پدر وقتی رفتی...
خاطراتت يکي يکي و بي رحمانه رد مي شن از کوچه پس کوچه ي ذهنم،
تو چه مي داني که چه مي گذرد در اين دل غمگينم!
نگاهت کردم،چه معصومانه و آروم خوابيدي! من چه بي تابم! چه مي گذرد در دلم،نمي داني!
صدايت کردم،جوابت سکوت بود در برابر فريادم! چه بي قرارم! چه مي گذرد در دلم،نمي داني!
دستانت را گرفتم،چه سرد بود و بي حس! چه پر از نيازم! چه مي گذرد در دلم،نمي داني!
سرم را روي سينه ات گذاشتم و گريستم،خواستمت؛
تو همچنان خوابي و من گريانم! چه مي گذرد در دلم،نمي داني!
تو رفتي،باور ندارم! مرا از تو جدا مي کنن،نمي خواهم!
مي گذارن تو را در خاک،چه مي گذرد در دلم،نمي داني!
مي خواهم بيايم کنارت بخوابم،نمي گذارن!
اسمت رو مي خوام فرياد کنم،نمي گذارن!در دلم چه مي گذرد،نمي دانن!
روي تو،عشق و جون من،خاک مي ريزن،نمي ذارم! چه مي گذرد در دلم نمي دانن و نمي داني!
اون چهره ي معصوم و آروم محو ميشه از جلوي چشمهام
دارم آب ميشم و مي سوزم،کاري نمي کني و خوابيدي!
آخ که چه مي گذرد در دلم،کاش مي دانستي!
همه مي گن تو واسه هميشه رفتي،باور ندارم!
منتظر نشستم تا يه روز بيايي اما ميگن نميشه من که باور ندارم!
تا لحظه ي ديدار من مي سوزم و آب ميشم،مثل يه پروانه دور شمع،
اما شمع من توي ذهنم به دور از نگاه هاست و ميداني و نمي دانن!
حالا از وقتي رفتي
من ساکت نشستم يه گوشه تنها بي تو،مي داني؟
چه مي توانم بگويم؟ دلم آنقدر آروم و بي صدا شکست که نمي داني!
با ديدن دستي در دست،با ديدن نگاه عاشقانه اي مي شکنم،مي داني؟
با ديدن عکست چه حالي مي شم من،بارون بي بهونه ي چشمهام و...،نمي داني!
خالي بودن لحظه هام از تو،نبودنت توي تک تک ثانيه هام،يعني چي مي داني؟
واسه ديدنت شبها مي خوابم اما اونجا هم نمياي سراغم! يعني چي ميداني؟
خسته ام و شکستم،له شدم و نبودنم رو خواستم،ميداني؟
گرفته دلم،بارونيه چشمهام،دستهام سرده و روحم گريزون از اين قفسه،ميداني؟
نيستي اما يادت هميشه تو ذهن من هست،
اگر تنم شده جدا از تنت فکر و خيالم پيشت هست،اين رو خوب مي داني!
تو اينقدرها بي رحم نبودي،مي دانم! حتما نمي داني که بي تو چه آمده بر سرم،مي دانم!
