تبليغاتX
نوشته های خط خطی

نوشته های خط خطی

دست و قلمم هر چی اون می گه می نویسه...

...شروع ِ پایان ، پایان ِ شروع...

 

شمع های روز آمدنت را

7 سال است که فوت نمی کنی

آنقدر روشن می مانند تا

ذره ذره همچون مریم

بسوزند ، اشک شوند ، نرم شوند و بریزند!

سالروز آمدنت تا رفتنت چقدر کوتاه است

و روز آمدنت به رفتنی گره خورد که شروع رفتن و خم شدن شد...!

.

این تابستان ، بیشتر از قبل ، چقدر آبستن ِ قصه است

قصه هایی با طعم های متفاوت

که چشیدنشان مرا تا اوج شانه های خدا بالا برده است!

و من دیگر نمی دانم

چه چیز می تواند مرا تا ته شادی و یا حتی رنج ببرد

چرا که دیگر بالاتر از شانه های خدا چیزی جزء آرامش

برای کشف کردن و چشیدن نیست!

.

.

.

پ.ن : در اول مرداد ، برای من ، آغاز به پایان می رسد...

 

 

+ خط خطی شده در  دوشنبه 31 تیر1387ساعت 19:5  توسط .: م ر ی م :.   | 

#57

در آن ابتدا

مریم ، فرشته بود...

سراسر تسلیم و مطیع ِ امر ِ پروردگارش ، رفیقش ، سرورش ، آفریدگارش

همه هفت آسمان جور ِ دیگری به مریم نگاه می کردند و دوستش داشتند

...

تا اینکه خداوند ، انسان را آفرید

سپس ؛ بر روی زمین فساد شد ، دشمنی شد ، جنگ شد

مریم از خدا خواست او را به زمین بفرستد ، تا آرامش را جاری سازد

خدا گفت: چه جایی بهتر از آغوش ِ پروردگارت می خواهی دخترم؟ اهل زمین همواره دشمنی ات می کنند ، از آنها حسد خواهی دید ، توهین خواهی شنید ، بغضت را خواهند شکست

آنها سنگدل اند ... سیاه دل اند ؛ هیچ کدام علت ِ کارهای تو را نخواهند فهمید ...

~

اما مریم در اندیشه نیکی بود

به خدایش گفت: من حتی اگر غصه کوچکی را از دلِ بنده ات بردارم برای توشه بهشتم کافی است ، حتی اگر با حضورم لبی را خندان ، ذهنی را آرام ، دوستی ای را پایدار ... سازم خوشنود می گردم...

مگر نه جاده بهشت از زمین می گذرد؟ می روم تا به مسافران این راه کمک کنم...

~

خدا گفت: نرو ، تو تحمل نداری ؛ زمین آکنده از خیر و شر ، پر از حق و باطل ، خطا و صواب است ... اگر تحملش را نداشته باشی آخر سر از این همه ظلم و فساد خسته می شوی و شکست می خوری

حق برای زمینیان تلخ است ، نمی گذارند به نمایش بگذاریش تا زیستنشان آسان باشد...

~

اما ، مریم لبخند زد ؛ در آغوش خداوند بالهایش را جا گذاشت و رنج و نبرد و صبوری را انتخاب کرد و به زمین آمد

...

و این آغاز ِ مریم شدنش بود...

زمین پر شد از مریم

مریم ؛ خوبی بخشید ، بدی دادند ^ شاد کرد ، غمگینش کردند ^ دوستی کرد ، حسد ورزیدند ^ صاف و یکدل بود ، بر او خیانت کردند ^ مهربانی پیشه کرد ، کینه اش را گرفتند ^ حقیقت را گفت ، دروغش گفتند ...

مریم ، خسته شد ... اما باز برای هدفش ایستاد ، لبخند زد ، گامی به جلو برداشت ... نیکی کرد ، نیکی کرد ، نیکی کرد ؛ بارها تقدیر را به تاخیر انداخت

آه ... اما آنها بغضش را شکستند ، دیگر تاب نیاورد ... گریه کرد ، گریه کرد ، گریه کرد

~

با خدایش حرف زد ، از بدی نالید که در دل ِ زمینیان رخنه کرده است

از شیطان گفت که حسد را برای از ریشه زدن ِ دوستی ها سوغات آورده است

از مردمی گفت که گوشهایشان کر ، چشمانشان کور ، زبانشان آتشین ، ذهنشان مسدود شده ، وای که چه بر سرشان آمده ؟!

گریست و گفت و گفت ... خدایش لبخند زد

...

همان شب ، بوی عطر ِ بهشت در اتاقش پیچید ، در خواب دید که فرشتگان به دنبالش آمده اند ... بر روی ِ سرش گل می ریزند و بالهایش را برایش آورده اند

آری ؛ مریم ؛ دعوتنامه ای از بهشت داشت

پ.ن : نام ِ من ، مریم ، است

+ خط خطی شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 15:48  توسط ^ مریم بانو ^ 

...یواش...

 

 

خاموش و گنگ شده ام از هر چه بود و نبود

یا هرچه نیست یا هست و بعدا نخواهد بود

در تمام نوشته هایم خودم از خودم سوختم و شدم دود

چشم ها گاه می سوخت ، قلب ها گاه می گرفت و بدی می شد نابود

گاه سخت می شد ، کاغذ آتش می گرفت ، شعله ور می شد ، می سوخت

گاه کاغذ خیس از اشک حرف ها را همه در خود حل می کرد و می خورد

گاه قلمم بغضش می شکست و کاغذ سپید و خالی باقی می موند

سپیدیش همان سکوت ِ پر از حرف و بغض تعبیر می شد

اما ، شاید ، اگر ، ای کاش ها مردند برایم

حقیقت را در همان چیزی می بینم که می دهند نشانم

حرف های ناگفته را دیگر نمی خوانم

دیگر تعبیر سکوت نمی کنم ، می گویم نمی دانم!

باز هم خواهم دید درون و باطن های صامت را

باز هم خواهم شنید پچ پچ های حقیقی روح ها را

می مانم در اصل ِ وجودی ِ روح و روانم بی هیچ نگرانی و ترسی

که منم را از هر طرف بخوانی باز منم بی هیچ تردید و شکی!

می خواهم ساده رد شوم از ضمیرهای بی حاصل

بگذرم آسان از فهم و درکی که در نگاهتان می شود باطل

در چهارچوب ِ هیچ چشمی جا نخواهم شد

به نگاه های غبارآلود و وسوسه انگیز آلوده نخواهم شد

از توقع ، نیاز ، محبت های پست ِ زمین خالی شده ام

که در پیوستگی با آدم های فراری از خود تهی شدم

 

 

پ.ن : چقدر کودکی برای بلوغ احساسم!

 

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 12:8  توسط .: م ر ی م :.   | 

...خوابیدن با چشم های باز...

من ، همان راه نرفته ام

امروز را خواب مانده ام

دیروز را به فردا سنجاق می کنم

و خیالم را از تو می بافم

نیست ها برای من چقدر پر رنگ

و هست ها برای من نیستند

من آرامش را در گور پدر یافتم

و تنش و تلخی را در بودن هایی نزدیک!

آنقدر آفتاب کشیدم در صفحه ی دلم

تا ابرهای خاکستری ِ بی باران آب شدند و ریختند!

من به معجزه ی ایمان و اعتماد یقین دارم

می دانم چطور می توان در پس ِ یک خنده زار زار گریست

خوب می دانم هر چه ساکت تر باشی ،

گوش ها بیشتر به دنبال ِ صدایت می گردند!

من ، همان جاده ی آدم ندیده ام

که سال هاست خواب ِ عبور عابری از خود را می بینم

 

 

پ.ن : حرف هایت را پوست می کنم تا هضم شوند!

 

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 10:5  توسط .: م ر ی م :.   | 

...پوچی پر بار...

سوزن ِ سکوتت را

با نبودنت نخ می کنم

و احساس ِ پاره پاره ام را می دوزم

تیکه های خوش ِ لحظات را

برای زنده ماندنش وصله می زنم

بغض هایم را می جوم تا سیر شوم

و حقیقت را با شکر خنده می نوشم تا سیراب شوم

با اشک هایم بارها غسل کرده ام که چنین تطهیر شده ام

.

گاهی هیچ وقت وقتش نمی رسد!

.

همیشه حرف هایی را که دوست داشتم بشنوم

احساسی را که دوست داشتم حس کنم

دوست داشتنی را که دوست داشتم دوستم داشته باشد

و نیازهایی را که دوست نداشتم باشند

ولی بودند ، ارضا نمی شدند و انقدر جان می دادند تا بمیرند!

در آهنگ ها یافتم!

.

دوست دارم در خیالم آنقدر غرق شوم

که خیال ها واقعی و واقعیت ها خیالی شوند!

 

 

+ خط خطی شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 18:12  توسط .: م ر ی م :.   | 

...خالی از ضمیر...

 

 

بیشتر از آنچه که بخشیدی گرفتی

دست هایت را ببین

تمام آنچه که بخشیدی هم آنجاست

سردی دستانت در این گرما نشانه ی مرگ ِ توست!

از خط خطی هایی که برایت بود ،

بادبادکی بساز یا قایقی

و دل ِ کودکی را شاد کن.

نگاهت را از چشمانم دور ریخته ام

تا خالی شوند از حضور خاطراتی پوسیده

نگاهم را خاک کن.

دلم را تکانده ام از غبار گذشته

پنجره اش را گشوده ام رو به وسعت آسمان

تا پر شوم از این آبی زلال

تا هوایم با تمام آلودگی ها پاک بماند و پر اکسیژن

فاصله ها را خراب نکن

لحظه به لحظه اش را بچین روی دیوار زمان

تا بلندتر شود و ضخیم تر

تا فریادهایم نیز پشت آن بمیرند

ته کشیدی در خیالم

به سادگی ِ نخواستن ، نبودن

اشتباه آمدم این همه راه را

و حال برعکس می دوم در این جهان ِ پر از آدم های برعکس

تا برسم به مبدایی که مقصدم شد...!

 

 

+ خط خطی شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 10:26  توسط .: م ر ی م :.   | 

...گنگ اما شفاف...

 

تنهایی من در میان ِ تن هایی سرگردان مانده است چقدر تنها

اطرافم پر است از جسم هایی بی روح ، خاموش از زندگی

و من در میان ِ همهمه هایشان سعی می کنم گم شوم آرام

ترس هایم را پشت ِ خدا پنهان کرده ام،اشک هایم جاری در دستانش

دیوانه وار ثانیه ها را عبور می دهم از خود تا نمانم در اکنون و این جا!

اعتماد خواهم کرد به بودن های سر راهم ، حتی سنگی که پرتاب می شود!

که گاه شیطان نیز مرا به خدا نزدیکتر ، راه را مستقیم تر کرده است!

هنر انسان شدن دیدن ِ خیر در شر ، خوبی در بدی است!

و تو همیشه از زندگی ، خوبی ، نور ، عشق و خدا ترسیده ای

همیشه ترسیده ای ، فرار کرده ای ، پس زده ای و دور شده ای

و بیشتر و بیشتر در خود ، پیله ی ابریشمی ِ خود ، فرو رفته ای

نگاه ِ سرد و خالی ات که مرا به مرز هیچ و پوچ می رساند

به هیچ کجا بسته نیست! معلق در هوا نمی داند با چه بیامیزد...

باورت نمی شود که می توان همیشه عاشق ماند

می توان بارها عاشق شد و خدا را دید که در معشوق حلول می کند!

باورت نمی شود که می توان بی دریغ محبت کرد ، بی حساب عشق ورزید

می توان آسمان را در چشمان ِ کسی و خورشید در چشم کسی دیگر یافت

و این دو را به هم پیوند داد!

تو از ترس و بی اعتمادی به خود و خداست که فقط چشم به تن دوخته ای

آنقدر از ترس فلج شده ای که نمی توانی برای آنچه می خواهی قدمی برداری!

و اسم این ترس و بی اعتمادی را غرور می گذاری و به آن می بالی!

هیچ کس به خودی ِ خود هیچ چیز نیست ، تو حتی این را هم باور نداری!

تقصیری نداری که در باورت نمی گنجد چون آن طرف تر از نوک ِ دماغت را ندیده ای!

من به انتهای باور ، عقیده و افکار رسیده ام ، اعتماد کرده ام و می بینم

و حال می دانم که چرا هرگاه چیزی را دوست داشتم مجبور شده ام از دستش بدهم

می دانم چرا مجبور شده ام خودم را ، خواسته هایم را فروبگذارم و بروم

تو نیز روزی خواهی فهمید ، شاید هنوز وسعت ِ روحت به اندازه ی این چالش ها نیست...

هر خراش ، هر زخم ، و تمام خواسته ها و رویاهای له شده ام

پله هایی بوده اند که مرا تا عرش خدا بالا برده اند...

می گذارم تنهایی ام در میان ِ تن هایی سرگردان چون تو خیلی تنها بماند.

 

 

پ.ن : برگرفته از کتاب جین ایر :

لب هایت گاه به خنده باز می شوند و می خواهند افکار صاحبش را بیان کنند

ولی در مورد ابراز احساساتش ساکت هستند.

این دهانی است که دوست دارد عشق و عاطفه انسانی را بیان کند اما به جای آن می گوید

دوست دارم تنها زندگی کنم!

 

+ خط خطی شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت 12:4  توسط .: م ر ی م :.   |