تبليغاتX
نوشته های خط خطی

نوشته های خط خطی

دست و قلمم هر چی اون می گه می نویسه...

...امروزی دیروزی...

 

در دیروزها مانده ایم

یا دیروزها در ما مانده اند؟!

چرا نمی شود از گذشته ها گذشت؟

همیشه چیزی در ما هست

که کهنه است و سال خورده

پیر دانایی که با هر چرخش زمینیان

جوان می شود

و باز همان اتفاقات!

حرف ها زخمی می شوند

واژه ها سقط می شوند

کلمات هرز می روند

کنترل چی می آید

"لحظه ای در زندگی

که از پیش رفتن دست می کشیم

و با هر چه داریم می سازیم"

ساختنی که می پوساند

موریانه می زاید

مرداب می شویم

بوی گند می گیریم

عشق می شود گل نیلوفری

که می توان از دور به تماشایش مرد!

بدبخت می شویم

چون تغییر را،تحول را زنده به گور می کنیم

معتاد باقی می مانیم

ترک نمی کنیم

پس کم کم

تجزیه می شویم!

 

 

 

 

 

پ.ن: جهان زمانی حقیقی است که انسان عشق را بشناسد...

اما شهامتش را نداریم تا آنطور که هست با آن روبرو شویم.

عشق نیرویی وحشی است.

اگر بکوشیم مهارش کنیم،نابودمان می کند.

اگر بخواهیم اسیرش کنیم،ما را به بردگی می کشاند.

اگر سعی کنیم آن را بفهمیم،در سرگشتگی و حیرانی بر جایمان می گذارد.

این نیرو در جهان است تا به ما شادی ببخشد،

تا ما را به خدا و به هم نزدیکتر کند،

و اما باز،اینطور که امروز عشق می ورزیم،

برای هر دقیقه آرامش باید یک ساعت اضطراب بکشیم.

عشق در سرشت های متفاوت زاده می شود.

عشق در تضاد نیرو می یابد.

عشق در رویارویی و دگردیسی دوام می پذیرد.

 

پائولو کوئلیو،زهیر

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 13:12  توسط .: م ر ی م :.   | 

...ما بین مانده...

 

روي پل صراط ، دنيا را مي گويم ، چقدر مـَلـّــَق زده ام

خدا مي داند اين مـَلـّــَق ها چند آدم را انداخته يا بالا كشيده!

ممنوعه كه خودنمايي مي كرد

نگاهم كه پشت سر و پايين را ديد مي زد

تعادلم را در ميان افكارم جا مي گذاشتم

دچار هبوط و سقوط و عجز مي شدم

جهنم را با همين دستان ساخته ،

در شب گـُر مي گرفتم و صبح هنگام خامـــــــوش!

ته خيال آن طرف اين پل را كه مي بوييدم

عجيب مي دويدم ، عجيب نزديك مي شدم ، عجيب او مي شدم

در همين دنيا بهشت رونمايي مي شد ، در نگاه خيره مي ماندم

آري ، همين جا ، زير همين آسمان ،‌ روي همين زمين

بيش از حد خوب يا بد باعث لرزش قدم ها مي شود

در تعادل زيستن صراط مستقيم است

ممنوعه ها مي شود جاده ي چالوس با آن همه پيچ و خم

.

نماز هميشه مرا له مي كند

در پشت اشك هاي بي دليل روح

گويي سم را از تك تك سلول هايم مي مكد

در قنوت گاه چقدر دستان ِ تهي ام

از وزن ِ استجابت دعا سنگين شده است

و گاه در سجود ثقل جاذبه ي گناه و عظمت مهرباني اش

مرا به مركز زمين نزديك نموده!

.

فهمم بي بال و پر ،‌ پشت ديوار زمان

بي هيچ نشاني از روزنه اي

همچو پاندول ساعت ،‌ مي رود...مي آيد

از چيزهايي كه نيست ، كه نمي دانيم مي گويي

عقل عاجزست ، حس دچار است و روح مي داند گويي!

در تو كه همچون مه ِ غليظ ِ صبحگاهي

خنك ، خاكستري و گاه گيج كننده و ماتي

همراه با التهابي تاريك - روشن قدم مي زنم

چقدر شوق داشتيم كه خورشيد طلوع نكرده به راه افتاديم

مي خواستيم نور شويم و بتابيم

باران شويم و بباريم

عشق شويم و بتازيم

اما هنوز شب با ما بود و نمي دانستيم!

سيلي زده ي بيداري ِ نرسيده امان شديم

من و تو ، تنهايي ،‌ به سمت ما دويده بوديم

ديگران در خواب ِ‌ خوش ،‌  

عقب مانده اند كه اينچنين در انتظاريم

 

 

 

پ.ن : فقط يك گناه كبيره ي حقيقي وجود دارد:

فشار آوردن بر قوانين بزرگ كيهان!

بردباري لازم است و نيز انتظار زمان موعود را كشيدن ،

و با اعتماد راهي را دنبال كردن كه خداوند براي زندگي ما برگزيده است.

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 12:33  توسط .: م ر ی م :.   | 

...بيرون روشن از درون...

 

در دور كه مي نشينم

سخنم به سكوت آلوده مي شود

تمام چشمم از جهان پر مي شود

به تعادل مي خزم ، آرام و آهسته

به اوجي دروني مي رسم

آنگاه چقدر نور ، چقدر حسرت ، چقدر حيرت

روي فكرهايم راه مي رود

هيچ چيز را تك و مطلق طاقت نمي آورم

نه سپيد ماندن ِ كاغذ را

نه آسمان ِ‌ صاف ِ‌تهي از ابر را

حتي تو بدون ِ عيب هايت را دوست ندارم

و خدا را بدون ِ‌ شيطان نيز

مثل حساسيت ِ درك ِ‌ ارتعاش

روي حقيقت قدم مي گذارم

جايي كه بكر هست نمي توان فروتن نبود

.

گاه همچو بُغضي در كسي گير مي كنم

يا قورتم مي دهند و يا مي بارند مرا

گاه همچو ميخي در ذهني فرو مي روم

تا خالي شود

ذهن خُره ي روح است

دچار  ِ درد ، ميخ را بيرون مي كشد

اما در تو ماندم ،‌ فرو رفتم

در هم ريشه كرده ايم انگار!

يا به هم گره خورده ايم

گره اي كور كه با دندان هم باز نمي شود!

اگر پاره كنند همچنان هستيم...!

 

 

+ خط خطی شده در  سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 20:15  توسط .: م ر ی م :.   | 

...یادی در یاد...

 

بازگشت ِ همه به سوی اوست / حتی زندگانی که بوی مردگان را می دهند / و زندگانی که از بس بازگشته اند بوی خدا می دهند

 

پدر رفت / در کتاب ها نوشته بودند که بابا نان داد / بابا آب داد / آن سوار آمد / آن سوار در باران آمد / و من نمی دانستم که آن سوار برای بردن ِ بابا آمده است / که اگر می دانستم آن زمان / عاصی می شدم و آن کاغذ را پاره می کردم از حرص / کسی نگفت / معلم می خواند / چندین بار / و ما ندانسته تکرار می کردیم

 

پدر رفت / آخرین لحظه / زمانیکه مریم سر بر سینه ی پدر گذاشت / نفس نمی کشید / قلبش نمی زد / داد زد چرا؟ / و کسی گریست / کسی زمزمه کرد خدا بیامرزدش / صدایی آمد : / دختر را بلند کنید / حالش بد می شود / با حرص کنار می زنم / لگد می اندازم / داد می زنم : نمی خواهم / و به زور دوباره می رسم به پدر / دست ِ سردش را می گیرم در دست / بلندش می کنند / جدایم می کنند / خاکش می کنند / و چیزی از من کم می شود / تهی شدم / تمام داشته هایم به او تعلق داشت / که از او بود هر چه داشتم / و مریم سُر خورد / م ری م / به هیچ رسید / از دلتنگی های مدام / از آشفتگی دقایق و لحظه ها / از نبودنی که همیشه دیده می شد / تمام رویاها / تمام خیالات / با پدر دفن شد / هر چه آرامش بود / در گور پدر خوابید / دیگر سراغی نگرفت از من / دویدنی تا کی / مشق هر شبم شد / و چقدر تلخ و گزنده است این حس / که کسی آنقدر خوب باشد که کسی به پایش نرسد / که بچشی طعم آرامش و عشقی آنچنان را / که دیگر حتی نتوانی دلت را خوش کنی / به سطوح آدمیان .../ که پر باشی از محبتی عمیق / و نتوانی خود را با محبت هایی سطحی فریب دهی

 

پ.ن: جا مانده از آن روزها

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 13:33  توسط .: م ر ی م :.   | 

#60


یه روز، عصر بهار

یه اتفاق خیلی ساده، دو تا راه ِ یکی شده

  *

الان تو مال منی

من کشفت کردم

تو با من می خندی

با من گریه میکنی

دیوانه !

دلت برای من تنگ میشود

ضربان قلبت با من بالا میرود 

با سکوتم ، با صدایم 

با حضورم ، با غیبتم 

تو مال منی 

این بلاها را خودم سرت آوردم 

به من می گویی دوستت دارم 

و دوست داری 

آنرا از زبان من ؛

فقط من بشنوی

  *

در خیال ِ من جا نمی شدی،
اما خودت را جا دادی...
حتی در دلم! 
جمع و جور شدی، اما کوچک ؛ نه!
 هرگز...
 

قلب ِ من روح بزرگ تو را در خود جای داد!

  *

برای که میتوانی مثل بچه ها خودت را لوس کنی،

با چه کسی می توانی تا بالای ابرها اوج بگیری، 

برای که می توانی خواب های رنگینت را تعریف کنی، 

چه کسی احساساتت را تر و خشک می کند ؟ 

اشکت را در می آورد ، 

بعد پاک می کند ؟ 

چه کسی پیش از آنکه حرفت را شروع کنی ،

تا ته ِ آن را نفس می کشد ؟ 

دیوانه

ما با هم توانستیم بفهمیم که هنوز هم میتوانیم

شیطنت کنیم ، انتظار بکشیم ، 

تپش قلب بگیریم ، دوست بداریم

بــــــا هـــــــــــــــــــــم ...!

  *

چه کسی قلب مرا آماده میکند تا کلمات ،

تا احساسم در آن رشد کنند؟ 

چه کسی همان بلاهایی که من سر تو آوردم

 سر من آورده ؟!

چه کسی درس آزادی و محبت و بخشندگی

را به من یاد داده؟ 

من مال توام 

دیوانه

زحمتم را کشیده ای... 

کشفم کرده ای

خوشبختی دیگر چیست ؟!

*

وقتی که سکوت ِ میانمان همه ی حرفها را میزند

پس چه نیازی است به واژه های با صدا؟؟

ما لذت با هم بودنمان در سکوتهای همیشگی خلاصه میشود

آخر واژه ها به پای شکوه نگاه ها نمیرسند

این میشود تمام ِ تمام ِ تمام ِ با هم بودنمان

  *

 

پ.ن.1: کجا برویم؟

دستت را به من بده ...

 

پ.ن.2: تحت تاثیر ِ شعری از استاد افشین یداللهی!

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 11:5  توسط ^ مریم بانو ^ 

ّ~ پ ا ک ک ن ~

 

 

راه می روم

تنها ، بی مقصد

در تاریکی سرد

بی سایه

فقط من

با خودم

تنها

نگاهم

به کفش هایم

قدم هایم

دهن کجی می کنم

به افکارم

می خندم

به آینه های نگاه هایی

که می خواهند مریم را نشانم دهند!

حرفی برایت نمی روید در این دل

کاش فکری می گذشت درباره ات از اتوبان ِ ذهن

خالی شده ام از کلمه

کودکانه ی دلم را نوازش می کنم

خوابش که می برد

روحم از پنجره ی تن

به کوچه پی احساس می رود

که گوشه ای کز کرده

و صورت ِ زخمی اش را پوشانده!

دست هایش را می گیرد

خونریزی زخم کهنه را پانسمان می کند

و تا می تواند قلقلکش می دهد

احساس می خندد

می خندد

می خندد

و در اوجی از شادی ِ موقت

می گرید

می گرید

می گرید

تا خورشیدی در او طلوع کند

بتابد بر سرمای یخ ِ تنهایی اش

باز شود گره های اخمش

 

 

پ.ن: دلم ميگيرد از اين ميزان ِ نا ميزان...

 

 

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 20:24  توسط .: م ر ی م :.   | 

#59

 

 

 

من؛

یک آدم خوب هستم که برای خیلی از کار های خوب مناسب نیـستم...!

ما آدمها خیلی بیشتر از آنچه می نماییم، هستیم. از برای همین است که  تنها هستیم !

 

من؛

دلتنگ می شم، خواب های آشفته می بینم،  نگران می شم، می ترسم،  دلشوره می گیرم...

تضادها دیوانه ام کرده اند؛ آشفتگی بیچاره ام می کند...

 

دور می کنم عوامل فاصله ها را ، از خودم.

شاید ،نزدیکتر شدم ؛ به آنچه باید...

 

خنده ام می گیرد.

من؛

غرورم را مدت ها پیش لابلای هزاران حرف وصحبت ؛ میان میلیون ها سیم و کابل تلفن و نوشته و شعر و  کتاب، جا گذاشته ام. من خیلی چیزها را از دست داده ام... همه اش تقصیر من و ندانم کاری هایم بود. همه ی آن مصبیتی که آوار شد بر سر من و تو...

 

درد دارد. خیلی درد دارد بعضی فهمیدن ها... دردم می آید. زوزه می کشم از درد ولی بی فایده ست...

بیچاره و مفلوک می شوم... خیس و اشک آلود...

صبورم  ؛ اما نه بر این دلتنگی..

بگذار فریاد بزنم، بگذار اشک بریزم، این را دیگر دریغ نکن

 

گاهی باید بیندیشیم به آدم هایی  که وسیله بودند، تا تنهایی مان لبریز نشود...

و کسانی که همراهی صبورند تا مقصد ِِ نهایی...

 که همانا آنان نیز، آدم اند.

 

حرفهایم که کم می آیند

سه نقطه می گذارم ادامه حرفم

و به خواننده اجازه میدهم

خودش تمامش کند

....

 

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 16:15  توسط ^ مریم بانو ^