در كنار كوچه ی ذهنم ایستاده ام بی حركت و ساكت...
با چشمانی كه به زمین دوخته شده ...
در آستانه ی نگاه مهربان تو و بارش نوری كه آن روز به تمام بدنت بوسه می زد.
انگار تو مانند سایه ام در تمام کوچه پس کوچه های ذهنم نقش بستی بی آنکه بدانی؛
اینجا هم هستی ...می دانم بارها تو را مرور خواهم کرد...
من می مانم،تنهایی هایم و نگاه تو...و چه كنم های من
که هر روز با سرعتی باور نکردنی مرور میشود و باز هم مرور میشود...
و چشمانی كه تا باریدنش تنها به قدر یك ب ه ا ن ه فاصله است.
یكی آمد كلید قفل لبهای مرا آهسته بردارد
ولی من با خودم عهد بسته بودم
که این سكوت و تنهایی ام رو با كسی قسمت نخواهم كرد...
اكنون كه بارش فریب،هوای شهر را آلوده كرده؛
كاش می شد به كسی اعتماد كرد ...
به تنهایی سوگند،دلتنگ ِ دلتنگم...
میان آسمان با دل ِ تنگم،فقط یك پنجره راه است.
ولی من خسته ام ازحس تنهایی ...
امشب می خواهم از فریادهای تنهایی ام شعری بنویسم؛
درست در این جغرافیای مه گرفته ی مغموم...
جایی كه نشانه ی بودن،تنها صدای بغض سكوت است
و بی شمار چشمان كنجكاوی كه لحظه هایت رو می شکافند از هم
جزسكوت و نگاه چیزی نیست و من...
من كه فكرم درد می كند؛ذهنم خالی است؛روحم پر از حضور تو (؟!)
منی كه لبریز حس تك درختی ام كه هیچ دفتری از آن منتشر نشد
و یا كوچه ای كه هرشب خواب خیابان شدن می بیند!
امشب عجیب دلم هوای یك قواره آسمان كرده است...
امشب تا آستانه ی نیایشگاه دریایی اش می روم؛
می روم تا با خودم تكلیفم را روشن كنم!
این كه به كجای این شهر آشوب زده سنجاق شده ام و یا سنجاقم كرده اند!
می روم تا سنگ هایم را با این آسمان سربی و زمین یخ بسته وا كنم ...
و در پایان این كشمكش ببینم در كجای قلبت ایستاده ام؟!
در کجای این شهر مرا مصلوب کردن به جرم ِ داشتن و از دست دادنِ تو؟!
آسمان مچاله می شود توی دلم و پاره های ابرها در اینجا با هم یکی می شوند...
هوای سرد غروبِ خیالت تا اعماق وجودم رو خنك می كند و باورهایم تازه می شود
و من كه در پشت شیشه های كدر ِ نبودنت،مات مانده ام هنوز نمی دانم با این تنهایی ام چه كنم...؟
آن را با چه کسی قسمت کنم؟! تو ، او ، آنها یا .... یا شایدم خدا! (؟!)
می خواهم برای دوست داشتن از با شكوهترین واژه ها كمك بگیرم
ولی نمی دانم چرا مغزم تهی شده است از کلمات؟!!
به عقب برمی گردم.به روز پیش و روزهای پیش تر!
به دوران شیرین كودكی،روزهایی كه دختركی خورشیدی بودم
با جیب هایی پر از نقل نور و دلی لبریز از شادی!
و به وضوح در لا به لای تك تك آن خاطرات رد پای معصومت رامی بینم،می فهمی؟...
و وقتی لا به لای آن روزها تا این روزها را می گردم
هزاران بار صدای پای خدا را می شنوم كه به دلهره های مكررم سرزده
و به واژه های تاریکم سپیده پاشیده است!
خدایی كه مرا با داغ ِ شقایق آشنا كرده و یادم داده است
تا پرواز كبوتر را از حفظ بنویسم
هرچه بیشتر فكر می كنم لبخندم پررنگ تر می شود ....
خدا را شكر می كنم برای هر آنچه که به من داده و نداده.
چقدر آرام تر شده ام!
از روزی كه كشف كرده ام وقتی پاك و یكرنگ بمانی
هرگز از جادّه های به بن بست تكیه داده،سردر نخواهی آورد.
و چقدر شیرین است
خدا برای هدیه ی این همه تنهایی کسی را بدهد (؟! )
فقط یك تلنگر ، یك قسمت كافی است
تا عطش تنهایی و انتظار تو را خیس كند ...
و حالا من در هوای خالی از تو ، تو را كم می آورم..
نفسم بالا نمی آید ، قلبم تند می زند و من...
سخت است و دردناک! چه حس گنگ و مبهمی!
چه حرفهای غریبی! چه من ِ با تو ی تنهایی!