..."هشت" ی شبیه "کوه" ی به اندازه ی "زنده" گی...

8 سال است می فهمم
یک میانسال ِ خردمند
جسمم را اجاره کرده
گوشه ای آرام نشسته
دهان که باز می کنم
صدایش را می شنوم
که چیزها می گوید
و بر ثقل فهمم اضافه می کند...
گاه برای زدودن تاریکی و شر
درونم آتشی روشن می کند
مرض هایم را می سوزاند
گاه مرا به درونش هل می دهد
بعد مرا با آبی شور غسل می دهد
گاه با هم کشتی گرفته ایم
دست به یقه شده ایم
اما جدا نشده ایم
.
رنج اینجا نبودن و ندیدنت
رنج های دیگری زاییده
رنج هایی حامل لذت نه درد!
.
پیچ رادیوی ذهن را روشن می کنم:
8 سال ِ پیش در چنین روزهایی...
خاطره ها را آنقدر ورق زده ام
که بی رنگ شده اند
به خش خش افتاده اند
صداها زیاد مفهوم نیست
ریز ریز این کاغذ پاره ها
هر حرف گم شده را حفظم!
خسته اند از مرور
رفتنی ایستاده با چشمانی بسته و لبخندی محو!
به ته عمق ِ این ماجرا رسیده ام
مانند حس ِ خفه شدن یا تبی سوزان
اولش مقاومت است و درد
دست و پا زدن است و تلاش
به آخرش که می رسیم
آرامش است و آرامش
بعد هم شاید خوابی خوشمزه
.
از این 8 سال و آن روزها
یک دل ِ سیر گریه طلب دارم
که هنوز گاهی رویایش را می بینم

پ.ن1 : تو نه نیستی و نه هستی ، دیگه خسته ام از خیالات
مونده بی جواب و مبهم ، توی زندگیم سوالات
پ.ن2 : گاهی لازم است آدمی با خدا منازعه کند
فاجعه زمانی به زندگی هر انسانی راه می یافت
این فاجعه ممکن است نابودی یک شهر باشد
یا مرگ فرزند یا اتهام بی دلیل ...
در آن لحظه خدا ، انسان را به مبارزه می طلبد
و او را وامی دارد تا به این سوال پاسخ بدهد:
چرا محکم به این هستی ِ کوتاه و سرشار از رنج چسبیده ای؟
کسی که پاسخ این سوال را نمی دانست ، تسلیم می شد
اما کسی که به دنبال معنایی برای هستی بود
احساس می کرد که خدا عادل نیست
و سرنوشت خویش را به مبارزه می طلبید
در این لحظه آتشی از نوع دیگر از آسمان فرود می آمد
نه آتشی که می کشد بلکه آتشی که دیوارهای کهن را از هم می درد
و امکانات واقعی هر انسان را بر او می نمایاند
ترسوها هرگز نمی گذارند قلبشان در این آتش بدرخشد
فقط مایلند که وضعیت جدید هر چه سریعتر به وضعیت قبلی برگردد
تا بتوانند به زندگیشان ادامه دهند و به همان شیوه ی مرسومشان فکر کنند
اما شجاعان کهنگی را در آتش می انداختند و حتی به بهای رنج درونی عظیم
همه چیز ، حتی خدا را کنار می گذاشتند و پیش می رفتند
خدا با خشنودی از آسمان لبخند می زند
زیرا خواسته ی او همین بوده که هر کس مسئولیت زندگی خویش را در دست بگیرد
زیرا در تحلیل نهایی، خدا بزرگترین هدایا را به فرزندان خود داده است:
قدرت انتخاب و تعیین کردار خویش.
تنها مردان و زنانی که در قلب خویش شعله ی مقدس را داشتند
می توانستند با او روبرو شوند و تنها آن ها راه بازگشت به عشق او را می شناختند
چرا که آن ها می فهمیدند که فاجعه ، تنبیه نیست ، مبارزه است.
کوه پنجم ، پائولو کوئلیو

.jpg)