تبليغاتX
نوشته های خط خطی

نوشته های خط خطی

دست و قلمم هر چی اون می گه می نویسه...

...بیهوده ای پر شور...

می دانستی کاغذها می شنوند

زمانیکه تو کر شده ای و من صدا؟

می دانستی کتاب ها حرف می زنند

زمانیکه تو لال شده ای و من گوش؟

می دانستی عکس ها می بینند

زمانیکه تو کور شده ای و من تماشایی؟

 

نمی نالم ، نه!

درونم می سوزد در درونم

روحم جان می دهد در تن

تن یخ می زند در سرمای آغوش ِ تو

چشمها را می بندم

تو دیگر آنجا نیستی

این یعنی خود ِ درد!

این ذکر مصیبت نیست

این خود ِ مصیبت است

و تو عین ِ خیالت هم نیست!

که حضورت سیلی می زند محکم

برای بیدار شدن ِ احساسم...!

احساسی که محبوس شده

و محدود به 4 دیوار ...

دیوارهایی که می رفتند

تا آسمان را بشکافند

خنده های شیطان را خفه و خاکستر کنند

عیش ِ خدا را در آن بهشت ِ دورش بر هم زنند

زندان ِ عشق را آوار کنند تا خدا تنها مالکش نباشد

 

 

+ خط خطی شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 21:13  توسط .: م ر ی م :.   | 

#55

 

به آرامی ؛ عجله کن

روزهایم را به من بازگردان

لحظه هایم همینک پوسیده اند

روی دیوار زمان ،

و کلماتم مانند برگهای پاییزی رنگ باخته اند

در حیاط خلوت ذهنم ،

و قطرات اشک سُر می خورند

بر روی گونه ی سرخ خاطرات ،

 

...

 

 

به آرامی ؛ عجله کن

دنیای ِ من که بزرگ می شود

تو کوچک می شوی

تحلیل می روی

خُرد می شوی

رنگ می بازی

در بیرنگی این روزهایم محو می شوی

به دسته ی آدم نمایان می پیوندی !!

 

...

 

به آرامی ؛ عجله کن

من گیج شده ام

خاطرات را از من بگیر

من دیگر از درک ِ اتفاقات ِ حجیم ِ کنونی عاجز گشته ام

و روحم تاب ِ هیچ تجربه ای را ندارد ... دیگر !!

و گاهی هم فکر می کنم ، که آیا میتوان امید داشت به آینده ؟!

حقیقتا همه دچار ِ تشویش شده اند ، همه غرق در ابهام ...

 

...

 

به آرامی ؛ عجله کن

من هیچ تلاشی نمی کنم برای بیرون آمدن از این مرداب

دست و پا نمی زنم

اما تو باز مرا بیرون می کشی

در چشمانم زل می زنی

و من فکر میکنم که سکوت بینمان سرشار از نگفته هاست

و این صدای عقربه هاست که در ذهن من می کوبند ؛ ماه هاست ... !!

و من می اندیشم که چرا باتری ساعت تمام نمی شود ؟!

 

...

 

به آرامی ؛ عجله کن

با من نه ،

اما با خودت صادق باش ...

عجله کن ؛ به آرامی

 

پ.ن : لازم نیست چیزی بگی ... همین که لب هایت را می جوی کلی حرفه ... !!!

+ خط خطی شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 12:54  توسط ^ مریم بانو ^ 

!...راضیم به رضای تو...!

 

می روی با او

هیچ نمی گویم

می گذارم خوش باشیـــــــد

ولی او نمی داند که

فقط تن ِ خاکی ِ خالی ِ تو را چنگ می زند

و اگر فقط یک زن باشد ، بویی از مادرش حوا نبرده باشد

به سایه ی تو نیز راضی خواهد بود...

اما من

فقط می توانم از تن ِ تو بگذرم

آن را امانت می دهم به او تا خوب مراقبتش کند...!

روح و دلت را یادگاری بر می دارم

و با آن ها ، با حضوری خالی از بودن

بی آنکه بدانی یا بفهمی یا احساس کنی

لحظه ها را عاشقی می کنم

تمام احساست مال ِ من است

و من

در آغوشت می خوابم

در نگاهت جان می گیرم

و با نفست آرام می گیرم

با روحت ساعت ها می نشینیم

چای و کیک می خوریم ، حرف می زنیم و حرف می زنیم و حرف می زنیم...

و تو نمی دانی ، نمی فهمی

که من چه حالی دارم...

 

 

پ.ن : هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم

چه دنیای رو به زوالی دارم

لیلی ام و دلزده از مجنون ها

خیلی دلم گرفته از خیلی ها

 

+ خط خطی شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 12:40  توسط .: م ر ی م :.  

...همه ی تو...

اگر تمام احساسم را زار بزنم

شاید بتوانم مجسمه ای بسازم از تو

یا تصویری بکشم از همه ی آنچه که برایم مانده از تو!

 

اگر لحظه به لحظه هایم را بالا بیاورم

آنگاه پوچ خواهم شد

چرا که لحظه هاست که لبریزت می کنند از احساس

                               پر و خالی می کنند درون را  ...

لحظه هاست که فرسوده و خسته از زندگانی ات می کنند.....

                      صبر را هِی می چلانند ، فشار می دهند ...

                      رُُس ِ آدم را می کشند!!!

لحظه هاست که عمر را پایان می بخشند ....
                 که انسان را فریب می دهند ، گول می زنند....

لحظه ای عاشق ، لحظه ای منفجر از نفرت

لحظه ای پر از لذت ، لحظه ای بیشتر پر ز درد

لحظه ای پشیمان از چیزی که از خودت بخشیدی

چرا که دیگر هیچ چیزی برای جایگزین و شارژ شدن دریافت نکردی

و خسته ، شکسته ، گسسته خاموش می شوی در خود...

سنگ را بر می داری ،

تصویر را در آینه می کشی ،

قطعه قطعه می کنی خود را ... تا یادت باشد که دیگر هیچ چیز نبخشی

فقط بخواهی ، فقط بگیری ، فقط خودت را ببینی...

 

اگر درون را فریاد بزنم

تمام خواهد شد

همه ی آنچه که

به تو نسبت

می دادم!

و انگاه تو تنها راهی که داری

گذشتن و رفتن است...!

 

 

پ.ن : مثل ِ نگاهت سرد ِ سردم...

 

 

+ خط خطی شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 20:36  توسط .: م ر ی م :.   | 

#54

 

 

انگشتم رو فرو میکنم ته حلقم و به شدت فشار می دم ؛

- خوب...  بالا آوردن هم یه نوع ِ فراموشیه... -

عق میزنم ... همه ی خاطرات رو ،

همه ی حرفهامو که تو گلوم مونده ،

همه ی کارهایی که ندیده گرفتمشون ،

همه ی لحظات ِ کوتاهی که حالا تموم ِ ساعاتم رو پر کردن ،

همه ی احساسی که از تو چشمات ریخته شد تو قلب ِ من ،

همه ی "می دونستم"هایی که یه باره به "میخوام تجربه کنم" تبدیل شدن ،

 ...

عق میزنم ؛ از ته ِ ته ِ وجودم

فایده نداره ... چرا اون وقت؟!

 

...

 

آشنایی و جدایی هر دو دروغن

توی دروغ ِ اول ، همه چیز زیباست...

یه دنیای مجازی دور و برت رو میگیره و یه جاده ی خوشگل میاد جلوی پات

یکمی که میری جلو به یه دو راهی میرسی

یه مسیر ِ هموار ، که گولت میزنه انتخابش کنی ، اما ته اش معلوم نیست

اون یکی یه راه ِ کوهستانی و پر پیچ و خم ِ که احتمالا میرسه به جاهای خوب ِ دنیای مجازی

انتخاب با خودته ...

حالا ؛ تو داری باهاش میری

میری، میری، به مانع میخوری، برطرفش میکنی، فکر میکنی، تصمیم میگیری، اما یهــــــــو :

یهو گیم اُو ِر میشه ...!

زمان ِ دروغ ِ دوم رسیده ، جلوی پات رو نگاه کن ، تو چشماش نگاه کن ... خدافـــــــِـــــظ ...

 

...

 

همه ی لذتها از درون تهی اند...

حتی همه ی نفرت ها هم تو خالی اند...

وقتی ازشون رد میشی ، انگار از اول وجود نداشتن

حتی خوشحال بودن هم پوچه، مثل ِ یه نوشابه گازدار که تکونش میدی، فکر میکنی پر شدی از شادی ؛

یکمی که بگذره ... همه چی به حال ِ عادیش برمیگرده...

هیچ مرزی وجود نداره

حتی بین ِ عشق ای که تو ورزیدی

و

بیزاریی که بعدش نشون دادی

... !

 

...

 

نه

اشتباه نکن

من ناراحت نیستم

پشیمان ، متنفر ، نه... هیچ کدام

حتی دلخور

یا دپرس !

من

فقط فکر میکنم که خیلی بی فایده ام !

 

 

پ.ن:

          بانو ؛ سردش شد ... جا زدی ... یخ زد

                                       

 

+ خط خطی شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 10:58  توسط ^ مریم بانو ^ 

...نزدیک ممنوع...

 

 

پا نگذار روی دلم

که زیر پایت خالی می شود

می افتی ... می روی به قعر

می رسی به عمق ِ خواستن

خواستنی بی پاسخ ... !

 

ساده دست نکش

این تن ِ سرد ِ مچاله را عادت نده

به نوازش های گرم ...

دیر زمانی است

که هیچ رد پایی

روی برف های یخ زده ی روح جان نگرفته اند!

 

خالی ام ،

جایی نمی یابی برای ماندن

همه ی دوست داشتنم را ... همه اش را

خدا برداشته است برای خود ،

به هیچ احدی هم نمی دهد... چقدر خودخواه!! آری،خودخواه!

تا نفسی نزدیک می شود

تا کسی دستش می رسد به این تن

تا روحی کوک می کند ، می نوازد ساز  ِ روحم را

خدا حسادت می کند ،

راستی می دانستی؟ خدا حسود است!!!

 

همه می گذرند از من

رد می شوند از این تن

پُر می شوم از رد پا

قهر می کنم ، دور می شوم از خدا...

 

 

 

پ.ن :                                                           گم شده ام من

از یابنده تقاضا می شود هم چنان به بی تفاوتی ِ خود ادامه دهد...

انــــــــــــــــــگـــــــــار نه انــــــــــــــــــــــــگـــــــــــــــــار!

 

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 19:7  توسط .: م ر ی م :.   | 

...نیازی از سر بی نیازی...

می پیچم در خودم

نه از درد

نه از زخم

از نیازی

که فریاد می کِشد

در درونم

سخت می کِشد

روحم را

بین امید و هوس

بین صبر و بی قراری

بر لب ِ مرز

گاه رها می شوم

آرام

یک اشاره کافی است

برای سقوط

برای رفتن به قعر

یک تنه

بی مهابا

تا تمام شدن ِ لذت ِ تن

تا رسیدن به اوج

بوسیدن ِ آسمان

دیدن ِ خود و خدا!

 

خواستنی داغ

در هوای بارانی ِ تن

تلاش ِ خورشید

در هوای یخ زده ی جان

جان کندن ِ امید

در گردباد ِ زندگی

که آرام آرام

برد همه چیز را

همه کسم را

باورهایم کو؟

 

تهی شدم

خالی

و در این فکر

من اگر نباشم

چه کسی همچون من

این همه تغییر می کند

تنها به خاطر  ِ نبودن ِ من!

 

 

+ خط خطی شده در  جمعه 10 اسفند1386ساعت 16:27  توسط .: م ر ی م :.   | 

...یخ زده...

سردم است

بالشم را بغل می کنم

می پیچانم این تن ِ بی روح ِ مرده را

در آغوش ِ پتو

اما هنوز سردم است

یخ کرده ام...

روحم نیست...پر کشیده است...رفته است...

.

مترسکی شده ام

که حتی کلاغ ها هم می گذرند از او!

نه!

دلقکی شده ام

با ماسکی خنده دار

که تمام بودنش ختم می شود

به شاد کردن و خنداندن ِ دیگران...

که خندیدن ِ آدم ها می شود

دلیل ِ زنده بودنش ،

تا نفس بکشد سخت

چرا که هنوز روزهای تلخ و شیرینی باقی است

برای چشیدن ، مزه کردن...!

که هر خنده

زخمی می شود بر صورت ِ احساسش...

خطی می شود روی شیشه ی دلش...

طنابی می شود برای سقوط ِ روحش...

اشکی می شود برای رشد ِ بغض ِ گلویش...

.

غرق می شوم در خیالاتم

ذهنم پر است از آدم ها

ولی اینجا ، گوشه ی اتاق

خالی است از حضوری گرم...

حسادت می کنم

به کولی ِ خیابان گرد

که مزه ی زندگی را

لحظه به لحظه

ثانیه به ثانیه می چشد!

نگران ِ فردا ، از دست دادن ، بی کس ماندن...نیست!

حتی نگران ِ خودش هم نیز!

.

.

.

این روزها

من نشسته ام آرام

خدا می بارد ، می زند ...

همه دعاهایم بر باد رفته اند...

خدا هم فقط وقتی کاری دارد،

وقتی عصبانی است

یاد ِ ما می کند!

انقدر بی خاصیت شده ام

که شیطان هم دیگر سراغی از ما نمی گیرد!

.

این روزها عجیب سخت و کند می گذرد

کاش الان یک سال ِ دیگر بود...

پوست انداختن

شکسته شدن ِ دانه

درد دارد...

دیگر طاقتی نیست

دیگر صبری نیست

.

این باغ پر است از علف های هرز

این گل مراقبت می خواهد

باغبانی می خواهد...چه خیال ِ باطلی!!!

.

خودم را رها کرده ام

ول می چرخم این روزها

روی زمین ، این دنیا...

راضی شده ام

به هرچه پیش آید...

نمی جنگم ، تلاش نمی کنم...

می نشینم

نگاه می کنم...

 

 

+ خط خطی شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 11:29  توسط .: م ر ی م :.   | 

#53

 

 

 

با شمام

شمایی که پشت نقاب خندون زندگی صورتتون رو مخفی کردین

تا حالا شده

به این حقیقت تلخ فکر کنید که

زنده هایی که دور و برتون میچرخن و نفس میکشن

فقط تفاله یک زنده هستن؟!

 

 

 

- نــــــــــــــــــــــــــه! فکر نکرده بودیـــــــــــــــــــــــم ...!!!

 

پ.ن :

پلک‌هایم را بستم....طعم اولین نگاهت هنوز آنجا بود!

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 20:25  توسط ^ مریم بانو ^