهد

اينكه در اول و وسط و آخر هر دعايت

بگويي "خدايا اگه صلاح ميدوني"

بعد سرت را كج كني و يك چشمك دلبرانه حواله كني و

بگويي "اما خدايا، جون ِ مادرت رديفش كن... !"

 

بعد كه به آن نرسيدي

شايد براي خالي شدن شانه هايت بگويي: "خب، صلاح ندونست ديگه"

بعد گر بگيري كه "پس من چي؟ خب منم آدمم ديگه، دلم مي خواست خب"

"اگه اينجوريه پس چرا به ما اختيار و عقل داده؟"

"چرا گفته از تو حركت؟"

"چرا گفته ادعوني استجب لكم؟"

هي بگويي "چرا؟" "چرا؟" "چرا؟" ... شبيه "چرا؟" شوي

آخرش هم نفهمي كه "چرا؟" !!

 

اما اعتقادي راسخ ميخواهد

همچنان راضي به رضاي "او" بودن

بنده "او" بودن و طاعتش را به جاي آوردن كه موجب قربت است

و بر هر نفسي دو شكر واجب است كه ممد حيات است و مفرح ذات

و اينكه بفهمي تمام روياها و آرزوهايت بايد براي رسيدن به يكي باشد

به خود "او" كه بايد در راس تمام خواسته هايت باشد

كه وقتي به "او" رسيدي، دل از همه مي بري

 

آه.. امان از اين راه دراز كه مقصدش گاهي دور ميشود و گاهي نزديك

باز هم رفتن... و اين بار ؛ رسيدن يا نرسيدن

اكنون مسئله اين است... !

 

+ خط خطی شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 14:29  توسط ^ مریم بانو ^ 

..."هشت" ی شبیه "کوه" ی به اندازه ی "زنده" گی...

 

8 سال است می فهمم

یک میانسال ِ خردمند

جسمم را اجاره کرده

گوشه ای آرام نشسته

دهان که باز می کنم

صدایش را می شنوم

که چیزها می گوید

و بر ثقل فهمم اضافه می کند...

گاه برای زدودن تاریکی و شر

درونم آتشی روشن می کند

مرض هایم را می سوزاند

گاه مرا به درونش هل می دهد

بعد مرا با آبی شور غسل می دهد

گاه با هم کشتی گرفته ایم

دست به یقه شده ایم

اما جدا نشده ایم

.

رنج اینجا نبودن و ندیدنت

رنج های دیگری زاییده

رنج هایی حامل لذت نه درد!

.

پیچ رادیوی ذهن را روشن می کنم:

8 سال ِ پیش در چنین روزهایی...

خاطره ها را آنقدر ورق زده ام

که بی رنگ شده اند

به خش خش افتاده اند

صداها زیاد مفهوم نیست

ریز ریز این کاغذ پاره ها

هر حرف گم شده را حفظم!

خسته اند از مرور

رفتنی ایستاده با چشمانی بسته و لبخندی محو!

به ته عمق ِ این ماجرا رسیده ام

مانند حس ِ خفه شدن یا تبی سوزان

اولش مقاومت است و درد

دست و پا زدن است و تلاش

به آخرش که می رسیم

آرامش است و آرامش

بعد هم شاید خوابی خوشمزه

.

از این 8 سال و آن روزها

یک دل ِ سیر گریه طلب دارم

که هنوز گاهی رویایش را می بینم

 

 

 

پ.ن1 : تو نه نیستی و نه هستی ، دیگه خسته ام از خیالات
مونده بی جواب و مبهم ، توی زندگیم سوالات

 

پ.ن2 : گاهی لازم است آدمی با خدا منازعه کند

فاجعه زمانی به زندگی هر انسانی راه می یافت

این فاجعه ممکن است نابودی یک شهر باشد

یا مرگ فرزند یا اتهام بی دلیل ...

در آن لحظه خدا ، انسان را به مبارزه می طلبد

و او را وامی دارد تا به این سوال پاسخ بدهد:

چرا محکم به این هستی ِ کوتاه و سرشار از رنج چسبیده ای؟

کسی که پاسخ این سوال را نمی دانست ، تسلیم می شد

اما کسی که به دنبال معنایی برای هستی بود

احساس می کرد که خدا عادل نیست

و سرنوشت خویش را به مبارزه می طلبید

در این لحظه آتشی از نوع دیگر از آسمان فرود می آمد

نه آتشی که می کشد بلکه آتشی که دیوارهای کهن را از هم می درد

و امکانات واقعی هر انسان را بر او می نمایاند

ترسوها هرگز نمی گذارند قلبشان در این آتش بدرخشد

فقط مایلند که وضعیت جدید هر چه سریعتر به وضعیت قبلی برگردد

تا بتوانند به زندگیشان ادامه دهند و به همان شیوه ی مرسومشان فکر کنند

اما شجاعان کهنگی را در آتش می انداختند و حتی به بهای رنج درونی عظیم

همه چیز ، حتی خدا را کنار می گذاشتند و پیش می رفتند

خدا با خشنودی از آسمان لبخند می زند

زیرا خواسته ی او همین بوده که هر کس مسئولیت زندگی خویش را در دست بگیرد

زیرا در تحلیل نهایی، خدا بزرگترین هدایا را به فرزندان خود داده است:

قدرت انتخاب و تعیین کردار خویش.

تنها مردان و زنانی که در قلب خویش شعله ی مقدس را داشتند

می توانستند با او روبرو شوند و تنها آن ها راه بازگشت به عشق او را می شناختند

چرا که آن ها می فهمیدند که فاجعه ، تنبیه نیست ، مبارزه است.

 

کوه پنجم ، پائولو کوئلیو

 

 

+ خط خطی شده در  سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 11:11  توسط .: م ر ی م :.   |