چرا انقدر زمان کند مرا می خواهد و یا امواج مغز من هستند که نیاز دارند به استراحت؟!
یا شاید حرکت ها دیگر از شتاب افتاده اند،نمی دانم!
قانون هم دیگر از قانون حمایت نمی کند.
حس می کنم نیاز دارم بدون انگیزه باشم و مدتی چیزی نباشد که به خاطرش باشم.
ذهنم نیاز دارد بدون دلیل باشد .
چرا همیشه باید هدفی همه پسند باشد برای زیستن؟!
می خواهم چند ثانیه هم که شده بدون نیاز به اثبات باشم.
فقط کاری را بکنم که دلم می خواهد
نه آنچه که باید یا نباید!
شبیه دیوانه ها،نه!عین خود دیوانه ها.
عین من که گاهی به خاطر یک مورچه می میرم
و با صدای افتادن یک برگ زنده می شوم
و با تولد شکوفه می رقصم و با باران مست می شوم...
چقدر حرف داشتم برایت.هنوز دیر نشده؟!!
ولی من که مبدا و مقصدی ندارم.
چه خوب زمان هم معنا ندارد.
پس نگران نیستم.
در تبادل نگاه ها همیشه کم می آوریم.می دانی چرا؟!
چون درونمان را نشان می دهد و ناشناخته ها ترسناکند
و چون درونمان را نشناختیم تحمل نداریم.
چیزی بگو.بگذار درونت آرام گیرد.چرا فریاد می کنی؟!
من که سکوت کرده بودم تا تو بگویی.
درست است سکوت کافی نیست.
باید بروم.شاید هم بمیرم،نمی دانم!
از مرگ می ترسیم چون تکرار ندارد.
ما خو گرفته ایم به تکرار زندگی ، تکرار خود.
همین می آزارد تو را و من را.
مرگ تکرار می شکند و ما را می کاود از پس خود.
سر بلند کن.اشک بریز جایی که سرنوشت به تو می خندد.
ولی ننشین.بدان همه دنیا جمع می شود در اشک تو.
نگاه کن،تصویر نباش.
حرکت هایت را انتخاب کن.
انتخاب کن تا انتخاب نکنند و انتخاب نشوی...
و من انتخاب شدم؟!!نمی دانم!
نگاهم بهانه می گیرد.دلم بهانه می گیرد
و چقدر زیاد می گیرد دلم در پستوی نا جوانمردانه ی زمین و سرنوشت آدمهایش.
سرم را بیرون می آورم تا نفس تازه کنم
و لحظه ای کوچک از بوی تعفنی که دیگران نفس می کشند در آن رهایی یابم.
نامم می شود طغیانگر.دیوانه!
آری من دیوانه ام.
در سرزمینی که معیار عقل ,حبس و تبعیدِ خیال است.
من دیوانه ام و رویاهایم می شوند خدایم.
می خواهم فریاد کنم.
تا کی درونم را بکاوم از پس تردیدهای شرطی.
آنقدر کاویده ام وجودم را که تهی شده درونم از بودن.
به دنبال نیرویی هستم از جنس من تا بتوانم از پوسته ام رها شوم.
به دنبال خدایی دیگر می گردم.
خدایی که در تعریف های مصلحتی نمی گنجد.
خدایی که بت این آدمک ها نیست
و در باید ها و نباید ها حبسش نمی شود کرد.
خدایی خارج از من ها و از جنس من...
می دانم و می شناسمش چون از من است و بی من نیست!
غریب بودم یا نگاهم هم اثر با نگاه های دیگران نبود؟!
تنها می دانم بازتاب نگاه ها در چشم های من جمع می شد
و هنگامی رها می شد که من می فهمیدم ارزش دیدن دارد.
انگار که ... که چه؟!چرا دنبال مثال می گردم؟چرا می خواهم توضیح بدهم.
خسته می شوم.از تشریح و توضیح بدم می آید.
درونم می فهمد چه می گذرد در من و همین کافیست.نه؟!
باز هم تایید می خواهم.باز هم می خواهم کسی مرا بفهمد.چرا؟!
باز هم سوال.
چه راحت می شد اگر مثل همه از کلمه راحت طلبانه نمی دانم استفاده می کردم
که این کلمه چه راحت می کند آدمی را
و هیچگونه مسئولیتی را در پی ندارد!
گاهی ندانستن درونیست که فرق می کند با ندانستن مصلحتی.
ندانستن شاید راحتی بیاورد ولی آرامش نمی آورد.
برای همین است که هیچ گاه به آرامش کامل نمی رسیم.
همیشه چیزی هست که ندانیم ونفهمیم.
دنیا همین است لمس ندانسته ها ، نشناخته ها
!