تبليغاتX
نوشته های خط خطی

نوشته های خط خطی

دست و قلمم هر چی اون می گه می نویسه...

...کوچک ِ بزرگ نشان...

 

من گاه آدم کوچکی هستم

که از بعضی بزرگان، بزرگترم.

و گاه آدم بزرگی هستم

که از بعضی کوچکان،کوچکترم.

من در جاهایی که باید، نیستم

اما اینجا جایم داده اند!

همیشه کسی هست که بهتر می داند

و مرا به حس ِ عجز مبتلا

و اختیارم را سلب می کند.

 

وقتی شوق ِ رفتن هست

چراغ های قرمز عذاب دهنده اند.

 

وقتی در حال ساکن می شوم

و له له ِ رسیدن ندارم

چراغ ها سبز می شوند!

 

من، هیچگاه نفهمیده ام چه چیز خوب است، دقیقا!

همیشه کسی در تنم هست که می داند

و چون می داند

گاه مرا به زمین می اندازد

گاه معطل ام می کند

نگهم می دارد

و گاه هلم می دهد!

هر وقت که صلاح بداند

هر وقت که بخواهد

هر وقت که دوست داشته باشد

چرا که می تواند

 

من، هر زمان که مطیع بودم

بهشتی بیرونم

جنگی درونم

و چیزی بزرگتر از من رخ داده است

آن زمان که خواستم من باشم

بهشت را به درونم کشیدم

جنگ به بیرونم منتقل شد

چیزی کوچکتر از من پیش آمد

و دچار کابوس شدم

 

من، آنقدر گمم

که تعادلم را هر آن

از دست می دهم و به دست می آورم

 

این طناب چقدر طولانی

چقدر باریک است.....!

 

پ.ن : می خوام عاشق شم تب ِ دنیا نمی ذاره

سر  ِ راه بهشت ِ من درخت سیب می کاره...

 

+ خط خطی شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت 10:39  توسط .: م ر ی م :.   | 

پروانه ام چیزی بگو

 

بی صدا می نویسم

تا گوشی نشنود

سفید می نویسم

تا چشمی نخواند

فقط می نویسم

تا بو نگیرم از این همه حرف

خطی می کشم و می گذرم

روی این خطوط نمان

ممکن است مردابش پاگیرت کند

به عمق کشیده شوی

و آن همه لجن ِ بی ریشه دورت را بگیرد

پی ِ هر خط به جایی نمی رسد

سرآغازش هیچ نیست

بی نام شروع می شود

بی نام تموم می شوند

خطاب نمی کنم

انگشت اشاره ها به سمتِ من

بی گناه ِ بر سر  ِ دار ، دیگری

من،

سر به توی آشفته ی خاموش

ناله ی پوچ  ِ ناگفته

دل ِ وصله دار  ِ پر پینه

صورتک ِ آرام

گاه معنی ِ تصویر پرستار با علامت هیس!

یادش می روم

.

ذوب می شوم

آب می روم

کوچک می شوم

می چکم

شل می شوم

دستی مرا به هم می ریزد

سنگی مرا موج می دهد

سنگ ها را قورت می دهم

آنقدر که از خود لبریز می شوم

دیگر برای خودم جا نیست

سنگ ها را باید دفع کنم!

تا زنده بمانم

حرکتی باید

برای راندن، دور شدن

جاری باید شوم

بگذرم ، بروم

مدام فراموش کنم

مدام بخندم

بیخود شوم برای خود

خودی شوم برای تو

شِکر شوم برای محو تلخی

آسون باشم توی اوج ِ سختی

 

 

 

پ.ن : ندیده زندگیم رو می کنم تقدیم  ِ همه

ندیده زندگیم رو می کنن تفسیرش همه

شایه تقصیر منه شاید تقصیر همه

.

هر جا می رم عین سایه باهامند

حتی هر جا می رم فکر  ِ جاهای پاهامند

 

+ خط خطی شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 19:11  توسط .: م ر ی م :.   | 

...پس آدم از خدای خود کلماتی آموخت...

 

 

این روز

روزیست تازه

غیر از دیروز

و ما را وظیفه ی دیگری است

غیر از آنچه گذشت

 

دعای ششم ، صحیفه سجادیه

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 12:28  توسط .: م ر ی م :.   | 

..."هشت" ی شبیه "کوه" ی به اندازه ی "زنده" گی...

 

8 سال است می فهمم

یک میانسال ِ خردمند

جسمم را اجاره کرده

گوشه ای آرام نشسته

دهان که باز می کنم

صدایش را می شنوم

که چیزها می گوید

و بر ثقل فهمم اضافه می کند...

گاه برای زدودن تاریکی و شر

درونم آتشی روشن می کند

مرض هایم را می سوزاند

گاه مرا به درونش هل می دهد

بعد مرا با آبی شور غسل می دهد

گاه با هم کشتی گرفته ایم

دست به یقه شده ایم

اما جدا نشده ایم

.

رنج اینجا نبودن و ندیدنت

رنج های دیگری زاییده

رنج هایی حامل لذت نه درد!

.

پیچ رادیوی ذهن را روشن می کنم:

8 سال ِ پیش در چنین روزهایی...

خاطره ها را آنقدر ورق زده ام

که بی رنگ شده اند

به خش خش افتاده اند

صداها زیاد مفهوم نیست

ریز ریز این کاغذ پاره ها

هر حرف گم شده را حفظم!

خسته اند از مرور

رفتنی ایستاده با چشمانی بسته و لبخندی محو!

به ته عمق ِ این ماجرا رسیده ام

مانند حس ِ خفه شدن یا تبی سوزان

اولش مقاومت است و درد

دست و پا زدن است و تلاش

به آخرش که می رسیم

آرامش است و آرامش

بعد هم شاید خوابی خوشمزه

.

از این 8 سال و آن روزها

یک دل ِ سیر گریه طلب دارم

که هنوز گاهی رویایش را می بینم

 

 

 

پ.ن1 : تو نه نیستی و نه هستی ، دیگه خسته ام از خیالات
مونده بی جواب و مبهم ، توی زندگیم سوالات

 

پ.ن2 : گاهی لازم است آدمی با خدا منازعه کند

فاجعه زمانی به زندگی هر انسانی راه می یافت

این فاجعه ممکن است نابودی یک شهر باشد

یا مرگ فرزند یا اتهام بی دلیل ...

در آن لحظه خدا ، انسان را به مبارزه می طلبد

و او را وامی دارد تا به این سوال پاسخ بدهد:

چرا محکم به این هستی ِ کوتاه و سرشار از رنج چسبیده ای؟

کسی که پاسخ این سوال را نمی دانست ، تسلیم می شد

اما کسی که به دنبال معنایی برای هستی بود

احساس می کرد که خدا عادل نیست

و سرنوشت خویش را به مبارزه می طلبید

در این لحظه آتشی از نوع دیگر از آسمان فرود می آمد

نه آتشی که می کشد بلکه آتشی که دیوارهای کهن را از هم می درد

و امکانات واقعی هر انسان را بر او می نمایاند

ترسوها هرگز نمی گذارند قلبشان در این آتش بدرخشد

فقط مایلند که وضعیت جدید هر چه سریعتر به وضعیت قبلی برگردد

تا بتوانند به زندگیشان ادامه دهند و به همان شیوه ی مرسومشان فکر کنند

اما شجاعان کهنگی را در آتش می انداختند و حتی به بهای رنج درونی عظیم

همه چیز ، حتی خدا را کنار می گذاشتند و پیش می رفتند

خدا با خشنودی از آسمان لبخند می زند

زیرا خواسته ی او همین بوده که هر کس مسئولیت زندگی خویش را در دست بگیرد

زیرا در تحلیل نهایی، خدا بزرگترین هدایا را به فرزندان خود داده است:

قدرت انتخاب و تعیین کردار خویش.

تنها مردان و زنانی که در قلب خویش شعله ی مقدس را داشتند

می توانستند با او روبرو شوند و تنها آن ها راه بازگشت به عشق او را می شناختند

چرا که آن ها می فهمیدند که فاجعه ، تنبیه نیست ، مبارزه است.

 

کوه پنجم ، پائولو کوئلیو

 

 

+ خط خطی شده در  سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 11:11  توسط .: م ر ی م :.   | 

...دل درد...

 

 

و خداوند آدم را آزاد آفرید

نادانی ِ آدم دور آزادی

به نام قانون

حصار کشید

قانون رشد کرد

حصارها قد کشیدند

گِلی شدند ، دیوار شدند

بی پنجره با سقفی کوتاه

آدم خلق می کند که راحت باشد

مخلوقش حلقه ی دور گردنش می شود

آدم اسیر اختراعات به اسم علم و پیشرفت

وقتی به تماشا دور می نشینم

آدم را می بینم که در آرزوی کنترل محیط ِ اطرافش

چه پیچیده تحت کنترل وسایل کنترل کننده ی خودش است!

.

قانون ساختیم که راحت باشیم

قانون را توسعه دادیم تا بیشتر راحت باشیم

تبصره پشت ِ تبصره

و قانون یاد گرفت که فقط بگوید

زبانش دراز شد

از گفتن کر شد ، کر کرد

توجیح کرد

در این هیاهو

وجدان و آدمیت گم شد

دیگر کسی نبود که بشنود ، که بخواند

فقط ماده و بند و تبصره

فقط حکم و دادگاه و جرم

.

آدم هر زمان که خیلی عاقلانه رفتار کرد

تصمیم گرفت ، فکر کرد

زمین خورد!

همان زمان که گردنش را صاف کرد

سرش را بالاتر گرفت

در چاهی افتاد که برای دیگری کنده بود

هر زمان که دیگری را زیر سوال برد

محکومش کرد و سرزنش

به بلایی مشابه دچار شد

این عدالت خداست

آنقدر کفه های ترازو بالا و پایین می رود

تا در میزانش بایستد...

 

 

 

 

پ.ن1 : آنکه متعادل است جایش اینجا نیست...

 

 پ.ن2 : کسانی که با ما فرق دارند خطرناکند،اهل قبیله ی دیگری اند،

آمده اند تا زمین ها و زن های ما را بگیرند.

باید ازدواج کنیم،فرزند بیاوریم،تولید مثل کنیم.

عشق کوچک است،فقط برای یک نفر جا دارد و مراقب باش...نفرین و کفر است

اگر بخواهی بگویی گنجایش قلب بیش از این است!

بعد از ازدواج اجازه داریم مالک جسم و روح همسر خود بشویم.

باید شغلی را برگزینیم که از آن متنفریم،چرا که جامعه ی ما سازمان دهی شده و ما بخشی از آنیم.

اگر هر کس کاری را بکند که دلش بخواهد،کار دنیا پیش نمی رود.

باید حتی الامکان نگوییم نه! چرا که مردم بیشتر دوست دارند بگوییم بله!

 بله گفتن به ما اجازه می دهد در این دنیای پرخصومت بقا یابیم.

نظر و فکر دیگران از احساس ما مهم تر است.

هرگز نباید رسوایی به پا کنیم مبادا توجه یک قبیله ی دشمن را جلب کنیم.

اگر رفتار متفاوتی نشان بدهید،از قبیله طرد می شوید،

چرا که ممکن است بیماری تان به دیگران سرایت کند،

و باعث از هم پاشیدن چیزی شوید که سازمان دهی اش این قدر دشوار بوده.

همیشه باید توجه کنیم که در غارهای مدرن خودمان چطور زندگی می کنیم.

اگر هم درست ندانیم از یک دکوراتور می خوایم که تمام تلاشش را بکند

تا به دیگران نشان دهد که ما خوش سلیقه ایم.

 

پائولو کوئلیو،زهیر

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 22:42  توسط .: م ر ی م :.   | 

...بچرخ تا بچرخیم...

 

هم جهت با زمین چرخیدن

یافتن سکون در عین حرکت است

ذهن در خیال عبور ، خسته و خسته تر می شود

در نقطه ی شروع درجا زدن ، وزن کم کردن و مرگی تدریجی است!

و این دُرُست ِ زمینیان بزرگترین غلط است

آغاز تجربه ی زندگی از خلاف بودن ، تضاد و تفاوت می آید

آن زمان که بر می گردیم

خلاف جهت زمین قدم می زنیم

تصور کن ، زمین از زیر پاهای تو می گذرد

حرکت در عین سکون!

باید جامه ی صبر و تحمل بپوشی

موانعت به تعداد آدمهای درجا مانده است

کفش هایت باید از جنس رفتن باشد نه رسیدن

چرا که بارها می رسی اما باید بگذری!

بارها به دست می آوری اما باید از دست بدهی!

کوله پشتی ات باید پر از هوا باشد

مشتت را باز کن

در مشت تو شکلات آب می شود

گل پژمرده می شود،یخ آب می شود...

دست هایت را خالی کن

اینجا چیزی مال ِ تو نیست

همه چیز قرضی است ، امانت است

مدام باید بگذاری و بگذری

شاید ما همان موشی هستیم

که به عشق پنیر می دویم و نمی رسیم

چون قصد موش رسیدن است

و در آرزوی رسیدن می میرد

ما زندگی را حامله ایم

دیده ام بارها زندگی را سقط کرده اند!

دیده ام از سقط های بیشمار یا جان داده اند یا عقیم شده اند...

زندگی با نخواستن ، نرسیدن ، نداشتن زاییده می شود

با هر خواستنی ، هر رسیدنی ، هر داشتنی می میرد...!

بالنت را پر از هوا کن

کیسه های داشتن را بیانداز و اوج بگیر

در آن نامعلوم می بینمت

 

 

 

 

پ.ن1 : گفته : "در زمین راه روید و بنگرید"

نگفته در زمین راه روید و بردارید

 

پ.ن2 : باید در روز سه وعده غذا بخوریم،حتی اگر گرسنه نباشیم؛

وقتی شکل بدنمان از معیارهای زیبایی خارج می شود ب

اید رژیم غذای و روزه بگیریم،حتی اگر از شکل بیفتیم!

باید مطابق الگو لباس بپوشیم،باید با یا بدون میل عشق بازی کنیم،

باید به نام جنگ و دفاع آدم بکشیم.باید بخواهیم زمان زودتر بگذرد و بازنشستگی زودتر برسد.

باید در انتخابات و برگزیدن سیاستمدارها شرکت کنیم،

باید از هزینه های زندگی شکایت کنیم،باید آرایش مویمان را تغییر بدهیم،

باید اشخاص متفاوت را نفرین کنیم،باید بسته به دینمان،

یکشنبه ها،شنبه ها یا جمعه ها مراسم مذهبی به جا بیاوریم،

باید به خاطر گناهانمان طلب مغرفت کنیم،

باید به خودمان ببالیم که حقیقت را می دانیم

و قبیله های دیگر را تکفیر کنیم که خدایی دروغین را می پرستند.

فرزندانمان باید راه ما را دنبال کنند چرا که ما بزرگتریم و دنیا را می شناسیم.

همیشه باید یک مدرک دانشگاهی داشته باشی،

حتی اگر هرگز در رشته ی تحصیلی ای که ما را مجبور به انتخاب آن کرده اند،کاری نیابیم.

باید درس هایی بخوانیم که هرگز به کارمان نمی آید،

اما می گویند دانستنش لازم است:جبر،مثلثات یا قانون حمورایی.

هرگز نباید باعث ناراحتی پدر و مادرمان بشویم

حتی اگر به خاطرش لازم باشد تمام شادی زندگی مان را پس بزنیم.

 زهیر،پائولو کوئلیو

 

پ.ن3: سرانجام ناگزیر داستان ما این است که

  باید آنچه را که یافته ایم گم کنیم که صاحب دارد

 آنچه را بسته ایم بگسلیم که مانع دارد

 آنچه را که می فهمیم نفهمیم که مشروع نیست

 آنچه را که حس می کنیم حس نکنیم که معقول نیست

 آنچه را که می شناسیم نشناسیم که مرسوم نیست

 دکتر شریعتی

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 12:30  توسط .: م ر ی م :.   | 

...امروزی دیروزی...

 

در دیروزها مانده ایم

یا دیروزها در ما مانده اند؟!

چرا نمی شود از گذشته ها گذشت؟

همیشه چیزی در ما هست

که کهنه است و سال خورده

پیر دانایی که با هر چرخش زمینیان

جوان می شود

و باز همان اتفاقات!

حرف ها زخمی می شوند

واژه ها سقط می شوند

کلمات هرز می روند

کنترل چی می آید

"لحظه ای در زندگی

که از پیش رفتن دست می کشیم

و با هر چه داریم می سازیم"

ساختنی که می پوساند

موریانه می زاید

مرداب می شویم

بوی گند می گیریم

عشق می شود گل نیلوفری

که می توان از دور به تماشایش مرد!

بدبخت می شویم

چون تغییر را،تحول را زنده به گور می کنیم

معتاد باقی می مانیم

ترک نمی کنیم

پس کم کم

تجزیه می شویم!

 

 

 

 

 

پ.ن: جهان زمانی حقیقی است که انسان عشق را بشناسد...

اما شهامتش را نداریم تا آنطور که هست با آن روبرو شویم.

عشق نیرویی وحشی است.

اگر بکوشیم مهارش کنیم،نابودمان می کند.

اگر بخواهیم اسیرش کنیم،ما را به بردگی می کشاند.

اگر سعی کنیم آن را بفهمیم،در سرگشتگی و حیرانی بر جایمان می گذارد.

این نیرو در جهان است تا به ما شادی ببخشد،

تا ما را به خدا و به هم نزدیکتر کند،

و اما باز،اینطور که امروز عشق می ورزیم،

برای هر دقیقه آرامش باید یک ساعت اضطراب بکشیم.

عشق در سرشت های متفاوت زاده می شود.

عشق در تضاد نیرو می یابد.

عشق در رویارویی و دگردیسی دوام می پذیرد.

 

پائولو کوئلیو،زهیر

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 13:12  توسط .: م ر ی م :.   | 

...ما بین مانده...

 

روي پل صراط ، دنيا را مي گويم ، چقدر مـَلـّــَق زده ام

خدا مي داند اين مـَلـّــَق ها چند آدم را انداخته يا بالا كشيده!

ممنوعه كه خودنمايي مي كرد

نگاهم كه پشت سر و پايين را ديد مي زد

تعادلم را در ميان افكارم جا مي گذاشتم

دچار هبوط و سقوط و عجز مي شدم

جهنم را با همين دستان ساخته ،

در شب گـُر مي گرفتم و صبح هنگام خامـــــــوش!

ته خيال آن طرف اين پل را كه مي بوييدم

عجيب مي دويدم ، عجيب نزديك مي شدم ، عجيب او مي شدم

در همين دنيا بهشت رونمايي مي شد ، در نگاه خيره مي ماندم

آري ، همين جا ، زير همين آسمان ،‌ روي همين زمين

بيش از حد خوب يا بد باعث لرزش قدم ها مي شود

در تعادل زيستن صراط مستقيم است

ممنوعه ها مي شود جاده ي چالوس با آن همه پيچ و خم

.

نماز هميشه مرا له مي كند

در پشت اشك هاي بي دليل روح

گويي سم را از تك تك سلول هايم مي مكد

در قنوت گاه چقدر دستان ِ تهي ام

از وزن ِ استجابت دعا سنگين شده است

و گاه در سجود ثقل جاذبه ي گناه و عظمت مهرباني اش

مرا به مركز زمين نزديك نموده!

.

فهمم بي بال و پر ،‌ پشت ديوار زمان

بي هيچ نشاني از روزنه اي

همچو پاندول ساعت ،‌ مي رود...مي آيد

از چيزهايي كه نيست ، كه نمي دانيم مي گويي

عقل عاجزست ، حس دچار است و روح مي داند گويي!

در تو كه همچون مه ِ غليظ ِ صبحگاهي

خنك ، خاكستري و گاه گيج كننده و ماتي

همراه با التهابي تاريك - روشن قدم مي زنم

چقدر شوق داشتيم كه خورشيد طلوع نكرده به راه افتاديم

مي خواستيم نور شويم و بتابيم

باران شويم و بباريم

عشق شويم و بتازيم

اما هنوز شب با ما بود و نمي دانستيم!

سيلي زده ي بيداري ِ نرسيده امان شديم

من و تو ، تنهايي ،‌ به سمت ما دويده بوديم

ديگران در خواب ِ‌ خوش ،‌  

عقب مانده اند كه اينچنين در انتظاريم

 

 

 

پ.ن : فقط يك گناه كبيره ي حقيقي وجود دارد:

فشار آوردن بر قوانين بزرگ كيهان!

بردباري لازم است و نيز انتظار زمان موعود را كشيدن ،

و با اعتماد راهي را دنبال كردن كه خداوند براي زندگي ما برگزيده است.

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 12:33  توسط .: م ر ی م :.   | 

...بيرون روشن از درون...

 

در دور كه مي نشينم

سخنم به سكوت آلوده مي شود

تمام چشمم از جهان پر مي شود

به تعادل مي خزم ، آرام و آهسته

به اوجي دروني مي رسم

آنگاه چقدر نور ، چقدر حسرت ، چقدر حيرت

روي فكرهايم راه مي رود

هيچ چيز را تك و مطلق طاقت نمي آورم

نه سپيد ماندن ِ كاغذ را

نه آسمان ِ‌ صاف ِ‌تهي از ابر را

حتي تو بدون ِ عيب هايت را دوست ندارم

و خدا را بدون ِ‌ شيطان نيز

مثل حساسيت ِ درك ِ‌ ارتعاش

روي حقيقت قدم مي گذارم

جايي كه بكر هست نمي توان فروتن نبود

.

گاه همچو بُغضي در كسي گير مي كنم

يا قورتم مي دهند و يا مي بارند مرا

گاه همچو ميخي در ذهني فرو مي روم

تا خالي شود

ذهن خُره ي روح است

دچار  ِ درد ، ميخ را بيرون مي كشد

اما در تو ماندم ،‌ فرو رفتم

در هم ريشه كرده ايم انگار!

يا به هم گره خورده ايم

گره اي كور كه با دندان هم باز نمي شود!

اگر پاره كنند همچنان هستيم...!

 

 

+ خط خطی شده در  سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 20:15  توسط .: م ر ی م :.   | 

...یادی در یاد...

 

بازگشت ِ همه به سوی اوست / حتی زندگانی که بوی مردگان را می دهند / و زندگانی که از بس بازگشته اند بوی خدا می دهند

 

پدر رفت / در کتاب ها نوشته بودند که بابا نان داد / بابا آب داد / آن سوار آمد / آن سوار در باران آمد / و من نمی دانستم که آن سوار برای بردن ِ بابا آمده است / که اگر می دانستم آن زمان / عاصی می شدم و آن کاغذ را پاره می کردم از حرص / کسی نگفت / معلم می خواند / چندین بار / و ما ندانسته تکرار می کردیم

 

پدر رفت / آخرین لحظه / زمانیکه مریم سر بر سینه ی پدر گذاشت / نفس نمی کشید / قلبش نمی زد / داد زد چرا؟ / و کسی گریست / کسی زمزمه کرد خدا بیامرزدش / صدایی آمد : / دختر را بلند کنید / حالش بد می شود / با حرص کنار می زنم / لگد می اندازم / داد می زنم : نمی خواهم / و به زور دوباره می رسم به پدر / دست ِ سردش را می گیرم در دست / بلندش می کنند / جدایم می کنند / خاکش می کنند / و چیزی از من کم می شود / تهی شدم / تمام داشته هایم به او تعلق داشت / که از او بود هر چه داشتم / و مریم سُر خورد / م ری م / به هیچ رسید / از دلتنگی های مدام / از آشفتگی دقایق و لحظه ها / از نبودنی که همیشه دیده می شد / تمام رویاها / تمام خیالات / با پدر دفن شد / هر چه آرامش بود / در گور پدر خوابید / دیگر سراغی نگرفت از من / دویدنی تا کی / مشق هر شبم شد / و چقدر تلخ و گزنده است این حس / که کسی آنقدر خوب باشد که کسی به پایش نرسد / که بچشی طعم آرامش و عشقی آنچنان را / که دیگر حتی نتوانی دلت را خوش کنی / به سطوح آدمیان .../ که پر باشی از محبتی عمیق / و نتوانی خود را با محبت هایی سطحی فریب دهی

 

پ.ن: جا مانده از آن روزها

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 13:33  توسط .: م ر ی م :.   | 

ّ~ پ ا ک ک ن ~

 

 

راه می روم

تنها ، بی مقصد

در تاریکی سرد

بی سایه

فقط من

با خودم

تنها

نگاهم

به کفش هایم

قدم هایم

دهن کجی می کنم

به افکارم

می خندم

به آینه های نگاه هایی

که می خواهند مریم را نشانم دهند!

حرفی برایت نمی روید در این دل

کاش فکری می گذشت درباره ات از اتوبان ِ ذهن

خالی شده ام از کلمه

کودکانه ی دلم را نوازش می کنم

خوابش که می برد

روحم از پنجره ی تن

به کوچه پی احساس می رود

که گوشه ای کز کرده

و صورت ِ زخمی اش را پوشانده!

دست هایش را می گیرد

خونریزی زخم کهنه را پانسمان می کند

و تا می تواند قلقلکش می دهد

احساس می خندد

می خندد

می خندد

و در اوجی از شادی ِ موقت

می گرید

می گرید

می گرید

تا خورشیدی در او طلوع کند

بتابد بر سرمای یخ ِ تنهایی اش

باز شود گره های اخمش

 

 

پ.ن: دلم ميگيرد از اين ميزان ِ نا ميزان...

 

 

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 20:24  توسط .: م ر ی م :.   | 

...د و س ت ي در همين حوالي...

 

وقتي بي صدا "هست"ام

آرامشي در بيرون است

و توفاني در درون حامله ام

كه زمان زايشش خودم نيز در امان نيست

عذابي بالاتر از اين نيست

كه طعمي را بچشانند و بعد دريغ كنند

اگر نخورده بودم

اگر نبوييده بودم

اگر ننوشيده بودم

و فرقي ميان "تو" و "او" نمي دانستم

آنگاه تمام فعل ها بي معنا مي شدند برايم

كاش كسي "من" باشد

بتواند جوابي براي آن همه حرف ِ‌ بي جواب مانده ي معلق داشته باشد

بتواند هميشه بيشتر از پيش باشد ، كم نشود ،‌ دور نرود ، به خواب نزند خود را

بتواند براي كسي بدون ِ فكر منفعتي از خودش بگذرد

اصلا بتواند ضرر كند تا نفعي به كسي برسد و شاد شود

وقتي از "من" بيرون مي آيم

و به "من" مي انديشم

مي ترسم ، كم مياورم و گاه به سجده ميفتم

به اينجا كه مي رسم به آدم بودنم شك مي كنم

مي خواهم در لبه ي تيز ترك هايم بنشينم و خونريزي كنم

آنقدر كه از هوش بروم ، دچار كما شوم تا مغزم پاك شود

دلم سخت مچاله مي شود در خود وقتي كه مي بينم

گياه ِ رابطه اي در حال نابودي است و هيچ كاري نمي كنند

خسته ام از مراقبت ، مواظبت ، ملاحظه ، در خود ريختن

مي خواهم كمي بي پروا باشم ، ديوانه وار خودم باشم

مي خواهم آنقدر اشتباه كنم تا درست شوم

آنقدر كج بروم تا راست شوم

جهنم را تا آخر بروم بالا

تا خود ِ بهشت شوم

 

 

پ.ن :

من از هرچه بود و هست...من از هرچه هست و نیست

من از همین تو تا کجا گذشته ام

 

+ خط خطی شده در  سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 20:4  توسط .: م ر ی م :.   | 

...آ م د آ د م...

 

مي خواهم ساده بنويسم

از سادگي ِ كاغذهايم

و اينكه چقدر معصومند

سياه مي شوند تا سپيد بمانم

مچاله مي شوند تا رسيدنم به يگانگي

مي گيرند آنچه را براي من نيست

خالي مي كنند مرا از خودي كه به خود نيست

 

 

مي خواهم ساده بنويسم

آن مرد آمد

بي چمدان آمد

بي قصد ِ آمدن آمد

بي قصد ِ ماندن آمد

بي آنكه بخواهد آمد

از سر بي نيازي آمد

و جاودانه و ماندگار شد آمدنش

.

مي خواهم ساده بنويسم

ولي كلماتم لالند

مست شده ام گويي

از ديدن ِ مريم در آيينه ي تو

و يافتن ِ تو در مريم

همه روياهايم را كه باد برده بود

انجا بود

در دستان ِ معصوم تو

دو مستقل ِ وابسته

يا دو وابسته ي مستقل؟!

كه مي داند؟

.

مي خواهم ساده بنويسم

تو همچون من

يا من همچون تو

از دنيا بريده

محو در تجربه هاي گمشده

قدم هاي زير برف

و حس ِ تعادل ِ روح

گويي در گيجي ِ دلپذيري هستيم

هر چه مي شنيديم نزديك بود

و شب كه به خانه برمي گشتيم

آدمي ديگر بوديم

طعم يك حلول ِ نوراني

جاري شدن ِ اشك از شوق

تحير عقل از اين همه همساني

و كشش ِ من به سمت ِ چپ تو

.

بگذار ،

مي خواهم ساده بنويسم

آدم آمد

+ خط خطی شده در  شنبه 7 دی1387ساعت 19:43  توسط .: م ر ی م :.   | 

م ر ی م سُر می خورد باز؟

 

ابري شده ام پاييزي

مچاله مي شوم به دستان ِ كه؟! نمي دانم!

در خودم آنقدر ريخته ام

كه از اشك هاي خدا مريم مي ريزد!

كجا جمع خواهم شد؟

در گوشه اي از ان كوچه ي بن بست؟

يا در چاله اي كنار خيابان؟!

كه پاشيده شوم روي رهگذري!

يا بشوم منشا حاصلخيزي؟!

.

يكباره

تلخ شده از بود و نبود

همچون ته خياري كه گاز زده مي شود

پرت مي شود گوشه ي بشقاب در انتظار دور ريخته شدن!

و شايد همچون قهوه اي

كه گزند ِ تلخيش را كمتر دوست مي دارند

كه لذتش در آخر است

و خدا هي شكر ريخت و هي هم زد

مي دانم آنقدر هم خواهد زد كه شيرين شوم

و آن روز مرا خواهد نوشيد!

آن روزي كه ريخته مي شوم در خودش

و به رگ هايش پيوند مي خورم

.

عادت دارم تا ته بروم

هميشه انتها لذت بخش بوده برايم

مسير و جاده مرا گاه مي ترساند

من از اشتباه بودن مي ترسم

از چيزي كه مال ِ من نباشد و بگيرم!

از حسي كه مرا دور كند از خودي كه خدا به بي خود بودنش دلخوش كرده!

از شيطاني كه هنوز پرسه مي زند در كوچه هاي خيال

قلاب مي اندازد در بركه ي محدود ِ ذهن!

مي ترسم از تكرار مكررات

انتهاي تو كجاست؟

سقفت كوتاه اگر باشد باز سرم كوبيده مي شود

عمقت كه كم باشد جان خواهم داد!

آخرت خوب است به آسمان گره بخورد

آزاد ، نامحدود ، وسيع!

راستي خدا را ديدي بي حجاب ما را مي نگريست؟!

چشمش ، آسمانش ، پوششي نداشت ، هيچ ابر نبود!

كاش مي توانستم به راه اعتماد كنم!

آخرين بار در راهي كسي را گم كردم

كه مريم را با خود برد

گويي خدا مريمي ديگر خلق كرده

من آن نيستم

من ديگري ام

كسي بايد كشف كند مرا

تو مي تواني؟

نمي دانم!

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 20:56  توسط .: م ر ی م :.   | 

...ساده ای باورنکردنی...

 

ايستاده ام يك لنگ در هوا

در برهوت ِ دنيا

كتابي در دست ِ راست

صدايي در گوشم فرياد مي زند

بخوان مرا!

دفتري در دست ِ چپ

چوبي بر پشت مي خورد

و باز همان صدا

كه بنويس غلط هايت را

آنقدر كه ديگر يادت نرود

آنقدر كه درست بخواني

آنقدر كه آدم شوي!

.

خدا بلند بلند ديكته مي گويد

خسته مي شوم

عصيان مي كنم

خط خطي مي كنم

خرچنگ قورباغه مي نويسم

كاغذ ، پاره مي كنم

و جريمه مي شوم!

جريمه اي براي فهم

جريمه اي براي درك

جريمه اي براي دچار بودن

دچار انسانيت و وجدان

دچار زندگي با همه ي احساس

دچار گم گشتي از "من"

رسيدن به "تو"

زايش "ما"

و محو شدن قطره در دريا!

.

آدم شده ام

براي حوايم

در برهوت ِ دنيا

كه جايم هر روز تنگ تر مي شود

از جا دادن به كسي

تا از هواي من پر شود

كمي لم دهد

خستگي در كند و برود

اما مي ماند!

تنه مي خورم

و هر افتادني زخمي

و هر مقاومتي دردي دارد

ابرها ، بهترين رفيقان ِ من ،

هميشه دور سرم مي گردند

مي گريند

تمام مي شوند

باد طوافم مي كند

برگ ها بر پاهايم بوسه مي زنند

و من غرق نور مي شوم

چون من خدايم

كه تنهام

بي هيچ شريكي!

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 15:1  توسط .: م ر ی م :.   | 

...بی زمان زیستن...

 

زماني كه چون دريا

رد ِ پاها را مي شويد

زندگي را ميگيرد از

آدم هايي كه لحظه ها را قاب مي گيرند

از ديوار وجودشان آويزان مي كنند

تا ذره ذره جان دهند

بپوسند

تا گاه يادشان آيد لبخندي را كه محو شد

اشكي كه به زمين نرسيده خشك شد

و رسيدن به برهه اي كه آدم مبتلا به سكون مي شود

سنگين از قاب هاي آويزان

ديگر قدرت ِ جريان ِ رود را ندارد

مردابي مي شود

به ياد ِ گل ِ نيلوفري كه بود!

موج هايي كه چون آدم ها مي خروشند

له له مي زنند براي رسيدن

و جز عبور از سنگ ها

در اوج رسيدن

آخر به عقب باز مي گردند!

و خدايي كه گاه دلش مي گيرد

پشت ِ ابرها قائم مي شود

و گاه دلش تنگ مي شود و بي قرار

ابري را مي گشايد

نور مي تاباند

خودنمايي مي كند

و آدم هايي كه با چشماني تنگ شده از نور

لعن و تف به زندگي

كه روزي ديگر

كه طلوعي ديگر

و شايد قابي ديگر!

و خدا چقدر ساده

چقدر خوش خيال است!

 

پ.ن : در این سکوت ِ هياهوي ِ ديوانگي

دركي دچار من نمي شود

 

 

+ خط خطی شده در  دوشنبه 6 آبان1387ساعت 12:53  توسط .: م ر ی م :.   | 

...اتاقك شيشه اي ِ من...

 

من ،

در يك اتاق شيشه اي

دچار زندگي

كه اين روزها

بي حس

در كما

چه خوش مي گذرد!

هر چه مي رسد نيكوست

شلاق ِ باد

نوازشي مي شود،

رگبار باران

لطافت ،

صداها

موسيقي ،

نور

چراغ خواب ِ من ،

تاريكي

زنگ ِ هشياري ِ من!

.

من ،

در يك اتاق شيشه اي

آدم ها به ملاقاتم مي آيند

وقت كم است براي حرف

حجمي از سكوت ،

نگاه هاي پر حرف ،

جاري شدن ِ‌حس در فضا

براي گرم كردن ِ قلبي كه از روي عادت مي زند

و در آخر جاي انگشتان روي شيشه!

كسي نمي داند

در اتاق باز است يا قفل

صدا شنيده مي شود يا خفه

فهم در جريان است يا مرده

.

من،

در يك اتاق شيشه اي

جايي خالي

براي يك ديوانه با چهار بال!

تا با عصيان ِ آدم گونه

مرا به جشن ‍ِ زمين ببرد

و طعم حوا بودن را

كمي بيشتر از حوا

به زنانگي ام بچشاند

تا عقيم نمانم

از نعمتي

كه براي حلول خدا ،

در جسمم دميده شده است!

 

 

 

پ.ن : نادر ابراهيمي :

عشق ،

 آویختن ِ باراني به نخستين ميخي كه دستمان به آن مي رسد نيست!

+ خط خطی شده در  یکشنبه 21 مهر1387ساعت 19:44  توسط .: م ر ی م :.   | 

...سایه روشن...

 

كاغذها رسواگرند

و كاغذ سياه كن ها ديوانه!

مي نويسند تا شنيده شوند

مي گويند تا خوانده شوند

و به نقطه سر خط كه مي رسند

گر مي گيرند و خاكستر مي شوند!

و من در ميان اين همه خط خطي

بوي تكرار را مي شنوم با تو

هي من مي نويسم،هي تو مي شنوي

هي من مي گويم،هي تو مي خواني

به دانستن ِ خود آلوده ات مي كنم

و تو باز بي هيچ تغييري تو مي ماني!

مي گويي حس مي كني و مي دانستي

اما فهم كه به حركت نيايد در ريشه مي پوسد

و مي پوساند ميوه هاي صميميت را

به خواب مي زني خود را

صدايت مي كنم

مرا به خواب دعوت مي كني

و من دلم مي گيرد!

در نور خوابم

در تاريكي بيدارم

و در كنار حضور نيمه روشن تو

كه گاه اوج تاريكي مي شوي

و گاه به اوج نور مي رسي

مانده ام بخوابم يا بيدار بمانم!

كاش مي گفتي...

كاش خاكستري را باور داشتي

هرگاه آينه ات شدم

خودت را در من شكستي

و من تكه تكه ي تو

در خلوتم ، هر گاه و هميشه

به ياد با هم بودن ها

خودم را كنار هم گذاشتم

و تكه ها را به هم چسباندم

تا تو مرا داشته باشي و تنها نماني

كاش كمي مريم را دل تنگ مي شدي

و از سر بي نيازي مريم را براي مريم بودن،

در ره دوست داشتن دوست مي داشتي

+ خط خطی شده در  سه شنبه 9 مهر1387ساعت 13:23  توسط .: م ر ی م :.   | 

...خود به خودی...

 

گاه از خود به خودی ام خسته می شوم

هر بار زمین خوردنم را دست گرفتم

دردهایم را نوازش کردم

زخم هایم را پاسمان کردم

هق هق ام را به شانه تکیه دادم

و خودم را بالا کشیدم

گاه فکر می کنم

که شاید سیبم را نیز

خودم گاز زده ام!

و شاید باید

آدمی را خلق کنم

برای حوا بودنم

نمی دانم چه حکمتی دارد

که خودم همه کس ِ خودم باشم

ولی نیازهایم ، حس ِ خالی شدن و ماندن

مرا گاه از خود به خودی ام خسته می کند!

 

+ خط خطی شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 14:23  توسط .: م ر ی م :.   | 

...خودت رو زدی به خواب...

 

مرا ببین

از آن دور

چگونه در تو حلول می کنم

تخم می گذارم

بارور می شوم

و تو هنوز انکار می کنی

که مرا آبستنی!

نمی دانم مرا چند ماهه به دنیا می آوری

اما انتظاری شیرین است

کودکانه ی من در تو

و بلوغ تو در من!

 

 

+ خط خطی شده در  یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 15:52  توسط .: م ر ی م :.   | 

..."خود"ات و "خود" ام...

 

در ذهنم را بسته ام

میله های قفس ِ این تن را

یکی یکی

آرام آرام

می شکنم

می خواهم سکوت را باور کنم

حرف ها را به باد بسپارم

حرف ها هیچ کدام

یکدیگر را قبول ندارند

ولی سکوت همیشه

و برای همه یک معنی دارد

هیچ گاه هیچ سکوتی

در هیچ لحظه ای خودش را نقض نمی کند

همچون سکوت ِ تو

که همیشه یکی بوده

و حرف هایی که لجظه به لحظه

تغییر کرده ، شکسته

و گاهی مرا هیچ و پوچ کرده!

تو را در خیالم

در خواب و رویاهایم

بیشتر دوست می دارم

چون برهنه و خالی از همه چیز

خودت هستی و خودم!

+ خط خطی شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 19:42  توسط .: م ر ی م :.   | 

...لابد...

 

لابد این قدرها هم گزنده نیست این درد

که هر کسی دستی می کشد روی سر

و زمزمه می کند آرام فقط تو نیستی این چنین سرد!

هیچ کس نمی داند از چه حرف می زنم

از چیزی مثل ِ واکسن

که مریض می کند تا نمیری

یا همچون شربتی تلخ

که می خوری تا رو به راه شوی

من نیز تا آخر این راه ِ تاریک و ترس آور که بروم

از این دروازه ی بزرگ و هفت خوانش که رد شوم

به جایی خواهم رسید که بودم

اما کشف خواهم کرد آن گنجی را

که هیچ وقت ندیدم...!

 

 

پ.ن : در خیالم تو را بیشتر دوست می دارم!

 

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 12:31  توسط .: م ر ی م :.   | 

...دیر اما زود گذشت...

 

 

هنگامه ی رفتنت

که زیاد هم طول ندادی اش

گیج و منگ زیر تیغ آفتاب ِ تابستان

کور از هر چیز که می دیدم

کر از هر چیز که می شنیدم

دخترکی بودم 15 ساله

با هزاران رویا ، خیال ، آرزو

که همه اش به تو وصل می شد

و خدا همچون معلمی سخت گیر

روی همه اش خط کشید

کاغذهای فرداهایم را که نقاشی کرده بودم

همه را پاره کرد و دور ریخت

جلوی چشمانم

احساساتم را دفن کردند

و گفتند هیــــس! اشک نریز

ناله نکن ، زاری نکن ، آرام باش

دخترک خوبی باش

مادرت تنهاست

برادرت غمگین است

جای ناراحتی برایت نیست.

و من از آن روزها تا این روزها

در درون باریدم

خدا مرا با دستانی خالی

به رینگ ِ دنیا فرستاد تا بزرگ شوم

مشت می خوردم،می افتادم و خدا بلندم می کرد

برای مشتی دیگر ، برای زمین خوردنی دیگر

و حالا دیگر آنقدر خورده ام که درد برایم مفهومی ندارد

فکر می کنم بزرگ شده ام دیگر

که خدا گاهی یادش می افتد

در ازای تو و تمام احساسات ِ دخترکی 15 ساله

نه دلخوشی ای داده است و نه چیزی دیگر

که گاهی پایین می آید ، می نشیند

و در گوشم می خواند بخوان مرا تا اجابت کنم تو را

همینک که دیگر آرزویی را درخورم نمی بینم!

 

 

 

پ.ن1 : به اندازه ی 7 سال ناگفته دارم...

 

پ.ن2 : دیگه خورشید چهره ات رو نمی سوزنه جای سیلی های باد روش نمی مونه دیگه بیدار نمی شی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی...

 

 

 

+ خط خطی شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 22:31  توسط .: م ر ی م :.   | 

...می گذرم از گذاشته ها...

 

 

هر چیزی را در جای خود می گذارم و می گذرم

بارم را سبک می کنم از هر چه نیست

و هست های بی حضور را هم هل می دهم عقب

روزهای تب دار از رفته ای پر حضور را

کابوس می بینم

و شب های بیداری ام را

می نشینم به تماشای هزارباره ی سریال ِ زندگی ام

از آن روزها تا این روزها

وابستگی ام را از هر چه ضمیر است پاک می کنم

و پرچم استقلال بر قله ی تنهایی ام را

به اهتزاز در می آورم

هنوز با تمام آدم ها نسبتی هر چند دور دارم

ولی  بی تنی راه خواهم رفت

و گاه تن ها را تنها خواهم گذشت

می گذرم از حقیقتی که چشم می بیند

و حسی که دچارش می شود

می گذارم

فکر ها را غرق در خیالات

ذهن ها را در عذاب ناگفته ها

و دل ها را گره خورده با خوابی ابدیت

و تو روزی خواهی فهمید

خمیدگی ام از باری است

که خداوند به امانت بر پشتم گذاشت

آه ام را آنقدر می کشم

تا هر که آه ام را به صدا آلود بی صدا جان دهد

آنکه نا گفته آب می دهد

می داند مراد من حاجت روا خواهد شد

بی نیاز از التماسی یا خواهشی

 

 

 

+ خط خطی شده در  یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 19:59  توسط .: م ر ی م :.   | 

...نو پا...

 

 

چشم ها

بی فروغ

خالی

سرد

.

دل ها

در حال ِ جان کندن

میان چهار دیواری

که خانه می نامندش!

.

تا فهمیدند

زخم ها دهان باز کرده است

و در حال ِ خونریزی

نمک پاش هایشان را آوردند

گر چه سوزاندند

اما التیامم را نیز سبب شدند

در حالیکه چشم بر از نفس افتادنم

دوخته بودند!

 

 

پ.ن : درها جدیدا روی یک پاشنه می چرخند!

 

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 12:27  توسط .: م ر ی م :.  

...ساکت ِ بود و نبود...

 

 

چشم ها خیره در آینه

به دنبال ِ نوجوانی می گردد

که روزگارانی شبیه بودیم به هم

آنقدر که گاه در تنم نفس می کشید

و گاه به حرف می آمد

نوجوانی که با رفتنی همراه شد

و در قبری ، زیر خروار خاک ، جا ماند

گویی زنده به گورش کردند

دست هایی دور گردن ِ بی جانش

چشم هایی از حدقه در آمده در پی رازش

پا بر تنهایی اش می فشاردند

و جان دادنش را به تماشا می نشستند

نوجوانی که هر چه بر زمینش می زدند

آسمانی تر می شد

هر چه سنگ می انداختند بر سر راهش

خوش صداتر ، به مقصد نزدیکتر می شد

و هر چه شکنجه اش می دادند

با به رخ کشیدن ِ نبودنت

و نشان دادن ِ جایی که می گفتند آنجا خفته ای

روح زندگی بیشتر با تنش پیوند می خورد

نوجوانی که بارها از باران های نباریده ی دلش

ابرها بافته است برای روزهای خشکسالی

از آوارهای ریخته ی رویاهایش

پلی ساخته است تا هم آغوشی ِ خدا با خود

و لحظه ای غفلتش برای دیداری یواشکی با تو

 

 

+ خط خطی شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 15:36  توسط .: م ر ی م :.   | 

...شروع ِ پایان ، پایان ِ شروع...

 

شمع های روز آمدنت را

7 سال است که فوت نمی کنی

آنقدر روشن می مانند تا

ذره ذره همچون مریم

بسوزند ، اشک شوند ، نرم شوند و بریزند!

سالروز آمدنت تا رفتنت چقدر کوتاه است

و روز آمدنت به رفتنی گره خورد که شروع رفتن و خم شدن شد...!

.

این تابستان ، بیشتر از قبل ، چقدر آبستن ِ قصه است

قصه هایی با طعم های متفاوت

که چشیدنشان مرا تا اوج شانه های خدا بالا برده است!

و من دیگر نمی دانم

چه چیز می تواند مرا تا ته شادی و یا حتی رنج ببرد

چرا که دیگر بالاتر از شانه های خدا چیزی جزء آرامش

برای کشف کردن و چشیدن نیست!

.

.

.

پ.ن : در اول مرداد ، برای من ، آغاز به پایان می رسد...

 

 

+ خط خطی شده در  دوشنبه 31 تیر1387ساعت 19:5  توسط .: م ر ی م :.   | 

...یواش...

 

 

خاموش و گنگ شده ام از هر چه بود و نبود

یا هرچه نیست یا هست و بعدا نخواهد بود

در تمام نوشته هایم خودم از خودم سوختم و شدم دود

چشم ها گاه می سوخت ، قلب ها گاه می گرفت و بدی می شد نابود

گاه سخت می شد ، کاغذ آتش می گرفت ، شعله ور می شد ، می سوخت

گاه کاغذ خیس از اشک حرف ها را همه در خود حل می کرد و می خورد

گاه قلمم بغضش می شکست و کاغذ سپید و خالی باقی می موند

سپیدیش همان سکوت ِ پر از حرف و بغض تعبیر می شد

اما ، شاید ، اگر ، ای کاش ها مردند برایم

حقیقت را در همان چیزی می بینم که می دهند نشانم

حرف های ناگفته را دیگر نمی خوانم

دیگر تعبیر سکوت نمی کنم ، می گویم نمی دانم!

باز هم خواهم دید درون و باطن های صامت را

باز هم خواهم شنید پچ پچ های حقیقی روح ها را

می مانم در اصل ِ وجودی ِ روح و روانم بی هیچ نگرانی و ترسی

که منم را از هر طرف بخوانی باز منم بی هیچ تردید و شکی!

می خواهم ساده رد شوم از ضمیرهای بی حاصل

بگذرم آسان از فهم و درکی که در نگاهتان می شود باطل

در چهارچوب ِ هیچ چشمی جا نخواهم شد

به نگاه های غبارآلود و وسوسه انگیز آلوده نخواهم شد

از توقع ، نیاز ، محبت های پست ِ زمین خالی شده ام

که در پیوستگی با آدم های فراری از خود تهی شدم

 

 

پ.ن : چقدر کودکی برای بلوغ احساسم!

 

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 12:8  توسط .: م ر ی م :.   | 

...خوابیدن با چشم های باز...

من ، همان راه نرفته ام

امروز را خواب مانده ام

دیروز را به فردا سنجاق می کنم

و خیالم را از تو می بافم

نیست ها برای من چقدر پر رنگ

و هست ها برای من نیستند

من آرامش را در گور پدر یافتم

و تنش و تلخی را در بودن هایی نزدیک!

آنقدر آفتاب کشیدم در صفحه ی دلم

تا ابرهای خاکستری ِ بی باران آب شدند و ریختند!

من به معجزه ی ایمان و اعتماد یقین دارم

می دانم چطور می توان در پس ِ یک خنده زار زار گریست

خوب می دانم هر چه ساکت تر باشی ،

گوش ها بیشتر به دنبال ِ صدایت می گردند!

من ، همان جاده ی آدم ندیده ام

که سال هاست خواب ِ عبور عابری از خود را می بینم

 

 

پ.ن : حرف هایت را پوست می کنم تا هضم شوند!

 

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 10:5  توسط .: م ر ی م :.   | 

...پوچی پر بار...

سوزن ِ سکوتت را

با نبودنت نخ می کنم

و احساس ِ پاره پاره ام را می دوزم

تیکه های خوش ِ لحظات را

برای زنده ماندنش وصله می زنم

بغض هایم را می جوم تا سیر شوم

و حقیقت را با شکر خنده می نوشم تا سیراب شوم

با اشک هایم بارها غسل کرده ام که چنین تطهیر شده ام

.

گاهی هیچ وقت وقتش نمی رسد!

.

همیشه حرف هایی را که دوست داشتم بشنوم

احساسی را که دوست داشتم حس کنم

دوست داشتنی را که دوست داشتم دوستم داشته باشد

و نیازهایی را که دوست نداشتم باشند

ولی بودند ، ارضا نمی شدند و انقدر جان می دادند تا بمیرند!

در آهنگ ها یافتم!

.

دوست دارم در خیالم آنقدر غرق شوم

که خیال ها واقعی و واقعیت ها خیالی شوند!

 

 

+ خط خطی شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 18:12  توسط .: م ر ی م :.   | 

...خالی از ضمیر...

 

 

بیشتر از آنچه که بخشیدی گرفتی

دست هایت را ببین

تمام آنچه که بخشیدی هم آنجاست

سردی دستانت در این گرما نشانه ی مرگ ِ توست!

از خط خطی هایی که برایت بود ،

بادبادکی بساز یا قایقی

و دل ِ کودکی را شاد کن.

نگاهت را از چشمانم دور ریخته ام

تا خالی شوند از حضور خاطراتی پوسیده

نگاهم را خاک کن.

دلم را تکانده ام از غبار گذشته

پنجره اش را گشوده ام رو به وسعت آسمان

تا پر شوم از این آبی زلال

تا هوایم با تمام آلودگی ها پاک بماند و پر اکسیژن

فاصله ها را خراب نکن

لحظه به لحظه اش را بچین روی دیوار زمان

تا بلندتر شود و ضخیم تر

تا فریادهایم نیز پشت آن بمیرند

ته کشیدی در خیالم

به سادگی ِ نخواستن ، نبودن

اشتباه آمدم این همه راه را

و حال برعکس می دوم در این جهان ِ پر از آدم های برعکس

تا برسم به مبدایی که مقصدم شد...!

 

 

+ خط خطی شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 10:26  توسط .: م ر ی م :.   | 

...گنگ اما شفاف...

 

تنهایی من در میان ِ تن هایی سرگردان مانده است چقدر تنها

اطرافم پر است از جسم هایی بی روح ، خاموش از زندگی

و من در میان ِ همهمه هایشان سعی می کنم گم شوم آرام

ترس هایم را پشت ِ خدا پنهان کرده ام،اشک هایم جاری در دستانش

دیوانه وار ثانیه ها را عبور می دهم از خود تا نمانم در اکنون و این جا!

اعتماد خواهم کرد به بودن های سر راهم ، حتی سنگی که پرتاب می شود!

که گاه شیطان نیز مرا به خدا نزدیکتر ، راه را مستقیم تر کرده است!

هنر انسان شدن دیدن ِ خیر در شر ، خوبی در بدی است!

و تو همیشه از زندگی ، خوبی ، نور ، عشق و خدا ترسیده ای

همیشه ترسیده ای ، فرار کرده ای ، پس زده ای و دور شده ای

و بیشتر و بیشتر در خود ، پیله ی ابریشمی ِ خود ، فرو رفته ای

نگاه ِ سرد و خالی ات که مرا به مرز هیچ و پوچ می رساند

به هیچ کجا بسته نیست! معلق در هوا نمی داند با چه بیامیزد...

باورت نمی شود که می توان همیشه عاشق ماند

می توان بارها عاشق شد و خدا را دید که در معشوق حلول می کند!

باورت نمی شود که می توان بی دریغ محبت کرد ، بی حساب عشق ورزید

می توان آسمان را در چشمان ِ کسی و خورشید در چشم کسی دیگر یافت

و این دو را به هم پیوند داد!

تو از ترس و بی اعتمادی به خود و خداست که فقط چشم به تن دوخته ای

آنقدر از ترس فلج شده ای که نمی توانی برای آنچه می خواهی قدمی برداری!

و اسم این ترس و بی اعتمادی را غرور می گذاری و به آن می بالی!

هیچ کس به خودی ِ خود هیچ چیز نیست ، تو حتی این را هم باور نداری!

تقصیری نداری که در باورت نمی گنجد چون آن طرف تر از نوک ِ دماغت را ندیده ای!

من به انتهای باور ، عقیده و افکار رسیده ام ، اعتماد کرده ام و می بینم

و حال می دانم که چرا هرگاه چیزی را دوست داشتم مجبور شده ام از دستش بدهم

می دانم چرا مجبور شده ام خودم را ، خواسته هایم را فروبگذارم و بروم

تو نیز روزی خواهی فهمید ، شاید هنوز وسعت ِ روحت به اندازه ی این چالش ها نیست...

هر خراش ، هر زخم ، و تمام خواسته ها و رویاهای له شده ام

پله هایی بوده اند که مرا تا عرش خدا بالا برده اند...

می گذارم تنهایی ام در میان ِ تن هایی سرگردان چون تو خیلی تنها بماند.

 

 

پ.ن : برگرفته از کتاب جین ایر :

لب هایت گاه به خنده باز می شوند و می خواهند افکار صاحبش را بیان کنند

ولی در مورد ابراز احساساتش ساکت هستند.

این دهانی است که دوست دارد عشق و عاطفه انسانی را بیان کند اما به جای آن می گوید

دوست دارم تنها زندگی کنم!

 

+ خط خطی شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت 12:4  توسط .: م ر ی م :.   | 

...عجیب و غریب اما نزدیک و باورکردنی...

 

 

تمام نوشته هایم را خودم هم که کامل و خوب بخوانم کافیست

نوشته هایم چیزهایی را نشانم می دهند که در ضمیر ناخودآگاهم جاریست

قبل تر ها خواب ِ خوانده شدن توسط ِ آدمی می دیدم ، همچون خیابان رویای رد شدن ِ رهگذری می دیدم

چشمانم خسته از انتظار ، حوصله ام سر رفته از تفسیر ، خواب و رویایم را کسی خوب نکرده است تعبیر

هی داد که آهای مردم شهر سیب دارم ، سیب سرخ ِ عاشقی در جیب دارم

ناگهان دیدم سیبم را کسی گاز زده است ، جای دندان روی سیب ِ سرخ ِ نازم مانده است

آدمی ، رهگذری از همین مردم شهر در غفلتم آمده است ، نه ردی و نه نشانی مریم باز بد آورده است

.

روی گرد و غبار شیشه شکلک کشیدم،پرده را از آینه پایین کشیدم

پنجره را کامل گشودم ، از هوای خاکستری شهرم اکسیژن کشیدم

پشت حوصله نور دراز شدم و چُرتی کشیدم ، در خیال ِ غرق شده ام طرحی کشیدم

نگاهم از اعتماد و خوب دیدن لبریز شد ، باز روحم جان گرفت و از محبت سرریز شد

جانماز و تسبیح ِ گم شده ام پیدا شد ، خدا قهقه ای زد و شیطان کور و کم پیدا شد!

شبی طوفانی گویی جنگی به پا شد ، باد زوزه می کشید گویی هنگی به راه شد

شیطان که داشت از شدت ِ خشم می سوخت تنم را در آغوش کشید

سخت مرا در بغل ِ خویش گرفت ، روحم را به ته خاکستری ِ آتیش کشید

در تلاطم این کابوس ِ شوم دست و پا می زدم ، روی ثانیه ها انگار یکی یکی در جا می زدم

تا اینکه سحر در زد و صبح بیدار شد ، گویی مریم بار دیگر به دنیا آمده ، گریان شد!

به سجده افتاد و از خودش سخت نالان شد ، چیزی در برش گرفت و عجیب آرام شد!

.

نه نفرتی مانده است و نه محبت ِ خانه خراب کنی ، نه کینه ای ،

نه دلخوری ای و نه خواستن ِ بچه گانه ای

محبتی برهنه ، شوری عریان برای زیستن ِ خدا شده ام روی زمین ،

برای دیده نشدن ، روحم را وسعت می دهم تا اثیری شوم، همین!

کافیست مرا که ساده احساس شوم کمی آرام ،

هم قد ِ خدا ، مثل ِ خودش نبودنی پر از حضوری مانا  

 

پ.ن :

ساده بیا دست ِ من رو بگیرو

ساده نگیر این همه سادگی رو

ساده نگیر اگه هنوز می تونی

پای همه سادگیات بمونی

خسته نشو اگه تموم راه ها

پیش تو و سادگیات بسته شن

طاقت بیار اگه همه آدم ها

از اینکه پا به پات بیان خسته شن

آخر خط جاده های خسته

بگو چقدر راه نرفته مونده

پشت دلت وقتی به خون نشسته

چند تا ترانه است که کسی نخونده

دووم بیار خسته نشو از سفر

تنهاییت هم بذار روی دوشت ببر

ترانه باش اون وره آخره خط

به نقطه می رسیدی و سر خط

 

 

+ خط خطی شده در  شنبه 25 خرداد1387ساعت 18:5  توسط .: م ر ی م :.   | 

...بی تفاوت...

 

 

چه فرقی می کرد برای این دنیا

که ضمیر سوم شخص غایب را از زندگیم محو می کرد

که چشمانم به دیدن ِ قاب عکس ها معتاد نمی شد

که پدر بود و بغل و بوسه ، مریم در اوج با سری بالا

که مادر انقدر زجر نمی کشید از تنها ماندن

که خدا قدرتش را اینگونه به رخ نمی کشید

که مریم ترمز دستی ِ بودنش دست ِ خودش بود

که کمی دیوار برای تکیه کردن برایم کنار می گذاشت!

 

چه چیزی از این جهان کم می شد اگر 7 سال ِ پیش

کسی آن همه نشانه را پی گیر می شد

به سفری این همه جنجالی اصرار نمی شد

باید و نبایدها زیر پا می رفت و له می شد

پدر به رفتن راضی نمی شد

مادر کابوسش یادش نمی رفت

مریم خوابش را جدی می گرفت

و عزرائیل این بار را بی خیال می شد؟!

 

چه فرقی می کند

درونم چه می گذرد یا روحم از چه خسته است

دلم هوایی شده است یا در مرداب ِ گذشته گیر کرده باشد

مبتلا شده باشم و بیمار از محبت و انسانیت یا ویروسی جدید

وقتی که رفتی ، وقتی که نیستی ، وقتی که تنهایم!؟

 

چه فرقی می کند

بلند داد بزنم و فریاد یا خاموش و بهت زده و آرام

بخندم بلند با قهقهه هایی طولانی با درونی گریان یا شاد

بیداری ِ شب هایم برای کشیدنِ خیالت باشد یا خوردن ِ فنجانی قهوه ی تلخ

وقتی که هیچ چیزی ندارم ، وقتی که خالی شده ام از تو!؟

 

چه فرقی می کند

تیشه بردارم و دیوار زمان را بکوبم یا آجر آجر بچینم روی آن

تا تو دورتر از دور شوی یا نزدیکتر از نزدیک!

بخواهم همچنان "تو" باشی ، او نشوی ، نروی از خیال

وقتی که ایستادم تنها زیر باران بی دستان ِ تو!؟

 

چه فرقی می کند

مریم چه می خواهد ، چه می گوید ، چرا اینگونه ناخوش شده است

وقتی خدا هست ، می نویسد و می گوید "من" !

وقتی که آدم ها گم شده اند در فرعی های پیچ در پیچ

وقتی که زندگی می کنند با هزار چهره ای که نیست جزء ذاتشان

وقتی که دست ها فراموش کرده اند نوازش و کمک را

وقتی که زبان ها همه تلخ ، همه نیش دار ، همه پر از تحقیر و توهین!

وقتی که چشم ها پر از دود است و پاکی ِ حقیقت را هم آلوده می بینند؟!

 

چه می شد

اگر اجازه ی کمی نشستن و خستگی در کردن داشتم

اگر دویدن ِ مدام ، مبارزه و جنگیدن در رینگ ِ دنیا قسمتم نبود

اگر باتری ساعت تمام می شد ، زمان می مرد ، ابد و عدم یکی می شد

اگر آدم ها این همه دچار اگر و اما و شاید و دیروز و فردا نبودند

اگر "آدم"ی می آمد دیوانگی ام را می دید ، می خواست و در دم آزادم می کرد؟

 

نه ، می خواهم بدانم چه تفاوتی دارد

وقتی که بودن ِ مریم مهم می شود زمانی که کاری هست

وقتی که مریم دیده می شود زمانی که دردی هست

وقتی که مریم یادشان می افتد زمانی که تنها شده اند

وقتی که مریم عالی می فهمد زمانی که تاییدشان می کند

وقتی که حضور مریم خوب است زمانی که شاد است ، می خنداند

.

.

.

می دانی

هیچ فرقی نمی کند مریم زجر می کشد یا شاد است

فقط وقتی می خواهند باشد ، باشد

دیگر مهم نیست مریم لحظه ها را زندگی می کند یا می کُشد

دیگر مهم نیست مریم در خواب رویا می بیند یا کابوس می چیند

دیگر مهم نیست مریم کی هست یا دچاره چی هست...

 

 

پ.ن : آنچه من میشنیدم،آنچه میگفتند نبود/اطرافم پر است از جسم های سرگردان/هرچی که مونده کثیف و پاره است،یه درده که بدون ِ راه چاره است،هرچی که قشنگ بود هدر شد،نه میشه برگشت نه میشه رد شد!

 

 

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 21:21  توسط .: م ر ی م :.   | 

...تلخ...

 

من قصه ی تلخ زایمان حقیقتم

پشت حرف های ناتمام ، نگقته

از هیچ ها و سکوت زندگی می بافم ....رویا را هذیان می گویم

از پشتِ این شیشه ی باران زده ی کثیف با روح آدم ها سخن می گویم ....

دل گرفتگی ام ، بغضم ، آوارهای ریخته بر سرم شعر می شود و به جان تو می افتد

تو می خوانیشان ، می فهمیشان اما باز نمی بینی مرا ، نمی دانی مرا

نمی دانی گرمای نفسم از داغی ِ محبت یا سوختن از عشق نیست

از آتش توهین است ، از آتش تحقیر است و پوزخند

از سوختن در عدم ابدی ِ درک و فهم ، در فریب و گول زدن و پیچیدن ِ آدم ها و تو دور خود

من تبعیدی ِ دنیایم ، سالهاست منتظرم

منتظر تولدی دیگر ، سر نوشتی دیگر ، و بودنی دیگر به شکل ِ خودم

در تاریکی مغز و تلخی افکارم به دنبال دم زدن ِ سحر ، طلوعی دوباره ام

تو حرف ها می زنی با روحم وقتیکه دیوارهای فاصله را ساختی اما نمی دانی

نمی دانی که زخم های این دل لعنتی را با دستانی لرزان نخ می کنم

طرحی می زنم و می دوزمشان بر کاغذهای سفید ِ درد ندیده

و تو نمی دانی که این واژه های چرک ، کلمات ِ خیس ، حرف های کپک زده چقدر سردند!

مانند دستانم و نگاه ِ خالی ِ تو ...

تو نمی بینی نفرتی را که در چشمانم در پشت ِ حالتی از گذشت له له می زند برای زایش!

نگاهم ، نگاه سیاهم با آن همه شرارت تو را هم فریب داده اند

که باور نمی کنی تنهایم!

خنده هایم ، قهقه هایی که به زمانه و تقدیر می زنم فریبت داده اند

که نقشه طرح می زنی برای بازی دادن و چرخاندن ِ عروسک ِ وجودی ام

ولی نمی دانی که عروسکم سال هاست به عاقبت ِ آدم شدن ِ پینوکیو دچار شده است!

هیچ کس مرا صدا نزد برای بودن

حتی باران نیز برای ترکاندن ِ بغض و آرام شدنی پس از زار زدن ِ هر چه هست و نیست

اما چه معنا دارد ؟ تو از رویاهای شیرین ، ساکت سخن می گویی

وقتی نمی دانی کابوس ، همزاد ِ من ، به من زل زده است

 

+ خط خطی شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 9:17  توسط .: م ر ی م :.  

...شکستن به سادگی..

 

بزرگ می شوی به سادگی ِ یک جشن!

می شناسی غرایز و نیازهای این تن

آدم سیگار آتش می زند و ژست می گیرد

حوا تور بافی می کند و آینه در بغل می گیرد

 

و من وصله ی ناجور زمانه ام می شوم،روحم می میرد!

 

پاها به دنبال ِ دویدن های بی مهابای کودکانه!

دست ها در التهاب ِ چیدن ِ میوه های کال ِ ممنوعه!

چشم ها در پی ِ نگاه هایی پر از خواسته شدن و فریب!

احساسات ِ نرسیده در توهم  ِ عشق های خام و حقیر!

 

و من می شوم دختری سنجاق شده به عصر حجر و غریب!

 

پاها پر آبله در پی ِ دویدن ِ خیال های خیالی و خالی

دست ها پر از گرد و غبار  ِ خاطرات ِ مانده بر جا

چشم ها بی فروغ ، سرد ، تهی و ترسان

احساس ِ لگد مال شده و درد ِ رد پاها

 

و من دلم می گیرد از مدرن شدن ِ انسان!

 

تلخ می شوی از کالی ِ میوه ها ، گازهای پر ولع

فحش می دهی به زمانه و زمین و آدم و حوا

پر می شوی از بغض ، بن بست و دیوار

دوست داشتن و عشق را می دهی به فنا

 

و من خاموش می نگرم تهمت های بی روا را!

 

دیوار می کشی ، محبتی نمی خواهی

یا خشم می شوی و انتقام می گیری

یا پر از شهوت می شوی و درسته می بلعی!

کمی عمیق نمی شوی و دلیل و نکته را نمی گیری

 

و من سرم گیج می رود از این همه تاریکی ، سیاهی!

 

دست ِ کمک را نمی بینی ، نمی گیری

محبت ِ انسانی را پس می زنی ، می گریزی

می ایستی همان جا که بودی و هستی

مدام فریاد می زنی شادی ولی خوب نیستی!

 

و من حرصم می گیرد از ناتوانی ام در نفهمی!

 

چهره ای بی تفاوت ، سرد به خود می گیری

درون را خفه می کنی و سنگین از خود می بازی!

تغییر را نمی پذیری ، همان جا  جا می مانی

دیوار را با حرف های مرده و غم های زنده می سازی

 

و من دستم روی نبض حست ، خسته می شوم از این بازی!

 

در مسیر زندگی رها کن خودت را !

با تمام وجود زندگی کن لحظه ها را

جاری باش همچون رود ، نشو مرداب

دوباره صدا کن ، زنده کن روح ِ مرده ات را

 

و من نگاه می کنم خوشحال ، دوباره تلاشت برای صعود را...

 

 

پ.ن : دهانم تلخ ،

                               و افکارم تلخ تر!

 

زن خسته

با چشمانی از هیچ

نگاهش نشسته در حدقه ی مچاله از تقدیر

چه دیر پخته شدی

.

کاش برای بودن

زودتر نفس می زدی

                              + آناهیتا رضایی +

 

 

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 21:0  توسط .: م ر ی م :.   | 

...بمیر به آرامی...

 

 

 

به آرامی بمیر در خیالم

همچون من که آرام آرام می میرم در خودم

و یواش یواش اما پر درد خالی می شوم از تو

و ثانیه به ثانیه از یاد می برم روزهای بودنت را

و نگاهت را از چشمانم می ریزم دور

تا معشوقگی ام هرز نرود  در پیچش های نبودنت

کپک نزند و روحم را به گند نکشد

نیازم تنم را عاصی نکند

.

به آرامی بمیر در خیالم

که دیگر نه باران می شورد گرد و غبار روح را

نه باد می برد این همه برگ های پوسیده ی گذشته را ،

که تو بوی تنها ماندن می دهی و تنها گذاشتن

احساست را آنقدر در آن روزها حبس کرده ای که کبود شده اند از شدت ِ خفگی

که تو می خواهی ولی می ترسی

با تردید ، ترس از تکرار ضربه ی دیروز و خواستنی تازه

مرا کشیدی بیرون از مرداب ِ گذشته ،

در چشمانم که خوب حس ِ نو شدن را دیدی

به قدر کافی بالا بردی مرا ، سرم را به اوج کوبیدی و رها کردی

.

به آرامی بمیر در خیالم

همینک که رفته ای ، نیستی ، و خاموش شده ای از من

سرگرم شده ای با خیال های خیالی

ابرها را زیر بالشم قایم می کنم

روزها را می خوابم ، با خمیازه هایی کش دار تمامشان می کنم

شب ها را دوست داشتم زمانی

چون می دانستم تنهایی با من در خیالت

ولی حالا شب ها را بیدار می نشینم و برایت ستاره می بافم

.

به آرامی بمیر در خیالم

تا شاید خیالی دیگر بیاید و همیشگی کند حضورش را

شاید بهتر از تو عاشقی کند

و بگذارد معشوقگی ام را تمام کنم برایش!

قفسی نباشد برای روحم

قلبش حجم دوست داشتنم را درک کند

تنش اندازه ام باشد

که نه تمسخر شوم و حقیر

که نه گم شوم و دست پاچه

که تلاش کند برای بودنم

که نبودن ام برایش عذاب باشد

که برایش یکی باشم در کل ِ عالم

.

اگر به آرامی مردی در خیالم

دیگر زنده نشو ،

خیالت را می سوزانم

خاکسترش را به باد امانت می دهم

گوری نمی سازم از تو

قاب عکسی نمی ذارم از تو

تو که رفته ای ، کامل برو

مرا خالی کن از خود

و بمیر در خیالم به آرامی

وقتیکه نمی خواهی همیشگی باشی

 

 

پ.ن : رسیده ام به پارگی نجابت دست ها

                               و تمسخر تلخ نگاه ها

کسی می پاید مرا از پس پرده های ذهن زمان

 و می خواند مرا مدام از پنجره هایی که دور است

 

 

+ خط خطی شده در  شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 17:50  توسط .: م ر ی م :.   | 

...لال می شوم آرام...

 

 

 

ته مانده ای از قداستم

دور نگه داشته است لاشخورها را

از این تن ِ مرده ی من

.

بو می کشند این سگ صفتان

لحظه ی سقوط یا ضعف ِ روحم را

برای به گند کشیدن ِ دخترانگی من

.

بیزارم از این موجودات

که تمام مردانگیشان در یک چیز خلاصه شده است

که تمام احساسات و معشوقگی ام را

حقیقت ِ وجودی و روحم را

با یک کلمه ی سه حرفی له می کنند

.

بیمار شده ام

چون دیگر نمی توانم و یا نمی گذارند

محبتی را که می توانم ، هدیه کنم

احساسی را که می توانم ، ببخشم

عشقی را که می توانم ، حس کنم

اوج ِ خودم را گم کرده ام در این سطح آدم ها

سقف ِ آسمانشان کوتاه است برای پرواز و اوج گرفتنم

دریای احساسشان جوی آبی بیش نیست

پر از بوی تنفر ، کینه ، خودخواهی ، انتقام ، ضربه های کاری

سرم بیشمار بار شکسته شده است

از شیرجه های بی مهابایم ، از اوج گرفتن های کودکانه ام!

.

بیمار شده اند آدم ها

همچون کبک سر در گریبان فرو برده اند

در پیله های مجازی خود را محبوس ساخته اند

و فکر می کنند که آزادند!

شیطان در مغزشان تخم گذاشته است

و در ذهنشان تکثیر می شود

خدا را از خانه اش ، دلشان بیرون کرده اند

و احساسشان را خفه و دفن کرده اند

در زیر آوارهای گذشته شان...!

.

رو به خاموشی می روم

حقیقت ِ درون را به تصویر می کشم

پاره اش می کنند و باز من می کشم

فریاد می کشند و من درد می کشم

می خواهند لال و کور و کر شوم

من پر از آوا و آنها هجا را بلند می کشند!

گوری می شوم از کلمات و واژه ها

منفجر از نیاز و بغض و آه

معشوقگی ام رسیده است

کو دستی که بچیند ؟

بالغ شده است

کو کسی که بارورش کند؟

جا نمی شود این همه احساس در این تن

ساکت نمی شود نیاز و خواهش ِ روح من

در کشاکشی عجیب و سخت

می روم رو به زوالی پر از زجر

.

 

 

 

پ.ن : سهراب سپهری : "اوج خودم را گم کرده ام ، می ترسم ، از لحظه ی بعد ، و از این پنجره ای که به روی احساسم گشوده شد."

 

+ خط خطی شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 12:0  توسط .: م ر ی م :.   | 

...ته مانده ای در حال ِ جان کندن...

 

تمام حسی را که همچون پیچک

می پیچاندی دور وجودم به کاغذها سپردم

و کاغذها را به تو ...

حال تویی

و همه ی حسی که

در خاک ِ تن ِ من ، در هوای من رویاندی

خوب که نگاهش کردی بخند و رد شو

چون درک ِ این همه حس به حال ِ منی که

خالی شده ام از همه چیز

و مرده وار می خوانم

از روی دست خط ِ بد ِ خدا

که عمری است روی همه ی لحظه های نابم

روی تمام آرزوها و رویاهایم خط کشیده ،

هیچ فرقی ، هیچ تاثیری ندارد ...

بودنی که اگر نباشد

باز ماه روشنی بخش شب های تاریک است

باز خورشید تجلی گر نور و گرمی است

و خدا تنها مهره ای را دور انداخته...

.

من همان مهره ی سوخته ام!

چگونه می توان به کسی که نیست فکر کرد؟

چگونه می توان به حسی که نیست دل داد؟

چگونه می توان به روحی که پر زده نزدیک شد

و معنای یکی شدن را یاد داد؟!

.

گناه تنها راه ِ استفاده از اختیاریست

که قرن هاست منتش بر سرمان است

اگر گناه نکنیم ، بنده ای هستیم تسلیم

که خدا خالیش می کند از هر چه احساس است

بی کس که شدم ، تهی از عشق یا نفرت

مجسمه ای که هیچ چیزی بر او اثر ندارد

خدا می آید ، می نشیند در تن ِ عریانم

و خدایی می کند ،

به جایم راه می رود روی زمین

عشق می ورزد به مخلوقاتش

و گاه کسی را می کشد

یا زنده می کند!

.

پس وقتی رسیدی به من

دور بزن برگرد ،

اینجا جایی برای توقف هیچ رهگذری ندارد!

نه احساسی هست که عشق بورزد

نه هوایی که بوزد

نه نوری که روشنی بخشد

نه آرزو و امیدی که کشف کند

نه روحی که زندگی کند...

اینجا ، خانه ی من ، همان درد و رنجیست

که خدا گفت آدم را در آن آفریدیم

که درد را از هر طرف بخوانی باز هم درد است.

.

پس نترس از هجوم حضورم

که جز تنهایی و درد چیزی همراه ندارم

که نیامده کوچ کرده ام از دیار تو

مرا به شهر کسی راه نیست ،

من زاییده ی بن بستم!

 

 

 

 

پ.ن : آمدم تا تو را ببویم

و تو زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی

به پاس این همه راهی که آمدم.

 

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 14:33  توسط .: م ر ی م :.   | 

...آوار...

 

 

 

در لحظه‌های خالی و پوچم آمد

و چه عاشقانه حضورش را به نمایش گذاشت

جشنی به پا کرد

و چه صبورانه بودنش را

ثانیه به ثانیه قاب گرفتم در رویاهایم

.

آمد

هنگامی‌که زمان

با گذر پر حسادتش

هر لحظه از من دورش می کرد

می نوشیدم و تشنه تر می شدم

و خدا هر لحظه بیشتر سرابی می کردش در بیابان ِ جانم

.

در سایه‌ی عاشقانه‌هایی بی‌عیب و نقص

و لحظاتی کوتاه چون رؤیا وجودم را در خود حل می کرد

در بودنم رخنه کرد

- آرام، آرام-

 بی‌صدا  با عبوری کوتاه

و حضوری که لحظه ای بود و عمری!

و چشیدن زهر شیرین از خود بی‌ خود شدن

من

در تب و تاب ِ آن احساس ِ آسمانی

چه بیهوده و عبث

با بی‌رحمی و سردی ِ چشمان پر از خواستنش

می‌جنگیدم

.                                              

و خدا بر من غضب کرد

غم همچون خوره ای بر جانم

مرا خرد می کرد ،

تکه تکه ، مچاله ، همچون تفاله ای روی زمین

تنم می رفت بی روح

پازلی به هم ریخته ، خراب

که حتی دستهایش برای چیدنم دراز نشد

.

و دیگر همه‌چیز او بود

                                    ـ همه‌چیز او شد ـ

چرا نفهمیدم؟!!

به خود آمدنی عاقلانه ،

همه‌چیز او شد؟!! بی دلیل؟!!

و در زمستانی‌ترین لحظات

که فقط توقع حضور گرم ِ او را ، فقط و تنها او را ، داری

رفت

و تکه‌ای از من ِ من که او شده بود را با خودش برد

                                    - و شاید تمام مرا با خود برد...

و از آن لحظه تمام حضورها به رخ می کشند نبودنش را

نقش صفر مطلقی را دارم که

در تهی بودنش هیچ شکی نیست

تردیدی نیست در انجماد ِ زمان و مکان ، حتی زندگی !

منی که خاطره ها را روزی چندین بار بالا می آورد

نگاه می کند ، دوستشان می دارد ، دوباره قورت می دهد!!!

و صدای مبهم و آزاردهنده ی ولوله ی شهر که هر دم با خود زمزمه می‌کند:

                                    «زندگی ادامه دارد...»

 

 

 

پ.ن : دیــــوار قلبمان نم کشیـــــــــده مغزمان جدا، روحمان پر کشیـــــده از تنمان جدا

 

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 20:18  توسط .: م ر ی م :.   | 

... بی شکل ...

 

 

در باز شد

شعله های احساسش زبانه کشید

سردی ِ زمستان را آب کرد

پرده ها را سوزاند

پنجره را رسوا کرد

شب را کنار زد

خورشیدی شد در آسمان

خواب ِ ذهن ِ آشفته ام بود

رویای بی شکل ِ زیستنم...

پاهایم لرزید

خون به هیچان آمد ، در رگ ها دوید

چیزی در من ریشه کرد

ماه هم خندید!

محبتی برهنه بودم

سست و خاموش ،

و شاید تسلیم

میخکوب و منگ و گیج ِ این احساس

که تمام آن رشته هایی که مرا بافته بودند،باز می کرد

سر کلاف در گیرودار گم شدن در دست ِ زمان

ثانیه ها مست از حضور،ایستاده

زمان آنقدر کِش آمد تا وا رفت!

رها شده ای در اوج

معلق مانده ام

گاه سخت می کشد و در هم کوبیده می شوم

گاه ول می کند و آوار می شوم

بی دلیلی عقل پسند جذب می شوم

زخم ها مانع ِ دل می شوند

چقدر کشنده است

توانستن در ندانستن

واماندن میان ِ دو هجا

.

.

.

چیزی می خواندم مدام

می روم

مرا با رسیدن کاری نیست

همین رفتن کافیست

.

.

.

 

+ خط خطی شده در  جمعه 9 فروردین1387ساعت 13:56  توسط .: م ر ی م :.   | 

... کم هضم نشدنی ...

 

 

 

زمان گشاد شده است

هر لحظه کِش می آید

جان می کند تا تمام شود

تا خود را ثبت کند در گذر تاریخ

 

و تمام شدنش

همچون در رفتن ِ کِش از دستها می باشد!

 

پر می شوم از انتظار

کسی می گوید فرداها بهتر است

امروزها چقدر خواب آورند

و من می خواهم بخوابم

تا زمانش برسد

زمان ِ بیداری همه ی من...

 

کلمه ها را حرام نکن

سکوتت خواستنی است

در سکوت ِ توست

که من رویا می بافم

غرق می شوم در دریای احساس

و رها می شوم در تن ِ تو دیوانه وار

تو باد می شوی و من برگ

من خاک می شوم و تو ریشه

 

حرف ها را به باد نده

مانند همان چهارشنبه ی بارانی

نگاه ِ تو کافیست

برای ابراز همه ی آن احساسی

که شعله می کشد در هوای من

و من جای می گیرم در تک تک ِ زبانه های تو

تا بهتر بسوزی و گرم شوی و بسوزانی و گرم کنی...

 

واژها را نچین کنار هم

زبانت همسو با دلت نمی چرخد

زیر سایه ی عقلت جمله ها را جا به جا می کند

و تو هنوز مانده تا به جنون ِ من برسی

چرا که مرا احساس می کنی

اما در گیر و دار دو دو تا چهارتایت مانده ای

و نمی دانی محبت حساب کتاب ندارد...

 

 

گیج ، خاموش و منگ ِ این احساس

فقط در تب و تاب ِ گذر زمان می کُشم ثانیه ها را

 

می دانستی می شود با نفرت و بغضی عاشقانه دوست داشت؟!

می شود آنقدر از دوست داشتن عصبانی شد که نوازشت بشود ناسزا؟!

آنقدر حرصت بگیرد که بخواهی زمین را روی سرش خراب کنی؟!

 

چقدر قلب ِ تو کوچک است برای حجم احساس ِ من!

 

+ خط خطی شده در  دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 14:44  توسط .: م ر ی م :.   | 

...بیهوده ای پر شور...

می دانستی کاغذها می شنوند

زمانیکه تو کر شده ای و من صدا؟

می دانستی کتاب ها حرف می زنند

زمانیکه تو لال شده ای و من گوش؟

می دانستی عکس ها می بینند

زمانیکه تو کور شده ای و من تماشایی؟

 

نمی نالم ، نه!

درونم می سوزد در درونم

روحم جان می دهد در تن

تن یخ می زند در سرمای آغوش ِ تو

چشمها را می بندم

تو دیگر آنجا نیستی

این یعنی خود ِ درد!

این ذکر مصیبت نیست

این خود ِ مصیبت است

و تو عین ِ خیالت هم نیست!

که حضورت سیلی می زند محکم

برای بیدار شدن ِ احساسم...!

احساسی که محبوس شده

و محدود به 4 دیوار ...

دیوارهایی که می رفتند

تا آسمان را بشکافند

خنده های شیطان را خفه و خاکستر کنند

عیش ِ خدا را در آن بهشت ِ دورش بر هم زنند

زندان ِ عشق را آوار کنند تا خدا تنها مالکش نباشد

 

 

+ خط خطی شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 21:13  توسط .: م ر ی م :.   | 

!...راضیم به رضای تو...!

 

می روی با او

هیچ نمی گویم

می گذارم خوش باشیـــــــد

ولی او نمی داند که

فقط تن ِ خاکی ِ خالی ِ تو را چنگ می زند

و اگر فقط یک زن باشد ، بویی از مادرش حوا نبرده باشد

به سایه ی تو نیز راضی خواهد بود...

اما من

فقط می توانم از تن ِ تو بگذرم

آن را امانت می دهم به او تا خوب مراقبتش کند...!

روح و دلت را یادگاری بر می دارم

و با آن ها ، با حضوری خالی از بودن

بی آنکه بدانی یا بفهمی یا احساس کنی

لحظه ها را عاشقی می کنم

تمام احساست مال ِ من است

و من

در آغوشت می خوابم

در نگاهت جان می گیرم

و با نفست آرام می گیرم

با روحت ساعت ها می نشینیم

چای و کیک می خوریم ، حرف می زنیم و حرف می زنیم و حرف می زنیم...

و تو نمی دانی ، نمی فهمی

که من چه حالی دارم...

 

 

پ.ن : هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم

چه دنیای رو به زوالی دارم

لیلی ام و دلزده از مجنون ها

خیلی دلم گرفته از خیلی ها

 

+ خط خطی شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 12:40  توسط .: م ر ی م :.  

...همه ی تو...

اگر تمام احساسم را زار بزنم

شاید بتوانم مجسمه ای بسازم از تو

یا تصویری بکشم از همه ی آنچه که برایم مانده از تو!

 

اگر لحظه به لحظه هایم را بالا بیاورم

آنگاه پوچ خواهم شد

چرا که لحظه هاست که لبریزت می کنند از احساس

                               پر و خالی می کنند درون را  ...

لحظه هاست که فرسوده و خسته از زندگانی ات می کنند.....

                      صبر را هِی می چلانند ، فشار می دهند ...

                      رُُس ِ آدم را می کشند!!!

لحظه هاست که عمر را پایان می بخشند ....
                 که انسان را فریب می دهند ، گول می زنند....

لحظه ای عاشق ، لحظه ای منفجر از نفرت

لحظه ای پر از لذت ، لحظه ای بیشتر پر ز درد

لحظه ای پشیمان از چیزی که از خودت بخشیدی

چرا که دیگر هیچ چیزی برای جایگزین و شارژ شدن دریافت نکردی

و خسته ، شکسته ، گسسته خاموش می شوی در خود...

سنگ را بر می داری ،

تصویر را در آینه می کشی ،

قطعه قطعه می کنی خود را ... تا یادت باشد که دیگر هیچ چیز نبخشی

فقط بخواهی ، فقط بگیری ، فقط خودت را ببینی...

 

اگر درون را فریاد بزنم

تمام خواهد شد

همه ی آنچه که

به تو نسبت

می دادم!

و انگاه تو تنها راهی که داری

گذشتن و رفتن است...!

 

 

پ.ن : مثل ِ نگاهت سرد ِ سردم...

 

 

+ خط خطی شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 20:36  توسط .: م ر ی م :.   | 

...نزدیک ممنوع...

 

 

پا نگذار روی دلم

که زیر پایت خالی می شود

می افتی ... می روی به قعر

می رسی به عمق ِ خواستن

خواستنی بی پاسخ ... !

 

ساده دست نکش

این تن ِ سرد ِ مچاله را عادت نده

به نوازش های گرم ...

دیر زمانی است

که هیچ رد پایی

روی برف های یخ زده ی روح جان نگرفته اند!

 

خالی ام ،

جایی نمی یابی برای ماندن

همه ی دوست داشتنم را ... همه اش را

خدا برداشته است برای خود ،

به هیچ احدی هم نمی دهد... چقدر خودخواه!! آری،خودخواه!

تا نفسی نزدیک می شود

تا کسی دستش می رسد به این تن

تا روحی کوک می کند ، می نوازد ساز  ِ روحم را

خدا حسادت می کند ،

راستی می دانستی؟ خدا حسود است!!!

 

همه می گذرند از من

رد می شوند از این تن

پُر می شوم از رد پا

قهر می کنم ، دور می شوم از خدا...

 

 

 

پ.ن :                                                           گم شده ام من

از یابنده تقاضا می شود هم چنان به بی تفاوتی ِ خود ادامه دهد...

انــــــــــــــــــگـــــــــار نه انــــــــــــــــــــــــگـــــــــــــــــار!

 

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 19:7  توسط .: م ر ی م :.   | 

...نیازی از سر بی نیازی...

می پیچم در خودم

نه از درد

نه از زخم

از نیازی

که فریاد می کِشد

در درونم

سخت می کِشد

روحم را

بین امید و هوس

بین صبر و بی قراری

بر لب ِ مرز

گاه رها می شوم

آرام

یک اشاره کافی است

برای سقوط

برای رفتن به قعر

یک تنه

بی مهابا

تا تمام شدن ِ لذت ِ تن

تا رسیدن به اوج

بوسیدن ِ آسمان

دیدن ِ خود و خدا!

 

خواستنی داغ

در هوای بارانی ِ تن

تلاش ِ خورشید

در هوای یخ زده ی جان

جان کندن ِ امید

در گردباد ِ زندگی

که آرام آرام

برد همه چیز را

همه کسم را

باورهایم کو؟

 

تهی شدم

خالی

و در این فکر

من اگر نباشم

چه کسی همچون من

این همه تغییر می کند

تنها به خاطر  ِ نبودن ِ من!

 

 

+ خط خطی شده در  جمعه 10 اسفند1386ساعت 16:27  توسط .: م ر ی م :.   | 

...یخ زده...

سردم است

بالشم را بغل می کنم

می پیچانم این تن ِ بی روح ِ مرده را

در آغوش ِ پتو

اما هنوز سردم است

یخ کرده ام...

روحم نیست...پر کشیده است...رفته است...

.

مترسکی شده ام

که حتی کلاغ ها هم می گذرند از او!

نه!

دلقکی شده ام

با ماسکی خنده دار

که تمام بودنش ختم می شود

به شاد کردن و خنداندن ِ دیگران...

که خندیدن ِ آدم ها می شود

دلیل ِ زنده بودنش ،

تا نفس بکشد سخت

چرا که هنوز روزهای تلخ و شیرینی باقی است

برای چشیدن ، مزه کردن...!

که هر خنده

زخمی می شود بر صورت ِ احساسش...

خطی می شود روی شیشه ی دلش...

طنابی می شود برای سقوط ِ روحش...

اشکی می شود برای رشد ِ بغض ِ گلویش...

.

غرق می شوم در خیالاتم

ذهنم پر است از آدم ها

ولی اینجا ، گوشه ی اتاق

خالی است از حضوری گرم...

حسادت می کنم

به کولی ِ خیابان گرد

که مزه ی زندگی را

لحظه به لحظه

ثانیه به ثانیه می چشد!

نگران ِ فردا ، از دست دادن ، بی کس ماندن...نیست!

حتی نگران ِ خودش هم نیز!

.

.

.

این روزها

من نشسته ام آرام

خدا می بارد ، می زند ...

همه دعاهایم بر باد رفته اند...

خدا هم فقط وقتی کاری دارد،

وقتی عصبانی است

یاد ِ ما می کند!

انقدر بی خاصیت شده ام

که شیطان هم دیگر سراغی از ما نمی گیرد!

.

این روزها عجیب سخت و کند می گذرد

کاش الان یک سال ِ دیگر بود...

پوست انداختن

شکسته شدن ِ دانه

درد دارد...

دیگر طاقتی نیست

دیگر صبری نیست

.

این باغ پر است از علف های هرز

این گل مراقبت می خواهد

باغبانی می خواهد...چه خیال ِ باطلی!!!

.

خودم را رها کرده ام

ول می چرخم این روزها

روی زمین ، این دنیا...

راضی شده ام

به هرچه پیش آید...

نمی جنگم ، تلاش نمی کنم...

می نشینم

نگاه می کنم...

 

 

+ خط خطی شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 11:29  توسط .: م ر ی م :.   | 

...خدا.حوا.آدم...

 

خدا تنها بود

آفرید آدم را

برای خودش!

.

آدم تنها بود

آفرید حوا را

برایش!

.

حوا وسیله ای شد در این میان

برای آرامش  ِ آدم

برای راضی شدن  ِ آدم

برای خداگونه شدن ِ آدم!!!

.

احساسم بیمار شده است

تب دارد!

هذیان می گوید

که از حقیقت پاکتر است!

احساسم بخار می شود

نیست می شود

نابود می شود

احساسم خودکشی می کند

خودش را خفه می کند

همه چیز را با خودش می برد

مرا خالی می کند

آزاد می کند

از بند !

بند ِ اسارت

بند ِ وابستگی

که آخرش به بن بست برسی

بن بست ِ حقارت ،

بازیچه بودن

وسیله بودن!

.

مریم مقدس

اگر مقدس ماند

بی مرد زیست...

آرام و تنها

معاشقه کرد با خدا!

خدا هم چیزی می دانست

که قداست ِ مریم،

معصومیتش را

نگذاشت آدمی به باد سپارد

و برود در جستجوی

معصومیتی دیگر

قداستی دیگر

پاکی ای دیگر

احساسی دیگر

حوایی دیگر

.

.

.

بی حکمت نیست

که

لیلی دید جنون ِ مجنون را

دید سر به بیابان گذاشتنش را

و بی تفاوت ماند!

شیرین دید

کوه کندن ِ فرهاد را

و بی تفاوت ماند!

.

هیچ عشقی

از قدیم الایام

عاشقی را به هیچ زنی نمی دهد

تنها و فقط معشوقه ای می شوی

آن هم فقط و تنها برای کمتر از 1 ساعت!!!

.

پس پاک بمان و مقدس ای حوا

که آدم این روزها فقط به دنبال ِ وسیله ای است

برای بازی های کودکانه اش

برای سر نرفتن ِ حوصله اش

برای ارضای غریزه اش

.

تو را برای خودت نمی خواهد

جنسیتت را می خواهد

خیلی مرد باشد ،

می خواهد نسلی ازش باقی بماند

که آن هم این روزها خرجش سنگین است،هزینه دارد!

نه روحت را می خواهد

نه احساست را

.

دروغ می خواهد

فریب می خواهد

.

آدم این روزها

به دنبال ِ خر شدن است

تو اسب باش

تا شاید نجابت را

حیا را

توانستی یادش بدهی!!!

سگ باش

تا شاید وفاداری را یادش بدهی!!!

هر چه می خواهی باش

اما برایش حوا نباش!

 

پ.ن : خدا چیکار کنم؟

                                 خدا به کی بگم؟

آخه به کی بگم که نگه والا چی بگم!؟!؟؟!

 

 

 

+ خط خطی شده در  سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 22:51  توسط .: م ر ی م :.   | 

...پر از خالی...

سایه ام شده ای

در نور می آیی

در تاریکی گم می شوی!

همراهی شده ای

خاموش و آرام...

گاه با نگاهت فریاد می زنی

گاه آنچنان با من یکی می شوی

که نفس کم می آید

جا برای دو نفر

در این تن

چقدر تنگ می شود...!

بهانه ی

تمام خنده ها و گریه های بی دلیلم

می شوی...!

 

نبودنی انقدر پر از حضور...؟!

چه کسی باور می کند

من تو را با دلم می بینم...

حست می کنم

اما نمی گذاری لمست کنم،

فرار می کنی،

مرا از خود عبور می دهی...!

 

زنانگی ام را از یاد برده ام

آدمی نیست که حوایش باشم

اما تو همیشه هستی

تا دخترت باشم!

"من" بودنم به شناسنامه ای وابسته است

گمش که کنم واقعا می شوم هیچ!

خالی ، رها ، آزاد از هر اسمی...

دیگر کسی نیستم!

اما باز هم حرفی خواهد بود ، می دانم!

برای انکار یا تایید شدن...

برای طعنه ، کنایه ، نسبت ...

مردم همیشه حرفی برای گفتن دارند

و با همین گفتن عمق ِ سکوت را آلوده کرده اند!

 

مردم خدا را انکار می کنند

چه برسد به حضور تو!

چه تلاش ِ بیهوده ای!

نمی دانند که اگر چیزی واقعا نبود

دیگر نیازی به انکار یا تایید نداشت

پس چیزی هست که مجبورشان می کند به انکار!

نمی دانند که با حرف هایشان نمی توانند

تو را یا خدا را از هستی ساقط کنند...!

مردم دیگر آدم نیستند...!

کبک هایی هستند که سر در زیر برف می کنند

عادت کرده اند به عادت کردن

به گول زدن ِ خودشان...به فریب ... به سراب...

نیستی ها را می بینند

هستی ها را نمی بینند

انچه را که دارند نمی خواهند

انچه را که ندارند می خواهند

 

مهم این است که من حس می کنم

و می دانم این حس آنقدر قوی است

که اگر بخواهم می شود

وسیله ای باشد

در دستان ِ خدا

برای معجزه ای...

اما حیف که مردم

کورند!

اگر لال می شدند

مفیدتر بودند...!

 

 

+ خط خطی شده در  یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 11:35  توسط .: م ر ی م :.   | 

مطالب قدیمی‌تر