تبليغاتX
نوشته های خط خطی

نوشته های خط خطی

دست و قلمم هر چی اون می گه می نویسه...

^خنده^

من اگر می خندم برای آن است که زنده بمانم

خنده ام همانند قهوه ای تلخ است که برای بیدار بودن می نوشی!

خنده ام نوعی دخیل بستن است

دخیل بستن بر جانی سرد و یخ زده!

خنده ام از لحظه های یک زندگی ِ خالی نه از درد می آید!

خنده ام مهربانی ِ یک غم است

که بر لبانم می نشاند

تا زمان ِ اشک ریختن کم نیاورم!

تا زمان ِ حضور ِ یک لحظه ی یک حالت درد

جان نسپارم به دستِ عزرائیل!

تا زیبایی ها را فراموش نکنم!

تا دستانِ منتظر برای حضور دستانم را از یاد نبرم!

تا خط نکشم روی خط زندگی ام و بروم!

تا پاک نکنم،لاک نگیرم خطوطِ دلم را!

 

وقت خندیدن من، لب، دل، چشم و وجودم

همه دیدن دارد

از عمق وجود می خندم

و ذهن در عجب می ماند!

می ماند که این دختر همانی بود

که آن چنان اشک ریخت که

اشک های زیادی جاری شد!

خنده هایم همه مفهوم تنهایی دستهای من است

همه مفهوم هنوز نفس کشیدنم در هوای زندگی است

همه مفهوم فرصتی است برای بالا رفتن

راه سخت تر می شود

و عجیب است که من می خندم...!

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 12:13  توسط .: م ر ی م :.   | 

!^*^زن^*^!

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای ؟
او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد
و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را،
از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نیستند. 
مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند.
-این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها.
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید،
از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.
یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد. 
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، 
یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. 
تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسید : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد.
 به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید.
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نیست، اشک است.
فرشته پرسید : اشک دیگر چیست ؟
خداوند گفت : اشک وسیله ای است 
برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه‌اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید،
چون زن ها واقعا" حیرت انگیزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گریه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ایستند.
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قید و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند
و وقتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.
در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،
با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند
 که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند 
که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد...
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،
آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند
زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند...
 

 

+ خط خطی شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 13:18  توسط .: م ر ی م :.   | 

*****

خوشبختی، خود تویی، در آینه دیگران آنرا مجو

خنده هایت را برای روز مبادا نگه ندار.

به سفر که میروی ، بالهایت را فراموش نکن

به آینه که نگاه میکنی، او محو تماشای تو شده است

نگاهت را به هر گوشه ای پرت نکن

طوفان با همه خشمش ، نمیماند ، دریاست که همیشه پابرجاست

همیشه ماه به حوض می آید تا ماهی ها را به آسمان ببرد.

زمین ، سریع قرض دریا را از ابر میگیرد

به ستاره ها که نگاه می کنی ،آسمان را فراموش نکن.

کثرت سنگ ها مانع نمیشود که من از زیبایی شان سخن نگویم

هرچند وقت یک بار خودت را از خودت طلب کن ، شاید گم شده باشی.

وقتی خوابهایت کوچ کنند به ارزش شب ها پی خواهی برد.

آنقدر قوی باش که بتوانی با روزگار روبرو شوی

آنقدر ضعیف باش تا قبول کنی که نمی توانی همه کارها را به تنهایی انجام دهی

در مقابل کسانی که به کمک تو احتیاج دارند ، بخشنده باش.

آنقدر عاقل باش تا قبول کنی که در مورد همه چیز آگاهی نداری

آنقدر ساده باش که به معجزه اعتقاد داشته باشی

شادیهایت را با دیگران تقسیم کن

در غم و اندوه دیگران شریک شو

راهنمای افرادی باش که راه خود را گم کرده اند

هنگامی که تردید داری پیرو کسانی باش که به موفقیت رسیده اند

برای این که دچار اشتباه نشوی ، از جایی که قدم بعدیت را میگذاری

 مطمئن شو

از مقصد و هدفت خاطر جمع شو تا مبادا راه غلط را بروی 

با کسانی که به تو عشق میورزند ، مهربان باش

نویسنده:امیر امیری

 

+ خط خطی شده در  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 19:8  توسط .: م ر ی م :.   | 

#3

زمان می گذرد

ساعت از نه هم می گذرد

از ده

یازده

...

می گذرد

و من هنوز فکر می کنم که چه بنویسم.

 

 

می گردم

بهترین واژه های ذهنم را پیدا می کنم. انتخابشان می کنم و با سلیقه ی خودم کنار هم می چینمشان.

جملات عاشقانه می نویسم.

برای عشقی که وجود ندارد. کسی که حتی نمی دانم کیست.

بیهودگی، عالم من است.

 

 

نفرین یعنی چی؟

...

وایسا، معلومه دیگه. معنیش با خودشه. چیز دیگه...... اِمممم.....

بی زحمت اون لغتنامه رو بده!

 

 

عق ام می گیرد وقتی به چیزهای خنده دار می خندم و به چیزهایی که خنده دار نیست نه! چون آنوقت است که می فهمم دیوانه نیستم. من به شکل تهوع آوری از هوشیار بودن فرار می کنم. نکند که دیوانه ام؟

 

 

ای که نبودنت ویران و بودنت آبادم می کند،ا

برگرد و این ویرانه آباد کن!

 

 

هی، تو!

وایسا ببینم. من یه جا تو رو ندیدم؟

بذار فکر کنم. قیافه ات خیلی آشناست.

اسمت چیه؟

... .

اسمتم آشناست.

فامیلیت؟

... .

اِ، تویی؟

 

 

همیشه سعی کردم که باهات خوب باشم. باهات مهربون باشم.

نمی دونستم بعضیا مثل تو از بدیها و نامهربونی های من خوششون می یاد.

گول خوردم!

 

 

زندگی دار مکافاته!

چند ساله که دلهره شو دارم.

بابا یه دفعه این صندلی رو از زیر پام بزن کنار!

 

 

چراغ دستت شدم.

یادم نبود روزهای تو شب نمی شه!

 

 

قشنگ حرف زدن هنره، حتی معنی بعضی از کلمه هایی که ميگن رو ننميفهمم. خیلی سطح بالا بود. هر

کسی يه جوريه خوب!

 

 

عالیه.مثل اينكه تو هم راهشو بلدی!

ولی خودتم نمی فهمی چی می گی. نترس! بین خودمون می میمونه...............!

+ خط خطی شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت 15:29  توسط ^ مریم بانو ^ 

^زخم ها و غصه ها^

زخم ها و غصه های من جامه نیستند
تا از تنم در آورم،گوشه ای بگذارم
فریادهای مانده در گلو نیستند
تا از ته ِ وجود به صدا برآورم
زخم ها و غصه های من
همان بهتر که نگفتنی
همان بهتر که نهفتنی
باقی بمانند
زخم ها و غصه های من
گرچه مثل  زخم ها و غصه های مردم زمانه ام نیست
اما از زخم و غصه های مردم زمانه است
مردمی که کفشهایشان پاره است
درد می کند،نعره می کشد
از گذشته هایشان جز زخم و درد و غصه چیزی یادشان نمی آید!
از زمانی که حوا طعم غصه ی مرگِ هابیل را چشید
تا الان که بهانه برای گریستن زیاد است
من ولی تمام سلول های بودنم
لحظه های ساده ی حضور داشتنم
زخمی است
شیشه ی پنجره ی روح من
 تنه ی درختِ احساس ِ من
سد ِ محکم ِ دلم
برای شاد زیستن و آرام ماندنم
در تقابل با هر چه بدی است
ترک خورده،شکسته است
زخم های پوستی،غصه های ظاهری کجا؟
زخم های رفاقت ها،غصه های آشناهای باطنی کجا؟
قلمم چه گریان و تلخ اولین بار
حرفِ زخم،غصه را بر در خانه ی احساساتم حک کرد
احساساتِ دختری شاد و خوش خیال که...!
دلم خط خطی شد از خط های ناهموار و زشت
با هر خطی شکست و با هر مشق ِ شادی پیوند خورد
هی شکست و هی پیوند
چه مانده است دیگر؟!
دست سرنوشت خاکِ تنهای مرا با اشک گل کرد
با اشک بدرقه کرد
دفتر  ِ خط خطیه دل مرا هر روز
دستِ  زخمی تازه میزند ورق
این شعر را من نگفته ام
زخمی گفت،غصه ای شنید
قلم خط خطی کرد
من
تنها سکوت و نگاه
با خود نشسته ام
در خود شکسته ام
باز هم توقع ِ شاد بودن دارند ز من آدمها
خندیدن و پای کوبیدن،من؟!
من نمی خندم،پای نمی کوبم
زخمهایم،غصه هایم می خندند و شادند
چون هر دم از این باغ غمی می رسد!

 

+ خط خطی شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت 11:54  توسط .: م ر ی م :.   | 

*من نه منم...پس من کی ام؟!*

من نه رگبارم،نه تگرگ که خود ِ بارانم،

یه نم نم ساده و آروم برای حس ِ قشنگِ تر شدن!

من نه بادم که نسیمم،یه وزش ِ دلپذیر و خنک

برای خسته ی در راه مانده ای یا گرمازده ای...

من آسمانی آفتابی ام با ابرهای گذرای باران زا

من نه خورشیدم که ماهم،با همان نور کم و کافی!

برای روشن کردنِ راه ِ شبگردانِ دیوانه همچون خود ِ من (!)

من نه کوهِ سخت و دشوارم ، دشتم شاید!

سبز و فراخ،با وسعتی به اندازه ی تنهایی...

من همان نهر ِ جاری در روستایی دور افتاده ام...

من همان نوزاد ِ تازه به دنیا آمده ام

لحظه ای گریان و لحظه ای خندان!

من همان لبخندِ پس از هق هقی طولانی ام...

همان آرامش ِ پس از طوفانی سخت

همان آشتی پس از دعوا و قهری طولانی مدت

همان دیدار ِ اول و آخر ِ مانده در یادها

همان عکس ِ فراموش شده ی قاب شده روی دیوارها

همان اوج پس از سقوط

همان بلند شدنِ پس از افتادن

همان توبه ی پس از گناه

همان پشیمانی ِ کودک که از خشم ِ پدر بر خود می لرزد!

همان امیدِ بچه به وساطتِ مادر برای بخشوده شدن!

همان دلتنگی ِعاشق که می سوزد و دم نمی زند!

همان پروانه ام که گرد ِ شمع می گردد و می گردد و ... و می میرد!

همان نگاه ِ منتظر به راه واسه دیدنِ یه همراه!

...

من همانم که بودم

شاید بیشتر از بودنی ساده

اما  می دانم که هنوز

همانی نشدم که باید بشم!!

+ خط خطی شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 12:29  توسط .: م ر ی م :.   | 

آدمها...!!!

نگذاشتم غرور کسی برای من بشکند

پس غرورم را نشکنید!

نگذاشتم حرفی در انتظار ِ جواب بمیرد

پس حرفهایم را مقتول ِ ناتوانی ِ خود در جواب دادن نکنید!

نگذاشتم مبتلا به ابهام شود کسی

پس در برابرم مبهم نباشید!

با مقدمه چینی کسی را گیج نکردم،بازی ندادم

پس مرا به بازی نگیرید!

 

آدمها تازگی زوزه می کشند،

منتظر مرگِ غرور،افتادن،زخمی شدنِ دیگری هستند تا حمله کنند!

متهم می کنند،حکم صادر می کنند و خود مجری قانون شده اند!

 

آدمها تازگی واق واق می کنند،

هر نفعی همچون استخوان که به طرفشان پرت شود به دنبالش می دوند!

برای هر صاحب ِ استخوانی پارس می کنند!

 

آدمها تازگی هر کاری می کنند

جز آدمیت،انسانیت!

جز آنچه که خدا به عنوان امانت بر دوششان گذاشته است!

 

آدمها....

من کی یا چی ام؟ آدمم؟!

گاهی به خودم نیز شک می کنم!

آینه نیز دیگر هیچ تصویری را نشان نمی دهد!

چه شده؟ تو می دانی؟!

 

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 11:31  توسط .: م ر ی م :.   | 

"رویای صادقه"

دیشب خوابی دیدم

خواب دیدم که با خداوند گفت و گویی دارم.

...

از خداوند پرسیدم:

چه چیز ِ آدمها تو را به شگفتی می اندازد؟

خداوند پاسخ داد:

آنها از کودکی ِ خویش ملول می شوند،

برای بزرگ شدن شتاب می کنند،

بزرگ می شوند،

آنگاه دوست دارند به کودکی برگردند!

آنها برای به دست آوردنِ ثروت سلامتِ خویش را می بازند،

ثروت را به دست می آورند،

آنگاه آن را در راهِ به دست آوردنِ سلامتِ خویش خرج می کنند!

آنها بی تاب ِ آینده اند،

لحظه های حال را فراموش می کنند،

و بدین سان

نه در حال زندگی می کنند

و نه در آینده!

آنها چنان زندگی می کنند

که گویی هرگز نخواهند مُرد،

و چنان می میرند

که گویی هرگز به دنیا نیامده اند!

 

...

 

پرسیدم:

دوست داری ما بیشتر یادآور ِ چه چیزهایی باشیم؟

خداوند گفت:

شما نمی توانید کسی را وادارید که دوستتان داشته باشد.

شما فقط می توانید خود را دوست داشتنی کنید!

خوب نیست وضع خودتان را با وضع ِ دیگران مقایسه کنید.

بخشش را با بخشیدن می توان آموخت.

ممکن است در مدتِ چند ثانیه

در دلِ کسانی که دوستشان می دارید

زخمی عمیق ایجاد کنید

اما شفا دادنِ آن زخم

سالها طول خواهد کشید!

دارا کسی نیست که مالِ فراوانی دارد،

بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.

همیشه هستند کسانی که شما را دوست دارند،

اما نمی دانند چگونه عشقشان را ابراز کنند!

ممکن است دو نفر به یک چیز نگاه کنند،

اما آن چیز را متفاوت می بینند.

بخشیدن ِ یکدیگر کافی نیست،

شما باید خود را نیز ببخشید!!!

 

 

"مسیحا برزگر،در ستایش زندگی"

 

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 11:41  توسط .: م ر ی م :.   | 

!من!

 

امروز فهمیدم:

من

 خیلی فضولم

و خیلی زیاد احمق!

و

بدتر از همه همه اینها

خیلی احساساتیم!

 

... خداااااااااااااااا....

 

پ.ن: شرمنده٬ کامنت نمیخوام!

+ خط خطی شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 17:50  توسط ^ مریم بانو ^ 

-->نیستش<--

نیستش،می دونم کجاست اما نمی دونم چه می کنه

ولی این رو خوب می دونم که تا آخره عمر ندارمش دیگه

همیشه خواستم که تو رو با چشمات به یاد بیارم

تا ناگفته های نگاهت رو بفهمم و عشق رو تو چشات ببینم

همیشه خواستم که تو رو با چشمات به یاد بیارم

تا باز و باز هم آخرین نگاهِ نگران و مهربونت رو خوب ببینم

اما هیچ وقت نمی خواستم که تو رو توی مبهم ترین آرزوهام ببینم

نمی خواستم که بی تو به دیوارها بگم که هنوزم دوستت دارم

نمی خواستم که مخاطب حرفهام یه قاب عکس باشه

نمی خواستم که باور نبودنت،ندیدنت مشق هر شب شه

اخه توی هول و ولای پریشونیه نداشتنت واسه همیشه

گیر کردم توی گیر و دار ای بابا دل من هیچه،حال تو خوش باشه

 

آخه دیگه دلی می مونه که بتپه که بخونه که دوست داشته باشه؟

که با تو یا اون از عشق و مراده زندگیش بگه و بازم هیچیش نشه؟

بگه که هنوز زنده است،نفس می کشه؟

آخه آدمش هم بی حوا دووم نیاوردش که بگم باشه

بگم خیالی نیست،بگم رفتش که رفتش

نه! اینجوری نمیشه که دلِ من دل بشه!

اگه توی سکوتِ پر هیاهوی شب این صدا صدای منه

اگه توی اتاق کنار پنجره زیر آسمون و با شهادت ماه این نفس نفس ِ توئه

بذار که همه ی اونایی که من می دونم و تو

که چه کردن و می کنن بعد ِ نبودنت،بدونن که تو

درسته که دل رو شکستی،

درسته که من رو واسه یه لحظه دیدنت کاشتی

اما این مریم دیگه مریم نمی شه

طناب دیگه پاره شده،جای گره اش که محو نمی شه!

 

+ خط خطی شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 16:47  توسط .: م ر ی م :.   | 

...

من فکر کردم شاید روزی
دست هایم
مهربان تر
پاهایم نرم تر
و
فکرم آزاد تر
خواهد شد .
و خودم بهتر
خواهم شد .
من فکر کردم شاید
اهمیت
باید داشته باشد
که من باشم
که او نباشد .
عجیب است
اما كسي از من نپرسيد

كه

دوست دارم باشم

يا خسته ام از بودن؟؟ (!)

 

من عذاب وجدان ندارم ،
یه چیزی دارم به اسم
غصه
به اسم
تنهایی ،
خلا ،
به اسم یه بزرگراه
که از وسط ذهن ِ من رد شده
و همه چی رو زده
خراب کرده
نميتونم فكر كنم

ذهنم ديگه جواب نميده....

در دور دست
دستی تکان می خورد
و چشمی برق می زند
من
شک می کنم ....

اينبار راست راسكيه؟!؟!


من یه کمی
خسته شدم .

 

+ خط خطی شده در  یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 17:41  توسط ^ مریم بانو ^  | 

من فریبی بیش نیستم!

من فریبی بیش نیستم

 این رو از کلامشان فهمیدم...

آدمها به من دروغ می گویند

دروغشان همان حقیقتی است

 که ازمن پنهان می کنند!

من خودم رانقاشی می کنم

و آنها نظاره گر می نشینند که

رنگها چطور درونم را بیان می کنند!

می بینند اما نمی فهمند!

من خود مرا می نویسم

و آنها با چشمانشان می خوانند که

واژه ها چطور حالم را نوشته ای می کنند!

می خوانند اما درک نمی کنند!

چون می پندارند من فریبی بیش نیستم!

 

دستانشان گرم و قلبهایشان سرد

دستانم سرد و قلبم......هنوز گرم است!!!

نگاهم به دیروز می افتد گاهی ؛ نگاهشان از دیروز فراری است

خوشحالیم از امروز و فرداهاست ؛ آنها غمگین ز فردایی که من نیستم!

ماندم بر سر اعتقاداتم و

شدم یک فریب ، یک دروغ!

باورهایم بارور شدند

که نسبتی به من چسبید!

من همان ماندم که بودم و

شدم همان حقیقتی که رنگِ دروغ بهش زدند!

من فریبی بیش نیستم

این رو از کلامشان فهمیدم!

+ خط خطی شده در  یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 16:16  توسط .: م ر ی م :.   | 

بی سر و سامانی من...

ديگر از کنج غربت ترانه هايم نمي آيي

دلم ديگر نمي تواند تو را بسرايد

ديگر حتي در اوهام کودکانه من هم نمي گنجي

مي بيني!

ديگر دلم حتي براي عبور قدم هايت جايي ندارد

نمي دانم!

نمي دانم دلم را چه شد که يکباره زير و رو شد .

ترانه هايم کي و کجا به پايان رسيد و شعرهايم چرا بي سر و سامان شد

نمي دانم چرا آفتاب که غروب مي کند دلم بسان کاغذهاي نوشته هايم مچاله مي شود

و تا به خودم مي آيم، حساب روز و ماه سال از دستم مي رود.

روزگاري بود که...

اما حالا...

حالا ياد تو که مي آيد هر چه شعر و ترانه و غزل است را يکجا پر مي دهد و

من مي مانم و يک کوه کاغذ مچاله شده  و يک برگ کاغذ سفيد

بي نام تو.... حتي گاهي بي نام خدا...

ببين!

آخرين پناه دلتنگي هايم....کاغذم....شعرهايم....همه رفته اند

ديگر چيزي ندارم... حالا فقط بي سرو ساماني من ...

+ خط خطی شده در  یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 12:19  توسط .: م ر ی م :.   | 

!!!!!

باز دیوونه شدم و زده به سرم

می خوام فقط بنویسم و بنویسم و ...

دیوانه وار بنویسم و اشک بریزم

واژه ها فرار می کنند از قلم

قلم از دستم فرار می کند

دستم از نوشتن!!!

 

تمام منطقم را باز از دست داده ام

تنها احساسم و داغ ِ رفتن و نبودنت!

پرم از آه،افسوس،حسرت و عقده!

 

نمی خواهم درک کنم!

نمی خواهم بفهمم!

نمی خواهم بدونم!

نمی خواهم بپذیرم!

این اجبار را!

این زور را!

این نمی دانم چه را!

اسمش هرچه که هست!

 

کودکی هستم

که فقط می خواهد!

پاهایم را به زمین می کوبم

همین زمینی که تو را خسته کرد!

فریاد می زنم،داد می زنم

بر سر همین آدمهایی که تو را عاصی کردند!

می شکنم،داغون می کنم

هر چه را که نبودنت را یادآوری می کند!

 

چرا فکر نکردی؟

چه بر سرم می آید!

من بدون ِ تو چه می شوم!

تنها در هجوم این نامردی ها چه کنم!

 

پشتِ پرده ای از ابهام

به چه نگاه می کنی؟

چرا انقدر دور ایستاده ای؟

چرا نگاهت انقدر غریب است؟

چه می خواهی بگویی؟

تو را چه شده است؟

 

به سمتت می آیم دور می شوی...

صدایت می کنم ناگهان غیب می شوی...

با تمام وجود می خواهمت اما باز می روی...

حرف می زنم با تو ، نگاهم می کنی و باز ساکتی!

تنها لبخندی و چشمانی پر از حرف در برابرم!

دستم را رها می کنی و تنها می روی...

نمی گذاری به دنبالت بیایم...

 

چرا راهمان جدا شد یک مرتبه؟

چه شد که تو رفتی و من تنها نگاه کردم؟

چه شد که تو رفتی و من تنها اشک ریختم؟

چه شد که تو رفتی و من التماست را نکردم؟

 

نمی بینمت دل بهانه ات را می گیرد و بی قرار می شود!

می آیی به خوابم،می بینمت داغ ِ دلم تازه می شود!

سوالی را جواب نمی دهی...

حرفی نمی زنی...

دریغ از کمکی...

 

گم شده ام در حل ِ این معما!

نمی توانم حرفت را از نگاهت بخوانم

نمی توانم سکوتت را معنا کنم

نمی توانم درکت کنم

نمی توانم!!!

 

غریبه شدی،

دیگر نمی شناسمت،

همین!

 

 

+ خط خطی شده در  جمعه 18 خرداد1386ساعت 20:1  توسط .: م ر ی م :.   | 

past & feature

روزگاری است که خوبی ها خفته است، روزگاری است که آدمی آشفته است

....

زندگیت تباه شد،رویاهات خراب شد، نقشه هات برآب شد، تسکینت شراب شد، خوشبختی سراب شد

به ته جاده رسیدی، تلخی غم و چشیدی

وجود تو مرده است، مرگ و میخوای و بس، رسیدی به بن بست، زخمای تو کهنه است، لبخندت پژمرده است، روح تو افسرده است، اما من میگم پایان شب سیاه صبح هست

منتظر فرشته نجاتی، تا رها بشی از تاریکی و سیاهی، ظاهر میشه با نیروی الهی، ناپدید میشه شب و سیاهی

اشکاتو پاک میکنه، غمهاتو خاک میکنه، زندگی رو به سمتت میکنه رها، جان و روحش رو برات میکنه فدا، چشماش میدرخشه در تاریکی و ظلمت شبا

زندگی دوباره توی رگهات، لبخندو میاره روی لبهات، اون یه فرشته از جانب خداست، پاک سرشته از آدمها جداست

از پلیدی و شیاطین دورت میکنه، وقتی که شهوت و گناه کورت میکنه، وقتی که خاموشی پرنورت میکنه، وقتی که غمگینی پرشورت میکنه

حالا پادشاهی، امداد الهی، نابود شد تباهی، شکست اون سیاهی، نابود شد از ریشه، با عشقی از شیشه، قلب تو شفافه همیشه

عشق یعنی نیروی زندگی، باور میکنم اگه بهم بگی، با بوسه اون دوباره زنده میشی، با نبودنش سرد و پژمرده میشی

 

توی دستم حس ِ دست تو، توی ذهنم اشکای سرد تو

 

عشق شیشه ایی تو رو نجات داد، اون فرشته غمهاتو باز به باد داد

 

توی دستم حس ِ دست تو، توی ذهنم اشکای سرد تو

 

توی این روزگار ِ کثیف و پست، آیینه تنهایی تو رو شکست!

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 14:1  توسط ^ مریم بانو ^  | 

تجربه ی زنده بودن...

شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست

این شقایق با نگاهی سرد پر پر می شود!

صورت احساس را زخمی کردن احتیاجش خنجر و شمشیر نیست

این آینه با واژه های تلخ بی مهری ترک می خورد،می شکند!

 

چه کسی  بود داد زد صبر،سحر نزدیک است؟

صبر دیگر طاقتِ ماندن ندارد در این هجوم های پر درد!

چه کسی بود گفت فرداها بهتر از امروز و دیروز است؟

فردای بی تو ، پر از دلتنگی و حسرت و قلبهای سرد!

 

دنیای من انقدر سخت و گرفته و مغموم نبود

فکر من پر بود از هوای با هم بودنهای بی همتا و یگانه!

روح من هر لحظه و هر جا و همیشه در پرواز و اوج

با قفس ، حس ِ مرغ مهاجر و دلتنگی های شبانه بیگانه!

 

دل من مأمن ِ امن ِ عشق و دوست داشتن

با نامهربانی در تضاد و با شکسته شدن ناآشنا!

احساسم در پی هر چه بیشتر خوبی کردن و خرج شدن

طعم تلخ ِ درد و زخم را نمی شناخت و از کینه و نفرت جدا!

 

چشمانم تنها آسمان را می دید و عبور ابر را درک می کرد

نمی دانست اشکِ غم ریختن و شب گریه ها چیست!

زمین گهواره و مهدِ من ، امانتِ خدا را امانت داری می کرد

مقصدم راه مستقیم به خانه خدا،نمی دانستم راه گم کردن چیست!

 

دستهای من همیشه قایق شدند توی موج حادثه و بلا

اما زمانِ احتیاج توی توفانِ زندگی ماندند تک و تنها!

خودم را در خودم کشتم واسه زنده نگه داشتن ِ حضور خدا

موقع مشکل و درد،خدا طبیب و همراهم شد تا نگردم فنا!

 

گلایه و نقدی نیست بر این دو روزه زندگی که گذراندم!

خدا را شکر گویم که اینگونه زنده بودن را زندگی کردم!

جز اندکی توجه و درک شدن خواهش و توقعی نداشتم!

که از برآورده شدن این نیاز از مردم شهر ناامید گشتم!

 

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 13:14  توسط .: م ر ی م :.   | 

بیا برگردیم...

چرا همیشه حقایق رو نمی بینیم اون طور که هستن!

چرا همیشه واقعیتها رو درک نمی کنیم اون طور که به وقوع پیوستن!

چرا همیشه قدر دوست داشتن رو نمی دونیم اون طور که باید!

چرا همیشه آدمها رو باور نمی کنیم اون طور که هستن!

 

چرا هیچ وقت نخواستیم بدونیم خواسته ی دیگری چیه!

چرا هیچ وقت نتونستیم بفهمیم دیگری چشه!

چرا هیچ وقت نخواستیم سکوت کنیم و گوش کنیم!

چرا هیچ وقت نتونستیم اشتباهاتمون رو بپذیریم و غم رو فراموش کنیم!

 

چرا نشده که ببخشیم،گذشت کنیم،فرصت بدیم!

چرا نشده که بشناسیم،بدونیم،بفهمیم و بعد قضاوت کنیم!

چرا نشده که نترسیم،اعتماد کنیم،توکل کنیم!

چرا نشده که آدم باشیم،حوا باشیم و خطایی نکنیم!

 

 

چی شد که خدا آدم و حوا رو آفرید!

چی شد که الان اینجاییم و بهشت پرید!

چی شد که قابیل زد و هابیل رو کشت!

چی شد که تاریخ همه اش شد زد و خورد!

چی شد که ناگفته ها همه جمع شد توی مُشت!

چی شد که همهمه شد و سکوت محو شد و مُرد!

 

چرا عادت کردیم به سختی،پیچش،فشار!

چرا عادت کردیم به خطا،اشتباه،گناه!

چرا عادت کردیم به نامهربونی،بی وفایی،سنگدلی!

چرا عادت کردیم به بی توجهی،درک نکردن،تنهایی!

 

اگه تو هم مثل ما خسته ای،شکسته ای،گسسته ای!

اگه تو هم مثل ما بریدی،فراری و گریزونی!

اگه تو هم مثل ما رنج کشیدی و درد رو می شناسی!

اگه تو هم مثل ما بدی دیدی و طعمش رو چشیدی!

 

پس بیا برگردیم به اصل ِ خود!

از اول مثل روز تولد!

هر خطایی کردیم بنویسیم تا تکرار نشه

طلب بخشش و عفو کنیم تا روحمون پاک بشه...

 

بیا انقدر گریه کنیم و اشک بریزیم

بیا انقدر بخندیم و بخندونیم

بیا انقدر برقصیم و پای بکوبیم

بیا انقدر بخونیم و بدونیم

بیا جنونِ درونیمون رو بشناسیم

تا آدم بمونیم و انسان بشیم!

 

بیا ساده باشیم و بکر همچون طبیعت!

که رنگ عوض نمی کنه،همونه که همیشه هست!

بیا زلال باشیم و صاف همچون آب چشمه ای جوشان!

که نمی ترسه اگه دانه های دلش هویدا و پیداست!

بیا تا فرصت هست شعر زندگی رو بخونیم از نو

که هر چه شد و هست،از ماست که بر ماست!

بیا خودمونیم رو بشناسیم و جهان هستی رو

تا آیینه ای شویم از او که روح خدا در ماست!

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 20:44  توسط .: م ر ی م :.   | 

چگونه بگم...بنویسم تا باور شود؟

همیشه ساده حرف زدم..نوشتم

همیشه شفاف و رک گفتم و نوشتم

همیشه اون چیزی رو که گفتم نوشتم

و اون چیزی رو که نوشتم گفتم

پس چرا کسی باور نکرد کی ام؟

 

همیشه از بازترین پنجره ی شهر نگاه کردم

همیشه اون چیزی رو که حس کردم بیان کردم

همیشه اون چیزی رو که اتفاق افتاد دیدم

همیشه تعادل را پیش گرفتم

نه در پست فرو رفتم

نه بیش از ظرفیتم اوج گرفتم

پس چرا کسی باور نکرد کی ام؟

 

همیشه اون جوری که خواستن شناختن من رو...چرا؟

همیشه اون جوری که خواستن حرف زدن...چرا؟

همیشه اون جوری که خواستن رفتار کردن....چرا؟

 

پس من چی میشم؟

 

همیشه درک کردم و باید درک می کردم

همیشه فهمیدم و باید می فهمیدم

همیشه گذشت کردم و باید گذشت می کردم...

 

پس من چی می شم؟

 

خسته ام...

از خودخواهی

از چیزهایی که ازم توقع داشتن و خودشون هیچی...!

از یه طرفه بودن اتوبانِ زندگیم...!

از خودم...اجازه هست؟!!!

 

 

حرف دارم

اندازه ی سکوت و غم چشمهام و بغض خشک شده ی گلوم و...

اما

دستم خسته است از نوشتن...

کاغذ خسته است از سیاه شدن های پر درد...

و من خسته از !

+ خط خطی شده در  سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 15:12  توسط .: م ر ی م :.   | 

بال هایت را کجا گذاشته ای؟

ماهي کوچک دچار آبي بي کران بود .

آرزويش همه اين بود که روزي به دريا برسد .

و هزار و يک گره آن را باز کند و چه سخت است وقتي که ماهي کوچک عاشق شود .

عاشق درياي بزرگ . ماهي هميشه و همه جا دنبال دريا مي گشت اما پيدايش نمي کرد .

هر روز و هر شب مي رفت اما به دريا نمي رسيد

کجا بود اين درياي مرموز گمشده پنهان که هر چه بيشتر مي گشت گم تر مي شد و هر چه که مي رفت دورتر .

ماهي مدام مي گريست از دوري و از دلتنگي و در اشک و دلتنگي اش غوطه مي خورد .

هميشه با خود مي گفت : اينجا سرزمين اشک هاست . اشک عاشقاني که پيش از من گريسته اند .

چون هيچ وقت دريا را نديدند و فکر مي کرد شايد جايي دور از اين قطره هاي شور حزن انگيز دريا منتظر است .

ماهي يک عمر گريست و در اشک هاي خود غرق شد و مرد اما هيچ وقت نفهميد که دريا همان بود که عمري در آن غوطه مي خورد .

***

قصه که به اينجا رسيد ، آدم گفت :

ماهي در آب بود و نمي دانست . شايد آدمي هم با خداست و نمي داند و شايد آن دوري که عمري از آن دم زديم ، تنها يک اشتباه بلشد .

آن وقت لبخند زد . خوشبختي از راه رسيد و بهشت همان دم بر پا شد .

 

بال هايت را کجا گذاشته اي ؟ - عرفان نظر آهاري

+ خط خطی شده در  دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 17:45  توسط .: م ر ی م :.   | 

سفر کردم...؟!

من سفر کردم

از خودم تا خدا

از دیگران تا خودم ، تا خدا

چشمانم حقایق زیادی رو دید

دستانم وقایع زیادی رو لمس کرد

روحم با دردهایی پخته شد و آروم گرفت...

قلبم شور و غمها رو حس کرد و دلش گرفت...

 

دیدم عشقی خیمه زده است پشتِ یک حرف،یک خواهش،یک انتظار!

قلبی در جا زده در پس یک بخشش ، یک شروع!

گوشهایی منتظر برای شنیدن ِ تنها یک جمله...

چشمهایی منتظر ِ یک نگاه ِ گرم و پرشور...

دلی مانده در پشتِ سد ِ غرور...

 

لمس کردم سختی ِ سنگِ دلِ سنگی آدمها را

نرمی ِ نوازشی روی پوستِ صورتِ  زخمی ِ احساس را

طراوتِ نگاهی که در داغی ِ آتش ِ کینه بخار شد...

زخمی روی لطافتِ دوست داشتنی با تیغ تیز بی توجهی!

خیسی اشکی که از سادگی و صادقانه بودن می آمد

و برای گمراهی مردمی می بارید که سالها بود با نور بیگانه شده بودن!

 

دردِ قربانی شدنِ حیوانی برای قربانی نشدنِ اسماعیل!

دردِ در قفس کردنِ آن پرنده ی عشق که حتی در کنار جفتش نیز آروم آروم رو به سکوت رفت و مرد!

دردِ آن ابری که بارید تا تازگی ببخشد ، تا نعمتی رو به زمینیان برساند اما ناله و فغان شنید!

دردِ آن بادی که وزید تا بارور کند درختی را ، تا کمکی باشد برای زمینیان اما چه کسی شکر کرد؟!

دردِ زمین را که این همه ظلم و ستم رو دید و دم نزد.... و هنوز هم می چرخد و می گذارد بگذرد!

 

حس کردم شور عاشقی ، دوست داشتن ، محبت کردن ... که از بی آبی و رشد علفهای هرز فنا شد!

شور انسانیت ، آدمیت ... که خسته شده از سرکوب شدن ، از همراه شدن با درد و رنج بیشتر!

شور دلداگی ، خاطر خواهی ، از خود گذشتگی ... که با دستانِ نفس گرایی پر پر شد و له شد و ...!

شور پرواز ، بالا پریدن و اوج گرفتن که با زنجیرهای اسارتِ خودخواهی تبدیل به حسرت شد و آهی...!

 

حس کردم غم ماه رو که دیگه چشمانش شبانه های عاشقونه رو ندید!

غم آسمان را که دیگر کم کم از دید زمینیان محو می شه و آبی آسمانی از رنگها حذف می شه!

غم ستاره را که دیگر کسی از دیدنش به یاد تنها دلیل زنده بودنش،معشوقه اش، نمی افته!

غم آن همه احساساتِ پاک و والای انسانی که با زهر ِ هوس و غرایز غیر انسانی آلوده شده!

 

دیدم ... لمس کردم ... حس کردم

و هنوز هم زنده ام و نفس می کشم

هنوز هم ناامید نشده ام!

هنوز هم با به دنیا اومدن نوزادی دلگرم می شم

که خدا هنوز از آدم و حواها ناامید نشده است.

هنوز هم فرصتی برای جبران ، برای بخشوده شدن هست!

هنوز هم می شه آدم بود و انسان شد!

هنوز هم می شه شیطان رو در آتش کینه و نفرتِ خودش انداخت و سوزاند!

فقط لحظه ای درنگ ، تامل ، فکر نیاز است...

فقط لحظه ای توجه به درون و فاصله گرفتن از برون نیاز است...

فقط لحظه ای نگاه به آسمون،دیدن همه آنچه که هست

حتی اگه دیده نمی شه اما می دونیم هست

فقط لحظه ای درکِ حقیقتِ وجودی ِ جهان هستی و کهکشان نیاز است

تا همان خلیفه و جانشین خدا روی زمین شویم

تا همان آدمی که روح خدا در جسم خاکیش دمیده شده شویم

تا همانی که هستیم و باید باشیم شویم ، خودِ حقیقیمون در بدو تولد...

+ خط خطی شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 12:36  توسط .: م ر ی م :.   | 

شاید مرده ام...!!!

نمی فهمم یا خسته ام از فهمیدن های بیشمار

نمی گویم یا درمانده ام از گفتنهای بی ثمر

نمی دانم یا خفه کردم آتش ِ دانسته هایم را

نمی خندم یا گریانم از خنده های بی اثر

گوش نمی دهم یا کر شده ام از صداهای پر سر و صدا

نمی مانم یا برده اند مرا تا نمانم اینجا

نمی خواهم یا جایی برای خواستن نمانده است

احساس نمی کنم یا احساسم قهر کرده است

باور نمی کنم یا باوری برای باور کردن نیست

یادم نمی ماند یا یادی برای در یاد ماندن نیست

نمی بینم یا کور شده ام از رنگهای پر رنگ و لعاب

نفس نمی کشم یا هوایی نیست از برایم

افتاده ام از پا یا جانی نیست در بدنم

نوری است در تاریکی ، شاید مرده ام!

 

 

+ خط خطی شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 12:30  توسط .: م ر ی م :.   | 

یه موقعهایی...

یه وقتهایی آدم یه جوری میشه ، مثل دیشب،

انگار یه زالو افتاده روی مغز و دلش و داره همه چیزو میمکه.

آواره ی کوچه هایی میشه که از محل سکونتش خیلی فاصله داره.

توی یه شب سرد که از بارونِ روز قبلش هنوز کوچه ها نم دارن راه میره ،

بدون مقصد ، بدون اختیار، بدون ...

همش فکر میکنه،

یه موقع دلش برای زندانی ها میسوزه و خودش رو میذاره جای اونا

یه موقع توی فکر پدر مادر خودش فرو میره.

یه وقتی دلش برای خودش میسوزه ،

یه وقتی به کفشهاش نگاه میکنه و راه میره ،

یه وقتی هوس میکنه از ماه لذت ببره اما تا سرش رو بالا میاره میبینه هوا ابره.

تازه یادش می افته که توی اون کوچه ها سالهاست آسمون صاف نبوده.

یه وقتی توی نگاه یه بچه که داره نگاهش می کنه غرق میشه

یه وقتی با بوق ماشینها و صدایی که می گه:این دیوونه رو! به خودش میاد

و می بینه روی جدول کنار خیابون نشسته!

یه وقتی با نگاه ِ آدمهای دور و برش می فهمه که داره بلند بلند حرف می زنه!

یه وقتی.......

روی خط ممتد خیابون راه میره و تیرهای چراغ برق رو پشت سرهم پشت سر میذاره

در حالی که سرش پایینه با خودش فکر میکنه اگه سایه نبود دیگه همزبونی نداشت .

+ خط خطی شده در  جمعه 11 خرداد1386ساعت 19:43  توسط .: م ر ی م :.   | 

انقدر...

انقدر تنهایی رو خوب می شناسم که بدونم نیاز هر کسی چیه!

انقدر احساس بی کسی باهام بوده که بدونم معنای سکوت و نگاه پرحرف چیه!

انقدر طعم تلخ جدا شدن با روحم آشنایی داره که بدونم لحظه لحظه ی بودنِ یه عزیزی چه غنیمتیه!

انقدر غصه ی دوری توی قصه ی زندگیم بوده که بدونم نزدیکی به یه عزیز چه عالم و صفایی داره!

 

بعضی اتفاقها فقط یه بار می افته اما تا آخره عمر توی تک تکِ لحظه های آدم تاثیر داره!

سر و کله ی بعضی از آدمها فقط یه بار توی زندگیه آدم پیدا میشه...

این رو من می گم که غم از دست دادنِ یه همچین آدمهایی هنوز که هنوزه همراهمه...

بیشتر از قبل ، دردناک تر از دیروز ، خیلی کمتر از فردا!

وقتی می رن انگار یه چیزه خیلی بزرگ از وجودت کنده میشه...

تو می مونی و تو ، انگار همیشه چیزی کم داری

همه اش دنبال یه چیزی می گردی

اما هربار بیشتر از قبل نبودنشون رو باور میکنی!

دوست داری همه اش گذشته رو مرور کنی

انقدر مرور می کنی که دیگه گریه ات می گیره

این مرور می شه مشق هر شبت

که بدون ِ نوشتنش خوابت نمی بره!

انقدر می نویسی و میگی و می خونی

تا روی همون خاطرات خوابت می بره!

خواب می بینی و

چقدر دردناکه که توی خواب هم بدونی که داری خواب میبنی!

و تو دوست نداری هیچ وقت صبح شه!

 

انقدر نامردمی از مردم شهر دیدم

انقدر آدمهای رنگارنگ دیدم

انقدر در خودم شکستم

که از خودم خسته ام!

خسته از مقاومت و صبر...

خسته از دیدن و دم نزدن...

خسته از رنگهای دروغین...

خسته از گوش کردن و سکوت...

خسته از درک کردن و درک نشدن...

خسته از فهمیدن و فهمیده نشدن...

خسته از حضور داشتن توی لحظه های مهمی که حضورم می باید حاضر می بود!

خسته از همیشه آماده بودنم واسه کمک ، همراهی ، همدردی...

 

پاهام زخمیه راه رفتن توی راه های پر سنگ و لاخ دلِ مردم شهره...

دستهام تاول زده ی چوب ِ کمک کردن های بی ریا و صادقانه است...

دلم، اگه چیزی ازش مونده باشه ، شکسته ی تیغه های تیز خنجرهای پنهان توی دستهاست...

چشمهام خسته از دیدنِ این خالی های پر ادعا و نامردی هاست...

 

تنها امیدم مثل همون تک ستاره توی آسمون شب های تنهاییمه...

تنها دل خوشی ام مثل ریشه ی همون درخته بی برگه که اگه خشک شه می میره...

تنها موندنم شده مثل بودن ِ تک درختِ سبز توی کویر خشک واسه همیشه...

تنها خواهشم شده مثل التماس درخت واسه نپوسیدن و تبر نخوردن تا هر وقت بشه...

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 20:47  توسط .: م ر ی م :.   | 

ندارن خبر...

سالها رفت و هنوز
يک نفر نيست بپرسد از من
که تو از پنجره ی عشق چه ها مي خواهي؟

نگاهت به دنبال چیست که انقدر دور است؟

تو در فردا چه می بینی که حال را فدا می کنی؟

تو در چهره ی مبهم عشق چه کسی را می بینی؟

در کلامت چرا حس غریب مرغ مهاجر موج می زند؟

چرا هنوز از همیشه رفتن و نرسیدن خسته نشدی؟
یک نفر نیست بپرسد از من

تو دچار کدام حرف،نگاه یا حسی غریبی که

صبح تا نيمه شب منتظر و بیقراری

این همه دعا و ثنا و نجوا می کنی
همه جا را مي نگري
گاه با ماه سخن مي گويي و گاه با اشیای بی جان!

گاه در آسمان غرقی و گاه به ابری لبخند می زنی!
گاه با رهگذران نگاهی پر حرف رد و بدل می کنی!

گاه در سکوت چیزی را کشف می کنی و در صدا چیزی را گم!
خبر گمشده اي مي جويي؟

چشم به راه کدام مسافری؟
راستي گمشده ات کيست؟کجاست؟
قطره ای گمشده در دريا است؟
نور امید بخشی از روزنه ی فرداهاست
يا خدايي است که از روز ازل تا عدم پنهان است؟
بارها آمد و رفت

بارها خواست
بارها انسان شدن را تجربه کرد
و کسی هيچ ندانست که بود
خود او هم به يقين آگاه نيست
چون نمي داند کيست
چون ندانست کجاست
چون ندارد خبر از خود که

خداست!

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 3 خرداد1386ساعت 22:19  توسط .: م ر ی م :.   | 

هنوز هم...

ديگر نه پايي دارم كه پا به پاي دلتنگی ِ نبودنت بدوم،

نه نگاهي كه چشم به در بمانم...

واژه ها را هم گم کرده ام...

اين دستها هم ، از تنهایی يخ زده اند!

كمي دورتر از حضور خيال و رویای با تو بودن، پچ پچ ها را مي شنوي؟!

مي گويند اگر باور کنم نیستی بغضم سبك مي شود...

آنوقت تنها من مي مانم و من...

آنوقت ديگر نه فرياد مي كنم نه سكوت...

آنوقت ديگر پاهايم آبله نمي زند از اين همه دويدن پي خیالت...

چه می گویند،تو می دانی؟

 

مي گويند اگر باور کنم نیستی به هيچ كجاي من و اين دنيا بر نمي خورد...

آن وقت زندگی ام عادی می شود و راحت...

آنوقت فقط من مي مانم و اين همه حرف كه مي دانم در انتظار دستانم هستند...

آنوقت فقط من مي مانم و اين همه دلتنگي هايي كه بيقرار ِبودنم مي شوند...

آنوقت فقط من مي مانم و اين همه نگاه كه مي دانم براي فردايشان دستهايم را مي خواهند...

نمی دانند خیالِ تو چه آرامشی است در این هیاهوی ناامن ِ دنیا...

 

مي گويند اگر باور کنم نیستی ، خنده با نگاهم و لبانم آشتي مي كند!

مي گويند اگر باور کنم نیستی ، دوباره به ياد مي آورم بهار فصل تازگی است نه یادآور کهنگی ِ غم نبودنت!

مي گويند اگر باور کنم نیستی...

نگاه از من پنهان نكن!

آنها مي گويند.

اما من...

هنوز هم همه فصلها را تنها تابستان مي بينم...

هنوز هم دلم هواي باران دارد و بیداری هاي شبانه...

هنوز هم در پي عطر ياس هستم و هق هق نبودنت...

هنوز هم دستهايت را مي خواهم...

هنوز هم نگاهت برایم با معنی است حتی در قاب عکس روی دیوار...

هنوز هم روحم هستی ات را حس می کند با تمام وجود...

و هنوز هم...

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 3 خرداد1386ساعت 22:18  توسط .: م ر ی م :.   |