تبليغاتX
نوشته های خط خطی

نوشته های خط خطی

دست و قلمم هر چی اون می گه می نویسه...

پدر وقتی رفتی...

خاطراتت يکي يکي و بي رحمانه رد مي شن از کوچه پس کوچه ي ذهنم،

تو چه مي داني که چه مي گذرد در اين دل غمگينم!

نگاهت کردم،چه معصومانه و آروم خوابيدي! من چه بي تابم! چه مي گذرد در دلم،نمي داني!

صدايت کردم،جوابت سکوت بود در برابر فريادم! چه بي قرارم! چه مي گذرد در دلم،نمي داني!

دستانت را گرفتم،چه سرد بود و بي حس! چه پر از نيازم! چه مي گذرد در دلم،نمي داني!

سرم را روي سينه ات گذاشتم و گريستم،خواستمت؛

تو همچنان خوابي و من گريانم! چه مي گذرد در دلم،نمي داني!

تو رفتي،باور ندارم! مرا از تو جدا مي کنن،نمي خواهم!

مي گذارن تو را در خاک،چه مي گذرد در دلم،نمي داني! 

 مي خواهم بيايم کنارت بخوابم،نمي گذارن!

 اسمت رو مي خوام فرياد کنم،نمي گذارن!در دلم چه مي گذرد،نمي دانن!

 روي تو،عشق و جون من،خاک مي ريزن،نمي ذارم! چه مي گذرد در دلم نمي دانن و نمي داني!

 اون چهره ي معصوم و آروم محو ميشه از جلوي چشمهام

دارم آب ميشم و مي سوزم،کاري نمي کني و خوابيدي!

آخ که چه مي گذرد در دلم،کاش مي دانستي!

 همه مي گن تو واسه هميشه رفتي،باور ندارم!

منتظر نشستم تا يه روز بيايي اما ميگن نميشه من که باور ندارم!

 تا لحظه ي ديدار من مي سوزم و آب ميشم،مثل يه پروانه دور شمع،

اما شمع من توي ذهنم به دور از نگاه هاست و ميداني و نمي دانن!

 حالا از وقتي رفتي

 من ساکت نشستم يه گوشه تنها بي تو،مي داني؟

چه مي توانم بگويم؟ دلم آنقدر آروم و بي صدا شکست که نمي داني!

با ديدن دستي در دست،با ديدن نگاه عاشقانه اي مي شکنم،مي داني؟ 

با ديدن عکست چه حالي مي شم من،بارون بي بهونه ي چشمهام و...،نمي داني! 

خالي بودن لحظه هام از تو،نبودنت توي تک تک ثانيه هام،يعني چي مي داني؟ 

واسه ديدنت شبها مي خوابم اما اونجا هم نمياي سراغم! يعني چي ميداني؟ 

خسته ام و شکستم،له شدم و نبودنم رو خواستم،ميداني؟ 

گرفته دلم،بارونيه چشمهام،دستهام سرده و روحم گريزون از اين قفسه،ميداني؟

نيستي اما يادت هميشه تو ذهن من هست،

اگر تنم شده جدا از تنت فکر و خيالم پيشت هست،اين رو خوب مي داني!

تو اينقدرها بي رحم نبودي،مي دانم! حتما نمي داني که بي تو چه آمده بر سرم،مي دانم!

 

 

+ خط خطی شده در  دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 8:55  توسط .: م ر ی م :.   | 

داغ نبودنت پدر،تا آخرین لحظه احساس خواهد شد!...

وقتي پری از خواب هاي بي رويا و آينه ها ي بي قاب...

وقتي از هر روزي بيشتر به او نياز داري...

وقتی دلت انقدر تنگ شده که گریه هم کمکی از دستش بر نمی آید...

وقتی انقدر پر از فریادی که لبانت رو به خموشی رفته اند...

وقتی ناباورانه او را در کنارت نمي بيني...

غرق می شوی در رویاهای بی سرانجام دیروز که...

فکر مي کردي دست در دستِ او خنده کنان به آنسوي نرده هاي آسمان خواهي رفت...

خیال می کردی دامنت را از محبت و نور پر خواهي کرد...

هنوز پيراهن خوشبختي را کاملا بر تن نکرده بودی...

هنوز ترانه هاي محبت را تا آخر با او زمزمه نکرده بودي...

هنوز راه های زیادی را با او نرفته بودی...

هنوز لحظه ای برای قدردانی در اختیارت نبود...

که رفت!

 و تو می فهمی که او که براي هميشه رفته و تو آنقدر تنها مي شوي که نام روزها را فراموش مي کني...

 از عقربه هاي ساعت مي گريزي...

هيچ فرشته اي به خوابت نمي آيد...

احساس مي کني به دره اي تهي از باران سقوط کرده اي...

احساس مي کني کلمات لال شده اند...

پلکها خراب شدند روی چشمات...

کفشها پاره شده اند...

دستها يخ کرده اند و پروانه سوخته است...

تو می فهمی که هر روز را بیشتر از دیروز دوست داری...

ولی نمی دانی چرا هر روز بیشتر از دیروز نگران فردا بودی...

اکنون به او نیاز داری بیشتر از دیروز...

و حالا تو هستی و خدای امروز و دیروز که او پیشش رفته است...

شاید فردا ...

+ خط خطی شده در  دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 8:53  توسط .: م ر ی م :.   | 

تنها...

از هياهوي واژه ها خسته ام

من سکوتم را از اوراق سپيد آموخته ام

آيا سکوت روشن ترين واژه ها نيست؟؟

هميشه در خلوت مرگ را مجسم ديده ام

آيا مرگ خونسردترين واژه ها نيست؟

زنده بودنم را برده ام زير يک علامت سوال بزرگ

آخرين چيزي که به ياد مي آورم اين است که کساني را بي نهايت دوست داشتم

و دوست داشتن ما را در يکديگر حل مي کرد

ولي حال آنقدر فاصله وجود دارد که هيچکدام ديگري را حس نمي کنيم

مي خواهم به خاطر بياورم ترسي خفيف اما پايدار که به همه هويتم چنگ مي زند

آيا کسي هست که مرا از اين خواب لعنتي بيرون بکشد؟

فاصله ميان واقعيت بيداري تا اوهام روياها چقدر است؟؟

به چهره خود در آينه نمي نگرم،نکند خودم را به جا نياورم؟

نکند آنقدر عوض شده ام که با خودم غريبه ام؟؟

تا چشم گشودم از چشم زندگي افتادم

شبي- شايد امشب-زير نور يک واژه خواهم نشست

نام خونسرد کسانِ دوست داشته ام را

بر حواس پنجگانه ام خال خواهم کوفت

و هم زمان پايين يکي از برگهاي خاطراتم

باز هم خواهم نوشت:  تنها

+ خط خطی شده در  دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 8:49  توسط .: م ر ی م :.   | 

گاه گاهی می نویسم...

گاه گاهي با قلم,با صدايي آشنا و صميمي

مي نويسم تا باشد کسي بخواند يا بداند يا بفهمد

که اگر اينگونه غريبم با مردم شهر چيزي هست

که از آن مي رنجم،غمي هست در دل!

از کلام , از واژه هاي انتظار

از قفس تا پرواز و اوج

از درونم تا برون

مي نويسم گفته ها و گاه ناگفته ها

از گذشته تا کنون

از مرام و بي مرامي

از حقيقت تا دروغ

مي نويسم تا بماند بعد از من

تا بدانند اين ديوانه ي شهر عاقلي بود که پي حقيقت مي گشت!

انگها زدند بر من،نسبتها دادند به من

و من رو به تنهايي رفتم و سکوت

کسي مي گفت: باور دروغ آسانتر است از حقيقت براي اين مردم!

راست مي گفت،حقيقت دختر اشک است و پسر خون!

من نمي دانم , نمي دانم صدايي مي رسد يا نه

از باد يا کسي يا شايد فرشته اي يا خدا!

ماندم از يک انتظار

اين قفس تنگ است ولي خواهم نوشت باز تا باشد يادگاري از اين دوران!

مي نويسم عزيزان در اين زندانِ دل آشفته گشتم

باد نگو آنچه را گفتند يادت نيست!

+ خط خطی شده در  دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 8:48  توسط .: م ر ی م :.   | 

تو فقط مي شنوي...

تو صداي غم دلگير مرا مي شنوي

پشت اين چهره ي من

چهره ي مبهم يک صورتک گريان است

تو صداي نفس خيس مرا مي شنوي

تو فقط مي شنوي

پشت يک پنجره ي بسته و زرد

زندگي مي کنم اما ...

آن طرف کوچه و ديوار به غمهاي دلم مي خندند!

آن طرف تر به باورهايم ، به نقش روي قلبم مي خندند!

در آن پاييز تنهايي که باور ها برايم سختتر از واقعيت بود

و هر روز آن لباس مرگبار غم برايم تنگتر مي شد

يادش را از سر بيرون کردم!

شکستم در خودم او را!

ولي پاشيدم از خود پيشتر خود را!

که مي فهميد دردي را که هر شب تازه تر مي شد!؟

که مي شناخت صداي تپش قلبي را که هر شب شکسته تر مي شد؟!

که درک مي کرد هق هق پنهاني ِ درونم را که هر شب مرورش مي کردم؟!

که....؟!

چه وحشتناک بر قلب حزينم حمله مي آورد و او را مي دريد از خود!

+ خط خطی شده در  دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 8:47  توسط .: م ر ی م :.   | 

نوشته ای بی سر و ته...

امشب حال و هوام آسمونيه،مي نويسم هر آنچه که او بگويد

خلاصه اي از خدايم،در اتاقي که خلاصه اي از زمين است

و خدايي مي کنم بر قلم و کاغذ و چيزهايي که خلاصه اي از من اند!

 

نمي شنوي صداي اندوهم را؟
نمي شنوي صداي بغضم را که با کوچکترين ضربه اي خواهد ترکيد؟
بايد گريست براي شاخه هاي شکسته بايد فرياد زد
به حال شقايق پرپر شده بايد اشک ريخت
با ديدن پروانه سوخته بايد گريست
براي چشمهاي منتظر پنجره ها که از اميد خالي است
هوا تنهاست
ستاره سرگردان است
خورشيد گريان است

ماه غمگين است و شرمنده
....

و هزاران درد که در عشق کهکشان و هستي غرق است

مي شود بي خيال بود و گفت مهم نيست

اما من خيالم بي خيال نمي شود

مهم است که هنوز اين زمين مي گردد

که هنوز کسي مي ميرد و کسي به دنيا مي آيد

که هنوز چشمها درد را حس مي کنند

که هنوز دلها شکستن را تجربه مي کنن

که هنوز دستها مي دانن سرما چيست

...

کاش انسان شوم ،

حداقل کاري است که از دستم بر ميايد

آدم بودن،انسان شدن

چهار کلمه اي که اگر شود بهشت به زمين مي آيد

انسان صعودي دوباره مي کند

و شيطان در آتش نفرتِ وجودیِ خودش مي ميرد.

 

+ خط خطی شده در  یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت 13:24  توسط .: م ر ی م :.   | 

قلمم...

به قلم مي گويم :

- اي همزاد

 اي همراه

 اي هم سرنوشت

 هردومان حيران بازي هاي دورانهاي زشت

 شعرهايم را نوشتي 

 دست خوش ،

 اشک هايم را کجا خواهي نوشت؟

روی چه کاغذی؟

سپیدیِ کدام کاغذ تحمل اشکهایم را خواهد داشت؟

اشکهایم،کجا هستند؟

آنقدر قائمشان کردم که خودم نیز دیگر نمی توانم بیابمشان!

 

به قلم مي گويم :

- اي همزاد

 اي همراه

 اي هم سرنوشت

 هردومان حيران بازي هاي دورانهاي زشت

 شعرهايم را نوشتي 

 دست خوش ،

 اشک هايم را کجا خواهي نوشت؟

روی چه کاغذی؟

سپیدیِ کدام کاغذ تحمل اشکهایم را خواهد داشت؟

اشکهایم،کجا هستند؟

آنقدر قائمشان کردم که خودم نیز دیگر نمی توانم بیابمشان!

 

+ خط خطی شده در  یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت 13:22  توسط .: م ر ی م :.   | 

کجا؟

کجا بروم که نه قفسی باشد و نه هوسی؟

کجا بروم که نه فرهاد کوه‌کنی باشد و نه شیرینی؟

نه مجنون بیابان‌گرد و نه لیلائی، نه یعقوب و نه پیراهنی؟

کجا بروم که نه نگاهی باشد و نه صدایی؟

نه آمدنی باشد و نه رفتنی؟!

کجا بروم که نه باختی باشد و نه بردی؟!

نه شکستی و نه اوجی؟!

کجا بروم که نه کسی باشد و نه منی؟!

نه خودی باشد و نه خودخواهی؟!

کجا بروم که نه دلگرمی ای باشد و نه دل شکستنی؟!

کجا بروم که نه گرمایی باشد و نه سرمایی؟!

نه عشقی و نه دوست داشتنی؟!

نه نفرتی و نه دشمنی ای؟!

کجا بروم که تضادی نباشد؟

کجا بروم که تعادلی باشد و میانه ای؟

نه افراطی و نه تفریطی؟

کجا؟

که می داند؟

+ خط خطی شده در  جمعه 21 اردیبهشت1386ساعت 12:10  توسط .: م ر ی م :.   | 

چیزی دلیل چیزی نیست!

آمدن و باز گشتنم به معنای ماندن نیست

همانگونه که رفتنم به معنای ترک کردن نبود

 

بودنم به معنای هستنم تا همیشه نیست

همانگونه که نبودنم به معنای نیستن و فنا شدنم نیست

 

خواهش و خواستنم به معنای ناتوانی ام نیست

همانگونه که نخواستنم به معنای بی نیازی ام نیست

 

محبتم به معنای دلدادگی ام نیست

همانگونه که سرد و خشک شدنم به معنای نامهربانی ام نیست

 

دوست داشتنم به معنای عاشق شدنم نیست

همانگونه که قهر کردنم به معنای نفرت و دشمنی ام نیست

 

سکوتم به معنای رضایت و حرف نداشتنم نیست

گاه سکوت نشانه ی عقل است همانگونه که گاه حرف زدن نشانه ی عقل نیست!

 

نوشتنم به معنا و نشانه ی درد و رنج و زخمهایم نیست

همانگونه که سپیدیِ گاه و بی گاهِ کاغذهایم به معنا و نشانه ی شاد زیستنم نیست.

 

+ خط خطی شده در  جمعه 21 اردیبهشت1386ساعت 11:49  توسط .: م ر ی م :.   | 

تنها مانده ام...

تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام!

در بیهودگی انتظار پیوستن به تو چه بی صبرانه مانده ام!

چه خوانا دوری ات را بر در خانه ی دل حک کرده اند

و من در نخواندنِ آن چه پافشارانه مانده ام!

چه بسیار است دوری ها،فراموش کردن ها و گسستن ها

ومن در این همهمه ی بی دلی ها چه صادقانه مانده ام!

رفیقان همه با نارفیقی ِ خود رفیقند

من هنوز با آنان چه دوستانه و مردانه مانده ام!

چه بی رحمانه از من سنگ شدن خواستند

و من چه مهربانانه باگذشت مانده ام!

چه راحت دلم را شکستند

و دلم در تن ِ خسته ام چه جاودانه و مشتاقانه مانده است!

چه کشیدم برای رسیدن به امروزه با تو بودنم

و من در این دوست داشتن چه پر تحمل و وفادارانه مانده ام!

دلم چه بیقرار است از ندیدنت

و من در میان اشکهای دلتنگی دلم چه بردبارانه مانده ام!

چه خواسته ی سختی است که دارم ز تو،بودن و فهمیدن و دوست داشتن

و من جز این چه بی توقعانه مانده ام!

خاستگاه من کجاست که من آنجا قنودن خواهم

من در پیمودن راه چه عاجزانه مانده ام!

تنها و غریب در میانِ تن های آشنای ناآشنا

چه عاشقانه و پرامید مانده است دلِ ساده و پر یقینِ من!

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 20 اردیبهشت1386ساعت 13:31  توسط .: م ر ی م :.   | 

درد دل...

دست گذاشتم روی دلم....دلم گرفته بود

رفتم تو حیاط ، نشستم لب حوض....اما حوض خالی بود

چشم دوختم به گلهای باغچه....گلها پژمرده بود

نگاه کردم به آسمون....آسمونم گرفته بود

پا گذاشتم تو خیابون....همه راهها بسته بود

رهگذری آشنا دیدم....اونم دیگه بریده بود

چشمم افتاد به قاصدک....قاصدکی که خسته بود

رو کردم به خدا ، گفتم :

غم در دل تنگ من از آنست که نیست ، یک دوست که با او غم دل بتوان گفت....

ته قصه همین جا بود!

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 20 اردیبهشت1386ساعت 12:34  توسط .: م ر ی م :.   |