
نمیدونم این چند وقته
این حس ِ عجیب و ناراحت کننده از کدوم سوراخ سنبه ی دلم اومده تو و جا خوش کرده
این حسی که میگم فراتر از همه ی حس های بشریه... یه چیزی بین مرگ و زندگی، کهنگی و تازگی، عشق و رویا، تلخی و شیرینی...
اما هر چی که هست داره همه چی رو صاحب میشه
داره از تو قورتم میده
میخوام بکنمش و بندازمش دور
اما سبز و مشمئز کننده، چسبنده و حال به هم زن همچنان پابرجاست
ولم نمیکنه!
از همه بریدم
همه رو ناراحت کردم
هیشکی دیگه دوستم نداره !
خودم رو گم کردم
هرچی تو گذشته ام دنبال ِ خودم گشتم، پیداش نکردم
نمیدونم کجای این زمونه بی رحم جا موندم
جا موندم و بقیه هم دنبالم نگشتن
{البته هیچ گله ای نیست!}
...
فکر میکنم که برای اطرافیانم
خیلی زود ورق خوردم
زود که ورق بخوری، تکراری میشی؛ دیگه هیچ هیجانی برای اطرافیانت نداری...!
رو بازی کردم و همه ی فن و شگردهام رو به همه نشون دادم
برای همین دیگه کسی دنبال "من ِ گم شده" نگشت
حتی خودم !
...
خودم رو گم کردم
تو این روزا
رنگم پریده، مهتابی شدم !
چند قدم که راه میرم، خسته میشم و پاهام سست
چشمام میسوزه
مریضم
تب دارم
گلوم درد میکنه
بی هوا دلم میگیره
نفسام به سختی بالا پایین میشن
تا تختم رو میبینم زودی ولو میشم روش و بالشم رو بغل میکنم
خیلی وقته دیگه آهنگ گوش نمیدم
آخه موسیقی متن زندگیم تو این روزها خیلی قشنگتره، سکوت.......!
...
میخواستم این روزا تو تنهایی خودم
بگردم و پیدام کنم... پیدا بشم
اما بدتر گم شدم !
ما آدما با همدیگه معنی داریم
نمیتونیم تو تنهایی زندگی کنیم
خواستم یه مدت با خودم خلوت کنم تا بهتر بشم
اما بدتر شد ! خسته تر شدم ! هی کنکاش و جستجو
واسه پیدا کردن ِ سر ِ کلاف ِ گم شده ی زندگیم !
{~پوچ~}
...
دلم برای دیوونگی هام
دیوونگی هامون با م ری م
تنگ شده
یکی از دلایل دلبستگی من به گذشته
همین خاطرات خوب و دلنشینم با م ری م ِ
کسی که بدون ِ اون احساس پوچی میکنم
با این حال ِ خرابم
نوسانات پایدار ِ این دفعه ی روحیم
م ری م هم بهم ریخت
نمیدونم تقصیر ِ منه یا شباهت ِ روحی بیش از حدمون !
...
دوست داشتم یه چیزی مینوشتم
که خودم اون تو باشم
که خودم برای اونی که اون توئه
که منم
زار زار گریه کنم
که هر کی نوشته ام رو خوند
دلش برام بسوزه
بگه آخی، طفلکی، چقدر گناهیه !
اما این جور وقتا
دقیقا وقتی نیاز داری حس ات رو با نوشتن فراموش کنی
خالی بشی و آسوده
نمی تونی اونجوری که دوست داری بنویسی
کلمات خودشون و قائم میکنن
نمیان تو ذهنت
دستات برای خودشون تابپ میکنن
و
آخرش تو میمونی که اینا روکی نوشته؟
من که اصلا نمیخواستم اینارو بنویسم !!!
...
نیاز داشتم دوباره زنده بشم
اما
فکر کنم که دیگه مُردم...!
پ.ن.1: همه میگن که
جهنم هفت تا طبقه داره
اما من میگم نچ... هشت طبقه است
یکیش همین زمین ِ خودمونه!
پ.ن.2: انقدر طولانی نوشتم که فکر نکنم کسی تا این آخر اومده باشه!
{پ.ن.3: من به کامنتها جواب نمیدم، اما یه دوست قدیمی کامنت گذاشته بود و به نکته ایی در مورد پست شماره ۲۵ من اشاره کرده بود... فقط خواستم بگم که: شما همچنان و همچنان، باز هم درمورد ِ من اشتباه قضاوت کردی...}