تبليغاتX
نوشته های خط خطی

نوشته های خط خطی

دست و قلمم هر چی اون می گه می نویسه...

این روزها#3

 

دیشب کاغذهایم گریه می کردند

فکر کنم خط خطی هایم دردناک شده اند!

یادم نمی آید،اینها هذیان است که در خواب می گفتم

یا ...!

 

خطوط ِ نوار قلبت را روی کاغذ دیده ای؟

احساس ِ آدم همچون آن خطوط بالا و پایین می روند

و کسی که منحنی ِ قلبش خطی صاف است مرده است!

مغز ، ذهن ، فکر ، عقل ... همه ی اینها

با یک حادثه ی کوچک از کار می افتند،

آدمها چطور به دیوار ترک خورده ی اینها تکیه کرده اند؟!

قلب اگر بایستد آدم حتما می میرد،

و چه حماقتی است احساس را زیر پرچم مغز بردن!

 

این روزها یادم می آید که آن روزها

آدمها چقدر عاقل شده بودند!

با لباس و عینکی مشکی و ژستی مهربانانه

و قطره ای اشک که از سر دلسوزی می ریختند ( ؟! )

مریمت را در آغوش ِ سنگی و سختشان می گرفتند و

رفتنت را تسلیت می گفتند،

و من تنها مثل تو سکوت کردم و نگاه!

محبتشان بوی دورویی و ریا می داد و

من در هوای این دوگانگی ها داشتم جان می کندم!

در برابرشان اشکم رفت پشت ِ غرور و احساسم قایم شد،

من در خلوتم با خود ِ تو برای رفتنت اشک ریختم،می دیدی؟!

هر تسلیتی همچون شلاقی بر کمر خم شده ام بود،

 

این روزها یادم می آید که آن روزها

آدمها گویی منتظر شکسته شدنم بودند تا خوردم کنند!

حضورشان در کنارم نبودنت را فریاد می زد و من هر لحظه می مردم!

فکر می کنم آن روزها نوار قلبم دچار نوسانات ِ شدید شده بود،

و من احساسم را مثل همیشه پرواز دادم تا هر کجا که می خواهد برود!

تو رفتی و من بیشتر دیوانه شدم،دیوانگی آزادم کرد،آزاد از زندان ِ مغز!

 

 

 

+ خط خطی شده در  یکشنبه 31 تیر1386ساعت 12:38  توسط .: م ر ی م :.   | 

این روزها#2

 

این روزها چه بی اندازه دلگیرم

فکرم دیگر از هر فکری فراری است

این روزها مرور آخرین لحظه های بودنت

واسه من شده یه عادت

نمی دونم چندمین باره که داره یادم میاد

آفتاب می تابید،ظهر تابستان بود

یک لحظه ، یک آن برای همیشه

نه ، باور کردنی نیست!

هنوز هم باور کردنی نیست!

یک زخم که همیشه فریاد می زند

که همیشه درد می کند و

این روزها دچار خونریزی شده است

یک زخم که فقط این سالها

طعم شور و کشنده ی نمک را چشیده است

ساده ، راحت ، آروم ، بی خداحافظی

تنها با یک نگاه و لبخند رفتی

و من شکستم ، خورد شدم ، داغون

سخت شده ام مثل سنگ!

اشک رفیقم ، غم همراهم و درد همرازم!

 

این روزها زمان کند می گذرد

عذاب است ، سخت است ، دردناک است!

لحظه لحظه ی نبودنت ... باورش ... نه محال است!

دیوارهای خونه خاطره هات رو قاب گرفتند

چارچوب ِ در خونه هنوز منتظر اومدنت

پنجره ها گوش به زنگ صدای قدمت

و یکی که داد می زنه نه محاله برگشتنت!

سیاوش هم داره می خونه:

...

همیشه میونه قاب خالیه درهای بسته

طرح اندام قشنگت پاک و رویایی نشسته

کاش می شد چشام ببینن طرح اندام تو داره

زنده می شه جون می گیره پا توی اتاق می ذاره

...

کاش دوباره باغچه پر گلهای تو باشه

غنچه ی سفید مریم با نوازش تو وا شه

کاش می شد اما نمی شه ، نمی شه بیای دوباره

نمی شه دستات تو گلدون گلهای مریم بذاره

کاش می شد اما نمی شه ، این مرام روزگاره

رفتنت همیشگی بود ، دیگه برگشتن نداره...

 

 

 

+ خط خطی شده در  جمعه 29 تیر1386ساعت 14:40  توسط .: م ر ی م :.   | 

#8

خدا گوش کن:

 

آخه این بنده هاتو از کجا آوردی؟

اگه تا آخر عمرشون هم کنارشون باشی و همیشه حمایتشون کنی؛ نمیبیننت...

اگه تا همیشه پشتشون وایستی و بهشون پشتگرمی بدی؛ نمیبیننت...

 

اگه میخوای دیده بشی

اگه میخوای آدم حسابت کنن

باید حتما مقابلشون وایستی!

 

....

 

آخه میدونی خدا جون؛ عقل بنده هات به چشماشونه!

 

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 15:44  توسط ^ مریم بانو ^ 

#7

 

آخ آخ آخ... دیدی گاهی وقتا آدم همینجوری الکی منتظره؟

همش حس میکنه قراره یکی بهش یه چیزی بگه...

يكي قراره بهش زنگ بزنه...

یا یکی باهاش کاری داره...

یکی میخواد تولدش رو تبریک بگه...

یا یکی قراره از راه دور بیاد...

یا بدتر از همه، هی احساس میکنه قراره یه اتفاقی بیوفته......!

یا کلا یه چیزایی تو همین مایه ها!

 

....

....

....

 

اما هیچی نمیشه!

 

 

 

پ.ن: ووووی.... انقده از این حس ِ بدم میاد!

 

 

 

+ خط خطی شده در  سه شنبه 26 تیر1386ساعت 19:38  توسط ^ مریم بانو ^ 

این روزها#1

یکی داشت از یه جایی رد می شد

 

یه نمره بهش دادن قبول شد!

 

یکی خودش رو می زنه به اون راه،گم می شه!

 

یکی بی هوا بیرون می ره،خفه می شه!

 

یکی از خواب پرید،پایش شکست!

 

یکی خوابش سنگین بود،تختش شکست!

 

 

**********************************

 

دوباره زمان دستم را گرفته

و جسم بی جانم را می کشاند

به آن روز و ساعتهای تلخ!

به اولین شبی که تو نبودی کنارم و نبودنت عذاب شد!

به اولین شبی که به یادت خوابیدم و عادت شد!

همان زمان ِ شلیک ِ شروع

و دویدنهای بی پایان ِ من!

همان زمانِ صدای آغاز ِ مبارزه ای نو در رینگِ دنیا

و دستهای من ِ بی تو و اشکهایم در پشتِ چهره ی سرد ِ غرور!

 

من به عقب می دوم،

پاهایم را روی زمین می کشم تا زمان بایستد

فریادهای نمی خواهم در درونم غوغا می کند

یادآوری واقعیتی حقیقی که هنوز باورش بالغ نشده

دلم آنقدر تنگ شده است که دیده نمی شود

آب رفته است بیچاره از بس اشک ریخته است برایت

روزهای فراموشیم دچار شب شدن شده اند

و شبهای بیداریم جان می کنند تا صبح شوند

 

مرا چه شده است؟

تا تو بودی

ترس را نچشیده بودم،

چقدر بدمزه است!

محبت و عشق و دوستی را

بی دریغ خرج می کردم

ترس و محبت یک جا جمع نمی شوند،می دونم!

و من بعد از رفتن ِ تو بین ِ

ترس ِ عقل که نمی گذارد بی دریغ باشم مثل قبل!

و محبت ِ دل که نمی تواند بی دریغ نباشد مثل قبل!

درمانده شده ام!

ترس و محبت دو نقیض اند

مانند بودن و نبودن!

عشق ترس نمی شناسد

و ترس هر عشق و محبتی را رد می کند!

 

 

 

+ خط خطی شده در  یکشنبه 24 تیر1386ساعت 15:37  توسط .: م ر ی م :.   | 

(----> My Immortal <----)

 

 

My Immortal

 

I’m so tired of being here

من از اینجا بودن خیلی خسته ام

 

Suppressed by all of my childish fears

و ترسهای کودکانه ام مرا محصور کرده اند

 

And if you have to leave

اگر باید مرا ترک کنی

 

I wish that you would just leave

امیدوارم که حضورت نیز مرا ترک کند

 

Because your presence still lingers here and it won't leave me alone

که هنوز اینجاست و مرا تنها نمیگذارد

 

These wounds won't seem to heal

به نظر نمی آید که این زخمها خوب شوند

 

This pain is just too real

این درد کاملا حقیقی است

 

There’s just too much that time cannot erase

و آنقدر زیاد است که گذشت زمان نمی تواند آنرا التیام ببخشد

 

When you cried I’d wipe away all of your tears

وقتیکه تو گریه میکنی تمام اشکهایت را پاک میکنم

 

When you'd scream I’d fight away all of your fears

وقتیکه فریاد میزنی با تمام ترسهایت مبارزه خواهم کرد

 

And I’ve held your hand through all of these years

من در تمام طول این سالها تنها دست تو را در دست داشتم

 

But you still have all of me

ولی تمام وجود من متعلق به تو بود

 

You used to captivate me

تو عادت داشتی که مرا

 

By your resonating light

با نور افسونگر خویش مجذوب کنی

 

But now I’m bound by the life you left behind

حال من توسط زندگی که تو پشت سر گذاشتی محصور شده ام

 

Your face it haunts my once pleasant dreams

تنها رویای دلپذیر من چهره توست که همواره در جلوی روی من است

 

Your voice it chased away all the sanity in me

و صدای تو تمام روح مرا متاثر میکند

 

These wounds won't seem to heal

به نظر نمی آید که این زخمها خوب شوند

 

This pain is just too real

این درد کاملا حقیقی است

 

There’s just too much that time cannot erase

و آنقدر زیاد است که گذشت زمان نمی تواند آنرا التیام ببخشد

 

When you cried I’d wipe away all of your tears

وقتیکه تو گریه میکنی تمام اشکهایت را پاک میکنم

 

When you'd scream I’d fight away all of your fears

وقتیکه فریاد میزنی با تمام ترسهایت مبارزه خواهم کرد

 

And I’ve held your hand through all of these years

من در تمام طول این سالها تنها دست تو را در دست داشتم

 

But you still have all of me

ولی تمام وجود من متعلق به تو بود

 

I’ve tried so hard to tell myself that you're gone

من به سختي پزيرفتم كه تو رفته ای

 

And though you're still with me

اگر چه تو هنوز با منی

 

I’ve been alone all along

ولی من در طول این مسیر تنها بوده ام.

 

پ.ن : این متن ِ یکی از آهنگهای مورد علاقه امه که خواننده اش Evanescence هست.

 

 

+ خط خطی شده در  یکشنبه 24 تیر1386ساعت 14:57  توسط .: م ر ی م :.  

!××× این رسمش نبود ×××!

از تو نه محبت گدایی می کنم و نه عشق خیرات می خواهم

و هم این رو می دونستم که نباید روی گفته هات حساب کنم.

رفتارت این رو ثابت کرد!

فقط می خوام بگم: این رسمش نبود.

کمی عاقلانه فکر کن!

من چه بدی کرده ام ، که با من این گونه برخورد می کنی؟؟

نمی دونم شاید واقعا مستحق همچین برخوردی هستم.

کاش سکوت رو خوب می شناختی،آنقدر تنها بودم که بتونم سکوتت رو معنی کنم اما تو...

کاش می دونستی تمام تلاشم رو کردم که به همچین جایی نرسیم.

کاش می دونستی که جاهایی بوده که من هم حرفها و رفتارهایی دیدم که رنجیدم اما ...

نمی دونم چی بگم!

گناهم صداقت و سادگیمه،می دونم!

واقعاً حرف زدن آسان است اما وفا کردن به آن دشوار...!

چقدر من در مانده ام !

و چقدر بدبخت !

که بخوام غرورم رو زیر پا کنم...

مثلاً می خوام چی رو ثابت کنم؟

بگم آدم ها هنوز یا شاید خوبند؟

زبان و دل شان یکی است؟

به حرفی که می زنند پایبندند؟

با آنکه می دونستم، من بازنده خواهم بود. باخود عهد کرده بودم، تا آخر بمانم!

بگذار آدم ها این گونه باشند...

به این نتیجه رسیدم

که حرفی که مردم می زنند

با منظوری که دارند

دو موضوع کاملاً متفاوت است .

که همه چیز بیهوده است.

مسخره است.

دروغ است.

و بعد از خودم بدم می آید! از آنچه کرده ام و از آنچه بوده ام!

این قلب لعنتی می زند و آدم بودنم رو تأیید می کند،

اعصابم خورد می شود

راه برگشتی نیست ، راه برگشتی نمی یابم.

نمی توان کمتر یا بدتر از آنچه که هستیم باشیم!

پس برای من راه برگشتی نیست!

آدم ها تنها با مردن به آرامش می رسند.

خدایا من برای مردن التماس نمی کنم

و نیازی هم به دلسوزی ِ تو برای زنده ماندنم ، نیست.

 

 

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 9:45  توسط .: م ر ی م :.   | 

#6

دلم مي خواهد چيزي بنويسم،نامه اي ،شعري ،درد دلي
اما دلم گرفته است...

يادش بخير،آن روزها،دلم كه مي گرفت،جایی بود برای نوشتن ! 
آن روز ها دلتنگ بودم...

ولی امروز دلم برای همان  "دلتنگي ها" ، تنگ شد ...
راستش ميان خاطره و تداعي دست و پا میزنم.

میان فراموش شده ها غرق مي شوم...
يادش بخير ...
يادش بخير سادگيها،ساده انديشي ها و صداقتها...
 
اگر تو هم جاي من بودي، دلت مي گرفت جز خاطراتت چيزي براي مرور كردن داشتي؟!
تو اگر جاي من بودي غوطه ور در يك دريا تداعي جز دست و پا زدن چه مي كردي؟!
اينها سياهي نيستند،اينها خاطره ها و تداعی های من هستند.
برای من گنجهاي زير خاكي كه هروقت دست و بالم خالي مي شود به آنها پناه مي برم...
هروقت دلم مي گيرد،ياد آن روزهاي اول مي افتم،ياد سادگيها،ساده انديشي ها و صداقتها...
ياد دلتنگيها،درد دلها....

ياد انتظار كشيدنها و لحظه شماريها...

ياد دست خالي و دل پر بازگشتنها...
شاد مي شوم...

لذت مي برم...

با تمام وجود....

شادي تنها خنديدن نيست....

آنهم در اين غمكده!


اشتباه ما دل بستنهاي ماست...

دل بستن آغاز دل كندن است...
صميمي ترين دوستها و همراهان هم وقتي بي حوصله مي شوند،مي روند...
دل نبايد بست...

بايد لذت برد...

بايد از دوست داشتنيها تا هنوز خاطره نشده اند لذت برد...

 

 

+ خط خطی شده در  سه شنبه 19 تیر1386ساعت 12:58  توسط ^ مریم بانو ^ 

^ ...؟! ^

داشتم می رفتم كه با همه چیز خداحافظی كنم ؛

 

داشتم می رفتم تا شهر زیبایم را با تمام بدی هایش فراموش كنم .

 

گمان نمی كردم چشمی در جستجوی من باشد .

 

در راهی بودم كه از انتهایش خبر نداشتم

 

و هرچه بیشتر می رفتم ، بیشتر گریه می كردم ...

 

چه دیر فهمیدم كه نباید می ایستادم...

 

که باید می رفتم و راهم را همانطور تنها ادامه می دادم... 

 

از همه چیز دل بریده بودم .

 

در انتظار رفتن و دور شدن از اینجا لحظه ها را سپری می كردم .

 

دستانم سرد سرد شده بود ، انگار تنها برای خاك زنده بودم !

 

نگاهم به آسمان ، پاهایم روی زمین ، قلبم ... نمی دونم کجاست !

 

هنوز هم نمی دانم ، من گریه می كردم یا باران می بارید ... ؟؟

 

حاضر نبودم ببینم چه سنگدلانه غرور و اعتمادم را زیر پا له كرده اند ...

 

حاضر نبودم ببینم چه بیرحمانه از من خواستند تا سنگ شوم...

 

حاضر نبودم ببینم چه مشتاقانه خوردم کردند و به نظاره نشستند...

 

تمام حرفها و اشكهایم را پشت غرورم پنهان كرده بودم مثل الان.

 

نمی خواستم كه كسی برایم گریه كند .

 

نمی خواستم کسی دلش برایم بسوزد.

 

نمی خواستم کسی بگوید:آخه،بیچاره....!

 

و حتی نمی خواستم کسی به من حق دهد...!

 

من تصور می كردم كه ..... آری، تنها تصور می کردم!  ...

 

 

 

+ خط خطی شده در  دوشنبه 18 تیر1386ساعت 13:32  توسط .: م ر ی م :.   | 

^ به ^ تو ^ ربطی ^ ؟ ^

پر شدم از حرف و کنایه ، زندگی بی تو صحبتی ندارد !

مثل همیشه واسه خودم مینویسم به نگاهِ تو ربطی ندارد!

یا به اینکه اومدی نمونی یا به اینکه نمونی و بری

شاید بودنت توی تقدیرم است قول ِ موندن و حرفِ حساب ندارد!

زندگی مثل دانه های انار  توی نا امنی ِ بشقاب ِ پهن ِ دل است

مثل هوا ناپایدار است تضمینی واسه همیشه آفتابی بودن ندارد!

اینجا دیگه قهوه ای نوشیدنی نیست تا تو را توی فنجان ببیند

شیشه ی پنجره را بشکند ، پر بگیرد ، حس ِ اوج توی آسمان ندارد!

حال من باید خوب نباشد ، این واگویه را به روحم ببخشید

نوشتن دستِ من نیست ، سوالهایم در پیش تو جواب ندارد!

شاید این شعر باید روی کاغذ جان دهد مثل همیشه شاید

شاید کسی که می نویسد پشت پا خورده باشد،تقصیری ندارد!

این جا مرا کم ندارند این جا کسی تنها و فقط مال من نیست

خوش باشید همیشه ، ناخوشی من به نبودن ِِ تو ربطی ندارد!

سردم ز انجماد ثانیه ها،حفظم تیک تاکِ ساعت را،خبری نیست ز تو!

آب ِ قند نمی خواهم،خنده ام نمی آید،حال من برای تو فرقی ندارد!

از جنس زمینم،خاک رویم بریزید زنده بودن اینگونه نمی خواهم

روی دستان بی اعتبارم مثل همیشه آب پاکی بریزید ترسی ندارد!

بی صدا شدم،ساکت تر از سکوتِ تو در این لحظه های ویرانی ام

انگار برای تو فرو ریختن ِ ثانیه به ثانیه ام تفاوتی ندارد!

ته این قصه ی شوخ هر چه باشد به غرور و سردی ِ تو کاری ندارد!

نگران نشو با خوندنِ این حرفها ، آه و ناله اش به تو کاری ندارد!

 

+ خط خطی شده در  شنبه 16 تیر1386ساعت 10:9  توسط .: م ر ی م :.   | 

^ ....!!.... ^

....

چیزی می خواستی بگی؟

نه...

 

....

چی گفتی؟

هیچی!

 

....

هان؟

چی؟

هیچی...

 

....

....

 

می خوام باهات حرف بزنم

چی؟

هیچی!

اوهوم...

 

می خوام بگم که ....

هیس!

چرا؟

هیچی نگو

باشه!

 

....

....

 

....! تموم !....

+ خط خطی شده در  جمعه 15 تیر1386ساعت 18:11  توسط .: م ر ی م :.   | 

#5

زیر گنبد کبود

من بودم

تو نبودی اما

و قصه مان آغاز نمیشد

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 18:15  توسط ^ مریم بانو ^ 

!^ بگذار ^!

بگذار فراموشم شود                                     که من از تو هیچ چیز ندارم

تنها یک قاب عکس

 

بگذار فراموشم شود که دیگر کنج خانه قلب من خالی است

 

خالی از وجود تو

 

بگذار فراموشم شود  که من آن روز بعد از غروب نگاهت مردم

من خالی از وجود تو شدم و هنوز نمیدانم چرا ؟؟؟

 

بگذار فراموش کنم

            تو کیستی؟                              و برای چه آمده بودی!!!

 

بگذار بهار دوباره خودم شوم

بدون تو اما با خیال تو و خالی از نگاه تو

 

بگذار خطی از لحظه هایم شوم               با خودم یکی شوم

  و از پله ها بالا روم                              تا کمی مثل ِ تو شوم

 

بگذار فراموشم شود که با تو چه بوده ام !

و بی تو چه هستم!

 

بگذار فراموشم شود که من خواستم و تو نماندی!

که کسی از من چیزی نپرسید که حالا...

 

بگذار همان باشم که بودم

نخواه،هرگز نخواه همچون تو فراموش کنم

فقط بگذار نفسی بکشم

 

بگذار بگذرم و بروم

ایستادن در اینجا نباید

رفتن و رسیدن باید

 

تو که گذاشتی و گذشتی

پس بگذار،شاید برای همیشه فراموشم شد.....

 

 

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 20:38  توسط .: م ر ی م :.   | 

--» جهنم ساكت «--

اینجا چی کار داری؟......لعنتی اینجا جهنم ِ!......مگه نمی بینی من چه شکلیم؟......

لعنتی اینجا جهنم ِ!......برو......برگرد.

اینجا بهاره ولی برگ درختا زردن
اینجا جهنم ساکته نیا برگرد
زندگی با آدم نماها چشمام و تر کرد
جنایت و خونریزی داره ادامه هر شب
بیا اینجا هوا واسه نفس کشیدن هستش
اما اگه چشمات و باز کنی نمی شه بسته
بذار بگم جهنم ساکت اسمه شهره من
روزا آرومه ولی شبا فکر مرگتن
کسی اینجا نمیادش به جنگ تن به تن
باید دنباله یه پناه بگردی در به در
نمی شه که زندگی بکنی بی دردسر
تو هم باید بجنگی با هوای سرد شب
همه آدم نماان و انسان نیستن
دست تقدیر نی انگار زیستن
پشت صداقت همه پنهان میشن
سوختم چه فایده التیام دیگر

آدما چقدر بدن؛ قلم برو جلو بنویس
تا چشمای تو هم مثه چشمای من بشه خیس
خاکستر این جهنم تا موهای منو سفید نکنه
اینجا می مونم به فرشته ها بگین اینو

یکی هنوز زنده مونده تا که بخونه
بگین داد بزنم تا حتی خدا هم بدونه
من اینجا دنبال ِ زندگی می گردم فقط همین
ولی تو بودی که زخمای دلمو خط زدی
خدا می دونی من چرا شدم بیمار روانی؟؟
چون روح سفید دادی و بیدار سیاهی
خیلی بیشتر از اون چیزی رو که دارم رو می بازم
زندگی آینده ام رو می نالم و می سازم
قدرت قدم برداشتن به سمت تو ندارم
خدا می خوام ببینمت چرا حق شو ندارم
اینجا همه دارن میمیرن تو خزون زندگی
خدا می خوام بهم بگی دیگه تمومه تشنگی


چرا وقتی چشمام و رو هم میزارم نمی تونم
یه لحظه آروم بمونم و اینو نمی دونم
که باید دوباره کابوس اینجا رو ببینم
واسه همینه که می خوام دست ِ خدا رو بگیرم
آخه هر چی بیشتر دشمن داشته باشم بیدارتر
نسبت به زندگی میشم که منو بیمار کرد
مگه می شه دو رنگیها رو ندید و عشقی
که تو وجود همه ست نباشه پلید و مشکی
عقاید ِ من عواطف ِ خشن و دوستانست
حقایق ِ من رو حتی دشمن هام گوش دادن
خدا فقط تو یکی موندی که جوابی ندادی
نکنه می خوای بهم بگی هوام رو نداری؟؟
اتفاقاً اینو میدونم که اینارو می خونم
آره توقع ام از تو خیلی زیاده اینو می دونم
که جهنم این دنیا رو با آدمای بدش
واسه همیشه بیا تبدیل کن به بهشت


فراریم همیشه از سایه های شب
تو می تونی ببینی از رد پای من
تو اینجا باید بسازی با هوای بد
تا زنده ای تو جهنم باید قبول کرد

+ خط خطی شده در  سه شنبه 12 تیر1386ساعت 12:7  توسط ^ مریم بانو ^ 

^ برای دل ِ من سخت دشوار است ^

می خواهم به دوردست ها پرواز کنم، اما نمی شه...

 برای یک لحظه احساس سستی می کنم

قالب تهی می کنم ، می پرسی چرا؟ نمی دونم!

یعنی می دونم یا حداقل می تونم حدس بزنم اما

گفتن برای من خیلی زیاد تا دلت بخواهد دشوار می شود

هرچند که همه می دانند یا می توانند حدس بزنند

که من یا هر کسی در شرایط من چه می خواهد بگوید!

زیرا همه در زیر یک آسمان ِ آبی و

از یک جنس و یک روحیم ...

اگر می توانستم تصویر خیالم را نقاشی کنم

آن تصویر یک سه تار بود

که از هر تارش هزاران حرف زاده می شد!

سه تارم

صدایی را سرمی دهد

که قلب من به آن دوخته شده !

 

برای دل ِ من سخت دشوار است!

نمی توانم تنها بگذارم خودم را در خیال ِ خودم!

برای دل ِ من سخت دشوار است

نمی توانم در این راه بی تو بروم

قدم هایم هر روز سست تر... هر روز کندتر

برای دل ِ من سخت دشوار است

بیا و مرا رها کن

بیا و خودت مرا ببر به همان ابدیتِ گسترده

برای دل ِ من سخت دشوار است!

من سهم خودم را از شادی و غم گرفته ام

شاید بیش از سهمم را هم!

تلخی و شیرینی ِ درد را چشیده ام

زهر و شربتش را با هم نوشیده ام!

هرگز تصور نمی کردم که

روزی این چنین محتاج شوم و درمانده!

 

عشق! تو می توانی مرا در تاریکی ها پیدا کنی؟

خودت مرا هل دادی تا سقوط آزاد کنم به ته دره ی جنون!

خودت بیا و پیدایم کن

چشمانم سیاهی می رود،

تو را تشخیص نمی دهم،

پس خودت دستم را بگیر و ببر

ببر تا اوج...تا ته آسمان

ببر فراتر از ابرها و خورشید و ماه

ببر تا خدا...

+ خط خطی شده در  یکشنبه 10 تیر1386ساعت 10:36  توسط .: م ر ی م :.   | 

#4

مي خواهم

در آغوشم بگيري

تا امروز

نتواند از ميان ما

بگذرد

+ خط خطی شده در  شنبه 9 تیر1386ساعت 8:32  توسط ^ مریم بانو ^ 

" ؟!؟! "

چرا انقدر زمان کند مرا می خواهد و یا امواج مغز من هستند که نیاز دارند به استراحت؟!

یا شاید حرکت ها دیگر از شتاب افتاده اند،نمی دانم!

قانون هم دیگر از قانون حمایت نمی کند.

حس می کنم نیاز دارم بدون انگیزه باشم و مدتی چیزی نباشد که به خاطرش باشم.

ذهنم نیاز دارد بدون دلیل باشد .

چرا همیشه باید هدفی همه پسند باشد برای زیستن؟!

می خواهم چند ثانیه هم که شده بدون نیاز به اثبات باشم.

فقط کاری را بکنم که دلم می خواهد

نه آنچه که باید یا نباید!

شبیه دیوانه ها،نه!عین خود دیوانه ها.

عین من که گاهی به خاطر یک مورچه می میرم

و با صدای افتادن یک برگ زنده می شوم

و با تولد شکوفه می رقصم و با باران مست می شوم...

چقدر حرف داشتم برایت.هنوز دیر نشده؟!!

ولی من که مبدا و مقصدی ندارم.

چه خوب زمان هم معنا ندارد.

پس نگران نیستم.

در تبادل نگاه ها همیشه کم می آوریم.می دانی چرا؟!

چون درونمان را نشان می دهد و ناشناخته ها ترسناکند

و چون درونمان را نشناختیم تحمل نداریم.

چیزی بگو.بگذار درونت آرام گیرد.چرا فریاد می کنی؟!

من که سکوت کرده بودم تا تو بگویی.

درست است سکوت کافی نیست.

باید بروم.شاید هم بمیرم،نمی دانم!

از مرگ می ترسیم چون تکرار ندارد.

ما خو گرفته ایم به تکرار زندگی ، تکرار خود.

همین می آزارد تو را و من را.

مرگ تکرار می شکند و ما را می کاود از پس خود.

سر بلند کن.اشک بریز جایی که سرنوشت به تو می خندد.

ولی ننشین.بدان همه دنیا جمع می شود در اشک تو.

نگاه کن،تصویر نباش.

حرکت هایت را انتخاب کن.

انتخاب کن تا انتخاب نکنند و انتخاب نشوی...

و من انتخاب شدم؟!!نمی دانم!

نگاهم بهانه می گیرد.دلم بهانه می گیرد

و چقدر زیاد می گیرد دلم در پستوی نا جوانمردانه ی زمین و سرنوشت آدمهایش.

سرم را بیرون می آورم تا نفس تازه کنم

و لحظه ای کوچک از بوی تعفنی که دیگران نفس می کشند در آن رهایی یابم.

نامم می شود طغیانگر.دیوانه!

آری من دیوانه ام.

در سرزمینی که معیار عقل ,حبس و تبعیدِ خیال است.

من دیوانه ام و رویاهایم می شوند خدایم.

می خواهم فریاد کنم.

تا کی درونم را بکاوم از پس تردیدهای شرطی.

آنقدر کاویده ام وجودم را که تهی شده درونم از بودن.

به دنبال نیرویی هستم از جنس من تا بتوانم از پوسته ام رها شوم.

به دنبال خدایی دیگر می گردم.

خدایی که در تعریف های مصلحتی نمی گنجد.

خدایی که بت این آدمک ها نیست

و در باید ها و نباید ها حبسش نمی شود کرد.

خدایی خارج از من ها و از جنس من...

می دانم و می شناسمش چون از من است و بی من نیست!

غریب بودم یا نگاهم هم اثر با نگاه های دیگران نبود؟!

تنها می دانم بازتاب نگاه ها در چشم های من جمع می شد

و هنگامی رها می شد که من می فهمیدم ارزش دیدن دارد.

انگار که ... که چه؟!چرا دنبال مثال می گردم؟چرا می خواهم توضیح بدهم.

خسته می شوم.از تشریح و توضیح بدم می آید.

درونم می فهمد چه می گذرد در من و همین کافیست.نه؟!

باز هم تایید می خواهم.باز هم می خواهم کسی مرا بفهمد.چرا؟!

باز هم سوال.

چه راحت می شد اگر مثل همه از کلمه راحت طلبانه نمی دانم استفاده می کردم

که این کلمه چه راحت می کند آدمی را

و هیچگونه مسئولیتی را در پی ندارد!

گاهی ندانستن درونیست که فرق می کند با ندانستن مصلحتی.

ندانستن شاید راحتی بیاورد ولی آرامش نمی آورد.

برای همین است که هیچ گاه به آرامش کامل نمی رسیم.

همیشه چیزی هست که ندانیم ونفهمیم.

دنیا همین است لمس ندانسته ها ، نشناخته ها

!

 

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 20:57  توسط .: م ر ی م :.   | 

" ! "

ذهنم در عذاب است

حرفهایت دیوانه وار در زندان ذهنم به دیوارها می کوبند

گاهگاهی در وجودم رسوخ می کنند

من خوب می دانم انچه در من رسوخ می کند چیزی فراتر از حرف است

درست است

من

برای تو زندگی نمی کنم

به گرمی نفست نفسی ندارم که تقدیم کنم

وجودم با وجودت مانوس نیست

اما این عذاب رهایم نمی کند

چون احساست را احساس می کنم

تو این را می فهمی؟

+ خط خطی شده در  سه شنبه 5 تیر1386ساعت 10:11  توسط .: م ر ی م :.   | 

#4

تو هيچ دلت به حال من ميسوزه؟؟

-نه! معلومه كه!

چه سئوال احمقانه ايي.......!

 

 

.

 

 

 

يكي بهم گفت: عدد شانس ِ من عدد 13 ست.

-          اوه! من چقدر خوش شانسم... عدد نحس ِ شانسم اينو ميگه!

 

.

 

 

 

 

گاهي وقتا انقدر از اين خونسرديت بدم مياد...

اينكه هميشه سوت زنان رد ميشي...

اينكه انگار نه انگار...

 

 

.

 

 

 

 

يه جايي خوندم كه: من نبايد انقدر تو رو اذيت كنم.

واقعا من اذيتت ميكنم؟!

-          ....

اين سكوت يعني آره يا يعني نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راستي اون M  بود يا H ؟! هان؟! نفهميدم!

 

 

 .

 

 

 

 

امروز تو مترو همه ميگفتن حادثه خبر نميكنه....

نشين كنار در ِ  مترو... خطرناكه!

-          ميشه من كارت دعوت بفرستم واسه حادثه بياد منو با خودشون ببره؟! ميشه خودم خبرش كنم؟!

 

.

 

 

 

 

بعضي وقتا كه خيلي عصباني ميشم، از خودم خوشم مياد

-          چرا؟!

آخه چرت و پرت مياد تو ذهنم و ميتونم فكر كنم....

-          مگه وقتي عصباني نيستي فكر نميكني؟!

نه! گفتم كه... يه اتوبان 4بانده از وسط مخم رد شده... وقتي آرومم قدرت فكر كردن ندارم!

 

 

.

 

 

 

 

يكي ميگفت: زندگي خيلي قشنگه... خوبه... مثل آب زلال جاريه... عين بيسكويت ترده!

-           اوه! ميشه لطفا اون عينك زيبا بيني تون رو به من براي يه روز قرض بديد؟!

خسته شدم از بي چشام زشتي و پليدي ديدن!

 

 

 .

 

 

 

تو هيچ به من فكر ميكني؟!

-          نه! معلومه كه نه!

اه... بازم يه سئوال احمقانه ديگه!

 

 

+ خط خطی شده در  شنبه 2 تیر1386ساعت 16:15  توسط ^ مریم بانو ^ 

^من ^ تو^ ؟ ^

مثل سیب های توی باغ فراموشت شده ام

فقط زمانی به سراغم خواهی آمد که دستی برای چیدنم به سمتم بیاید

شاید فکر می کنی که روی شاخه خواهم ماند

تا ابد!

اما

می دانی که ممکن است از شاخه بیفتم

حتی اگر دستی جز دستِ تو برای چیدنم نیاید؟!

شاید هم من اشتباه می کنم

شاید نیایی

شاید تنها گوشه ای بنشینی

شاید تنها نگاه کنی و سکوت!

شاید...

با خودم می گویم

او

خودش می داند

و

خودش می ماند

منتظر...

یا

نه!

این فقط

یک رویاست که

خودم ساخته ام!

کاش می شد

تــــو

 به من می گفتی

نه،رویا نیست

کاش می گفتی که

تو هم رویایی ساخته ای

مثل رویای من

و

فکر مرا می خوانی

و

تو هم می خواهی

که بدانی

من

تو

را

می خوانم...

+ خط خطی شده در  شنبه 2 تیر1386ساعت 7:51  توسط .: م ر ی م :.   | 

! ^ ش ا ی د ^!

در آن دوردست ها سایه ای می بینم

سایه ای خسته ز درد بی کسی

که در آن کویر خشک در پی جویباریست

تا در آن بندازد

نامه های بی کسی رو

تا که شاید برسه 

بر مشام یار ، بویی

از دردهایش

دردهایی که آزرده دلش رو

نه ، از زخم هایش

زخمهایی که سوزوندن صورتِ احساسش رو

نه ، از دلی که هنوز نفس می کشه

در این هوای متعفن ِ دوگانگی ها

که هنوز امیدواره

به باور بودن

توی دلی جایی شاید باشه

واسه این خسته ی آواره

که برای لمس تن ِ عشق

کسی شاید باشه

تا

سر خستگیهام رو به روی سینه بگیره

برای دلواپسی هام ، واسه صداقت و سادگیم بمیره!

تا که شاید برسه بویی از

حرف تنهایی که قدیمی اما تلخ و سینه سوزه

از قصه ی همیشه تکرار که رفتن های پر درده

اما توی راه بی نهایت ِ تنهایی

همراه

جز هجوم خار و خس نیست

کسی شاید باشه

که دستاش قفس نیست!

 

 

+ خط خطی شده در  جمعه 1 تیر1386ساعت 21:2  توسط .: م ر ی م :.   |