تبليغاتX
نوشته های خط خطی

نوشته های خط خطی

دست و قلمم هر چی اون می گه می نویسه...

...یادی در یاد...

 

بازگشت ِ همه به سوی اوست / حتی زندگانی که بوی مردگان را می دهند / و زندگانی که از بس بازگشته اند بوی خدا می دهند

 

پدر رفت / در کتاب ها نوشته بودند که بابا نان داد / بابا آب داد / آن سوار آمد / آن سوار در باران آمد / و من نمی دانستم که آن سوار برای بردن ِ بابا آمده است / که اگر می دانستم آن زمان / عاصی می شدم و آن کاغذ را پاره می کردم از حرص / کسی نگفت / معلم می خواند / چندین بار / و ما ندانسته تکرار می کردیم

 

پدر رفت / آخرین لحظه / زمانیکه مریم سر بر سینه ی پدر گذاشت / نفس نمی کشید / قلبش نمی زد / داد زد چرا؟ / و کسی گریست / کسی زمزمه کرد خدا بیامرزدش / صدایی آمد : / دختر را بلند کنید / حالش بد می شود / با حرص کنار می زنم / لگد می اندازم / داد می زنم : نمی خواهم / و به زور دوباره می رسم به پدر / دست ِ سردش را می گیرم در دست / بلندش می کنند / جدایم می کنند / خاکش می کنند / و چیزی از من کم می شود / تهی شدم / تمام داشته هایم به او تعلق داشت / که از او بود هر چه داشتم / و مریم سُر خورد / م ری م / به هیچ رسید / از دلتنگی های مدام / از آشفتگی دقایق و لحظه ها / از نبودنی که همیشه دیده می شد / تمام رویاها / تمام خیالات / با پدر دفن شد / هر چه آرامش بود / در گور پدر خوابید / دیگر سراغی نگرفت از من / دویدنی تا کی / مشق هر شبم شد / و چقدر تلخ و گزنده است این حس / که کسی آنقدر خوب باشد که کسی به پایش نرسد / که بچشی طعم آرامش و عشقی آنچنان را / که دیگر حتی نتوانی دلت را خوش کنی / به سطوح آدمیان .../ که پر باشی از محبتی عمیق / و نتوانی خود را با محبت هایی سطحی فریب دهی

 

پ.ن: جا مانده از آن روزها

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 13:33  توسط .: م ر ی م :.   | 

#60


یه روز، عصر بهار

یه اتفاق خیلی ساده، دو تا راه ِ یکی شده

  *

الان تو مال منی

من کشفت کردم

تو با من می خندی

با من گریه میکنی

دیوانه !

دلت برای من تنگ میشود

ضربان قلبت با من بالا میرود 

با سکوتم ، با صدایم 

با حضورم ، با غیبتم 

تو مال منی 

این بلاها را خودم سرت آوردم 

به من می گویی دوستت دارم 

و دوست داری 

آنرا از زبان من ؛

فقط من بشنوی

  *

در خیال ِ من جا نمی شدی،
اما خودت را جا دادی...
حتی در دلم! 
جمع و جور شدی، اما کوچک ؛ نه!
 هرگز...
 

قلب ِ من روح بزرگ تو را در خود جای داد!

  *

برای که میتوانی مثل بچه ها خودت را لوس کنی،

با چه کسی می توانی تا بالای ابرها اوج بگیری، 

برای که می توانی خواب های رنگینت را تعریف کنی، 

چه کسی احساساتت را تر و خشک می کند ؟ 

اشکت را در می آورد ، 

بعد پاک می کند ؟ 

چه کسی پیش از آنکه حرفت را شروع کنی ،

تا ته ِ آن را نفس می کشد ؟ 

دیوانه

ما با هم توانستیم بفهمیم که هنوز هم میتوانیم

شیطنت کنیم ، انتظار بکشیم ، 

تپش قلب بگیریم ، دوست بداریم

بــــــا هـــــــــــــــــــــم ...!

  *

چه کسی قلب مرا آماده میکند تا کلمات ،

تا احساسم در آن رشد کنند؟ 

چه کسی همان بلاهایی که من سر تو آوردم

 سر من آورده ؟!

چه کسی درس آزادی و محبت و بخشندگی

را به من یاد داده؟ 

من مال توام 

دیوانه

زحمتم را کشیده ای... 

کشفم کرده ای

خوشبختی دیگر چیست ؟!

*

وقتی که سکوت ِ میانمان همه ی حرفها را میزند

پس چه نیازی است به واژه های با صدا؟؟

ما لذت با هم بودنمان در سکوتهای همیشگی خلاصه میشود

آخر واژه ها به پای شکوه نگاه ها نمیرسند

این میشود تمام ِ تمام ِ تمام ِ با هم بودنمان

  *

 

پ.ن.1: کجا برویم؟

دستت را به من بده ...

 

پ.ن.2: تحت تاثیر ِ شعری از استاد افشین یداللهی!

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 11:5  توسط ^ مریم بانو ^