
انگشتم رو فرو میکنم ته حلقم و به شدت فشار می دم ؛
- خوب... بالا آوردن هم یه نوع ِ فراموشیه... -
عق میزنم ... همه ی خاطرات رو ،
همه ی حرفهامو که تو گلوم مونده ،
همه ی کارهایی که ندیده گرفتمشون ،
همه ی لحظات ِ کوتاهی که حالا تموم ِ ساعاتم رو پر کردن ،
همه ی احساسی که از تو چشمات ریخته شد تو قلب ِ من ،
همه ی "می دونستم"هایی که یه باره به "میخوام تجربه کنم" تبدیل شدن ،
...
عق میزنم ؛ از ته ِ ته ِ وجودم
فایده نداره ... چرا اون وقت؟!
...
آشنایی و جدایی هر دو دروغن
توی دروغ ِ اول ، همه چیز زیباست...
یه دنیای مجازی دور و برت رو میگیره و یه جاده ی خوشگل میاد جلوی پات
یکمی که میری جلو به یه دو راهی میرسی
یه مسیر ِ هموار ، که گولت میزنه انتخابش کنی ، اما ته اش معلوم نیست
اون یکی یه راه ِ کوهستانی و پر پیچ و خم ِ که احتمالا میرسه به جاهای خوب ِ دنیای مجازی
انتخاب با خودته ...
حالا ؛ تو داری باهاش میری
میری، میری، به مانع میخوری، برطرفش میکنی، فکر میکنی، تصمیم میگیری، اما یهــــــــو :
یهو گیم اُو ِر میشه ...!
زمان ِ دروغ ِ دوم رسیده ، جلوی پات رو نگاه کن ، تو چشماش نگاه کن ... خدافـــــــِـــــظ ...
...
همه ی لذتها از درون تهی اند...
حتی همه ی نفرت ها هم تو خالی اند...
وقتی ازشون رد میشی ، انگار از اول وجود نداشتن
حتی خوشحال بودن هم پوچه، مثل ِ یه نوشابه گازدار که تکونش میدی، فکر میکنی پر شدی از شادی ؛
یکمی که بگذره ... همه چی به حال ِ عادیش برمیگرده...
هیچ مرزی وجود نداره
حتی بین ِ عشق ای که تو ورزیدی
و
بیزاریی که بعدش نشون دادی
... !
...
نه
اشتباه نکن
من ناراحت نیستم
پشیمان ، متنفر ، نه... هیچ کدام
حتی دلخور
یا دپرس !
من
فقط فکر میکنم که خیلی بی فایده ام !
پ.ن:
بانو ؛ سردش شد ... جا زدی ... یخ زد