#51

زندگی مثل یه جعبه است
که تو ، توش زندگی می کنی
زندگی رو زندگی می کنی
تو اون جعبه ، خودت فرمانروای خودتی
هر کی رو خواستی راه می دی تو
هر کی رو هم نخواستی ؛ نه
قانون هایی که تو اون جعبه هست
خودت وضع کردی
برحسب شرایط
حالا بعضی وقتا پیش میاد
که دوست داری تغییرشون بدی
دوست داری سرک بکشی تو جعبه ی کناریت
یا اونی که اون ورتر ِ
تا ببینی چه خبره
چون میخوای تو زندگیت تنوع ایجاد کنی
بعضی ها رو دور و اطرافت می بینی
که تا حضور ِ یه غریبه رو احساس می کنن
سریع در ِ جعبشون رو می بندن
که مبادا بخوای تو زندگیشون سرک بکشی
که مبادا ازشون چیزی بپرسی ؛ یاد بگیری
بعضی های دیگه هستن
[ مثل ِ مسافر ِ بانوی ماه ]
همیشه می خوان بهت کمک کنن
اونقدری که نمی دونی چه جوری باید ازشون تشکر کنی
اونقدری که تو شرمنده شون می شی
وقتی تو جعبه ها سرک می کشی
خیلی حس های جدیدی رو می بینی
که تا حالا تجربه نکردی
که قوانینی که تو جعبه ات داشتی نمی ذاشته تجربه شون کنی
حالا دلت می خواد ، تو هم داشته باشی
اون حس رو
اما می ترسی
چون باید یه جعبه ی جدید بسازی
با کمک ِ یه نفر دیگه
که اگه موقع ِ ساخت حواستون نباشه
ممکنه آوار بشه رو سرتون
اون موقع است که همه چیزتو از دست می دی
اون وقته که مجبور می شی همه رو از نو بسازی
...
شوق ِ داشتن ِ یه جعبه ی جدید
بعلاوه
ترس از دست دادن همین یه جعبه که الان دارم
به توان
منطق و فکر و عقل
تقسیم بر
احساساتم
به همراه یه مجهولی که واسه حلش باید بشناسمش
معادله ی این روزهای زندگی منه
که دوست دارم حل بشه
فقط باید فکر کنم
که با حل کردنش
یا به مثبت ِ بی نهایت می رسم
یا تو صفر ِ مطلق یخ می زنم !







