...آوار...

در لحظههای خالی و پوچم آمد
و چه عاشقانه حضورش را به نمایش گذاشت
جشنی به پا کرد
و چه صبورانه بودنش را
ثانیه به ثانیه قاب گرفتم در رویاهایم
.
آمد
هنگامیکه زمان
با گذر پر حسادتش
هر لحظه از من دورش می کرد
می نوشیدم و تشنه تر می شدم
و خدا هر لحظه بیشتر سرابی می کردش در بیابان ِ جانم
.
در سایهی عاشقانههایی بیعیب و نقص
و لحظاتی کوتاه چون رؤیا وجودم را در خود حل می کرد
در بودنم رخنه کرد
- آرام، آرام-
بیصدا با عبوری کوتاه
و حضوری که لحظه ای بود و عمری!
و چشیدن زهر شیرین از خود بی خود شدن
من
در تب و تاب ِ آن احساس ِ آسمانی
چه بیهوده و عبث
با بیرحمی و سردی ِ چشمان پر از خواستنش
میجنگیدم
.
و خدا بر من غضب کرد
غم همچون خوره ای بر جانم
مرا خرد می کرد ،
تکه تکه ، مچاله ، همچون تفاله ای روی زمین
تنم می رفت بی روح
پازلی به هم ریخته ، خراب
که حتی دستهایش برای چیدنم دراز نشد
.
و دیگر همهچیز او بود
ـ همهچیز او شد ـ
چرا نفهمیدم؟!!
به خود آمدنی عاقلانه ،
همهچیز او شد؟!! بی دلیل؟!!
و در زمستانیترین لحظات
که فقط توقع حضور گرم ِ او را ، فقط و تنها او را ، داری
رفت
و تکهای از من ِ من که او شده بود را با خودش برد
- و شاید تمام مرا با خود برد...
و از آن لحظه تمام حضورها به رخ می کشند نبودنش را
نقش صفر مطلقی را دارم که
در تهی بودنش هیچ شکی نیست
تردیدی نیست در انجماد ِ زمان و مکان ، حتی زندگی !
منی که خاطره ها را روزی چندین بار بالا می آورد
نگاه می کند ، دوستشان می دارد ، دوباره قورت می دهد!!!
و صدای مبهم و آزاردهنده ی ولوله ی شهر که هر دم با خود زمزمه میکند:
«زندگی ادامه دارد...»
پ.ن : دیــــوار قلبمان نم کشیـــــــــده مغزمان جدا، روحمان پر کشیـــــده از تنمان جدا
