من سفر کردم
از خودم تا خدا
از دیگران تا خودم ، تا خدا
چشمانم حقایق زیادی رو دید
دستانم وقایع زیادی رو لمس کرد
روحم با دردهایی پخته شد و آروم گرفت...
قلبم شور و غمها رو حس کرد و دلش گرفت...
دیدم عشقی خیمه زده است پشتِ یک حرف،یک خواهش،یک انتظار!
قلبی در جا زده در پس یک بخشش ، یک شروع!
گوشهایی منتظر برای شنیدن ِ تنها یک جمله...
چشمهایی منتظر ِ یک نگاه ِ گرم و پرشور...
دلی مانده در پشتِ سد ِ غرور...
لمس کردم سختی ِ سنگِ دلِ سنگی آدمها را
نرمی ِ نوازشی روی پوستِ صورتِ زخمی ِ احساس را
طراوتِ نگاهی که در داغی ِ آتش ِ کینه بخار شد...
زخمی روی لطافتِ دوست داشتنی با تیغ تیز بی توجهی!
خیسی اشکی که از سادگی و صادقانه بودن می آمد
و برای گمراهی مردمی می بارید که سالها بود با نور بیگانه شده بودن!
دردِ قربانی شدنِ حیوانی برای قربانی نشدنِ اسماعیل!
دردِ در قفس کردنِ آن پرنده ی عشق که حتی در کنار جفتش نیز آروم آروم رو به سکوت رفت و مرد!
دردِ آن ابری که بارید تا تازگی ببخشد ، تا نعمتی رو به زمینیان برساند اما ناله و فغان شنید!
دردِ آن بادی که وزید تا بارور کند درختی را ، تا کمکی باشد برای زمینیان اما چه کسی شکر کرد؟!
دردِ زمین را که این همه ظلم و ستم رو دید و دم نزد.... و هنوز هم می چرخد و می گذارد بگذرد!
حس کردم شور عاشقی ، دوست داشتن ، محبت کردن ... که از بی آبی و رشد علفهای هرز فنا شد!
شور انسانیت ، آدمیت ... که خسته شده از سرکوب شدن ، از همراه شدن با درد و رنج بیشتر!
شور دلداگی ، خاطر خواهی ، از خود گذشتگی ... که با دستانِ نفس گرایی پر پر شد و له شد و ...!
شور پرواز ، بالا پریدن و اوج گرفتن که با زنجیرهای اسارتِ خودخواهی تبدیل به حسرت شد و آهی...!
حس کردم غم ماه رو که دیگه چشمانش شبانه های عاشقونه رو ندید!
غم آسمان را که دیگر کم کم از دید زمینیان محو می شه و آبی آسمانی از رنگها حذف می شه!
غم ستاره را که دیگر کسی از دیدنش به یاد تنها دلیل زنده بودنش،معشوقه اش، نمی افته!
غم آن همه احساساتِ پاک و والای انسانی که با زهر ِ هوس و غرایز غیر انسانی آلوده شده!
دیدم ... لمس کردم ... حس کردم
و هنوز هم زنده ام و نفس می کشم
هنوز هم ناامید نشده ام!
هنوز هم با به دنیا اومدن نوزادی دلگرم می شم
که خدا هنوز از آدم و حواها ناامید نشده است.
هنوز هم فرصتی برای جبران ، برای بخشوده شدن هست!
هنوز هم می شه آدم بود و انسان شد!
هنوز هم می شه شیطان رو در آتش کینه و نفرتِ خودش انداخت و سوزاند!
فقط لحظه ای درنگ ، تامل ، فکر نیاز است...
فقط لحظه ای توجه به درون و فاصله گرفتن از برون نیاز است...
فقط لحظه ای نگاه به آسمون،دیدن همه آنچه که هست
حتی اگه دیده نمی شه اما می دونیم هست
فقط لحظه ای درکِ حقیقتِ وجودی ِ جهان هستی و کهکشان نیاز است
تا همان خلیفه و جانشین خدا روی زمین شویم
تا همان آدمی که روح خدا در جسم خاکیش دمیده شده شویم
تا همانی که هستیم و باید باشیم شویم ، خودِ حقیقیمون در بدو تولد...