تبليغاتX
نوشته های خط خطی

نوشته های خط خطی

دست و قلمم هر چی اون می گه می نویسه...

× ته مانده ای از تو ×

 

 

 

یه روزی

سر ِ یه چیزی

از روی جوونی و نفهمی و خامی

لجم دراومد

..تو./~ + *تو..» لجم رو درآوردی

بعد دیگه کندمش انداختمتش دور

دیگه چیزی واسه دراومدن نمونده

نه لجم درمیاد

نه حرصم می گیره

نه عصبانی می شم

نه نفرتم به جوش میاد

نه احساساتم به نوسان میوفته

نه هیچی ِ دیگه

نه...

 

...

 

می گن دندونی که کرم خوردتش رو باید انداخت دور

هی ..تو./~ + *تو..»

پس سلام کن به سطل زباله  !

من نگرانتم

..تو./~ + *تو..» هنوز جوونی

خسته می شی این همه زحمت می کشی

هی می ری

هی میای

هی مجبور می شی با این و اون سلام چطوری کنی

هی دستات رو تکون می دی

هی هیکلت رو به صورت موزون جا به جا می کنی

هی صدات رو بالا می بری، بلند بلند صحبت می کنی

که شاید دیده بشی

هی ..تو./~ + *تو..»

بسه دیگه

بی خیال شو

..تو./~ + *تو..»

سرشار از استعدادی

برو بده یکی اینا رو واسه ات اکتشاف و استخراج کنه

به نفعته !

 

...

 

..تو./~ + *تو..»

فقط روز به روز

بیشتر

با ارزش افزوده ای منفی ناکانه [!]

بیشتر از دست رفتی

سُر خوردی

سقوط کردی

تموم شدی

دیگه اینجا هیچی نیست !

 

...

 

دوست دارم یه روزی

یه جایی

یه پری بیاد سراغم

یه پری ِ خوشگل و مهربون

از اونایی که به راحتی آرزوی آدم رو می پرسه و برآورده می کنه

ازم بپرسه:

دخترکوچولوی من، چه آرزویی داری؟

بهم بگو، منم تا 3 بشمُری واسه ات برآورده اش می کنم!

منم آرزوم رو بهش بگم

بگم:

دلم می خواد یکی رو از دو دنیا محو کنی

بعد بگم 1 2 3 ... 1 2 3 ...

اونم یهو »:تو:« رو کَت بسته برام بیاره

[ آخ چه توهمـــــــــــــــی ! ]

منم سرت رو بکوبم به دیوار

به سقف

میله ی کنار ِ کارگاه

سکوی کنار ِ کتابخونه

پله های ورودی سلف

کله ات خونی و مالی بشه

بعد چشمات رو با سیخ ِ داغ دربیارم

زبونت رو با انبر بگیرم، از حلقومت بکِشم بیرون

گوشات رو با چاقو پخ پخ کنم

ناخونات رو بکِشم تا دیگه روحم رو پنجول نکشی

دندونات رو یکی در میون بکِشم

که وقتی من رو می بینی نتونی نیشت رو تا بناگوش باز کنی

دستات رو اره کنم که نتونی من رو نشون بدی

بعدش که همه ی این کارها رو کردم

بشینم کُنج ِ دیوار

همین جوری به »:تو:« ی مفلوک ِ بیچاره ی بدبخت نگاه کنم

آخ که چه کیفی می ده

بعد هی داد بزنم

هوــــــــــــی سیب زمینی ... !

من از تو ی بی رگ خیلی بدم میاد

بیشتر از اون قدری که تو از من خوشت میاد !

 

 

پ.ن1 : از شخصیت ِ کاغذی که هر کی هر چی می خواد روش می نویسه

خوشم نمیاد!

تا کی می خوای روت یادگاری بنویسن؟!

 

پ.ن2: ما اصلا دوست نداریم راجع به هیچ تو یی بنویسیم

چون از تبعات ِ بعدی ِ ممکنه ، خوشمان نمی آید

پس مجبورمون نکنید !

 

 

+ خط خطی شده در  سه شنبه 29 آبان1386ساعت 21:48  توسط «» حسی دو نفره «»  | 

#42

 

 

این روزها

سر از حسی که دارم، در نمیآرم/

همیشه فکر میکردم که

آدم حتما باید یه حسی تو دلش ، تو فکرش باشه

که یه جورایی انگیزه اش باشه

اما الان به این نتیجه رسیدم که

بی دل ، بی حس ، زندگی کردن خیلی جالبه !

 

...

 

علی رغم باورهای قبلی ام

این روزها

فکر می کنم که

میشه بی خبر رفت ،

میشه بی احساس نفس کشید ،

بی بال میشه پرواز کرد ،

میشه زندگی روی ِ ابرها رو تجربه کرد ،

بی قلب میشه زندگی کرد ،

میشه بدون رویا خوابید ...

 

...

 

ای بابا /.

مثل اینکه تو هنوز از چرت و پرت های من خسته نشدی

چرا آخه ؟!

دست از سرم بردار

هیـــــــــــــــــــــــــــس

تو رو خدا لااقل تو خواب راحتم بذار

 

...

 

ابن روزها

خودمم نمیفهمم چی میگم !

وقتی اینجا چیزی مینویسم پشیمون میشم ...

وقتی هم ننویسم ، دلم از غصه میترکه !

 

...

 

میگن 2 دسته دیوونه داریم

یکی اون دسته ای که نمیدونن دیوونه ان و حالشو میبرن !

اون یکی دسته اونایی که میفهمن یه مرگشون هست و زجر میکشن

[ از زاویه تفاوت هاشون عرض کردم ! ]

اما

این روزها

دارم به این فکر میکنم که میشه یه حالت دیگه برای این قضیه پیدا کرد

یه دسته ی سوم

کاملا ناشناخته

که هنوز کسی کشفش نکرده/

دسته ای که فقط یه عضو داره

من ... !

 

 

پ.ن: یادم رفت بگم

                    این روزها

                            بی خبر مردن هم حس ِ جالبیه !

 

 

+ خط خطی شده در  یکشنبه 27 آبان1386ساعت 23:47  توسط ^ مریم بانو ^ 

| در هم پیچیده |

 

امروز به "من" گفتم که تو برای دیگران سنگ ِ خارایی بیش نیستی!

منظورم همون سنگ ِ صبور  ِ خودمونه ...

می فهمی که از چی حرف می زنم،هان؟

 

هر چه غم و غصه و تاریکی و بدبختیه

کامیون کامیون روی "من" خالی می شه!

و چون "من" می دونه آدمه و منعطف و لطیف

به هر حال کمی تاثیر می گیره!

ولی صاحبای اون همه تاریکی توقع می دارند

که "من" همیشه و در همه حالت و تحت ِ هر شرایطی

لبخند بزنه و پر انرژی باقی بمونه!

در اینجاست که حرص و عصبانیت جوش آورده و آمپر می چسبونه...

فکر کنم عادی ام با رفتاری آدمیزاد گونه

اما در چشم  ِ خودبینانه و کور شده ی اونها عجیب و غیره قابل ِ پیش بینی!

 

دو حالت داره!

یا "من" خیلی ساده لوح و احمق می نماید

یا "من" بیش از اندازه دلسوز و مهربان نشان می ده

که در هر صورت هر دو حالت باید از بین بره تا

"من" زیر  ِ فشار  ِ این خاکروبه ها و سیاهی ها دفن نشده!

{به این می گن

تغییر  ِ مشخصه ی کیفی

جهت ِ ثابت کردن ِ تعادل ِ روحی و روانی!}

 

موقع خوشی ها با دیگرانن

و "من" برایشان نیست...!

و در زمان ِ مشکلات و بدبختی ها

یار  ِ شفیق و مهربان و دوست ِ صمیمی!!!

 

ای آقا!

چه گیری کرده ایم در میان ِ این چی چی شده ها!

 

 

 

پ.ن : برو ته صف وایسا

 

حتی اگر صفی وجود نداشته باشه!

 

+ خط خطی شده در  یکشنبه 27 آبان1386ساعت 13:25  توسط .: م ر ی م :.   | 

| صامت |

 

هیـــــــــــــــــــــس عزیزم!

 

صدات رو

                        نشـــــــــــــــنوم!

 

خیــــــــلی حرف می زنی

اگه بگم تکرارشون کن

باور کن نمی تونی !!!

 

پشت ِ کلماتت حماقت لنگش را روی لنگش انداخته

و خیره به تو لبخندی رضایت آمیز می زنه

سکوت کن تا شاید کمی باشخصیت تر جلوه کنی!!!

 

 

 

خفه شــــــــــــو عزیزم!

 

کوری؟

               نمی بینی؟

دارم

          زندگیم رو می کنم!

بوق ِ احساست رو

دره گوش ِ یکی دیگه بزن

اینجا مریض خوابیده!!!

 

 

چراغ ها رو خاموش کن

به خواب ِ ابدی برو

تا شاید کمی نفسم آرام گیرد

و قلبم مچاله نشود!

 

 

 

پ.ن1 : منظور از "عزیزم" تمام کسانی هستند

 

که در این دامنه ی محدود ِ بی حاصل و دور افتاده

 

خانه دارند و هیچ پارامتر و مشخصه ای باعث ِ تغییرشان نمی شوند!!!

 

 

 

پ.ن2 : نه عصبانیم ،

 

                                       نه ناراحت

 

در کمال ِ خوشحالی و شادمانی و خوشبختی و سعادت

 

فقط ، نگران ِ سکته ی قلبی و مغزی ِ عزیزان هستم

 

که با دیدن ِ من یاد ِ تمام  ِ طلب های وصول نشده شان می افتند!

 

 

+ خط خطی شده در  جمعه 25 آبان1386ساعت 14:31  توسط .: م ر ی م :.   | 

#41

 

 

 

این روزها چقدر به من خوش میگذره

بعد از مدتها که روزها برام تلخ و بدمزه بودن ،

حالا شیرینی ای رو مزه مزه میکنم که تاحالا تجربه شو نداشتم !

 

...

 

چشمام از شادی برق میزنن

{هی ..تو./ بپا برق نگیردتا :D }

خنده از رو لبام محو نمیشه

شعرهای خوش رنگ و خوش وزن میگم

زمین رو زیر پاهام حس نمیکنم ، انگار رو ابرام

دوباره آهنگ گوش میکنم

وقتی تختم رو میبینم ، این بار با خوشحالی میپرم روش

هرچقدر که دوست دارم با لبخند به سقف اتاقم خیره میشم

{میدونی؟داره از شخصیت سقف خوشم میاد... محکم و استواره! :D }

این روزها

همه با من حرف میزنن

همه با هم

گاهی گیج میشم

عادت به این همه توجه ندارم !

اما خوشحالم

فهمیدم که

تنهایی هم میشه خوشحال بود ...!

 

...

 

این روزها

فکر میکنم

زندگی من خوش رنگ تر از گذشته شده

وقتی غم و غصه هات رو ساعت 9 شب بذاری دم ِ در

فرداش خوشحالی و شادی میاد مهمون ِ دلت میشه !

 

...

 

بی خیــــــــــــــــــــــــــــــــال باید بود !

بی خیال باید رفت و هرگز نرسید !

 

 

پ.ن.1: چند نفری از دوستان در مورد #40 برای من کامنت گذاشته بودن که از نظر لطف همشون ممنونم و اینکه منو قابل دونستن!

فقط به شیدا جون میگم که: عزیزم اگه من واسه پستهام کامنتدونی نمیذارم به علت اینکه که از هر 10 نفر شاید یه نفر باشه که مثل شما متن و بخونه و برای "متن" نظر بده، بقیه میان فقط میگن «جالب بود به من سر بزن!» این کامنت رو برای بقیه پستها میتونن بذارن!

در هرصورت ممنون از نظرت خانومی...

 

 

پ.ن.2: تو نوشته های دکتر شریعتی بعضی وقتا یه چیزایی میبینی که فکر میکنی دقیقا این نوشته یا جمله رو فقط برای تو نوشته... که تو خودت رو ، شرایطت رو توش پیدا کنی... مثل این جمله: ما دو دانشجوی همسن و همعصر و همرشته تا کجا در چشم یکدیگر احمقیم!

پوووووووووووووووووووووووووووه !

 

پ.ن.3: هی ..تو./ ،

خودت و دوستت پاتون رو از رو دم ِ من بردارید

درسته کرک و پرم ریخته

اما

شاخ و دمم باقی مونده ها !

[ ببین من چه موجود ِ خفنیم... دست بردار از این مسخره بازیا! ]

 

 

پ.ن.۴: من فقط از یه چیزی خیلی لجم میگیره

اینکه آدما منو از انجام خیلی کارها منع میکنن ... میگن نه ٬ این کار بده

اون وقت خودشون دقیقا همون کارها رو انجام میدن !

واقعا نمیفهمم چرا؟!

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 9:7  توسط ^ مریم بانو ^ 

(×_×)

 

 

از بالای جدول های خیابان رد می شوم

پله ها را می دوم

و از روی نرده ها سُر می خورم به پایین

روی سنگ های مترو لیز می خورم تا پله برقی...

بی اعتنا از خط کشی های خیابان عبور می کنم

شاید آن طرف روی چمن های پارک

اندکی "سبز"ی را تجربه کنم

فکر می کنم به هیچ چیز!

نگاهم می کنند و "من" تنها لبخند می زند!!!

می گذارم دوره بگیرند و پچ پچ کنند

می گذارم زیر چشمی براندازم کنند

و بگویند "دیوانه" است

اما "من" خودش می باشد

نه به نگاه های دیگران فکر می کنم

و نه دیگر از پچ پچ هایشان می ترسم

...

از خط کشی خیابان عبور می کنم

آن پارک آخرین پناه "من" است

و "من" می داند

 که تنها رفتگر است که "من" را می فهمد

و به دیوانگی ام اخم نمی کند!

....

آن تاب بهترین شادی ِ دوران ِ کودکیم

به یاد ِ هُل دادن ها محکم بابا

و خنده های از ته دل ِ کودکانه ام

و پرواز به سمت ِ آبی ِ بی پایان

...

به نیمکت نارنجی باران خورده که می رسم صبر نمی کنم

این پارک برای عبور "من" به اندازه کافی جا دارد

 درنگ نمی کنم

یکسره می روم

و همه پرسه زنان بی هدف شهر را صدا می کنم

 و می گویم که افسوس می خورم

افسوس بر "تو"یی که هیچگاه "او" را نمی زاید!

فریاد می زنم تا ترکی بر دیوار سکوت ِ مرگبار و عذاب آور بیفتد!

می گویم ...

به همه می گویم :

که من نه از« نهایتِ شب حرف می زنم »

و نه «از نهایتِ تاریکی »

من از نهایت ِ بی عدالتی حرف می زنم

...

و آن گاه کسی فریادم را

در گلویم فرو می ریزد

و می گوید:

 هیس! عدالت خوابیده است.

چاره ای نیست . تو هم ساکت شو

 بگذار خواب عدالت آشفته تر نشود .

...

و "من" شعری را که سرودم خط می زند

آنقدر خط خطی اش می کند

تا خاک شود زیر سیاهی ِ مدادم...

و فقط "خود"م را نگه می دارم

که همه چیزم است در این ویرانه های یادگاری!

می گذارم بگویند دیوانه است.... خلاص!

 

 

 

 

پ.ن : لعنت بر کسی که

 

          بدی ها و خاکروبه های دلش رو

 

                              اینجا ، روی "من" خالی کنه...

 

+ خط خطی شده در  سه شنبه 22 آبان1386ساعت 19:33  توسط .: م ر ی م :.   | 

#40

     

دلم میخواست یه دختر ِ سرخوش ِ دهاتی بودم ،

با یه دل ِ خجسته ...

که هر روز صبح کوزه ی آبم رو میبردم لب ِ چشمه تا آب کنم

و

تو راه ِ چرا بردن ِ گوسفندا و بزا

میون دشت و صحرا

خوش و خرم نفس میکشیدم

و

سیب ِ قرمزی رو از تو بقچه ام در میوردم

و

خوشحال خوشحال گاز میزدم ... !

پارچه ی جهازم رو دستم میگرفتم

و

روش رو با پولک و منجوق ، جینگیلی جینگیلی خوشگل میکردم ...

و

هیچ نمیفهمیدم دنیا و آدمهاش به چند من !

و

اصلا هم حواسم پی اون دوتا چشمی که صبح کنار چشمه از لای درختا

و

تو صحرا از پشت ِ اون تیکه سنگ نگاهم میکنه ، نبودم ... !

 

...

 

آخ که اینجوری من چقدر خوشحال تر بودم !!!

 

 

 

پ.ن.1: دیوونه شدم، مگه نه؟!؟! :D

 

 

پ.ن.2: می ترسم این پرنده ایی که داره دور و بر ِ من میچرخه و میچرخه ، بالاخره یه روزی شروع کنه به نوک زدن !

 

 

+ خط خطی شده در  یکشنبه 20 آبان1386ساعت 15:38  توسط ^ مریم بانو ^ 

| شکر |

 

 

این روزها حسی عجیب

                                اما دوست داشتنی دارم

دلم ناگهان از ذوق خنده اش می گیرد!

اشک ِ شوق و احساس

                               چشمه ای شده جوشان!

با هر نسیم و بادی بیشتر اوج می گیرم

گاه سر به آسمان می سایم

و گاه روی ابر به خواب فرو می روم...

 

همه ی بدی ها هم اگر جمع شوند

تنها دستی از سر  ِ دلسوزی بر سرشان می کشم

بیچاره ها تقصیری جز کمی اهلی شدن ندارند!!!

اهلی ِ نوچه های شیطان...!

 

زمین و زمان و دنیا و زندگی بی گناه ترین

و در عین ِ حال پر تحمل ترین واژه ها هستند...

 

زمین پر کرده شکم های خاکیان را

از هر چه نعمت و روزی است

در آخر نصیبش همان تفی است

که احمقی از عصبانیت به سمتش حواله می کند!

 

زمان خود را می سوزاند

تا به آخر برسد

تا بلکه آدم تکامل را تجربه کند

اما مرد ِ همسایه به خاطره نامردی ِ باجناقش

به زمان ناسزا می دهد و بد بیراه می گوید!

 

دنیا روی ریلش دارد راهش را می رود به سوی خدا

اما کسی چون از غفلتش

در تونل ِ تاریک خوابش برده

می خواهد سر به تن ِ دنیا نباشد!

 

زندگی در جریان است در راهی مستقیم

به سمت ِ یگانه اقیانوس ِ هستی

اما آنکه در گوشه ای دور از جریان پرت شده

آن هم به علت ِ سرعت ِ بالایی که داشته

زندگی را پر پیچ و خم و سخت می نامد!

 

با این همه کل ِ فلک در کارند

تا آدم شاید به خودش آمد!

 

آنقدر پرم از هوای خوب ِ روزهایی پاییزی

که هیج "تو" یی مرا آزار نمی دهد

در حال و هوایی جز اینجا

در اوجی پر شکوه

میان ِ ابرها و بالاتر از قفس های بلند و آسمان آزار

با همه ی آن هایی که دوستشان می دارم

دارم زیستن را تجربه می کنم

[ حسودی نکن! ]

 

 

 

 

پ.ن1 :                                               عشق آنقدر عاشق است

 

که شیطان را

 

                          در آغوش می گیرد

 

و می بوسد!

 

 

 

 

 

پ.ن2 : درخت ِ جلوی خونه امون

 

                                                 امروز خودکشی کرد

 

تا پاییز را توی قلبم نقاشی کند!

 

 

 

 

 

پ.ن3 : دست ِ خدا را مگر روی سرم نمی بینی؟

 

پس چرا انقدر خود را برای عذاب دادن ِ من به عذاب می افکنید؟!

 

آرام بگیرید ...

 

 

+ خط خطی شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت 16:14  توسط .: م ر ی م :.   | 

| اوهوم |

 

 

می خواهم از این پس
بی هراس از بیماری

 میوه ای از شاخه بچینم

و همان جا بخورم!

                              

می خواهم بخندم

بی آنکه با نگاهی چپ یا پچ پچی

ترکی بر آن بیفتد!

 

می خواهم در سرما

به قصد ِ بوییدن ِ گلی

که در زمستان بوی بهار می دهد

بی شال و کلاه به خیابان بروم!

 

می خواهم گاهی یادم نرود
که همه بار آسمان بر دوش
من نیست و می توانم لختی
 بیاسایم بدون آنکه
دنیا بلرزد!

 

می خواهم به هیاهوی پوچ دیگران

همانند یک شوخی بنگرم

و از یخ بودنش قهقه بزنم!

 

می خواهم باز غیره قابل ِ پیش بینی باشم

همچنان عکس العملی دور از انتظار نشان دهم

برعکس خیابان های مدرن ِ پر اشتباه برانم

و پیش بروم به سوی همان جایی که بودم!

 

می خواهم در چرخش زمینیان خاک خورده

سهیم نشوم

زمین به دور  ِ خودش می چرخد

و اینان نیز به دور  ِ خود!

همین است علت ِ سرگیجه های پر دردی

که با نسخه ی دکتری گیج خورده ی به زمین افتاده

باز هم خوب نمی شود که نمی شود!

 

شاید مرده باشم

که اینقدر راحت

برعکس راه می روم

حرف می زنم

می خندم

گریه می کنم

اما مهم این است

که با این همه درد و زخم های تنه خورده

هنوز می خواهم ....!

 

 

 

 

 

پ.ن :                                                    زمین گِرده

 

                                    مبدا همون مقصده

 

                 فقط توی این دور

 

می فهمی که نباید از جایی که بودی تکون می خوردی

 

یه روز می رسه که می فهمی که نباید می فهمیدی

 

و نفهمی بهتر از فهمیدنه... و باید به نفهمی ادامه می دادی!

 

دیوونه بودن یعنی همین دیگه!

 

+ خط خطی شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت 13:55  توسط .: م ر ی م :.  

| شرح ِ حال |

 

 

چه دشوار است

          

          دیدار چهره هایی پر از

 

                        عشق و مهربانی

 

      و تلاش خستگی ناپذیر فداکارانه اشان

                                    

                                       برای رام کردن ِ روحی

 

                                          که هجرت را در عمق نهادش

 

                                                    به گونه ای طوفانی

 

                          دمادم عاصی تر احساس می کند!

 

این کبوتر وحشی نیست،

 

                                  یک باز است،

 

                                                    یک باز وحشی

 

                 که از قفس و دیوار و سقف و جمعیت هراس دارد!

 

                      تا کلمه ای، اشاره ای، کنایه ای،نشانه ای

 

                                       از ماندن احساس می کند،

 

بالهایش را به شدت و به سراسیمگی از هم می گشاید

 

                   و سرش را دیوانه وار به دیوارها می کوبد

 

                                           و بیقرارتر می شود،

 

 

                                 نمی دانی چه می کند!

 

            و پس از تلاش های جنون آمیز بی ثمر

 

                              با پر و بالی شکسته و ریخته

 

                                    و سر و پایی خون آلود و مجروح

 

                                                        در گوشه ای می افتد

 

                                                            و سر در زیر پر می نهد

 

                                                                            و آرام می گیرد

 

                                    و با چشم هایی که از آن کینه و درد می ترواد

 

                                               به اندیشه های دردناک فرو می رود،

 

                              همه ی مهربانی ها و نوازش ها و فداکاری ها

 

                                                                آزارش می دهد

 

                             و به چهره های باز و متبسم و مهربان ِ

 

                 همه ی آنهایی که شب و روز به او مشغولند

 

                                 به چشم دشمنی می نگرد

 

                                    و چه دشمنی بدی!

 

                          دور از اخلاق و وجدان!

 

دشمنی با کسانی که جز نوازش و دوستی

 

                                          تقصیری ندارند،

 

                کسانی که می خواهند او اینجا باشد،

 

                       بماند،راحت باشد،به او خوش بگذرد

 

                                          ، ... ،

 

آنها غرضی ندارند،

...

 

برای آن است که فقط از او خوششان می آید

 

..

 

همه این ستایش ها و نوازش ها و فداکاری ها

 

                         صمیمانه است و انسانی

 

              و از روی پاک ترین احساسها،

 

              پاکتر از هر چه به تصور آید.

 

اما این باز همچنان در کمین فرار خاموش نشسته،

 

نمی جوشد،

 

...،

 

مهربانی و فداکاری را

 

با سردی و بی تفاوتی جواب می دهد،

 

                               حتی اخم هم دارد،

 

                         مثل اینکه آزارش می دهند،

 

                         این چه جانوری است؟

 

                                      وحشی!

 

برای تو همان صحراها و شکاف کوه ها

 

و در و دشت های بی کس و هولناک

 

                              خوب است

 

که از طوفان ها شلاق خوری،

 

از بادهای تازیانه خوری،

 

در پیچ و خم ابرها گم و سرگردان شوی...

 

اما این باز چه کند؟

 

      اهلی نمی شود،

 

او را خانگی نساخته اند،

 

     نمی تواند خانگی شود،

 

با آن ها که همچنس او نیستند

 

                  اهلی هستند

 

      خو نمی تواند بگیرد،

 

    نه که نمی خواهد ،

 

خیلی هم می خواهد، آرزو دارد ،

 

چه تصمیم ها و چه فریب ها

 

و چه تمرین ها و تلقین ها کرده

 

                        که خانگی شود،

 

                                     نمی تواند!

 

هر وقت یاد آسمان و اوج  ِ باز و بلند آسمان

 

و قله ی بی کس و سخت و مغرور کوهستان ها

 

                و دم زدن در نفس پاک و بکر سحر

 

و پریدن در افق های مبهم و اسرارآلود مغرب

 

                      و گم شدن در قلب آسمان ها

 

و پنهان ماندن از سینه ی مغرور کوه ها و صخره ها

 

                                              در خاطرش موج می زند،

 

همه چیز در پیرامونش سرچشمه ی رنج و کینه و دشمنی می شود.

 

 نوازش ها ، آزار   

 

 ستایش ها ، دشمنام  

 

      مهربانی ها ، خصومت   

 

                    خدمت ها ، خیانت   

 

آشنایی ها ، زهر و زهر و زهر می شود! 

 

هر نگاهی، نگاه ستایش آمیزی ،

 

نیشتری می شود که در مغز استخوانش فرو می برند ،

 

هر نازی ،

 

زنجیری می شود که بر پایش می نهند ،

 

هر دست نوازشگری ،

 

پنجه ای می شود که حلقومش را فشار می دهد ،

 

چقدر تحمل یک زندگی بی درد بر یک روح دردمند زجرآور است!

 

 

.: دکتر شریعتی :.

 

+ خط خطی شده در  جمعه 18 آبان1386ساعت 15:30  توسط .: م ر ی م :.   | 

#39

 

این روزها

قلبم

فکرم

دلم

خالی ِ خالیست /.

تهی از هر حسی ، فکری ، لرزشی ...

که میتواند هر قلبی را شاد کند

هر فکری را درگیر خود کند

هر دلی را بلرزاند

... میتواند تنی را عاشق کند

 

...

 

ابن روزها

دور و برم پر از فضای بی کسی است

دستانم از لمس هرگونه نزدیکی ناتوانند

چشمانم به ندیدن کسی در خلوت ِ شخصی من عادت کرده اند

گوشهایم صدای سکوت را به خوبی میشنوند ، شناخته اند [!]

 

...

 

این روزها

هیچ صدای پژواک ِ تپشی از خانه ی قلب من بلند نمیشود

هیچ حسی در من برنمی گیرد

قلب  ِ من خالی است از هر حس ِ گُر گرفتن ِ ناگهانی ... !

از هر لذت ِ سوختن /.

 

...

 

با همه ی این احساسات ِ آسوده

چه زیبا و عارفانه

قدم بر میدارم به سوی پروازی ابدی ...

 به سوی آسایشی ماندگار ^^

 

پ.ن.1: خوشحالم که دیگه هیچ جا نیستی

اونقدری که تو اوج ِ نبودنهات

احساس میکنم دستام سبز شدن، دارن جوانه میزنن !

...

اوه که چه پاییز ِ غم انگیزی بودی تو ../. !

 

پ.ن.2: بیغرضانه و معصوم وار، از آنجا که او بود دور شدم، که تحمل حضور نداشتم و از سنگینی ِ بودن با کسی که بودن ِ با او دشوار بود به آسودگی گریختم. [دکتر شریعتی]

 

پ.ن.3: این روزها

من خیلی حالم خوبه !

 

 

+ خط خطی شده در  جمعه 18 آبان1386ساعت 12:8  توسط ^ مریم بانو ^ 

| M@3 |

                                     

                                    

                                          کاش فرصتی برای چاق کردنِ نفس

                 کاش تحملی بود برای گریه هایم،غمهایم...

کاش درد بی درمانی نبود این سکوت...!

                            سکوتی که هر چه پیش می روم

رو به وسعتِ بی کرانه ای می رود تا ابدی شود

سکوتِ من خیال ِ ابدی شدن دارد

                                     و تو تازه به فکر شکستِ آنی

                           کاش احساسم نیز

                    تا به ابد بمیرد

          و زنده نشود

همیشه صورتِ احساس زخمی است

و من ؛ خسته از "خستگی"

                                 معتاد به این زخمها

زخمهای تکراری ِ بی پایان...!!!

                                           و من ؛ لب فرو بسته ،

                           چشم دوخته به آسمان

        خالی از هر خیال ِ وابسته

و رفتن با قدم هایی آرام اما پیوسته...

 

 

 

پ.ن۱ : به قول ِ سهراب:

کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود

 

                                                کاش همچون من

مردم دانه های دلشان پیدا بود....

 

پ.ن۲ : پفک (چیتوز موتوری) با ماست با دست خیلی می چسبه...

 

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 17 آبان1386ساعت 17:33  توسط .: م ر ی م :.   | 

| M@2 |

 

 

اگر این سطر ها را هم تمام کنم

چه می شود ؟

هیچ...

 

اگر حرف ها از اسارت درآیند

آزادنه بال بزنند در هوایی خفه

چه می شود ؟

اگر بدتر نشود

جز آنکه جان می دهند ، هیچ...

 

اگر دلم از ترس بر خود بلرزد

قلبم از جا کنده شود و بیفتد روی زمین

چه می شود ؟

جز کامل شدن ِ دردم ، هیچ...

 

"اگر" ها اگر زاده شوند

باز هم فرقی نمی کند

تنها ،

فقط ،

همچنان

میان ِ این دیوار های پوسیده

زیر این سقف های بی پناه

دور از آسمان و ستاره ها

خواهم ماند...

و این امری طبیعی است

در این دوران ِ خاکیان ِ آدم گونه...

 

خط خطی هایم را هم انگار دیگر دوست نداری

مرا ببخش ،

می دانی

دلم هنوز تنهاست با خدا

و بی کسی هر روز بیشتر مرا در خود فرو می خورد...

تنها کاش می شد از این همه یاس و اندوه رهایی یافت

کاش لبخند و خنده ام هیچ گاه ترک نمی خورد...

کاش می توانستم دوباره امید را به ساقه نیمه جان نیلوفری

که در دلم ریشه دارد پیوند بزنم تا

رویایم را از درون ِ هزار گوشه ی ذهنم

بیرون بیاورم و به واقعیت گره بزنم

آن هم گره ای کور و بازنشدنی...

                                                 یعنی می شه...؟

 

 

 

 

 

پ.ن :                                    بودن حصار تنگ و تاریکی است

 

                                     که در آن دیگران

 

همه به تاریکی و تگنا خو کرده اند،

 

                                               چه می گویم؟

 

آن را احساس نکرده اند!

 

                         هنگامی که روزنه ای به بیرون باز می شود

 

تگنا و ظلمت و خفقان را به اطاق می آورد!

 

 

.: دکتر شریعتی :.

 

 

 

+ خط خطی شده در  سه شنبه 15 آبان1386ساعت 10:52  توسط .: م ر ی م :.   | 

| M@1 |

 

 

 

لحظات گذشته اند،

 

واژه ها مرا به درون خوانده اند

 

و من

در این سکوت،

 

                 سکون،

 

 سردرگمم .

اینک بازگشته ام

 

                          به کوی خاطراتم،

 

                                                     به آن لحظات از دست رفته ام.

 

قدم برداشته ام و پا در وادی پوچی نهاده ام...

 

گویی آن قدر ها هم نگذشته،

        

می خواهم بیایم، در پیچ آن کوچه،

                 

همان جایی که برگ ها خش خش شان را به آغوش باد سپردند،

        

آن جایی که خنده هایم به عرش رسید

 

و لبخندم دردی را درمان کرد!

 

آن جایی که زار زار گریستم...

                      

                         برای "نبودن" ،

 

                                  برای "بی کسی"...

 

                                      بی آنکه به فردا و حضوری دیگر دل بندم !

                                                         

و من 

         ماندم با نگاهم که "رفتن" را نظاره گر بود...

 

و من عمری،

 

                اسیر تکرار شدم،

 

                                     اسیر سایه ها و تاریکی این غار افلاطونی !

 

گویی کسی بند ها را گشود و به حقایق شتافت

 

و من،

           در خاطراتِ آن نگاه آسمانی خود را باختم!

 

و کسی ، شاید چیزی

 

                            یا نیرویی

 

                                          در من حلول کرد

 

و پر شدم بی مهابا....

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن۱ :            شمارش ِ معکوس آغاز می شه

 

               3 ......2 .......1

    

 مریم  ِ جدید مبارک   

 

 

پ.ن۲ : تا حد ِ امکان از دادن ِ نظره خصوصی بپرهیزید...

 

+ خط خطی شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 18:35  توسط .: م ر ی م :.   | 

|O-O|

اگر در انحنای

 

             " بودن "

 

                  چاله ای بود

 

                     بدان آن چاله

 

                          جای ِ خالیه

 

                                  دلت بود.

 

 

اگر در تابع ِ

 

         سکوت = نگاه

 

            امتداد پیدا کردی

 

                       تا بی نهایت

 

                            دلیلش تنها

 

                        خواست ِ خودت بود.

 

 

 

+ خط خطی شده در  یکشنبه 13 آبان1386ساعت 14:47  توسط .: م ر ی م :.  

| شاید |

 

 

یه نقطه ی تاریک توی دفتره زندگیم هست

که هر وقت چشمم بهش می افته

توی سیاهیش غرق می شم!

نمی دونم چرا خیلی سخت می تونم ازش رد شم!

یعنی هیچ راهی واسه پاک کردنش نیست؟!

 

یه حس ِ بد شبیه به حس ِ گناه

داره روحم رو عین ِ خوره می خوره!

می شنوم صدای قهقه ی شیطان رو!

حس می کنم دور شدن از خدا و خودم رو!

واسه همین نمی تونم راست راه برم،

دارم به خودم می پیچم!

 

مسیحا برزگر توی کتاب ِ اشراق ها نوشته:

"هنگامی که به حماقت های خویش می خندیم

بار دلمان سبک می شود!"

ولی من هر وقت به حماقت هایی که کردم می خندم

بعدش بغض دو دستی گلوم رو می چسبه و می خواد خفه ام کنه!

 

ما آدم ها زندگی رو زشت و سخت و بد می کنیم!

ماییم که تنفس رو واسه همدیگه سخت می کنیم!

انگار مرض داریم!

 

به قول پائولوکوئلیو گفتنی:

"مردم تحمل ِ شادی رو ندارند!"

 

آدم ها جدیدا با دیدن ِ بدبختی ِ دیگری احساس ِ آرامش می کنند!!!

ولی وقتی می بینن یکی می خنده ، شور و شوق داره دلشون می گیره!!!

 

 

خیلی وقته توی اغما فرو رفتم،

الان که یه کم به هوش اومدم،

نمی دونم شاید هم تازه از هوش رفتم!

فکر می کنم با یه چیزی تصادف کردم

پرت شدم

           خیلی دور

                         از راهی که توش بودم!

 

 

 

 

 

پ.ن1 : انقدر شمع  ِ زندگیم رو فوت نکن!

 

 

 

پ.ن2 :                                 گلی که تنهاست

 

             نباید به بی شماری ِ خارها

 

غبطه بخورد!

 

                              .:مسیحا برزگر:.

 

 

 

پ.ن3 :                     از وقتی قایقم به گِل نشسته

 

                عقب موندم از تندروی ِ آدم ها

 

از پیشرفت های به روزشان

 

هنوز به دنبال ِ ته مانده ای از انسانم!

 

 

+ خط خطی شده در  شنبه 12 آبان1386ساعت 19:22  توسط .: م ر ی م :.   | 

#38

 

 

هی ...تو¤

گوش کن

ببین

بفهم {البته اگه نفهم نیستی ! }

درک کن

هیچ وقت ،

نه تو گذشته

نه حالا

و نه انشاا... در آینده

من هیچ گونه صنمی با اون سوم شخص ِ مفرد ِ غائبی که تو فکرشو میکنی نداشتم ،

ندارم

و انشاا... نخواهم داشت !

از این بازی مسخره ایی که کلید کردی روش

و همچنان و همچنان با پشتکار بهش ادامه میدی

هیچ خوشم نمی آد

داری خسته ام میکنی

بس کن

بس ِ دیگه

عصبانی ام نکن

 

...

 

آهای ..تو./~

گوش کن

ببین

بفهم {تو فهمیدن تو یکی که شک دارم !}

تمام خیالاتت توهمی بیش نیست

هیچ کدوم از حرفهات

هیچ کدوم از نقشه هات

هیچ کدوم از کارای جفنگت

در مورد من جواب نداده

نمیده

و انشاا... نخواهد داد

پس تو هم بس کن

دست بردار

رو یه کیس ِ دیگه امتحان کن !

تو که دور و برت رو لشکر ِ دوستدارانت فراگرفته  ...!

 

...

 

هی > ..تو  >

مطمئنی درست انتخاب کردی ؟!

مطمئنی درست اومدی ؟!

نمیخوام پشیمون بشی

دلیل ِ اصرارت رو نمیفهمم

که چی بشه ؟!

که به چی برسی ؟!

نه

نه ...

وجدانم نمیذاره بیخیال رد بشم

باید بازم مثل چراغ ِ چشمک زن ِ سر ِ چهارراه

هی به این و اون هشدار بدم

تا مبادا تو این چهارراه ِ خفن ِ منتهی به من

مجروح و زخمی بیوفتن یه گوشه

و

بهم بگی چرا از اول نگفتی

نه .../

نه  ، برگرد...

تا دیر نشده

 

...

 

هی /... تو \

از کجا یهو ظاهر شدی

از من چی میخوای

میخوای فقط باهام حرف بزنی ؟!

میخوای فقط دلت سبک بشه ؟!

میخوای فقط یه دوست ِ خوب داشته باشی ؟!

نه ...

نه ، من اونی نیستم که تو میخوای

اونی که فکر میکنی نیستم

خودت گفتی نمیتونی به چشمات دیگه اعتماد کنی

پس اشتباه نکن ...

من دیگه سنگ ِ صبور نیستم

ذهنم پر از خط خطی ِ

به یه پاک کن احتباج دارم

نه ../

نه ، تو هم نیا

برگرد ، دور بزن

دیر میــــــــــــــشه

چراغ ِ چشمک زن داره هشدار میده

 

...

 

پ.ن.1: آهای ..تو./~

                            گوش بده ،

من از تو فقط یه ذره { ببین انقدر |.| }

             یه کوچولو توجه میخواستم

                                           که دریغت اومد

                                   متاسفم برات    

        در ِ جعبه ی یادت رو بستی

                           و حالا

                 > ..تو  >

    داره یه جعبه جدید برام میسازه

                                           هـــِـــــی

 

پ.ن.2: مخاطبین ِ #38 کسانی به جز ...تو¤ ، ..تو./~ ، > ..تو  > ، /... تو \ نیستن

لطفا بقیه ^تو^ ها دچار ِ تفاهم یا سوءتفاهم نشن... !

 

 

پ.ن.3: این روزها

زندگی داره من رو بدجوری هل میده

                      میخواد دوباره جاری بشم

                               میخواد بشم مثل بقیه آدمها

                                             میخواد دور و برم رو پر کنه

                                     … اما من 

                      پاهام سسته

     جرئت ریسک ندارم

همین یه اپسیلون آرامشم رو خیلی دوست دارم.

 

 

+ خط خطی شده در  شنبه 12 آبان1386ساعت 18:4  توسط ^ مریم بانو ^ 

| گم و گور |

 

 

ارزش هام یکی یکی دارن گم می شن

ارزش هایی که جزئی از روح و شخصیتم بودند

باهاشون تربیت شدم ، رشد کردم و مریم بودن رو تجربه کردم!

 

حالا فقط یه چیز توی سرم مدام فریاد می زنه که

ارزشش رو نداشت ، ارزشش رو ندارن!

 

بعد از خودم می پرسم واقعا اینطوری بوده؟!

واقعا اینجوریه؟!

 

به هیچ جواب ِ قاطعی نمی رسم!

 

یادمه هر دفعه خودم نبودم

به حرف ِ این و اون اعتماد کردم

خواستم به خودم بقبولونم که اشتباه فکر می کنم

اشتباه حس می کنم ، اشتباه می فهمم

دقیقا اشتباه کردم!!!

 

آره،عذاب وجدان دارم

عذاب وجدان ِ اینکه چرا همون مریم همیشگی نبودم؟!

چرا اونجوری که دلم می خواست رفتار نکردم؟!

چرا دیدن ِ دیگران انقدر من رو از خودم دور کرد؟!

چرا انقدر ملاحظه کار و عاقل شده بودم؟!

 

دلم واسه خودم تنگ شده ،

همون مریم  ِ سر به هوای دیوونه...

مریمی که هر لحظه رو زندگی می کرد

بی ترس از فردای نیومده

بی حسرت ِ گذشته ی رفته...

 

می دونم از کی و کجا و چرا

اما هنوز نمی دونم چه بلایی سرم اومده

یا داره میاد!!!

 

نمی دونم چرا گاهی آدم ها می خوان به زور

بخشی از روحت ، شخصیتت رو بکَنَن

تا بگن تو اونجوری نیستی یا اونقدرها خوب نیستی!

گاهی انقدر روی اعصابت ملق می زنن

تا تو یه چیزی بگی،یه رفتاری بکنی

بعد بگن دیدی کم اوردی؟! دیدی صبور نیستی؟!

دیدی تحمل و طاقت نداری؟!

گاهی انقدر بهت برچسب های متضاد می زنن

تا تو خسته شی از انکار و تاییدشون

بعد بگن دیدی خودت هم نمی دونی کی هستی!

دیدی اونقدرها هم نسبت به خودت شناخت نداری!

دیدی این نظرم راجع بهت درست بود؟ اگه درست نبود

حتما مثل ِ دفعه های قبل انکارش می کردی...!!!

گاهی انقدر می برنت بالا تا موقع ِ زمین زدنت

هیچ استخوون ِ سالمی واسه پا شدنت باقی نمونه!

تا نتونی موقع ِ زمین خوردن بگی آخ!

یا حتی بفهمی چی شد که اینجوری شد!

 

دوست داشتم یه چیزی بنویسم تا خالی شم

خودم وقتی می خونمش دلم واسه خودم بسوزه

یه جوری بشه که ابرهای خاکستری ِ دلم بباره

اما پر شدم از همه ی خاطره های تلخ و شیرین

که بیشتر من رو می سوزونه...

 

فکر کنم دیگه سراسره کیهان طاقت ِ این همه

پخش شدن ِ درد و رنج و بدی توسط ِ آدم رو نداره!

جواب ِ پخش ِ تیرگی ، تیرگی ِ بیشتره!

 

نمی دونستم ناراحت کردن ِ مریم {خودم رو می گم}

انقدر لذت بخشه!

نمی دونستم تحقیر و مسخره شدنم

انقدر خنده داره!

نمی دونستم خوب نبودنم

انقدر باعث ِ رضایت خاطره!

نمی دونستم هیزم آتیش شدنم

انقدر تماشاییه!

 

می خوام عنصره وجودیم رو فعال کنم

نمی خوام مثل ِ سنگ بی تفاوت شم،

نمی خوام بدتر شم،

نمی خوام همرنگ شم،

نمی خوام مریم نباشم،

می خوام پر شم از هوا،

پر شم از فضای اثیری

که هیچ شمشیری قادر به شکافتنش نیست!

قادر به زخمی کردنش نیست!

...

می بینی؟

بازم خودم رو لو دادم!

 

 

 

 

پ.ن1 : هیچ مانعی بزرگتر از خودم وجود نداره!

 

 

پ.ن2 : ^خدا فرشته های امید را فرستاد^

 

قلب دختر از عشق بود،پاهایش از استواری و دست هایش از دعا

اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود.

 

پس کیسه ی شرارتش را گشود

و محکم ترین ریسمانش را به در کشید،ریسمان ناامیدی را.

ناامیدی را دور زندگی دختر پیچید،دور قلب و استواری و دعاهایش.

ناامیدی پیله ای شد و دختر،کرم کوچک ناتوانی.

 

خدا فرشته های امید را فرستاد،تا کلاف ناامیدی را باز کنند

اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد.

دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود

و می گفت:"نه،باز نمی شود.هیچ وقت باز نمی شود."

 

شیطان می خندید و دور کلاف ناامیدی می چرخید.

شیطان بود که می گفت:"نه،باز نمی شود،هیچ وقت باز نمی شود."

 

خدا پروانه ای فرستاد تا پیامی را به دختر برساند.

 

پروانه بر شانه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد آورد

که این پروانه نیز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پیله ای.

اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به در آید،پس انسان نیز می تواند.

 

خدا گفت:"نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را."

 

دختر نخستین گره را باز کرد.

 

و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود و نه پیله ای و نه کلافی.

 

هنگامی که دختر از پیله ی ناامیدی به درآمد،شیطان مدت ها بود که گریخته بود.

 

 

^عرفان نظرآهاری^

 

 

 

+ خط خطی شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت 17:55  توسط .: م ر ی م :.   | 

| کمی اکسیژن برای تنفس |

 

 

مریمی که می شناختید

تموم شد ... خاک شد ...

 

اونی نیستم که بودم

اونی نبودم که دوست داشتم

 

خیلی دوست دارم بگم

برید ، دست بردارید از این مهره ی سوخته!

اما یه ترسی نمی ذاره...

 

تقاص ِ مریم بودن رو پس دادم

تموم نشد؟!

 

از خودم ، از آدم ها دوست دارم فرار کنم

دوست دارم خودم رو یه جایی جا بذارم و برم

برم جایی که هیشکی من رو نشناسه و نخواد بشناسه!

جایی که کوچه ها و محله هاش چیزی رو واسه ام تداعی نکنه!

جایی که کسی روم ذره بین نذاشته باشه!

 

آره ، یه جایی که اینجا نباشه!

 

خیلی دوست دارم بگم

می شه فراموشم کنید؟ من رو نبینید؟

اما یه چیزی می گه نه نگو! ...

 

دوست دارم دوباره از نو متولد شم

دوست دارم چندتا کار رو نکنم

دوست دارم نباشم

دوست دارم برم و نمونم

 

همه می خوان آدم رو ببندن

یا به زور توی قالب ِ خودشون بریزن!!!

 

کاش می شد همه چیز رو نوشت،

گاهی از سپیدی ِ کاغذ شرم می کنم!!!

گاهی انقدر تیره و تارم که کلمات توش گم می شن!!!

 

تازگی ها حس می کنم

همه منتظر نشستن ببینن من چی کار می کنم!!!

این حس خفه ام می کنه،

از هر چی نگاه ِ گریزونم...

 

داشتم فکر می کردم

چقدر خودم رو محدود کردم!

چقدر درگیره بندهای این و اون شدم،

این کار رو نکنم تا اون اون کار رو نکنه،

این حرف رو نزنم ، نکنه اون به خودش بگیره،

اینجا نشینم نکنه اون توهم بزنه،

از این ور نرم تا این من رو نبینه

و ... الی ماشاالله!!!

 

بدجوری پاییزی شدم

همرنگ ِ فصل ِ برگ ریزون...

 

 

 

 

 

پ.ن:           یه قیچی یا چاقوی تیز می خوام

 

واسه پاره کردن ِ این همه طناب...

 

 {یا بهتره بگم واسه حرس ِ این شاخ و برگ ها}

 

                      

                       یه باده تند می خوام

 

واسه بردن ِ این همه برگ...

 

 

                          بعدشم یه بارون ِ پاییزی

 

واسه شستن ِ این همه گرد و غبار...

 

 

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 19:40  توسط .: م ر ی م :.   | 

| ناکجا آباد ِ انسانیت |

 

 

ممنون از همه ی آدم هایی که

من رو شکستن ،

دلم رو خط زدن ،

نگاهم رو دفن کردن ،

دستم رو بستن ،

پام رو قلم کردن ،

قلبم رو شکافتند ،

روحم رو پاره پاره کردند...

 

ممنون از تویی که

من رو فروختی ،

من رو از یاد بردی ،

من رو به خاک سپردی ،

من رو بالا بردی بعد محکم زدیم زمین

تا دیگه نفسم بالا نیاد ،

من رو بی من کردی ،

من رو به بالای دار کشوندی...

 

خدا رو شکر هنوز زنده ام!

و متاسفانه برای تو اگر خسته شدی

از این همه ضربت

هنوز گویا جا هست

برای زخمی نو ...

اما نه!

جنجگوی پر جسارت ِ این قصه

خسته نیست!

تو نفس تازه کردی

برای ضربه ای نو !

 

من خسته ام،

                  گسسته ام

                                  نشسته ام

نایی برای جنگیدن

                         مقابله کردن

                                            ندارم!

 

کاری به کارت ندارم هیچ!

راحت باش مثل ِ همیشه!

شرم ، خجالت ، حیا بی معنیست!

این حق ِ توست !!!

تو رو خدا یه موقع

نگران ِ حق ِ من نباش!

حق و حقوق ِ ما رو اوس کریم می ده!

 

 

 

 

 

پ.ن1 : حقت رو بگیر تا در نرفته!!!

 

 

پ.ن2 : من رو خط خطی کن ،

 

                 می تونی پاکم کنی ،

 

                      می تونی لاکم بگیری ،

 

یه کاری بکن دیگه ،

 

من راضی به این همه ناراحتیتون نیستم!

 

 

+ خط خطی شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 17:25  توسط .: م ر ی م :.   | 

| هیـــــــــــــــــــــس |

 

 

الان دقیقا 7 سال و 3 ماه و خورده ایه

که دلم زخمی شده!

یکی اومد این زخم رو خط زد

یکی دیگه ایجاد شد

اون رو خط زد

یکی دیگه...

این زخم ها مثله باکتری داره توی دلم رشد می کنه!

 

این خط خطی هایی که می خونید

یا به قول ِ یکی از دوستان اراجیفی که می ذارم

حرف های دل ِ صاحب مرده امه

که اگه ننویسم خفه می شم!

اگه خفه شم خونم می افته گردنتون!

منم که راضی به این همه زحمت نیستم

پس سعی می کنم خودم رو خالی کنم

البته با رعایت ِ نکات ِ ایمنی!!!  -خیالتون راحت-

ما یعنی من و مریم بانو

کسی رو به خوندن ِ این حرف ها مجبور نکردیم

واسه کسی هم یادم نمیاد دعوت نامه فرستاده باشیم!

 

 

خانم ، آقا ناراحتی؟! نخون بابا جان!

دلمون که خط خطی شد و رفت!

دیگه رو اعصابمون فوتبال بازی نکنید!

بذارید اون دنیا با هم تصفیه حساب می کنیم،

زیاد دیر نمی شه به خدا!

اون دنیا که باید برم جهنم

دیگه این دنیا رو بذارید خوش باشم!

 

هر کی از راه می رسه طلب کاره!

آخه به من چه که تو اشتباه کردی؟!

می خواستی اشتباه نکنی!

می خواستی از من نظر نخوای!

می خواستی با من حرف نزنی!

می خواستی من رو آدم حساب نکنی!

 

تا دو کلمه حرف می زنیم

هر کی از راه می رسه به خودش می گیره

بعد می گه خیلی نامردی!

هر چی دلت خواست گفتی!

دِ اخه من اگه هر چی دلم می خواست اینجا

می نوشتم یا می گفتم که الان یه چیزی شبیه به

یه هلوی گنده توی گلوم گیر نکرده بود!

 

کدوم حق؟!

حق ِ من رو بدید تا حقتون رو بدم!

هر کی از راه می رسه یه چیزی می خواد بکنه!

به جون ِ خودت دیگه چیزی نمونده!

 

دیروز یکی زنگ زده می گه

بیا حقت رو نقدا بدم بهت!

انگار داره به گدا پول می ده!!!

6 سال حق خوری کرده

تازه منت هم می ذاره!

 

اون یکی می گه چرا تاوان پس نمی دی؟!

تو چرا عذاب وجدان نداری؟!

 

یکی دیگه می گه چرا زنگ نمی زنی؟

مثلا یه روز ما با هم رفیق بودیم!

 

اون یکی دیگه می گه چرا به من سر نمی زنی؟!

تو نباید یه حالی از من بپرسی؟! مثلا با هم فامیلیم!

 

پوووووووووفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

 

می خوای اشکم رو ببینی؟

می خوای بیام جلو بگم غلط کردم؟

می خوای پشیمونیم رو ببینی؟

می خوای بدبختیم رو ببینی؟

می خوای چه اتفاقی بیفته تا دلت خنک شه و

دست برداری؟!!؟! بگو دیگه!

می خوای برم زیره کامیون 18 چرخ؟!

دوست داری وسط ِ جمع اعلام کنم

که من آدم  ِ مریضی هستم؟!

کل ِ زندگیم بشه عذاب وجدان خوشحال می شی؟

 

من کجا و کی خورد کردم؟!

لعنت به من اگه همچین کاری کردم!

ول کنید دیگه!

سره پیچ وایسادی که چی؟

خوب بپیچ برو دیگه!

 

ذهنم ، دلم ، مغزم ، فکرم ، روحم

دیگه گنجایش نداره...

به چه زبونی بگم تا بفهمین؟!

من آدم نیستم!

ولم کنیــــــــــــــــــــــد!

 

به خدا تنهایی و بی کسی صد برابر

با ارزش تر از اینطوری با هم بودنه!

 

من راضیم به همین اوضاع...

نمی خوام...

دوست ندارم...

ای بابا...

 

 

 

 

 

پ.ن1 : دیگه زخم ها روی تنم هست آشنا

 

بهم نگید بمونم ، چی می گید شما؟!

 

...

 

                 من دیگه تموم شدم بریــــــــــــد!

 

{اینجا هیچی نیست}

 

 

 

پ.ن2 :                             کارد که به استخوان برسه

 

             دیگه جلوتر نمی ره باید درش آورد

 

هرچند که کار نشد نداره...!!!

 

 

+ خط خطی شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 16:28  توسط .: م ر ی م :.  

#37

 

 

 

 

نمیدونم این چند وقته

این حس ِ عجیب و ناراحت کننده از کدوم سوراخ سنبه ی دلم اومده تو و جا خوش کرده

این حسی که میگم فراتر از همه ی حس های بشریه... یه چیزی بین مرگ و زندگی، کهنگی و تازگی، عشق و رویا، تلخی و شیرینی...

اما هر چی که هست داره همه چی رو صاحب میشه

داره از تو قورتم میده

میخوام بکنمش و بندازمش دور

اما سبز و مشمئز کننده، چسبنده و حال به هم زن همچنان پابرجاست

ولم نمیکنه!

از همه بریدم

همه رو ناراحت کردم

هیشکی دیگه دوستم نداره !

خودم رو گم کردم

هرچی تو گذشته ام دنبال ِ خودم گشتم، پیداش نکردم

نمیدونم کجای این زمونه بی رحم جا موندم

جا موندم و بقیه هم دنبالم نگشتن

{البته هیچ گله ای نیست!}

 

...

 

فکر میکنم که برای اطرافیانم

خیلی زود ورق خوردم

زود که ورق بخوری، تکراری میشی؛ دیگه هیچ هیجانی برای اطرافیانت نداری...!

رو بازی کردم و همه ی فن و شگردهام رو به همه نشون دادم

برای همین دیگه کسی دنبال "من ِ گم شده" نگشت

حتی خودم !

 

...

 

خودم رو گم کردم

تو این روزا

رنگم پریده، مهتابی شدم !

چند قدم که راه میرم، خسته میشم و پاهام سست

چشمام میسوزه

مریضم

تب دارم

گلوم درد میکنه

بی هوا دلم میگیره

نفسام به سختی بالا پایین میشن

تا تختم رو میبینم زودی ولو میشم روش و بالشم رو بغل میکنم

خیلی وقته دیگه آهنگ گوش نمیدم

آخه موسیقی متن زندگیم تو این روزها خیلی قشنگتره، سکوت.......!

 

...

 

میخواستم این روزا تو تنهایی خودم

بگردم و پیدام کنم... پیدا بشم

اما بدتر گم شدم !

ما آدما با همدیگه معنی داریم

نمیتونیم تو تنهایی زندگی کنیم

خواستم یه مدت با خودم خلوت کنم تا بهتر بشم

اما بدتر شد ! خسته تر شدم ! هی کنکاش و جستجو

واسه پیدا کردن ِ سر ِ کلاف ِ گم شده ی زندگیم !

{~پوچ~}

 

...

 

دلم برای دیوونگی هام

دیوونگی هامون با م ری م

تنگ شده

یکی از دلایل دلبستگی من به گذشته

همین خاطرات خوب و دلنشینم با م ری م ِ

کسی که بدون ِ اون احساس پوچی میکنم

با این حال ِ خرابم

نوسانات پایدار ِ این دفعه ی روحیم

م ری م هم بهم ریخت

نمیدونم تقصیر ِ منه یا شباهت ِ روحی بیش از حدمون !

 

...

 

دوست داشتم یه چیزی مینوشتم

که خودم اون تو باشم

که خودم برای اونی که اون توئه

که منم

زار زار گریه کنم

که هر کی نوشته ام رو خوند

دلش برام بسوزه

بگه آخی، طفلکی، چقدر گناهیه !

اما این جور وقتا

دقیقا وقتی نیاز داری حس ات رو با نوشتن فراموش کنی

خالی بشی و آسوده

نمی تونی اونجوری که دوست داری بنویسی

کلمات خودشون و قائم میکنن

نمیان تو ذهنت

دستات برای خودشون تابپ میکنن

و

آخرش تو میمونی که اینا روکی نوشته؟

من که اصلا نمیخواستم اینارو بنویسم !!!

 

 

...

 

نیاز داشتم دوباره زنده بشم

اما

فکر کنم که دیگه مُردم...!

 

 

 

 

 

پ.ن.1: همه میگن که

                                             جهنم هفت تا طبقه داره

              اما من میگم نچ... هشت طبقه است

                                                       یکیش همین زمین ِ خودمونه!

 

 

پ.ن.2: انقدر طولانی نوشتم که فکر نکنم کسی تا این آخر اومده باشه!

 

 

{پ.ن.3: من به کامنتها جواب نمیدم، اما یه دوست قدیمی کامنت گذاشته بود و به نکته ایی در مورد پست شماره ۲۵ من اشاره کرده بود... فقط خواستم بگم که: شما همچنان و همچنان، باز هم درمورد ِ من اشتباه قضاوت کردی...}  

+ خط خطی شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 14:40  توسط ^ مریم بانو ^ 

.~_~.

  

 

 

   هر روز که می گذره

با شناخت ِ بیشتره آدم ها

با پیش اومدن ِ شرایط ِ جدید

یکی از نیازها یا خواسته هام

اشک می شه و می ریزه زمین!

 

یه حسی بهم می گفت

همه چیز داره بهتر می شه

اما این روزها یه ترس همه ی وجودم رو گرفته

ترس ِ تکراره اشتباهات،تکراره تاریخ...

تکراره کابوس های شبانه

تکراره لرزیدن های عصبی

تکراره تپش های قلبم از شدتِ ناراحتی!

 

گاهی آدم ها چقدر بی رحم می شن!

با تغییره شرایط چقدر سریع رنگ عوض می کنن!

خوب بودن توی شرایط ِ خوب که ساده است...

خوب موندن توی شرایط ِ بد تعیین کننده است!

 

وقتی نگاه هایی رو می بینم که منتظرن

پشیمونیم رو ببینن!

زمین خوردنم رو ببینن!

افتادن و زخمی شدنم رو ببینن!

غم و ناراحتیم رو ببینن!

دلم می گیره!

 

چقدر می تونم دووم بیارم با

کسی که نمی تونه شادیم رو ببینه

کسی که نمی تونه خوشیم رو ببینه

کسی که نمی تونه آرامشم رو طاقت بیاره...

؟!؟؟!!؟؟!!؟!

 

مقصر منم که اجازه دادم

همچین آدم هایی کنارم بمونن و باشن!

من بودم که بهشون بها دادم!

من بودم که دیدمشون،احساسشون کردم!

من بودم که اسمشون رو به زبون آوردم!

من بودم که گاهی صداشون زدم تا باشن!

آره،مقصر منم!

 

 

 

 

 

پ.ن :                               سره راهت

 

                         یه خورده انصاف

 

                 یه جو معرفت

 

یه ذره حقیقت

 

                    بخر ، ضرر نداره!

 

 

 

+ خط خطی شده در  یکشنبه 6 آبان1386ساعت 18:26  توسط .: م ر ی م :.   | 

| توهم فانتزی |

 

 

هی تو!

پیچ ذهنم رو باز کن ،

مغزم رو خالی کن.

سینه ام رو بشکاف ،

قلبم رو از تنم جدا کن

رنج های بد رو از روش بردار

بقیه اش رو بذار سره جاش باشه.

 

گاهی آدم ها مجبورم می کنن

با خودم صحبت کنم...

سرم رو به دیوار بکوبم

اول بهم می گن ازت بیزاریم ، بی معرفتی ،

شعور و فهمم رو زیره سوال می برن!

بعدش خبر می گیرن و یه جورایی بهم می فهمونن

که نگران ِ حالم هستن و از درد ِ فراق دارن می سوزن!

بعد باز می گن که به هیچ دردشون نمی خورم ،

هیچی حالیم نیست ،

هر چی می خوان می گن و دور می شن!

 

من دیگه اصلا نمی تونم

مسیره معلقی رو که شما توی اون زندگی می کنید

ادامه بدم!

و در حالی که دارم همه چیزم رو از دست می دم

مرتب صدام می زنید و می خواید باشم.

و من واقعا نمی تونم اعتراض کنم!

 

هی با توام!

مگه نمی شنوی؟!

پیچ ذهنم رو باز کن

کمرم رو قطع کن

روحم رو بیرون بکش!

 

 

 

 

 

 

پ.ن1 : الهام گرفته شده از شعره مغزم رو خالی کن

 

           نوشته ی شل سیلوراستاین.

 

 

پ.ن2 : من ؛

 

                  تک غار نشین ِ خلوت ِ بی رویا

 

زاده ی هر روز بی فکره فردا!

 

 

+ خط خطی شده در  شنبه 5 آبان1386ساعت 8:51  توسط .: م ر ی م :.  

.O_O.

 

 

دلم گرفته ،

نمی دونم واسه هوای ابریه یا مریضی ای که دچارشم!

شاید هم واقعا گرفته!

از خیلی چیزا ، از خیلی آدم ها!

یه چیزی به بزرگیه یه هلو توی گلوم گیر کرده!

به حرف های نگفته ام فکر می کنم

به بدی هایی که می تونستم در جواب ِ بدی ها بدم

به کارهایی که واسه جلوگیری از خیلی اتفاقا می شد انجام بدم

به دروغ هایی که واسه بهتر شدن ِ روابط و صمیمت ها می تونستم بگم

به امیدهای واهی و دل خوش کننده ای که واسه سوءاستفاده کردن

به خیلی ها می تونستم بدم...

به خیلی چیزا که از دستم بر نیومد! نتونستم! نشد!

ولی اگه می شد شاید خیلی از تهمت ها رو نمی شنیدم!

خیلی از حرفهای سنگین و برچسب ها به گوشم نمی خورد!

خیلی از رفتارها آزارم نمی داد!

 

فکر می کنم به اینکه کاش

کمی خودخواه ، خودبین بودم!

کمی اهل ِ سوءاستفاده و نفع پرستی بودم!

ارزش هام همین ارزش های ظاهری بود!

کارهام همه اش فیلم و بازی بود!

حقیقت رو نمی شناحتم،درک نمی کردم،به زبون نمی آوردم!

فقط به خوش بودن توی لحظه و شکسته نشدن ِ دل ِ خودم فکر می کردم!

 

فکر می کنم به نفهمیدن ِ درد ِ مشتی که توی دیوار خورد!

به مهم نبودن ِ غروری که فرو ریخت!

به ندیدن ِ مریمی که خاکستر شد و بر باد رفت!

به تحمل کردن ِ  همه ی حرف ها!

به ندید گرفتن ِ  همه ی رفتارها!

به خوش بین باقی موندن توی شرایط ِ بد!

به تلاشی که هیچ خریداری نداشت!

به دلی که پر زد و رفت هوا!

به یادی که خط خطی شد و سیاه!

به خودم که محو شد و نابود!

به روز جمعه ی تولدم که

توی روشن ، تاریک شدن ِ هوا غمگین شد و مُرد!

 

دیدن ِ بعضی رفتارها ، بعضی نگاه های امروز

با گذشته ای که از خودشون به جا گذاشتن

من رو دچاره ی خنده ی آزار دهنده ای می کنه!

 

روحم از شدت ِ تعجب به لرزه در میاد

وقتی می بینه آدم های بدهکاری رو

که ادعای طلب ازش دارن!

 

یکی از اساتید ِ دانشگاه دیروز گقت:

یه کم به خودمون فکر کنیم،

چقدر واسه دیگران باشیم!؟!

 

نمی دونم چی شده بود که این رو گفت

یا چی شده بود که به این نتیجه رسیده بود

اما خیلی به من نزدیک بود!

 

 

 

 

 

 

پ.ن :                                    زمین گرد و معلق توی آسمونه

 

        از هر طرف که بیفتی باز توی آسمونی!

 

سقوط آزاد به سمت ِ خدا دربست!

 

 

+ خط خطی شده در  جمعه 4 آبان1386ساعت 18:47  توسط .: م ر ی م :.   | 

|+_+|

 

 

خواستم نفرین کنم

هر کسی رو که در حقم ظلم کرده

زبونم توی دهنم نچرخید که نچرخید!

 

خواستم دعا کنم

در حق ِ همه،بی پارتی بازی

وجدانم صداش در اومد،نذاشت که نذاشت!

 

خواستم ببخشم

هر کسی رو که دلم رو شکست

خورده شیشه ها بخشش رو برید،نشد که نشد!

 

خواستم فراموش کنم

هر بدی ای که دیدم و چشیدم

تاریخ یادآوریشون کرد،دوباره از نو که از نو!

 

سعی کردم قضاوت نکنم

پیش داوری نکنم

حدس نزنم

فکر نکنم

اما

هر قضاوتی که شده بود

هر پیش داوری ای که شده بود

هر حدسی که زده شده بود

هر فکری که به مغزم خطور کرده بود

درست از آب در اومد...

 

حالا من موندم و من

و صدایی که فریاد می زنه

تو که می دونستی چرا؟!

 

 

 

پ.ن :                     به جرم گستاخی در برابر این جهنم پست

 

         که زادگاه خزه ها و خزنده هاست

 

                                                             تنهایی بود

 

                                       و زندگیم خاموشی

 

         و سرنوشتم خاکستر در آتش تنوری

 

که به سوختن ِ من نان می پزند!

 

 

 

                      .:دکتر شریعتی:.

 

 

+ خط خطی شده در  جمعه 4 آبان1386ساعت 16:14  توسط .: م ر ی م :.  

<(=_=)>

 

 

نمی دونم دقیقا از کجا یا کی شروع شد

این پوست انداختن ، یا بهتره بگم

این پوست کنده شدن از من!

حس ِ بدیه اگه آدم همه اش حس کنه

بعضی از اطرافیانش چاقو به دست منتظرن

تا نوبتشون بشه تا بیان و پوست ِ آدم رو بکنن!

 

خیلی بده آدم بفهمه حقیت ِ

نگاهی رو که روش هست

دستی رو که به طرفش دراز هست

حرفی رو که می شنوه

پایی رو که دنبالش داره راه می ره!

و مجبور باشه به روی خودش نیاره و

سکوت کنه ... لال شه ... تحمل کنه!

 

چهره ها بی نقاب دیدنشون سخته!

دونستن ِ نیت و قصد ِ خوابیده پشت ِ رفتارها تلخه!

خدا اگه ستار العیوب نبود

یک لحظه هم کناره هم بودن ممکن نبود!

 

همیشه از اینکه اون جوری که هستم

دیده نشم متنفر بودم!

راهنمای استفاده از خودم رو

به هر کسی که من رو انتخاب کرد ، دادم!

باطنم رو ریختم روی دایره

اما هر کسی اون جوری که خواست

من رو دید ، شناخت ، راجع بهم فکر کرد...

هر کس هر طوری که دوست داشت و خواست

رفتار کرد ، حرف زد ، تصمیم گرفت

بدون ِ دیدن یا در نظر گرفتن ِ من!

 

همیشه رو بازی کردم

اما همه زیر آبی رفتن!

نمی دونم ، خواستن خودشون رو گول بزنن

یا من رو!

منم از رو نشستم به زیر آبی رفتنشون نگاه کردم!

می خواستم ببینم تا کجا پیش می رن...

کی خسته می شن... کی میان رو ...

 

حالا خسته ام ،

از اینکه اون دلش نشکنه

از اینکه این ازم ناراحت نشه

از اینکه اون احساساتش جریحه دار نشه

از اینکه این فکر نکنه بازیش دادم ...

 

می خوام خودم رو ببینم

بدون ِ در نظر گرفتن ِ هر کی!

کمی خودخواه بودن رو یاد بگیرم...

 

وقتی به آدم ها نزدیک می شی،ازت دور می شن

وقتی ازشون فاصله می گیری ، می خوان نزدیک شن...

وقتی ندیدشون می گیری ، می خوان ببینیشون

وقتی می بینیشون ، هی از جلو چشات دور می شن

...

آدم ها می تونن همدیگه رو درک کنن

اما نمی خوان!

و این بزرگترین عذاب

واسه منه!

 

 

 

 

 

پ.ن : هر روز بیشتر توی خودم مچاله می شم!

 

 

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 17:5  توسط .: م ر ی م :.   |