تبليغاتX
نوشته های خط خطی

نوشته های خط خطی

دست و قلمم هر چی اون می گه می نویسه...

#64

 

من تنها ساکن یک جزیره متروکم، درست وسط یک چهار راه شلوغ که حتی جای سوزن انداختن ندارد.

 من محالم. چون اجتماع نقیضینم.

 من آن قدر خسته ام که انرژی خستگی در کردن هم دیگر ندارم. انرژی ناله کردن یا افتادن یا خواب رفتن هم، شاید برای همیشه.

من برای رسیدن به چیزهایی که دوستشان دارم با سرعت نور در خلاف جهت شان حرکت می کنم.

در اوج ِ تمنا ، نمی خواهم.

 من گیج یک مبهم ِ گنگم که خوب می شناسدم عمریست و هیچ نمی شناسمش، عمری است.

~


درست الان همان جایی هستم که همیشه وقتی می رسم به مرزش، می ایستم، بر می گردم، پشت سرم را نگاه می کنم و با لبخند غریبه ای شروع می کنم به ویران کردن فرصتهایی که من را خودم فاصله می گذارند.

امروز ایستادم، برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم و جای پای یک آدم تنها را دیدم که راه دوری را آمده و گاه به گاه ایستاده و گرد و خاکی کرده و رد خودش را خط خطی کرده معلوم نیست برای چه.

بیشتر که نگاه کردم، دیدم این راه دور، دایره های تو در تویی است مارپیچ شده دور هم، مثل یک صفحه گرامافون. و یک عمر آمده تا چند وجب جلو برود وسط ِ این پیچ و واپیچ.

بیشتر که نگاه کردم دیدم زیر دست و پای یک عالمه رفت و آمدم ، و هم دیده می شوم و هم نه.

جزیره ای درست کرده ام که کسی راهش را نمی داند. جزیره ای که تنهایی دارد و سکوت نه، هم همه دارد و هم دلی نه، هم سایه دارد و سایه نه.

~


پرسیده بودی این همه خواستی بگویی و بیرون بریزی و بپرسی و نکردی، نگفتی، نیامدی. کجا بیایم؟ چه بگویم؟ دردی که خواستم بگویمش برایت همین است. که نمی توانم بگویم. که نمی شود بیایم. که هستم ولی نیستم.

مشکل همین است رفیق جان. من ساکن یک جزیره متروکم، درست وسط یک چهارراه شلوغ.

~

نامه ها

 

پ.ن: درد تو نیستی ....

 

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 15:16  توسط ^ مریم بانو ^ 

... داغي يخ زده ...

 

 

در راهم

اين را خوب مي دانم

علائم، نشانه ها مرا هل مي دهند

آن ها كه در كنار بودند

يك به يك مانع شدند

آن ها كه دور بودند

دچار همهمه تشويق شدند

و من ساكن شده ام

نه مي توانم بروم

نه مي توانم بمانم

در جا ذوب مي شوم، به آرامي

كسي نپرسيد كه چه مي خواهي

حرف هايم درونم مي مانند، مي گندند

وقتي فهميده ام، مي دانم كه اين راه، راه من است

چطور برگردم؟ نروم؟

.

آن تلخ شربت را تمام كردم

مي دانم كه اين تب ها، تب هاي آخر است

دستمالي بايد گذاشت روي مغزم

اين شب تا انتهاي كابوس نبودنت خواهم رفت

اين تب آخر را دوام بياورم، صبح را خواهم ديد

چشم باز خواهم كرد

و تو را خواهم نوشيد

با تمام اشتهايي كه سر باز خواهد كرد

تو را خواهم بلعيد

تا ديگر نه مني باشد و نه تويي

.

اين شب از اين مرز بودن – نبودن رد خواهم شد

اين در آخر را ديگر نمي كوبم

با تمام رمقي كه مانده دستم را مي رسانم

شايد كه باز باشد

شايد كه باز شد

.

تن را به آب زده ايم

ديوانگي بايد،

عقل ديگر پايش شكسته شد

شيرجه خواهم زد

شناور خواهم شد

تا روح بازگردد به عمق زندگي...

 

 

پ.ن : اتاق من از دنيا بريده است، مثل خودم...

 

+ خط خطی شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت 19:30  توسط .: م ر ی م :.   | 

...کوچک ِ بزرگ نشان...

 

من گاه آدم کوچکی هستم

که از بعضی بزرگان، بزرگترم.

و گاه آدم بزرگی هستم

که از بعضی کوچکان،کوچکترم.

من در جاهایی که باید، نیستم

اما اینجا جایم داده اند!

همیشه کسی هست که بهتر می داند

و مرا به حس ِ عجز مبتلا

و اختیارم را سلب می کند.

 

وقتی شوق ِ رفتن هست

چراغ های قرمز عذاب دهنده اند.

 

وقتی در حال ساکن می شوم

و له له ِ رسیدن ندارم

چراغ ها سبز می شوند!

 

من، هیچگاه نفهمیده ام چه چیز خوب است، دقیقا!

همیشه کسی در تنم هست که می داند

و چون می داند

گاه مرا به زمین می اندازد

گاه معطل ام می کند

نگهم می دارد

و گاه هلم می دهد!

هر وقت که صلاح بداند

هر وقت که بخواهد

هر وقت که دوست داشته باشد

چرا که می تواند

 

من، هر زمان که مطیع بودم

بهشتی بیرونم

جنگی درونم

و چیزی بزرگتر از من رخ داده است

آن زمان که خواستم من باشم

بهشت را به درونم کشیدم

جنگ به بیرونم منتقل شد

چیزی کوچکتر از من پیش آمد

و دچار کابوس شدم

 

من، آنقدر گمم

که تعادلم را هر آن

از دست می دهم و به دست می آورم

 

این طناب چقدر طولانی

چقدر باریک است.....!

 

پ.ن : می خوام عاشق شم تب ِ دنیا نمی ذاره

سر  ِ راه بهشت ِ من درخت سیب می کاره...

 

+ خط خطی شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت 10:39  توسط .: م ر ی م :.   | 

#63

کوره راهی بود

تنگ و باریک ٬ پرفراز و نشیب ٬ در دل ِ پلی معلق

میان آسمان و زمین

زیر پاهایم تاریکی و فنا

بالای سرم نور و خوشبختی

روبرو٬ مه گرفته و مبهم

من٬ گیج و مردد ٬ با فکرهایی مغشوش و در هم تنیده

با یادگارهایی چون زخمی شیرین ٬ بوسه‌گانی روی گونه‌های جوانم

.

مسئله ام بود - رسیدن یا نرسیدن ٬ دوباره...

هرچه جلو رقتنم پل باریک‌تر و باریک‌تر شد ٬ تا جایی که قدم از قدم نتوان برداشت

ایستادم

برای نفس گرفتن ...

تجدید قوا کردم [چگونه‌اش بماند برای بعد !]

با همه داشته‌هایم عهدی نو بستم

توکل کردم - به یگانه دادار ِ مهربان

.

اولین قدم سخت بود و ترسناک

شوق ِ رسیدن و وحشت ِ سقوط } با هم !

رفتم ٬ تک و تنها

چون شاید رفتن دلیلی شود برای رسیدن ٬ ماندن

رفتم و رفتم و رفتم

کم کم پاریکی پل را پشت سر گذاشتم

روبرو ٬ چشم چشم دو ابرو -چه آشنا ٬ چه دلگرم-

.

گاهی هم به پشت سرم زیر چشمی نگاهی می اندازم -زیرکانه

برایم عجیب وسوسه انگیز است { تنهایـــــــــــــــــــــــــــــی ...

.

هنوز هم سخت است

عادت باید کرد ٬ اما

.

دستم را دراز کردم ٬ گرفتی

با هم بودنمان رنگی نو گرفت

 

پ.ن: اما این همه‌ی قصه‌ی من نیست ....

 

+ خط خطی شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 14:19  توسط ^ مریم بانو ^ 

پروانه ام چیزی بگو

 

بی صدا می نویسم

تا گوشی نشنود

سفید می نویسم

تا چشمی نخواند

فقط می نویسم

تا بو نگیرم از این همه حرف

خطی می کشم و می گذرم

روی این خطوط نمان

ممکن است مردابش پاگیرت کند

به عمق کشیده شوی

و آن همه لجن ِ بی ریشه دورت را بگیرد

پی ِ هر خط به جایی نمی رسد

سرآغازش هیچ نیست

بی نام شروع می شود

بی نام تموم می شوند

خطاب نمی کنم

انگشت اشاره ها به سمتِ من

بی گناه ِ بر سر  ِ دار ، دیگری

من،

سر به توی آشفته ی خاموش

ناله ی پوچ  ِ ناگفته

دل ِ وصله دار  ِ پر پینه

صورتک ِ آرام

گاه معنی ِ تصویر پرستار با علامت هیس!

یادش می روم

.

ذوب می شوم

آب می روم

کوچک می شوم

می چکم

شل می شوم

دستی مرا به هم می ریزد

سنگی مرا موج می دهد

سنگ ها را قورت می دهم

آنقدر که از خود لبریز می شوم

دیگر برای خودم جا نیست

سنگ ها را باید دفع کنم!

تا زنده بمانم

حرکتی باید

برای راندن، دور شدن

جاری باید شوم

بگذرم ، بروم

مدام فراموش کنم

مدام بخندم

بیخود شوم برای خود

خودی شوم برای تو

شِکر شوم برای محو تلخی

آسون باشم توی اوج ِ سختی

 

 

 

پ.ن : ندیده زندگیم رو می کنم تقدیم  ِ همه

ندیده زندگیم رو می کنن تفسیرش همه

شایه تقصیر منه شاید تقصیر همه

.

هر جا می رم عین سایه باهامند

حتی هر جا می رم فکر  ِ جاهای پاهامند

 

+ خط خطی شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 19:11  توسط .: م ر ی م :.   | 

#62

 

كسي كه بايد بخواند، هرگز نمي­خواند

اويي كه بايد بفمد، خواب است

 

ايستاده­ام، تا نفسي تازه كنم -  به آسودگي

چون آنچه بايد بشود، مي­شود... بي حرص ِ من و تو

 

همه شادي­ها انگار از دور خوش­اند و

همه لذتها هم از درون خالي

وقتي به آنها مي­رسي، جلوي چشمت، مانند حبابي مي­تركند

 

اين روزها، حس و حال عجيبي دارم

گاهي هستم، شاد و خندان

گاهي غرقم، آنچنان در خود كه بي­خبرم مي­مانم از اطرافم

حس من عجيب است و غريب

دوست داشتني و نفرت­آور

که اينها هم بستگي دارند به حسم در همان لحظه – دقيقا !

و اين براي من معادله اي ست با چند مجهول

كه از درك و حل آن، خود نيز عاجزم

 

يافتن ِ خود ِ خودم، آنچه كه هستم يا آنچه كه مي­خواهم باشم

آرزوي اين روزهايم است

من؛ عاشق تنهاييم، بودن و خلوت كردن با خودم

- و البته، با يار ِ دوست داشتني ام، خدا ! -

از تنهايي لذت مي­برم، شاد مي­شوم، اوج مي­گيرم

قُلپ قُلپ مي­نوشم و سيراب مي­شوم، از مال ِ خود بودن

خلوت مي­كنم، مراقبه مي­كنم، بالا مي­روم ...

بعد، ناگهان دلم مي­گيرد ... مثل آخر ِ همه لحظه هاي خوش

دلتنگ مي­شوم و غمگين

براي حضور كسي كه گاهي آنچنان لطيف نگاهم كند

كه گويي نرم­ترين پر ِ دنيا را به صورت ِ قلبم كشيده است

آه ، خاطرات ... زماني - روزي - لحظه اي -

چه خوب، چه عالي، چه لذت بخش

داغ ِ داغ - تنم يكهو گُر مي­گيرد -

دلم تنگ مي­شود براي خطوط دستهايش

ورق مي­زنم - خش خش - از ابتدا تا انتها

سوار منحني سينوسي مي­شوم - مثل سرسره­ايي دراز ، با پايين و بالا رفتن­هاي طولاني -

بالا كه مي­روم، از خوشحالي جيغ مي­كشم

اما، به سر پاييني كه مي­رسم، وحشت مي­كنم ... جمع مي­شوم

اين آخري­ها زياد پايين آمده­ام

بيشتر ترسيده­ام تا لذت برده باشم

سعي كرده­ام تا بيشتر نديده بگيرم، نديده بگذارم

بگذارم و بگذرم، از همه ناراحتي­ها

اما بعد ديدم مثل عقده­ايي سخت در دلم جا كرده

‌‌‍[ هماني را كه نمي­دانم چه نامي بايد بر آن گذاشت ]

ترمز كردم - ايستادم - عقربه­هاي ِ ساعت ِ حضور را شكاندم -

تا ديگر نباشم - تا رنگ نبازد همه آنچه بدان علاقه داشتم

 

نبودن، گاهي مي­تواند شروعي زيبا باشد براي «هميشه بودن»

به شرطي كه ياري مهربان داشته باشي و عزمي راسخ و اراده­ايي محكم

كه اگر دستت را براي كمك دراز كردي و نگرفت ... نشكني !

 

به خيال ِ نوازش ِ گونه هايت - همان­هايي كه مدتهاست دست ِ نوازشي نديده­اند - كه رسيدي

پيچ ذهنت را به سوي خاموش بچرخان

اينگونه، بهتر است - برايت !

  

+ خط خطی شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 10:32  توسط ^ مریم بانو ^ 

...پس آدم از خدای خود کلماتی آموخت...

 

 

این روز

روزیست تازه

غیر از دیروز

و ما را وظیفه ی دیگری است

غیر از آنچه گذشت

 

دعای ششم ، صحیفه سجادیه

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 12:28  توسط .: م ر ی م :.   |