تبليغاتX
نوشته های خط خطی

نوشته های خط خطی

دست و قلمم هر چی اون می گه می نویسه...

#20

مینویسم

پاکش میکنم

دوباره مینویسم

بازم پاکش میکنم

 

...

 

ذهنم از کلمات و جملات پر شده

یکمی از قدرت بیانم رو هم از دست دادم ... – این جوری حس میکنم –

نميدونم چرا

شايد از روزمرگيه

 ... ، یا شایدم یه دلیله دیگه داره

 

...

 

نمیدونم

 

...

 

حرفهام زیادن ... اما کلمات رو پیدا نمیکنم

مثل گذشته ، فقط با 360 درجه اختلاف !

 

پ.ن: دقت کردی روزها جدیدا چقدر شبیه هم شدن ! همه با هم دوقلوئن !!

 

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 14:44  توسط ^ مریم بانو ^ 

<O^O>

 

 

گاهی چیزی

 

          شبیه حسی

 

            مرا در بر می گیرد

 

              می خواهد ، صدا می کند

 

 

گاهی نگاهی

 

          شبیه بختکی

 

                         بر وجودم

 

                 سخت می نشیند،غوغا می کند

 

 

گاهی حرفی

 

        شبیه میخی

 

             بر دیواره دلم

 

               فرو می رود،درد می کند

 

 

گاهی تویی

 

       شبیه مجسمه ای

 

                فقط نگاه می کند

 

                      بی تفاوتی می کند

 

 

گاهی "م ری م"ی

 

                 شبیه خطی

 

          خواب خوانده شدن می بیند

 

                  روی کاغذی،فقط خیال می کند!

 

 

 

 

پ.ن1 : بی رویا،بی آرزو سخته...

 

وظیفه ای برای موندن...

 

بی آرزوی مردن...

 

پ.ن2 : به جونِ خودم ناامید نیستم،خوب؟!

 

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 14:26  توسط .: م ر ی م :.   | 

l--{}--l

 

 

 

خطی گیر کرده پشت ِ ترافیک ِ دل...ذهن پر از واژه ، نمی دونه کدوم خوبه!

 

کاغذها یکی یکی سیاه می شن...بعد مثه دلم یه گوشه مچاله می شن!

 

روی تمامه واژه های ذهنم خط کشیدم...دلم ناگفته هاش رو نمی خواد بگم...!

 

سره یه خط رو می گیرم و می رم جلو ... باورت نمی شه می رسم به تو!!!

 

اون رو رها می کنم می رم سراغه یکی دیگه...انگار جز تو کسی نیست دیگه!

 

علامت ! و ؟ توی تمامه خطوطه دلم...هنوز که هنوزه چراش رو نمی دونم...!

 

بعضی از خطوطش چقدر ناهموارن...بعضی هاش تیزن روی دلم خط می ندازن!

 

خلاصه اش رو بخوای همه اش شده به خاطره...نکنه شدم یه کاغذ باطله؟!

 

بعضی خط ها بیرنگ،بی بو،بی مزه مثله آب...هیشکی نمی بینه،حتی توی خواب...

 

اما وقتی خط های آبکی پاک میشن...همه از نبودشون خشک و بی حال میشن

 

خط خطی های دلم کم نبوده هیچ وقت...هر کی ام می رسه می کشه چندتا خط

 

فکر کنم خیلی دردناک شدن این روزها...می خوام بنویسم قلمم صداش در میاد...

 

کاش یکی از راه برسه با یه پاک کن...خطوطِ درد و غصه رو ببره با خود...

 

هیشکی نیست لاک بگیره اینا رو؟!...بعده اینکه خشک شد بکشه خوبیا رو؟!

 

 

 

پ.ن1 : الو...نه تصویر هست نه صدا!

 

پ.ن2 : چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب

 

                    اسب در حسرت خوابیدن گاری چی

 

                                    مرد گاری چی در حسرت مرگ...

 

 

+ خط خطی شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 14:28  توسط .: م ر ی م :.   | 

#19

گارفيلد كوچولو

امروز اتاقم رو جمع کردم

میزی رو که مدتهاست کسی بهش دست نزده

همه چیز بهم ریخته

باورم نمیشه این وسایل من ِ که اینجور نامرتب اینور اونور افتاده

شاید هم اشکال از ذهن قاطی پاطی ِ منه که باعث شده اتاقم هم بهم ریخته بمونه!

 

...

 

دستم رو دراز میکنم و اولین کاغذ رو از روی میز بر میدارم

روش مینویسم:

نوشته خط خطی امروز

چشمام رو میبندم و مینوسم...

ورقی دیگر، دفتری دیگر، زمانی دیگر...

 

...

 

احساستم رو که جمع کردم ،

ذهنم رو که مرتب کردم ،

اتاقم رو مرتب میکنم ...

به گارفیلد ِ روی میزم نگاه میکنم

با اون چشمای خمار و لبخند ِ همیشگیش خیره شده به من

 

...

 

جلوی آینه می ایستم

گارفیلد رو بغل میکنم و لبخندش رو تقلید میکنم

و

آغار میکنم ادامه ی بودنم را

 

...

 

پ.ن.1: من هستـــــــــــــــم!

پ.ن.2: منظور از امروز تو اين پست، حدود ِ 1 ماه ِ پيشه!

 

 

+ خط خطی شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 14:10  توسط ^ مریم بانو ^ 

~!i!~

 

 

 

خدا هستی؟!

 

   یا رخت بر بستی

 

                     و رفتی؟!

 

خدا خوابی؟!

 

            یا بیداری

 

                 اما چشمات رو بستی؟!

 

خدا به یکی دادی

 

                        هزار هزار!

 

از اونی که نداره

 

                     بازم می گیری،چرا؟!

 

خدا یا ما کوریم نمی بینیم

 

                       نزوله عذاب و پاداشت رو

 

یا تو یادت می ره

 

                         رها کردی همه آدما رو...

 

خدا حسه بدی دارم این روزها

 

        از بس دیدم سنگدلی و بی شرم و بی حیایی رو

 

البته چیزه عجیبی شاید نیاد به نظر

 

               وقتی تو رو نمی شناسن،بدونن این چیزا رو؟!

 

خدا شفای عاجل واسه دلها بفرست

 

            چطوری صبر و طاقت می شه آورد با این همه نارو؟!

 

 

 

 

پ.ن : گاهی از ناتوانیم می خوام سرم رو بکوبم به دیوار!

 

 

+ خط خطی شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 11:9  توسط .: م ر ی م :.   | 

[o}{o]

 

 

بین ِ من و اویی { که نمی دونم کیه } فاصله هاست...

 

به اندازه ی خط کش  ِ ذهن

 

و ماشین حساب ِ عقل

 

و نقاله ی فکر ...

 

قلبش آکبنده ، قدرتی نداره!

 

یه پرده کشیده روش تا اصلا دیده نشه!

 

اگه پرده رو روی اون سه تا می کشید

 

دیگه فاصله بودنش رو گم می کرد ...

 

می گن دل به دل راه داره ،

 

وقتی دلی نیست ،

 

یعنی دلم به هیچ کجا راه داره!

 

 

 

 

پ.ن : دلم کارت ِ سوختش تموم شده! یه کم می خواد نسوزه ، یعنی می شه؟

+ خط خطی شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 14:50  توسط .: م ر ی م :.   | 

(}{)

 

 

وقتی عادت می کنی که

 

همون طوری باشی که هستی

 

یه چیزی می شه که باید تغییر کنی!

 

وقتی رویای با کسی بودن رو

 

آیینه ی وجودت دیگه نمی خواد نشون بده

 

چند نفر به زور می خوان توش خودشون رو ببینن!

 

وقتی خاموشی میاد به سراغه ذهنت

 

یکی چراغ به دست در نزده و بی اجازه می خواد بیاد تو!

 

وقتی آرم نشستی یه گوشه با خودت

 

یه چیزی تو رو به حرکت می خواد وادار کنه!

 

همه اش شد وقتی ... وقتی ... وقتی ...!!!

 

 

 

 

پ.ن1 : ایــــــــــــــــــش! این چه وضعشه آخه!؟!

 

پ.ن2 : وقتی انتظار و توقعی نداری خیلی اتفاق ها می افته!

 

پ.ن 3 : !...   هــــــــــــــِــــــــــــی   ...!

+ خط خطی شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 12:20  توسط .: م ر ی م :.   | 

#18

 

 

دیشب

قبل خواب داشتم فکر میکردم

به هیچ چیز و همه چیز

یهوی یکی اومد در گوشم نشست

داد زد

- تو زندگی ات دنبال فرشته نباش

تو خودت فرشته باش

 

پ.ن: تــــــــــــــــــکون خـــــــــــــــــــوردم!

 

 

+ خط خطی شده در  شنبه 27 مرداد1386ساعت 15:35  توسط ^ مریم بانو ^ 

)><(

 

حتما تا حالا بستنی عروسکی خوردی،

 

اگه نخوردی حتما یه بار امتحان کن!... البته اگه قند نداری!

 

وقتی می خوای بخوریش اول خوب نگاهش می کنی...

 

با خودت فکر می کنی چقدر می تونه خوشمزه باشه...

 

بعدش فکر می کنی چقدر خوب درست شده...

 

مخلوطی از سفیدی و کمی سیاهی (قسمت ِ شکلاتیش) ...

 

با خودت فکر می کنی سیاهیش خوشمزه تره!

 

حالا دیگه کامل وسوسه شدی...!!!

 

از کله و مغزش شروع می کنی!

 

اول یه لیس ِ گنده ، بعدش هم یه گاز... ( جنایت شروع می شه! )

 

{ هر کی می خواد به آدم غلبه پیدا کنه اول روی مخ و مغزه آدم کار می کنه }

 

بعدش می رسی به چشماش... حالا دیگه تقریبا کور شده!

 

{ تاریکی ... تاریکی ... اما هنوز سفیدی هم هست... }

 

بعدش کم کم میای تا برسی به دهنش... دیگه لال شده...

 

{ یه برده ... یه سکوت ِ ابدی ... }

 

دیگه چیزی نمونده ... فقط یه چوب!

 

از چوبش می گذری؟!

 

یا می شکونیش...

 

یا همونطوری میندازیش دور...

 

یا نگهش می داری ، شاید به درد خورد...

 

یا باهاش بازی می کنی ...

 

چوبش استعاره از چیه؟...

 

 

 

پ.ن1 : جنایتی که هر روز و هر لحظه رخ می ده...

 

پ.ن2 : تا حالا چند بار بستنی عروسکی شدی؟!

 

پ.ن3 : تا حالا چند تا بستنی عروسکی خریدی خوردی؟!...با چوبش چی کار کردی نامرد؟!...

 

 

+ خط خطی شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 20:6  توسط .: م ر ی م :.   | 

(][)

 

دیشب رفتم یه قدمی زدم با خودم...

 

نفهمیدم چطوری رفتم ... چطوری برگشتم...

 

چقدر طول کشید ... چی دیدم ... کی رو دیدم یا ندیدم!

 

همه اش داشتم راجع به عشق ... مطمئنم فکر نمی کردم!

 

نمی دونم اسمش چیه...شاید داشتم تصورش می کردم!

 

مثل  ِ خیلی از اصلهای دیگه ی زندگی ساده به نظر میاد!

 

فقط باید یکی رو پیدا کنی که دوستت داشته باشه و تو هم!

 

اما وقتی آدمای دور و برم رو می بینم ... عاشقای به هم رسیده...

 

یه ترس میاد سراغم ! ترس ِ کم رنگ شدن ... فراموش شدن...

 

یه زمانی عهد کرده بودم عاشق نشم...سخت باشم مثل ِ سنگ...

 

باز یه ترس اومد سراغم...ترس ِ اینکه هیچ رد ِ پایی ازم نمونه... انگار که نه انگار...

 

عشق چقدر وسیعه ... گسترده است... خواستنیه... اما ... خوب زیاد آسون نیست...

 

عشق ناشناخته است... پوستت رو می کنه... از پیله در میارتت... تحملش رو کی داره؟!

 

همیشه به دنباله شناخته ها ، عادت ها و تجربه شده ها بودیم...عشق یه ریسکه...

 

شاید یکی بیاد این رو بخونه بخنده بهم... شاید هم فحش بده بهم... شاید هم عصبانی شه...

 

اما این یکی خیلی چیزها رو نمی دونه! ... خیلی چیزها رو درک نکرده...راجع به مریم.

 

عشق ساده در عین ِ حال پیچیده است... هیچ تضمینی واسه اش نیست...

 

همون قدر که لذت بخشه داشتنش... همون قدر از دست دادنش عذاب آوره...

 

مریمی که به نوعی مزه ی تلخ و بده از دست دادن رو تجربه کرده ... آخه چطوری؟!

 

کی می دونه چند کیلو شجاعت ، ایمان ، توکل ، اعتماد به قلبت و خدا می خواد؟!

 

خدا دچاره عشقت می کنه چه بخوای چه نخوای... انگاری زوره یا ما دوست داریم زوری باشه!

 

بعد یا خودت از دستش می دی... یا خودش می ره... یا اینکه پیش می رین تا اون بالا بالاها...

 

تا حالا به این فکر کردی که خدا حسوده؟! ... من فکر کردم! دیدم عاشقایی رو که روز به روز به هم

 

نزدیکتر شدن... عشقشون هر روز پر رنگتر شده ... اما ... یه حادثه،صانحه،اتفاق ... جداشون کرده!

 

به قول ِ یکی چیزی که باید تموم شه اصلا چرا شروع شه؟!... تو می دونی؟!... واقعا که چی بشه؟!

 

بعد با خودم می گم خوب همه چیز یه شروع و پایانی داره... اگه قرار باشه با ترس از پایانش شروع نشه

 

خوب اینم مسخره به نظر میاد... گاهی فکر می کنم خدا شوخیش گرفته... اون بالا تنها نشسته...

 

این رو به اون می رسونه ... اون رو از این می گیره... همه اش هم می شه اسمش امتحان ِ الهی!

 

 

 

 

پ.ن1 : امتحانام داره سخت تر می شه...توانایی و صبر و تحملم داره کمتر می شه...

 

پ.ن2 : اینکه چی می شه رو انداختم سطله زباله ، دادم شهرداری برد اما خوب...

 

پ.ن3 : از بزرگ شدن می ترسم... بزرگ شدنه خیلی ها رو دیدم و رنج کشیدم... خودم چی؟!

 

پ.ن4 : خنگ شدم... یکی زنگ بزنه آتیش نشانی یا لوله باز کنی بیاد... اینجا یه چیزی گرفته!!!

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 20:1  توسط .: م ر ی م :.   | 

#@#

کسی گفت:"دریا سالهاست که جایی نرفته و مونده

درحالی که همه جا هست،کسی بهش نگفته که برو یا بمون.

رود سالهاست که داره میره حتی قبل از اونکه من و تو به رفتن فکر کنیم

ولی کسی نگفت که برو. رود هم همه جا هست.

 دریا بزرگه و با عظمت.رود هم بزرگی داره ولی شاید نه به اندازه دریا.

پس این تفاوت رو با حرکتش جبران کرد تا بتونه همه جا باشه.

مهم نیست که دیگران چی می گن. ببین رودی یا دریا تا تکلیفت مشخص بشه."

ولی من نه دریام و نه رود!

وقتی فرشته ها گِلم رو حاضر کردن،خداوند از روح خودش در اون دمید

و روح خداوند همه چیز است و هیچ چیز نیست!

بودن دریا،حرکت رود،آزادی باد،بارش ابر،گرمی خورشید و ...

آره،همه چیز و هیچ چیز!

اونجایی که باید،دریا شدم و موندم.

اونجایی که باید،رود شدم و رفتم.

اونجایی که باید،ابر شدم و باریدم.

اونجایی که باید،خورشید شدم و تابیدم.

و به خاطر تمامی اینها محکوم شدم !

خیلی ها پشت سرم حرف زدن،

خیلیها ازم فاصله گرفتن،خیلیها بهم خندیدن

فقط به این دلیل که خودم بودم با تمام احساساتِ موجود در آدمی!

چون قانونِ غیر قانونیه عرفِ جامعه رو شکستم!!

و من این محکومیت رو به لذت اینجوری بودن تحمل می کنم

همیشه حق با اکثریت نیست،میدونی که!

دیوونگی آزادم کرد و

آزادی یعنی اینکه آدمی بی توجه به نظرات دیگران

چیزی رو که دلش می خواهد احساس کند!

تکلیفم مشخص است:آدم بودن ، انسان شدن.

 

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 10:29  توسط .: م ر ی م :.   | 

#17

دلم میخواد اینهمه روزمرگی رو با آدمهای گرفتار ِ دور و برم تقسیم کنم !!

دلم میخواد چند روز تو یه خونه‌ی روستایی تنها باشم !

 

...

 

از اون خونه‌ها که دورتادور اتاق‌هاش‌ پتوهای ملافه شده پهن میکنن ؛

 و روش پشتی میچینن ؛

از اونا که طاقچه داره و روش آینه میذارن ؛

از اونا که قاب پنجره‌هاش چوبیه و با قرچ و قروچ باز میشه ؛

از اونا که پنجره‌هاش سکو داره و روش شمعدونی میذارن ؛

از اونا که صدای خروس‌ها و اردک‌هاش صبح‌ها بیدارت میکنه ؛

از اونا که صدای جیرجیرک‌ها و قورباغه‌هاش شبا میخوابوندت ...!

 

...

 

خیلی کلیشه‌ای شد، مگه نه؟ از زندگی روزمره مون که کلیشه‌ای‌تر نیست! از دود و بوق و ماشین و مترو و زنگ اس.ام.اس و چراغ قرمز و ماشین و کارت هوشمند سوخت و امنیت اجتماعی و وبلاگ و من و ... کلیشه‌ای‌تر نیست که!

 

 

اِمم... ميخواستم بگم كه ...

نه ؛ هيچي ... بيخيال بازم ...!

 

...

 

پ.ن: دلم يه بغل تنوع ميخواد ... به همراه يه بسته پاستيل نوشابه اي !!!

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 12:23  توسط ^ مریم بانو ^ 

(%)

در سکوت و خاموشی گم گشته ام

گاهی ترس و حسرت میاد سراغم

وقتی دلم بیش از حد تنگ می شه

جوری که انگار دیگه ناپدید شده

وقتی هوا هوای با تو بودنه

نیاز به دیدن و حضور و بوسیدنه

وقتی دیشب حس کردم توی اتاقی

از یه جایی نزدیک ِ تختم داری نگاه می کنی

وقتی اشک بی اختیار به روی گونه لغزید

قلبم دچار تپش شد و به خودش لرزید

دریغ از یه صدا یا یه هجا یا یه آوا که دربیاد

دریغ از دستی که دراز شه و دستت رو بخواد

این چند روزه ظاهرم آرومتر بود از قبل

درونم ولی یه جنگ بود بین ِ خوب و بد

شیطان باهام همدردی می کرد و دلداریم می داد

از بی عدالتی ای که در حقم شده بود سخنرانی ای سر داد

یه فرشته اما از حکمت و تقدیر و درکِ حقیقت می گفت

از درهایی که بعد ِ رفتنت به روم باز شده بود می گفت

اون فرشته یاد آوره یه شعر بود از خودت واسه ام

که همیشه می خوندی تا توی تاریکی گم نشم

"خدا گر ز حکمت ببندد دری

ز رحمت گشاید در  ِ دیگری!"

گاهی احساسات ِ آدم که می زنه بالا

دیگه هیچی نمی فهمه،حتی حرفهای خدا

انگار آدم چشاش رو می بنده و فقط داد می زنه

که خدایا من این رو می خواستم،مگه چیم کمه؟

نعمتهای دیگه رو نمی بینیه،مثل ِ یه بچه ی دو ساله

که اسباب بازی های خودش رو نمی بینه،فقط ماله همسایه

منم این چند روز شده بودم همون بچه ی دو ساله

جز بابام چیزی نمی خواستم،فقط می کردم ناله

گاهی شک می کنم باز که آخه چرا،به کدوم گناه

یه چیزی در درونم انگار مراقبمه که نکنم باز اشتباه

شیطان ِ وجودم گویا توی این چند ساله خیلی ضعیف شده

شاید سفارشم رو کردی،فرشته ام بدجوری هوادارم شده!

 

 

 

*****************************************

 

اینم وفا کردن به قولی که به یکی از دوستان داده بودم،

چند خط از خطوط ِ هموار کننده ی دکتر شریعتی:

 

شیطان نیاز به خداوند را در جان ِ ما می آفریند و قوت می دهد!

(عدو شود سبب ِ خیر اگر خدا خواهد!)

 

در دردها دوست را خبر نکردن خود یک عشق ورزیدن است.

 

چقدر روح محتاج فرصت هایی است که در آن هیچ کس نباشد.

 

هر کسی آن چنان است که احساسش می کنند نه آنچنان احساسش می کنند که هست!

 

خدا از آدم هایی که ضعف و زبونی خود را می خواهند با خداپرستی جبران کنند بیزار است،

از آن ها که یک تخته شان کم است و جای خالی آن را با مذهب پر می کنند نفرت دارد.

(این نشان دهنده ی مخالفت با مذهب نیست،سوءتعبیر و سوءتفاهم نشه)

 

هر چه هست برای مصلحتی است،هر که هست به خاطر منفعتی است،

هیچ چیز به خودش نمی ارزد،هیچ کس به خودش چیزی نیست،

همه چیز را و همه کس را برای سودی و فایده ای گذاشته اند.

 

چه سخت و غم انگیز است سرنوشت ِ کسی که طبیعت نمی تواند سرش را کلاه بگذارد،

چه تلخ است میوه ی درخت بینایی!

 

نیاز همیشه زاده ی نقص نیست،زاده ی فقر نیست،نیازهایی هست که زاده ی کمال است

و اقتضای غنی! آن که زیبایی دارد در جستجوی نگاه آشنایی است که بدان عشق ورزد،

دلی که حرف دارد مشتاق یافتن مخاطبی است تا زندانیان معنای را که در درون طغیان

می کنند و از خاموش مردن به وحشت افتاده اند آزاد کند.

 

در فهمیدن و احساس کردن راه بازگشت وجود ندارد،می توان فراتر نرفت اما نمی توان فرود آمد.

 

روحی که در درد پخته می شود آرام می گیرد.

+ خط خطی شده در  سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 19:44  توسط .: م ر ی م :.   | 

^ مصیبت نامه×؟! ^

واسه سر زدن ِ این و اون اومدیم خونه

هوای اتاق پر از عطرش،اشک روی گونه

خاطراتش دارن داد می زنن از هر گوشه

مریم می خواد از "به خاطره" رها شه

دوست داره انقدر داد بزنه تا راحت شه

انقدر بگه و گریه کنه تا دیگه چیزی نباشه

یکی میاد قاب ِ عکس ِ بابا رو برداره

مریم داد می زنه که حقش رو نداره

مریم به لبخند ِ توی قاب عکس شده خیره

یکی داره می گه غرق نشه،خیلی عمیقه!

کسی نمی دونه بین مریم و باباش چی می گذره

نمی فهمن چی توی نگاه هاست که پلکم نمی زنه

مریم از این به بعد بابا نداره،خیلی درد داره

آخه تکیه گاهش رو واسه همیشه از دست داده

کی می دونه چه رابطه ای بوده بینشون

که حالا می گن کم کم می شه فراموششون!

نگهبان ِ دل ِ مریم دیگه نیست کنار و همراهش

خودش اولین نفر بود که توی دلش یه زخم کاشتش!

تسلیت و دلداری چیزی رو عوض نمی کنه

"اون همیشه کنارته،باهاته" آرومش نمی کنه

هر روز که می گذره اون زخم بزرگتر می شه

خدا خودش کمک کنه تا خورد و خراب نشه

هرشب قبل ِ خواب دعا و التماس و خواهش

که دلش تنگ شده،تو رو خدا بیا به خوابش!

روزها اندکی روزمرگی می شه باعث ِ فراموشی

اما خونه که میاد،شب که می شه،میاد خاموشی

همه می رن به خواب،غم نمی ذاره بخوابه

خوابم که می بینه داغ ِ دلش میشه تازه

همه اش خواب می بینه باباش شده زنده

برگشته خونه،اما خیلی زود باید برگرده بره!

 

این روزها فقط یادآوری ِ اون روزهای تلخ واسه من

می گن کاره غلطیه،این جریان رو هی هَم نزن

اما نمی دونید چرا و واسه چی یادم نمی ره

ناراحت می شین اما مریم قصدش رو نداره

فقط این قلم این خطوط رو روی کاغذ می کشه

آخه با نوشتن ساز روحش از کوک خارج نمی شه

خاطرات ِ بابا همیشه جون می ده به مریم

بعضی خاطره ها مثل ِ مال ِ باباش نمیاره غم

فقط کمی حسرت و آه به همراه داره

که اونم کاملا طبیعیه،واسه مریم ارزش داره

معذرت می خوام اگه با این خطوط دلتون گرفته

اینم شاید خدا واسه ام توی سرنوشتم نوشته.

 

 

+ خط خطی شده در  سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 11:21  توسط .: م ر ی م :.   | 

#16

 

 

 

هه !

نگاه كن

ببين به كجا رسيديم ...

اول يه دوراهي !!

 

ميبيني ؟؟

 

-  نه !

 

نميبيني ؟؟

كور شدي ؟؟

 

البته خوب ؛ بهت حق ميدم !

...

مهم نيست

بيخيالش اصن !

 

 

پ.ن: من كه از اين طرف ميرم ، لطفا تو از اون يكي راه برو !

 

 

+ خط خطی شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 13:31  توسط ^ مریم بانو ^ 

مصیبت نامه×3 + بی نهایت

چه گلی

 

 ريخت به خاک

 

       چه بهاری پژمرد

 

            چه دلی رفت به باد

 

                  چه چراغی افسرد

 

                     چه کسی باور داشت

 

                         که گل پر نفس باغ بهار

   

                                   ناگهان خواهد مرد!

 

 

يکشنبه 21 مرداد،ساعت ِ 2 ،ظهر تابستون

 

مثل ِ حس ِ بی کسی و غربت توی خزون

 

خورشيد داره مثل ِ مريم عجيب می سوزه

 

دل ِ مريم داره از غصه و دلتنگی می ميره

 

آخه يکی گفته باباش ديگه نمی تونه

 

مثل ِ هميشه کنارش باشه و بمونه

 

سوار ماشين می کنن مريم رو

 

می گن می خوان ببرنش ببينه باباش رو

 

آخه خيلی بی تابی می کنه،بدجوری دلتنگه

 

"بايد عادت بکنه" رو يکی توی گوشش فرياد می کنه

 

همه با لباس ِ مشکی ، گاهی صدای گريه

 

مريم غرق توی آسمون،واسه ديدار آماده

 

می رسن بهشت زهرا،قسمت ِ غسالخونه

 

مريم می پرسه باباش اينجا چی کار می کنه؟!

 

همه سکوت ، يکی می زنه زير گريه!

 

يکی از راه می رسه و تسليت می گه!

 

مريم ساکت و مبهوت ، فقط شده نگاه

 

داره فکر می کنه کی می رسه وقته ديدار،آه!

 

راه می افتن و می رن يه جا وای می سَن

 

يکی رو گذاشتن جلو دارن نماز می خونن

 

مريم می گه يکی بگه اينجا چه خبره خوب

 

می خواد بره جلو،نمی ذارن،مريم داره می شه ذوب

 

دوباره راه می افتن و می رن می رسن به يه قطعه

 

يکی رو ميارن می ذارن جلوی پای ِ مريم،می پرسه کيه؟!

 

صدای گريه و آه و ناله،يکی آروم می گه مريم باباته!

 

مريم گيج و مبهوت می گه نه ، حتما خواب و خيالاته!

 

می گه می خوام روش رو ببينم،بزنيد کنار

 

می گن نمی شه،سريع بکن وداع!نشو بی قرار

 

مريم سرش رو می ذاره روی سينه ی باباش

 

می خوان بلندش کنن،مريم داد می زنه بکنن رهاش

 

همه با هم دست به دست ِ هم دادن انگار

 

که سنگينی ِ اين غم مريم رو خرابش کنه عين ِ يه آوار

 

بالاخره بلندش می کنن،باباش رو می ذارن توی خاک

 

مريم جلو می ره،نمی ذاره بريزن روی باباش خاک

 

يکی توی قبر روی باباش رو می زنه کنار

 

مريم می خواد بره توی قبر واسه آخرين بار

 

بغلش کنه،ببسوتش،صداش کنه،خوب نگاهش کنه

 

باز جلوش رو می گيرن،فکر می کنن می خواد ديوونگی کنه

 

محکم و سفت نگه می دارن مريم رو تا نره جلو

 

مريم با هر ذره ی خاک که می ريزن داد ميزنه نرو

 

ديگه صورت ِ آروم و بالبخند ِ باباش معلوم نيست

 

مريم رو رها می کنن،ديگه صبر و طاقتی نيست

 

صدای تسليت ،فاتحه،گريه و زاری،زود بايد بريم...

 

مريم داد می زنه می خوايد بابام رو تنها بذاريد بريم؟!

 

هيشکی نمی فهمه حال و روزه اين دختر رو

 

بالاخره به زور می برنش،نمی فهمن اين بی عدالتی رو...

 

 

+ خط خطی شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 11:26  توسط .: م ر ی م :.   | 

#15

بعضی وقتا آدم دلش ؛

 

یا نه شاید حالش ؛

 

اصلا ممکنه فکرش ؛

 

...

 

اصلا ولش کن.......  یادم رفت چی میخواستم بگم!

 

پ.ن: به یک سری اکتشافات جدید دست زدم... اساسی!

 

+ خط خطی شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 11:7  توسط ^ مریم بانو ^ 

مصیبت نامه×2

دلم به پهنای روحم يه صحرا می خواهد امشب

 

يه آسمون ِ بارانی،کمی زوزه ی باد می خواهد امشب

 

در ِ زندان ِ دل را شکسته ام،کليدش را گم کرده ام

 

احساسم به پرواز درآمده،می خواهد اوج بگيرد امشب

 

روحم غمش سنگين و طاقت فرسا اما خاموش بوده است

 

برای سبک و آروم شدن دوجين فرياد می خواهد امشب

 

هنوز باورم نيست،نپذيرفته ام آن اتفاق ِ سرنوشت ساز

 

پدرم پشت ِ حوصله ی نورها خوابيده است امشب

 

مريم اين سو غرق در فغان و ناله ی اينکه چرا رفتی

 

دليل ِ محکم زياد است،اما نه برای حس ِ مريم امشب

 

هر شب از 6 سال ِ پيش تا به امروز خوابم نبرده است

 

جز کابوس و وحشت چيزی نديدم،بيدار بودم مثل ِ امشب

 

زخم  ِ رفتن و نبود ِ تو خوب شدنی نيست

 

چه داستان ها داشته ام با زخمت و دارم امشب!

 

دلم تنگ است،هوای ديدارت توفانی برپا کرده در دلم

 

جان ِ مريم اگر خوابم برد لحظه ای مهمانِ خوابم شو امشب.

+ خط خطی شده در  جمعه 19 مرداد1386ساعت 20:37  توسط .: م ر ی م :.  

مصیبت نامه×1

این روزها سالروزهای پیش اومدنه یه حادثه توی زندگیمه

یاد آوره کلی خاطره  واسه من ، باعث ِ یه دگرگونیه

امروز سالروزه روزیه که اون اتفاق افتاد واسه ام

روزی که رقم زد برام سرنوشت ِ این چند ساله ام

کی می دونست این اتفاق باعث ِ این همه تغییر می شه

کی فکرش رو می کرد با نبود ِ یکی دید ِ مریم عوض می شه

اون روزها فقط گریه و آه و ناله و فغان و شکایت از خدا

قهر و دوری و کفر گویی و زیر سوال بردن ِ عدالت ِ خدا

کی فکرش رو می کرد با از دست دادن ِ  کسی

با کمی صبر و تحمل جلوی در ِ بزرگتری وای می سی

وقتی بودش همه چیز در آرامش و همه اش سرخوشی

پر از اعتماد و خوش بینی و مهربونی بی هیچ سرپوشی

آخه موندم یکی چقدر می تونه بزرگ و انسان باشه

که حتی با رفتنش هم باعث ِ رشد و پیشرفتِ آدم بشه

تا وقتی بود هر چی داشت گذاشته بود در طبق ِ اخلاص

هیچ وقت نمی ذاشت لحظه ای گل ِ وجودت بشه پلاس

با خوبی هاش بدی و زشتی های اطرافیان رو می پوشوند

تا چشای مریمش بدی رو نبینه،ریشه ی بدی رو می خشکوند

هر چی خوبی می شناخت رو به مریمش یاد داد

فرصتش کم بود اما با رفتنش هم خوبترین ها رو بهم داد

درسته اولش به خاطره شُل بودن ِ پیچ و مهره ی ایمانم

تاریکی و شک ، حتی گاهی کفر می اومد سراغم

اما به قول ِ یکی توی همون تاریکترین لحظه ی زندگیم

خدا بهترین عکس رو ازم به ظهور رسوند و شرمنده اش شدیم

تازه فهمیدم اون روزها داشتم از قسمت ِ تاریک و خطرناکه

مسیر و راه ِ کوهی می رفتم بالا،هر چند غمناک و ترسناکه

اما بعد از عبور و گذر از اون مرحله رسیدم به نور

با اینکه اون روزها نور رو خیلی می دیدم از خودم دور

اتفاقای بد زیاد هم بد نیستن اگه درست نگاه کنی

بعضی خوشی ها واقعا ندارن لذتی اگه خوب دقت کنی

همه چی به نگاه ِ ما بستگی داره ، انقدر لج نکن

چشامون هنوز یه پرده روشه ، وقت رو حروم نکن

چشات رو که وا کردی لخت و از هر حجابی خالی

به همه چی نگاه کن تا خدا بهت بگه دالی

پیریزه ذهن رو بکش بیرون از برق ِ وجودت

روحت رو آزاد بذار ، پرواز بده احساست

بذار خدا توی هر لحظه ات باهات باشه با تمام ِ وجود

تو هیچی نیستی ، من کیه ؟ اختیار چیه؟ پری از کمبود

تا غم اومد سراغت نگیرش بغلت محکم،بهش نکن عادت

بذار باشه، غم و غصه می خواد حَرَسِت بکنه،نکن شکایت.

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 19:21  توسط .: م ر ی م :.   | 

^ () ^

توی آینه ی مقعر و محدب ِ وجود چند نفری

مریم اغراق شد توی خوبی و بدی

توی همه ی این سالها سعی کردم

صاف بشه و بمونه آینه ی وجودم هر دَم

چون همیشه حقیقت رو دوست داشتم

تشنه اش شدم از وقتی بذرش رو کاشتم

همیشه حسم این بوده که اگه حق گفته شه

دل ها کمتر و گاهی اصلا شکسته نمی شه

همیشه رنجم این بوده که چرا توی دنیا

باور دروغ و فریب آسونتر شده واسه آدما!!!

به کجا داریم می ریم ، به قول ِ یکی قهقرا؟!

چی نصیبمون می شه از این بدی ها؟!

گله و نالیدن جای شکر و سپاس رو گرفته

اول با خودمما،نگید مریم رو باز جو گرفته

بدی می کنیم اما خودمون ازش می نالیم

ناراحت می کنیم اما خودمون ازش بیزاریم

چیه توی دل شکستن که همه دنبالشن؟

که چی آخه روی اعصاب روانِ دیگری راه رفتن؟

چه لذتی داره فشار های روحی روانی

که واسه همدیگه می سازیم به راحتی؟

دیوار اعتماد و ایمان چرا فرو ریخته؟

نسبت ها الکی شده نمی دونی کیته!

همه شعر ها و ترانه ها پر شده از تنهایی

از خودم می پرسم سرمون اومده چه بلایی؟

جواب ِ بدی رو با بدی می دیم،از این بگذریم

دیگه چرا جواب ِ خوبی رو با بدی می دیم؟!

هر کسی از اون یکی ناراحت و دلش شکسته

به هر کسی می رسی از همه چیز شده خسته

همه گرفتار و داغون،یادشون رفته خوشیاشون

وقت ندارن سراغی بگیرن از کس و کاراشون!

انگاری همه غرق شدن توی یه مردابی

هر چی دست و پا می زنن نداره فایده ای

زیبایی و قشنگیه زندگی معنایی واسه اشون نداره

همه چی ظاهری شده،مهمونیا جز غیبت چیزی نداره

آسمونم دیگه آفتابیش باعث ِ ناراحتیه

غروب ِ آفتاب می گی باعث ِ خوشحالیته

که امروزم بالاخره هر چی بود تموم شد

تازه آرزو می کنی شبت صبح نمی شد

توی هر نیایش و دعا فقط گله و شکایت

خدا رو هی صدا می زنی فقط واسه غرامت!

واسه چیزی که خدا توش نداشته دخالت!

اما تو می گی خدایا خودت بیا بکن قضاوت!

فرشته ها همه اش غر می زنن که خدایا

چه خبره این همه اعتراض از اون دنیا!

بیشتر از این ادامه ندم فکر کنم بهتره

می دونید از چی حرف می زنم،حفظید همه

همه می دونیم مشکل کجاست و چاره چیه

نگو اون پس چی ، شروع کن از خودت

دل نشکن،زخم نزن،تهمت و خالی کم ببند

آب بریز روی آتیش طمع ، قانع باش،هی،نخند!

ارزش قائل شو واسه خودت و دیگری

در برابر خدا وجود داره یکسانی و برابری

حرفِ دکتر شریعتی رو باید از اول یادت می آوردم

"انسان بودن نیست،شدن است"،دیگه کم آوردم.

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 12:22  توسط .: م ر ی م :.   | 

#14

دیشب فکر میکردم که اگه ما آدمها از فردامون خبر داشتیم چی میشد؟

فکر کن!

اینجوری سنگ هم رو سنگ بند نمیشد...

همه میخواستن جلوی اتفاقای بد رو بگیرن... چه بد!

- چرا؟؟؟!؟؟؟

چون اینجوری دیگه حتی اتفاقای خوب هم نمی افتادن ... !!!

- آهان !

 

 

دیشب فکر میکردم که من همه هستیم رو، همه زندگیم رو مدیون همین ندونستنم هستم!

مدیون همین فرداهای ناگهانیم

چقدر خوبه که من نمیتونم هیچ حدسی در مورد فرداهای نیومده بزنم

حتما برای همینه که فقط شبا وقتی میخوابم خیالم راحته

- چرا؟؟؟!؟؟؟

چونکه نمیدونم باید نگران چی باشم!

- آهان !

 

 

فردا بی رحمه

فردا به خون ِ من تشنه است

فردا برای من یه دیوه

فردا دلش اصلا برای من نمیسوزه

برای همینه که من مدیون فردام

- چرا؟؟؟!؟؟؟

چون قدرتمند ترین حریف ِ منه

چون مبارزه برای حیات رو یادم میده

چون طعم زندگی رو بهم می چشونه!

- آهان !

 

 

پ.ن: دوستان... عضو نشدن در خبرنامه كار خيلي بديه! زودي بريد عضو شيد! آفرين

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 12:1  توسط ^ مریم بانو ^ 

^اطلاعیه^

سلام به دوستان  ،

به این طریق به اطلاع می رسانم که

از این پس می تونید جواب ِ نظراتتون رو

در همون قسمت ِ نظرات بخونید.

با تشکر

+ خط خطی شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 10:0  توسط .: م ر ی م :.  

^ لحظه ای ^

اگر مردی بیا و لحظه ای جای من باش،

لحظه ای جای من

بیندیش آن چیزی که من می اندیشم

ببین آنچه که من می بینم

احساس کن آنگونه که من احساس می کنم

اگر می توانستی لحظه ای در مریم زندگی کنی

می توانستی ببینی که دنیای من

سرشار از چه احساساتی است!

می دیدی دل مشغولی هایش چیست

و درگیر و دارهِ چه چراها و چگونگی هایی است!

و عجیب تر آنکه در هر لحظه اغلب به تو می اندیشم!

با نفرتی عاشقانه دوست داشتنم را ابراز می کنم!

فکر کنم خُل شده ام،          

فکرم درد می کند...

+ خط خطی شده در  دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 14:17  توسط .: م ر ی م :.   | 

^ vYv ^

از ای کاش و اگر و شاید و اما بدم می اومد همیشه

از حسرت و آه و فغان و گله های بی بهونه

از اغراق و تملق و دروغ و چابلوسی

از زیر آبی رفتن و موندن توی رو در وایسی

بگذریم از اینا،هر دفعه گفتم سرم اومده

چوب ِ صداقت به تنم خورده همیشه

دلم می خواست بمیرم و این روزها رو نبینم

اما بعد می گم ناشکری نکن با اینکه حکمتش رو نفهمیدم

این روزها شدم مثل یانگوم توی جواهری در قصر

چیزی برطرف می شه،چیزه دیگه میاد سراغم بدتر

آرامشم شده آرامش ِ قبل ِ رگبار و توفان

شایدم اینجوری نباشه زندگی میشه بی هیجان!

نمی دونم دارم چی کار می کنم و چی می گم

کارهایی می کنم و چیزهایی می گم که خودم حیرونم

نمی دونم از این کارها و حرفها به کجا می رسم

فکر آینده رو نمی تونم بکنم،نیست در دسترسم

گاهی مقاومت می خوام بکنم در برابره چیزی که می خواد پیش بیاد

اما راستش رو بخواین زورم نمی رسه،خدا اینجوری می خواد

سعی می کنیم از اختیار و اراده مون استفاده کنیم

اما آگاهی و علم کافی واسه این کار ما نداریم

بعدش میشیم تسلیم این و اون

مشورت می خوایم از دوستامون

گاهی به پوچی می رسیم و می شیم مایوس

فکر می کنیم خوابیم اما توی بیداری می بینیم کابوس!

امروز فهمیدم که من هیچی نیستم جز یه قطره از یه اقیانوس

یا یه جز از یه کلی که جمع که کنی میشه خدا مثل پَره یه طاووس

این پر فقط خبر می ده از وجود  ِ صاحبش

که جدا از اون به نظر قشنگ نمیادش

پس بهتره به جای بازیچه ی دست ِ این و اون شدن

به جای ِ به دوست و آشنا الکی دل خوش کردن

بهتره نَخِت رو بدی به دست ِ خود ِ خدا

تا به بهترین نحو نقشت رو بکنی ایفا

خودم نفهمیدم چی گفتم یا چی نوشتم

یکی دیکته کرد از اون بالا،من فقط نوشتم.

 

 

 

پ.ن:دوستان بد نیست عضو خبرنامه بشید.(می دونم هیچ ربطی نداشت!)

+ خط خطی شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 15:38  توسط .: م ر ی م :.   | 

^i @ i^

خدا سلام،همون مریم ِ یتیمم،آره منم

اومدم دوباره باهات حرف بزنم

مریم بانو خودش غمگینه ، ناراحته نفسم

آخه چقدر دلش رو با حرفهام درد بیارم من

اومدم پیش ِ خودت که درد هام رو دادی

طبیب ِ خوب توی این شهر نیست آخه کسی

دردها رو دادی درمون هم پیش ِ خودته

این خسته و رنجور کم کم داره می میره

هر شب قبل ِ خوابم شکرت کردم

گفتم فقط تویی که می دونی دردم

نفسم خودش خوب یه آدمه

انصاف نیست هی می گی برو پیش ِ اون وقتم کمه

یه راست اومدم پیش ِ خودت

من رو نرون،امید ِ آخرم به تو  ِ

اونایی که امید بهشون بستم

در یه چشم به هم زدن من رو شکستن

اونایی که بهشون تکیه کرده بودم

تنها کاری که بلد بودن شونه خالی کردن

گفتی تو یه توپی توی دستاشون

هر چقدر محکم بزنن بالاتر می ری،نرنج ازشون

گفتی اعتنا نکن ، بذار بگن هر چقدر سخته

گفتی نجنگ باهاشون،الکی می شی خسته

گفتی بشین یه گوشه آروم و ساکت

ببین خدا چه می کنه واسه ات،راحت باشه خیالت

هر چی من گفتم حرف ِ خودت رو زدی

هی اومدی جلوی من رو تو گرفتی

چی بگم بهت وقتی می دونی همه چی رو

می دونی که همیشه با قلبم رفتم جلو

می دونی که واسه کسی بد نخواستم

من کی باشم؟ جراتش رو هیچ وقت نداشتم

همیشه از دوری و قهرت ترسیدم خدایا

همیشه توبه کردم و شرمنده شدم بعد از هر گناه

که فهمیدم مرتکب شدم و خودم نفهمیدم

آخه خدایا حکمت ِ تو رو من خیلی دیر می فهمیدم

همیشه با کارهات من رو میخکوب کردی

همیشه به نفع و ضررم تو فکر کردی

خدایا همونطور که می دونی این دونه

پوستش شکسته شده و جوونه زده

داره کم کم و یواش یواش گُل می ده

تو مواظب بودی که صدمه نبینه

نذاشتی هر دستی بیاد بچیندش

اگه من گذاشتم تو دورش کردی تا خراب نکندش

دیگه نمی دونم چی بگم از این همه لطف

اما خدایا خسته شدم و ناامید از این مردم

حس ِ یتیمی همه ی وجودم رو گرفته

خودت همه کسم باش،این حرفِ آخرمه.

+ خط خطی شده در  شنبه 13 مرداد1386ساعت 14:43  توسط .: م ر ی م :.   | 

#13

 

باز همه چیز ریخته به هم 

                 باز آشفته شده روح و روانم

                          دوباره روز و شبام قاطی پاطی شده
                                                   ای بابا... بازم که شده ام یه آدم دیگه !

 

 

گاهی وقتا احساس می کنم

فکر میکنم
دیگه باید نباشم

تاریخ انقضام گذشته

مثل اینکه منقضی شدم ...!

 - قاچاقچی خوب سراغ داری؟!!!؟ - 

 

گاهی دلم می خواد که ای کاش

این روزهای بد زودی بگذرن

تا ما برگردیم به اون روزهای شاد قبلیمون

آرزو میکنم ... دعا میکنم ...

شاید خدا صدامو امشب بشنوه
ا ی - ک ا ش -  ت م ا م -  م ی ش د -

 

همه ی این گمانها و سوء ظن هایی که این روزها

اول و آخرش تنها به من ختم می شه

تمام کارهایی که نکرده ام و نسبتش رو به خودم میشنوم

تمام خوبی هایی که با یه چشم بهم زدن به بدی تبدیل شدن

منی که فرشته بودم و الان یه دیو ِ سیاه شدم

قراری که از طرف من گذاشته شد و خودم خبر نداشتم ...!

و

مایی که ساکت و آروم به دنبال ادامه ی نخ ِ کلاف تو در توی زندگی، روزهامون رو میگذرونیم

و الان طبق عادت زمونه، محکوم شدیم به هیچ چیز و همه چیز !  

 

 

اوه، نه نه...
انگار همه چیز تازه داره شروع می شه
وای
وای
وای
این من داره دیوونه می شه
این من طاقت نگاههای بی رحمانه ی این روزها رو نداره
این من از طعنه های گاه و بی گاه این و آن دلش به درد آمده
این من هنوز هم سکوت می کند در برابر هر آنچه که این روزها براش اتفاق می افته
این من در حال نابود شدنه
و تنها و تنها خودش می فهمه این رو !
تنها خودش
میشینه
با من ِ درونش حرف می زنه
و به این نتیجه می رسه
که امروز باید نابود شه
امروز و این لحظه
ولی فردا باید باشه
! و ادامه بده بودنش رو

 

پ.ن: خدا گوش کن! به بزرگی خودت قسم؛ ما دست به سینه، مرتب و منظم تو چرخه زندگیمون نشستیم ... عین دوتا آدم آهنی...

                                    جون ِ عزیزت این رنج رو تمومش کن....

                                                                                   دمت گرم با مرام!

 

+ خط خطی شده در  جمعه 12 مرداد1386ساعت 23:56  توسط ^ مریم بانو ^ 

*^* توجه *^*

سلام دوستان ِ خط خطی ...

 

یه راست می رم سر اصل مطلب که شامل ِ تذکر چند تا نکته است:

 

۱.این وبلاگ دو نویسنده داره که از قضا هر دو دارای یک اسمند. ( واقعا تفاهم تا چه حد آخه! )

 

۲.دوستانی که کامنت می ذارن و نظر می دن اگه تمایلی به شناخته شدن ندارن

متن ِ نظر و کامنتشون رو هم جوری بنویسند که آدم دچار سوءتفاهم نشه،

همون طور که همه ی ما می دونیم زندگی کُلش یه سوءتفاهمه

پس دیگه ما واسه همدیگه سوءتفاهم ایجاد نکنیم بهتره.

 

۳.تمامی دوستانی که نظر می دن لطفا یه نشونی از خودشون بذارن

واسه تقدیر و تشکر و همین طور جواب دادن به نظرات و حرفهاشون،ممنون!

در ضمن همین جا جا داره که از دوستانِ با نام و نشان کمال ِ تشکر را داشته باشیم،دستتون درست!

 

قابل توجه "اگه گفتی" : وقتی هیچ نشونی از خودتون نذاشتین من چطوری بگم؟! چطوری جواب بدم؟!

من هیچ فعالیتی ندارم جز خوندن و نوشتن،پس لطفا دچار سوءتفاهم نشید و فکرهای اشتباه به ذهنتون راه ندید،هر چند من نمی دونم واقعا منظورتون از فعالیت و نابود شدن و 3 و مواظب ِ خودم باشم و مغرور و ... چی بود؟!

 

جای نظر می ذارم تا کسانی که تا حالا گمنام بودن و مشکوک و مرموز

اگه جرات پیدا کردن و شجاع شدنو حس ِ مردونگی توی وجودشون بیدار شد

بیان و خودشون رو معرفی کنن.

 

 

۴.لطفا تا جایی که ممکنه از دادن ِ نظر خصوصی خود داری فرمایید.

 

۵.خیلی از دوستان نظر دادن که چرا انقدر بااحتیاط و گاهی مبهم می نویسم،

خوب راستش رو بخواین نمی خوام کسی دچار سوءتفاهم بشه

چون خیلی از دوستان و آشنایان میان می خونن!

 

این وبلاگ رو زدیم تا راحت حرفهامون رو بزنیم اما انگار اینجا هم راحت نیستیم!

 

 

+ خط خطی شده در  جمعه 12 مرداد1386ساعت 23:16  توسط .: م ر ی م :.   | 

^ م ری م برای مریم بانو می نویسد^

می خوام واسه ات بنویسم نفسم

 

چون خیلی وقته که چیزی واسه ات و از تو ننوشتم من!

 

امروز گفتی که از دستت ناراحت شدم یا نه؟!

 

باید بگم که ای بابا این چه حرفیه آخه؟! نزن.

 

من از دست ِ تو ناراحت می شم زمانی که

 

ببینم یا حس کنم داری اشتباه به

 

راهی و مسیری گام برمی داری

 

یا یه تصمیمه عجولانه می گیری

 

یا وقتی که حس کنم ممکنه با یه کاری

 

به خودت ضربه یا صدمه بزنی

 

یا اینکه ببینم یا حس کنم غمگینت کرده کسی

 

یا دل و روح و قلب ِ پاکت رو فراموش کردی

 

غرور و ارزش ِ بالایی که داری رو از یاد بردی

 

خودت رو دستِ کم گرفتی

 

ناراحت می شم ببینم وقتی

 

یکی داره بهت توهین می کنه و تو سکوت کردی

 

می دونم از بزرگیته بی جواب و بخشش و گذشتی که می کنی

 

اما قبول کن سخته تحمل ِ دیدن ِ این صحنه ها واسه من ِ حقیر

 

خدا اون روز رو نیاره که من شاهد ِ این باشم که یکی

 

به خودش اجازه بده که به تو بی حرمتی کنه بی هیچ دلیلی

 

از هر کسی بعد ِ مامانم با ارزش تری،خوب می دونی

 

آخه کی از نفسش ناراحت می شه تا حالا دیدی؟!

 

من فقط نگرانتم و می خوام همراه ِ خوبی باشم واسه ات همین!

 

اگه کوتاهی ای دیدی توی مسیره رفاقتمون،خواهشا نبین...

 

ممنونتم واسه همه چیزایی که به من دادی

 

هزار بار خدا رو شکر کردم هر روزی

 

که از خواب پا شدم و حس کردم تو رو

 

پاداش به این بزرگی! موندم خوب!

 

شاید خدا یادش رفته که مریمم من

 

صداش رو در نیار،نباشی طاقت نمیارم من

 

اگه تو نبودی تا الان من مرده بودم

 

آخه تو نفسمی ، بی تو دق کرده بودم.

 

 

پ.ن:اینا هندونه نیست،مریم بانو انقدر بزرگه که اینا در برابرش هیچی نیست!

 

+ خط خطی شده در  جمعه 12 مرداد1386ساعت 20:23  توسط .: م ر ی م :.  

^...@...^

در كنار كوچه ی ذهنم ایستاده ام بی حركت و ساكت...

با چشمانی كه به زمین دوخته شده ...

در آستانه ی نگاه مهربان تو و بارش نوری كه آن روز به تمام بدنت بوسه می زد.

انگار تو مانند سایه ام در تمام کوچه پس کوچه های ذهنم نقش بستی بی آنکه بدانی؛

اینجا هم هستی ...می دانم بارها تو را مرور خواهم کرد...

من می مانم،تنهایی هایم و نگاه تو...و چه كنم های من

که هر روز با سرعتی باور نکردنی مرور میشود و باز هم مرور میشود...

و چشمانی كه تا باریدنش تنها به قدر یك ب ه ا ن ه فاصله است.

یكی آمد كلید قفل لبهای مرا آهسته بردارد

ولی من با خودم عهد بسته بودم

که این سكوت و تنهایی ام رو با كسی قسمت نخواهم كرد...

اكنون كه بارش فریب،هوای شهر را آلوده كرده؛

كاش می شد به كسی اعتماد كرد ...

به تنهایی سوگند،دلتنگ ِ دلتنگم...

میان آسمان با دل ِ تنگم،فقط یك پنجره راه است.

ولی من خسته ام ازحس تنهایی ...

امشب می خواهم از فریادهای تنهایی ام شعری بنویسم؛

درست در این جغرافیای مه گرفته ی مغموم...

جایی كه نشانه ی بودن،تنها صدای بغض سكوت است

و بی شمار چشمان كنجكاوی كه لحظه هایت رو می شکافند از هم

جزسكوت و نگاه چیزی نیست و من...

من كه فكرم درد می كند؛ذهنم خالی است؛روحم پر از حضور تو (؟!)

منی كه لبریز حس تك درختی ام كه هیچ دفتری از آن منتشر نشد

و یا كوچه ای كه هرشب خواب خیابان شدن می بیند!

امشب عجیب دلم هوای یك قواره آسمان كرده است...

 

امشب تا آستانه ی نیایشگاه دریایی اش می روم؛

می روم تا با خودم تكلیفم را روشن كنم!

این كه به كجای این شهر آشوب زده سنجاق شده ام و یا سنجاقم كرده اند!

می روم تا سنگ هایم را با این آسمان سربی و زمین یخ بسته وا كنم ...

و در پایان این كشمكش ببینم در كجای قلبت ایستاده ام؟!

در کجای این شهر مرا مصلوب کردن به جرم ِ داشتن و از دست دادنِ تو؟!

آسمان مچاله می شود توی دلم و پاره های ابرها در اینجا با هم یکی می شوند...

هوای سرد غروبِ خیالت تا اعماق وجودم رو خنك می كند و باورهایم تازه می شود

و من كه در پشت شیشه های كدر ِ نبودنت،مات مانده ام هنوز نمی دانم با این تنهایی ام چه كنم...؟

آن را با چه کسی قسمت کنم؟! تو ، او ، آنها یا .... یا شایدم خدا! (؟!)

می خواهم برای دوست داشتن از با شكوهترین واژه ها كمك بگیرم

ولی نمی دانم چرا مغزم تهی شده است از کلمات؟!!

به عقب برمی گردم.به روز پیش و روزهای پیش تر!

به دوران شیرین كودكی،روزهایی كه دختركی خورشیدی بودم

با جیب هایی پر از نقل نور و دلی لبریز از شادی!

و به وضوح در لا به لای تك تك آن خاطرات رد پای معصومت رامی بینم،می فهمی؟...

و وقتی لا به لای آن روزها تا این روزها را می گردم

هزاران بار صدای پای خدا را می شنوم كه به دلهره های مكررم سرزده

و به واژه های تاریکم سپیده پاشیده است!

خدایی كه مرا با داغ ِ شقایق آشنا كرده و یادم داده است

تا پرواز كبوتر را از حفظ بنویسم

هرچه بیشتر فكر می كنم لبخندم پررنگ تر می شود ....

خدا را شكر می كنم برای هر آنچه که به من داده و نداده.

چقدر آرام تر شده ام!

از روزی كه كشف كرده ام وقتی پاك و یكرنگ بمانی

هرگز از جادّه های به بن بست تكیه داده،سردر نخواهی آورد.

و چقدر شیرین است

خدا برای هدیه ی این همه تنهایی کسی را بدهد (؟! )

فقط یك تلنگر ، یك قسمت كافی است

تا عطش تنهایی و انتظار تو را خیس كند ...

 و حالا من در هوای خالی از تو ، تو را كم می آورم..

نفسم بالا نمی آید ، قلبم تند می زند و من...

سخت است و دردناک! چه حس گنگ  و مبهمی!

چه حرفهای غریبی! چه من ِ با تو ی تنهایی!

 

+ خط خطی شده در  جمعه 12 مرداد1386ساعت 11:35  توسط .: م ر ی م :.   | 

#12

امروز غروب خورشید رو نگاه میکردم

از وقتی خورشید به اون قرمزی خوشرنگی که فقط موقع رفتنش میشه، رسید... بهش زل زده بودم ،

تا وقتی که پشت آخرین دیوارهای خونه های اون طرف شهر از دید من پنهون شد

 

...

 

تمام مدت، دلتنگیهای این روزهام رو میشمردم

یک، دو، سه، چهار،... ، هفده، هجده، نوزده، ...، ...، ...

ولی مگه تموم میشد...!

 

...

 

امروز وقتی غروب خورشید رو نگاه میکردم

تو اومده بودی به خیالم ...

به روزهامون فکر میکردم که شدن عین کاغذای باطله

که من و تو خط های توش هستیم؛ خط های بی عاطفه

هـــِـــی، تصویر خط خطی ذهنم، با توام!!!

 

...

 

امروز

دلم یه عالمه قاصدک میخواست

که یکی یکی برشون دارم و دلتنگیهامو سوارشون کنم و با یه فوت محکم بفرستمشون به طرف خورشید

تا همراه با اون غروب کنن

 

...

 

امروز غروب خورشید رو نگاه میکردم...

امروز زیبایی خورشید رو نگاه میکردم...

 

 

پ.ن.1: من بی خیال کابوسهام شدم

                              اما کابوسهام بی خیال من نمی شن

                                                                                 ...!

 

پ.ن.2: ... {حذف شد!}

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 19:59  توسط ^ مریم بانو ^ 

^@&@^

خدا هر چیزی داشتم دادم به خودت

اختیار و آزادی و اراده ای که دادی مال ِ خودت

دیگه هیچی نمی خوام به جز دوتا پر

بقیه چیزها و آدمها همه با هم پر

وقتی نگاه ها دیگه نگاه نیست

وقتی حرف ها دیگه از روی حساب نیست

وقتی شکستن و خورد کردن آسونه

چه احتیاجی به دل و روح ِ پاکه دیگه

می شینم یه گوشه فقط نگاه

اشتباه نکن بدون ِ حسرت و آه

نه برو نمی خوام نه بخواه

که لحظه ای بشم ازت جدا

تو خدای منی پس خدایی کن

من یه تماشاچیم هر کاری می خوای کن

بزن بکش مثل یه خمیرم توی دستت

ورزم بده و هر شکلی خواستی بساز نشو خسته

خسته ام خدا ، دیگه نمی جنگم تسلیم شدم

همین رو می خواستی دیگه سرریز شدم

به آدمها نگاه می کنم از اون بالا مثل خودت

خیلی کوچیکن شاید اندازه ی یه نقطه

این بالا چقدر راحته گذشت و بخشش

راحته بگذری و نبینی و بگی چیه جرمش

دیگه یادت نمیاد هیچی و هیچ کس و هیچ جا

چی شده و چی می شه انگار شدی جدا

تنها و بی کسی بد دردی نیست

تازه شروع ِ درد ِ مرگ توی لحظه نیست

وقتی تنها می شی یادت میاد

که هر چی خاطره است دادی به باد

ذهنت خالی که شد و خاموش و ساکت

تازه می فهمی که ای بابا چه خوبه بشه ثابت

این نبودن ِ ذهن و حضور ِ دل

که تا می تونی باشی خل و چل

دیوونه که باشی رها شدی و آزاد

خالی از قید و بندهای بی بند و بار

وقتی غرق می شی و می ری به ته

چشات رو وا کن تا ببینی که چقدر

تا الان کور بودی و کر و لال

تازه می فهمی چه بی معنیه سوال

خفه شو چند دقیقه گوش کن

آفرینش با تو  ِ سر وصدات رو خاموش کن

ببین و بشنو و بفهم چی می گه

اشاره ها رو ببین تا بدونی زندگی چیه

سکوت رو یاد بگیر ، خاموشی ِ ذهن

قلبت رو روشن کن ، راه نده به فکر

آروم باش،اعتماد کن و طناب رو ول کن

مثل برگ ِ خشکیده توی باد خودت رو رها کن

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 14:1  توسط .: م ر ی م :.   | 

^@ ... @^

کتاب عشق را جز یک ورق نیست

در آن هم نکته ای جز نام حق نیست!

 

خدا سلام

منم همون مزاحم همیشگی

همون بنده ی پررو که با تمام گناهام هنوز اسمت رو صدا می زنم

دیروز همه ی وجودم لرزید وقتی پشت ِ در خونه ات ایستادم

آخه دیگه کسی جز تو رو ندارم

خجلم از اینکه وقتی بی کس شدم یادت افتادم

آخه ... چی بگم؟! جز شرمندگی هیچی نداشتم و ندارم

 

خدا اومده بودم مثل همیشه گله کنم

اما شرمندگی زبونم رو لال کرد جز ببخشید هیچی نتونستم بگم

نشستم گریه کردم ، این همه تو بودی و این همه غیبتِ من!

دستی روی سرم کشیدی و گفتی بگو ، بخواه ، چی شده؟

 

خدا اومده بودم بگم تنها دارایی و ثروتم تویی،

تنها دوست ِ واقعی من و ما تویی،

اومده بودم بگم کسی جز تو رو ندارم،

یتیمم در این کره ی خاکی کنار آدمها

همیشه بودی بازم باش که بی تو نباشم لحظه ای حتی

 

خدا دیدی چه کردند با مریم؟!

آن ها که باید همگام می شدند سد ِ راهم شدند

و آن هایی که باید حق شناسی می کردند حق کشی کردند

و آن هایی که باید دوست می بودند

و در برابر دشمن کمک می کردند

قبل از دشمن حمله کردند!!! (؟؟؟)

آن ها که باید پشتیبانم می بودند

دوستی ام را ارزان و مفت به حراج گذاشتند!

آن ها مرا بد خطاب کردند تا سرپوشی باشد

بر بدی ها و زشتی های خودشان!

 

خدا اگر تو نباشی

من چگونه بار سنگین این همه حرف را به دوش بکشم؟

چگونه صبوری بورزم و سکوت کنم در برابر این نامردی؟

هنوز نفهمیدم گناهم چه بود و کجای کارم اشتباه بود!

گفتی صبر کن ، اعتنا نکن ، نجنگ با آن ها ، آروم باش...

پس چه شد خدا؟! طاقت ِ این همه خورد شدن را ندارم دیگر

اگر او بود لحظه ای نمی ذاشت ... چه کنم تنها با آن ها که .... !

 

خدا تمومش کن ، خسته ام از این بازی

خدا تسلیمم ، دستانم بالاست

خدا نخواه بیش از این ...

خدا کافیمه ...

خدا...

 

 

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 10:53  توسط .: م ر ی م :.  

^ گاهی خالی از هر چیز و هر کس! ^

گاهی کاری میکنی فقط واسه این که بدونی هستی....

گاهی کلمات رو پشت هم ردیف میکنی که حرفی زده باشی....

گاهی گریه می کنی یا می خندی فقط واسه اینکه ... حالا هر چی!

اما بدون که به هر حال دیر یا زود خسته میشی.

 و امان از اون روزی  که جدی حرف بزنی

و با خنده یا بی تفاوتی روبرو شی،

که همیشه اونی باشی که هستی

و هجوم برچسبها و نسبتها تو رو به شک واداره که واقعا کی هستی!

بعد چون نمی تونی بدتر از آنچه که هستی باشی

تصمیم می گیری که سکوت کنی،یه سکوت ابدی!

می خوای که نباشی،دیده نشی!

می خوای که اصلا کسی نشناستت،حتی خواسته نشی!

می خوای که از همه ی این آدمها فرار کنی تا شاید کمی راحت شی!

اما نمی تونی،همچنان هستی،دیده میشی و باید تحمل کنی.

می خوای هر چی بدی دیدی فراموش کنی،

واسه همین همه رو دفن می کنی بی هیچ نشونی

که هیچ وقتِ هیچ وقت یادت نیاد چی شده یا کی چی کار کرده!

می خوای دیگه تسلیم  ِ محض باشی،

توی جریانِ رودخانه ی قضا و قدر غرق شی

که خدا واسه ات تدارک دیده،بی هیچ بهانه و گله ای!

اما نمی شه،

هی تمام خاطراتت رو مثل تئاتر به تصویر می کشن واسه ات

تا یادت بیاد که کجا اشتباه کردی یا چه بلایی اومده سرت

هی میخوان عصبانیت کنن که یه کاری بکنی،

نمی خوان بذارن که فقط یه تماشاچی باشی!

و بعد تبدیل میشی

به آدمی که هست اما از بودنش توی اونجایی که هست لذت نمی بره،

به آدمی که خودش رو می زنه به بیخیالی اما مگه می ذارن که با بیخیالیت خوش باشی؟

به آدمی که اگه کسی بهش محبت کنه یا واسه اش معرفت خرج کنه معده اش تعجب می کنه!

از هر محبتِ خالی و تنها می ترسه که نکنه باز یه زخم تازه و ...

به آدمی که یه زمانی واسه همه ارزش قائل بود

حالا دیگه ارزش خودشم توی این بی ارزشیها گم کرده!

به آدمی که بود چون دوست داشت که باشه اما حالا هست چون نمی تونه نباشه!

به آدمی که حتی الانم فقط و فقط خودش رو محاکمه می کنه نه آدمها رو!

...

نقط ته خط!

 

 

+ خط خطی شده در  سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 9:35  توسط .: م ر ی م :.   | 

#11

پیاده رو های ناهموار شهر را رفتن

در میان بارانهایی که تنها برای دل تو میبارند

و بوی نمی که از خاک بلند شده است

 

دیووانگی این روزها مرهمی است

وقتی میان آمدنها و نیامدنها

وقتی میان بودنها و نبودنها

وقتی میان شدنها و نشدنها

تنها یک قدم فاصله است

و تو نمیدانی که

می آید یا نمی آید

...

 

هدیه تمام این خستگی ها

میشود سیب قرمزی که دخترک خیابانگرد همین نزدیکیها ارزانیم میدارد

و من نشُسته میخورم

تا به تو بگویم که همه چیز حل خواهد شد

در تو و روزهایت

در من و آرزوهایم ...!

+ خط خطی شده در  یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 12:56  توسط ^ مریم بانو ^ 

^@!@^

بگذار

 

خدا

 

دوباره

 

دستهایش را بشوید،

 

در آینه بنگرد

 

شاید تصمیم دیگری گرفت.

 

 

+ خط خطی شده در  شنبه 6 مرداد1386ساعت 19:27  توسط .: م ر ی م :.  

این روزها#6

این روزهای گرم  ِ تابستان شاید داغ تر از آن روزها باشد!

یادم که می آید چشمهایم نه ، وجودم از اشک خیس می شود!

رفتی پشت ِ پرده ای از ابهام و سکوت چه را نگاه می کنی؟!

در پس ِ یک عکس ِ قاب گرفته شده نشسته ای که چه؟!

دیشب به سراغم آمدی بی حرف و آروم برای چه؟

وقتی هیچ چیز برای گفتن نداری

چرا با حضورت مرا خورد می کنی؟

نبودنت را می خواهی به رخم بکشی؟

ضجه هایم را می خواهی ببینی؟

عذاب کشیدنم را ،

گریه های بی امانم را،

روح ِ بی قرار و حساسم را،

مریم  ِ ناشاد و دل گرفته ی دلتنگ ِ ... را،

چه را می خواهی ببینی یا بدانی؟

می خواهی بدانی زندگیم بعد از تو زندگی نیست؟

هنوز نامی برایش پیدا نکردم اما کمتر از مرگ در هر لحظه نیست!

آن روز ، ظهر تابستان فکر کردی

مریمت بعد از تو چه بلایی سرش می آید؟

بی تو چه می کند در بین ِ این آدم نماها

که منتظر یک شکست ، یک ضعف ، یک سقوط اند

تا چنگالهای تیز شده شان را بیندازند روی ته مانده ها،

تا پایشان را بگذارند روی گلویت و فشار دهند و فشار و فشار تا ....

فکر کردی بعد از تو بی تو تنهایی چه می کنند با مریم؟

فکر کردی باورهایم شکست خواهند خورد و فقط دردهایم را بیشتر خواهند کرد؟

فکر کردی بی تو مریم چگونه دیگر طعم عشق را می تواند بچشد؟

با این ترس ، با این وحشت چگونه چطور برای چه با کدامین حامی دل ببندد؟

دیشب گفتی : خدا هست!

گفتی من در اینجا پیش ِ خدایم راحتم و آسوده ، خیالت راحت!

آری ، خدا هست اما تو نیستی،این درد ِ من است!

خدا اگر نبود که مریم تا الان دیگر مریم نبود!

خودت را راحت کردی به امید ِ خدا؟!

پس تو چه؟

نیازم به حضورت چه؟

جواب ِ دلِ تنگم را که می دهد؟

چقدر خدا دستم را بگیرد ،

نوازشم کند ، برایم قصه بگوید؟

چقدر خدا دلداریم دهد،

با اشکهایم همراه شود

و در آغوشش آرامم کند؟

نمی دانم چطور توانستی؟!؟!؟!

مریم بی تو دارد پر پر می شود،

تو چطور چگونه دوام می آوری؟!

از تو بعید بود!

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 14:2  توسط .: م ر ی م :.   | 

#10

عذاب و رنج زندگی با آدمای کثیف روزگار

امید به داشتن اراده قوی و ماندگار

حالا اینا شدن دلیل انفجار!

 

با اینهمه درد روی سینه و قلبم

همش از خودم میپرسم که من چرا اینجام؟!

 

دیوونگی زده به سر من

دلم میخواد همه حرفهام رو فریاد بزنم

خیلی وقته این حرفها مونده روی دلم

میخوام اینارو واسه همه بگم و برم

 

نشستم گوشه یه اتاق تاریک و تنها

شدم خیره به در با کوله بار لبریز غمها

احساس یخ زدن و سوختن قاطی پاطی شدن

یه حسی بهم میگه خاطرات بد رو مچاله کن

 

یه حس به من میگه که عمر من شده تلف

یه حس دیگه میگه فقط اون بوده هدف!

 

اشک رو صورتم هست دونه دونه

تو دنیا کسی قدر من رو نمیدونه

 

بعضی وقتا فکر میکنم که زندگی میکنم من برات

بعضی وقتا میگم این عشقو میخوام چیکار ؟؟

توی خواب همیشه با منی

وقتی بیدار میشم، میشم آدم آهنی

 

تصویرت روی بادباک خیالم نقاشی شده

اما با وزیدن آرومترین نسیمی

نخ اش از دستم در میره!

منم حوصله ندارم دنبالش بدوئم

میشینم تا خودت دوباره نخ اش رو بدی به دستم!

 

طعم تلخ خاطرات گذشته

روزهای بی هدف روبروم

آینده تاریک و نامعلوم

رفتارهای پر عذاب

چیزایی که واسه داشتنشون گذاشتم نقاب

 

....

....

 

اوه، نه... بسه دیگه

مگه گفتنشون فرقی هم داره؟؟

اینبار هم بازنده منم

اصلا باید قید آدم نماهای این جنگل رو بزنم

منم دوست دارم زخمهای دلم سطحی باشه

هر چیزی حدی داره

آخه تو بگو، فروتنی تا کی؟!

این همه رنج، احترام کو پس؟!

 

حرفهای من معنیش سنگینه

هرکی شنیده، نفهمیده!

حالم سرجاش نیست و ریخته پاشه ذهنم

پس بهتره ترمز دستی قلم رو بکشم!!!

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 13:44  توسط ^ مریم بانو ^ 

این روزها#5

این روزها هنوز هم نفهمیدم

گناه ِ من چه بود که تبعید شدم به زمان های بی حضور ِ تو !

از آن روزها تا این  روزها پاسخی نشنیدم که جرمم چه بود !

مجازاتی این همه سنگین و طاقت فرسا برای من برای چه ؟!

 گناه من چه بود که فریادی که در خود می سوزاندم ،

     گاه آنقدر اوج می گرفت که سکوتم را می شکافت

و بر دیوار گر گرفته ای

                         که در آن محبوسم کردند ، می نشست...؟!

تقصیر من چه بود که ضجه های بی صدای قلبم

   گاه آنقدر دردناک می شد که

                                 دیوارهای زندانشان ترک برمی داشت...؟!

گناه من چه بود که از خون نشسته ی من

                                       بر ستون احساس می گریختند...؟!

 و این گریز را بر وجود طرد شده ی من ،

                        که مدت ها بود نابود شده بود ، می کوفتند...؟!

گناه من چه بود که حتی اجازه ی نبودنم ، گناه بود...؟!

و زمان هایی استخوان های بودنم درد می گرفت،می شکست،خورد می شد...؟!

گناه من چه بود که نتوانستم حقیقت لبخند را به خوبی معنا کنم...؟!

یا از آن روزها تا این روزها واژگان ساده ام برایتان سخت غریب و بی معنا بود...؟!

تقصیر من چه بود که واقعیتی حقیقی در درونم واقع شده بود...؟!

یا اینکه نتوانستم مجسمه ای سرد و بی تفاوت باشم در برابر این آتش...؟!

گناه من چه بود که صداقتم را

در کاغذهای رنگین ِ دروغینشان می پیچیدند و بعد باورش می کردند...؟!

به کدامین گناه محکوم شده ام به همیشه درک کردن،

همیشه فهمیدن ، همیشه گذشت ، همیشه رعایت کردن ِ حالشان...؟!

به کدامین تقصیر و کوتاهی مجازاتم شده است حس ِ غربت ، بی کسی ، تنهایی...؟!

                    بس است دیگر...تمام!

 اکنون دیگر آن قدر خسته ام که تنها و بی هیچ بازخواهی ،

 آرام و با رنگِ بی رنگی در کنارشان قدم می زنم،

نفس می کشم ، می روم ، می آیم ، می بینم اما

هیچ بهانه نمی گیرم...هیچ بهانه نمی خواهم...

نه قلبی که بتپد برای من ،

    نه دلی که نگرانم شود ،

       نه روحی که دچارم شود ،

          نه قلمی که برایم بنویسد ،

              نه سری که برایم بسپارد ،

                 نه دستی که دستانِ نمی دانم چه ام را بگیرد...هیچ چیز!

ای آسمانِ پر جسارت وجودم را بشوی

غبار فرسوده ام را از این زمین بی نقش بزدای

روحم را پاک گردان ، سادگی ام را حفظ نما...

+ خط خطی شده در  سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 12:58  توسط .: م ر ی م :.   | 

#9

ميدوني

من فکر میکنم که

آدمها فقط تو روياهاشون بهم ميرسن

همدیگه رو تو روياهاشون ميسازن

اونی که اون یکی دوست داره باشه، فقط تو رویا اونی هست که باید باشه

برای داشتن اونی که دوستش داری

بايد بتوني خدا باشي، باید بتونی رويا خلق كني

آدمهات رو خودت درست كني

اتفاقهایی رو که دوست داری، درست كني

خدايي كني

بايد بتوني تو روياهات زندگي كنی

بتوني آدمهاي دور و برت رو از تو دنياي واقعي برداري ببري بذاري تو دنياي خودت

همون دنیایی كه فقط ماله خودته

كم كم به يه جايي ميرسه كه  ديگه همه چیز برات قاطی پاطی میشه

نميتونی بفهمي كي واقعيه، كي ماله خودته، كي روياست، كي نيست...

یه لحظه ممکنه به خودت بیای و ببینی آدمهایی که دوستشون داشتی و تو رویا برای خودت ساختی

از تو رویاهات اومدن بیرون و واقعی شدن!

و تو گیج شدی و  نميدوني كه تو واقعيت اين اتفاق افتاده يا توي رويا

ميدوني

ميدوني که آدمها همديگه رو توي روياهاشون ميسازن

فقط توي رويا بهم ميرسن

براي اينكه برسي بهش

بايد روياهات رو بسازي

اونم بايد روياهاش رو بسازه

يه جايي اين دوتا دنیا باهم تلاقي ميكنه

تو واقعيه اونو برميداري و  ميذاري تو دنیات

اونم واقعيه تو رو برمیداره

بعدش به خودتون ميان و ميبينين با هم هستین

فرقي هم نداره تو كدوم دنيا

چون تو هر دوتاش دارين زندگي ميكنين

 

 

پ.ن: سلام همسایه... شناختی منو؟

 

+ خط خطی شده در  دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 13:22  توسط ^ مریم بانو ^ 

این روزها#4

و من این روزها غرق دلتنگی

                   غرق در حسرتی ناگزیر

                          غرق در تنهایی ام با وسعت کویر

 

 آری! تنها نشسته ام

               اکنون گسسته ام

                     در خود شکسته ام

 گویی...

          - نه!

              خسته ام...

                            و در این وحشت هراس انگیز...

اندوهناک چشم دوخته ام به خطوط مبهم یکدستی

                  که بی اعتنا مرا به دوردستی آشفته نزدیک می کنند...

                                  و وحشتم را می افزایند،

زمان های درد خوب می دانم

                                      پشتم خالی ست

 و با این همه نگاه هولناک که تنهاییم را به رخم می کشند،

 کجا نهفته اند آن چشم های پر ابهت و عمیق آشنا...؟!

کجا نشسته اند آن لبخندهای مهربان و حامی...؟!

کجا شکسته است آرامش،یادت هست...؟!

به کدامین سکوت گریخته ای که صدایم را نمی شنوی؟

ترس وجودم را فرا گرفته...

نگاهم معلق مانده است در میان ِ آدمها!

زخم هایم را التیامی نیست

   دست تمنایم را جوابی نیست

      آه! رویاهایم را نیز پایانی نیست

           اشک هایم پر بهانه می بارند

               و امیدی برای توقفشان نمی روید...

آیا در این سکوت کسی می شنود

                           قهقهه ی دردهایم را...؟!

                                که خسته ام...خسته

                                    گسسته ام...شکسته ام...شکسته

نمی دانم چگونه رانده شدن به یکباره این همه آسان شد؟!

 اشک چگونه این همه غالب شد؟چگونه غرور این همه رسوا شد...؟!

                          تنها مانده ام...تنها

این انفجار ، این سقوط ، این دل تنگ ...

 این بار از همیشه سنگین تر است،بار تنهاییم...

من چه کنم تنها؟ تنهایم مگذار...

 بی تو خواهم پوسید...

 می نویسم برایت...برای تو!

تویی که در تقدیم آرامش به دختری شاد و سرخوش

همواره آرام ترین و بی همتا بوده ای...

تویی که همیشه در رویاهایم حاضر بودی

تویی که غروبت را نظاره گر شدم نگران آن روز

 تویی که بی دلیل محکوم شدی و رفتی

 اما...افسوس که تو...همین توی بی همتای من،

هرگز ندیدی چگونه بی گناه محبوس شد نگاه سرگردانم به ابد...

 و هرگز پاسخی نشنیدم آن گاه که

       غریبانه صدایم شکافته شد نا محسوس که.....ن ر و !

تو آسوده باش با خدایت در آن ابدیت ِ گسترده

تا چشمان خسته ی مه آلود

   و هراس بی انکار آشکار بی کسی ام را نبینی

که دستان ِ سردم،عذاب ِ نبودنت،روح ناآرامم را نبینی

که این دور افتاده از عشق و محبت و آرامش را نبینی

        که سرزنش سرشار از محبتت را نبینم...

  نمی خواهم نبودنت  را باور کنم

         اما این بخشی از ترسی ست که آرام غالب می شود...

   بارها از این دره عبور کرده ام

       و اکنون نمی دانم چگونه چرا اینقدر غریب است...؟!

                  و نمی خواهم بدانم ارزشی دارد یا نه!

         حکمتش چه بوده است یا قضا و قدر چه خواسته است!

اکنون این مهم است

 لغات خاک خورده ی زنگار گرفته ام ،

           اکنون سخت تو را دور می نماید...                                       

                         و مرا آشفته ، بی کس و شکسته!!!!!

 

 

 

پ.ن:امروز تولدِ توست،تولدت مبارک،روحت شاد،دوستت دارم!

 

+ خط خطی شده در  دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 10:24  توسط .: م ر ی م :.