تبليغاتX
نوشته های خط خطی

نوشته های خط خطی

دست و قلمم هر چی اون می گه می نویسه...

#64

کوره راهی بود

تنگ و باریک ٬ پرفراز و نشیب ٬ در دل ِ پلی معلق

میان آسمان و زمین

زیر پاهایم تاریکی و فنا

بالای سرم نور و خوشبختی

روبرو٬ مه گرفته و مبهم

من٬ گیج و مردد ٬ با فکرهایی مغشوش و در هم تنیده

با یادگارهایی چون زخمی شیرین ٬ بوسه‌گانی روی گونه‌های جوانم

.

مسئله ام بود - رسیدن یا نرسیدن ٬ دوباره...

هرچه جلو رقتنم پل باریک‌تر و باریک‌تر شد ٬ تا جایی که قدم از قدم نتوان برداشت

ایستادم

برای نفس گرفتن ...

تجدید قوا کردم [چگونه‌اش بماند برای بعد !]

با همه داشته‌هایم عهدی نو بستم

توکل کردم - به یگانه دادار ِ مهربان

.

اولین قدم سخت بود و ترسناک

شوق ِ رسیدن و وحشت ِ سقوط } با هم !

رفتم ٬ تک و تنها

چون شاید رفتن دلیلی شود برای رسیدن ٬ ماندن

رفتم و رفتم و رفتم

کم کم پاریکی پل را پشت سر گذاشتم

روبرو ٬ چشم چشم دو ابرو -چه آشنا ٬ چه دلگرم-

.

گاهی هم به پشت سرم زیر چشمی نگاهی می اندازم -زیرکانه

برایم عجیب وسوسه انگیز است { تنهایـــــــــــــــــــــــــــــی ...

.

هنوز هم سخت است

عادت باید کرد ٬ اما

.

دستم را دراز کردم ٬ گرفتی

با هم بودنمان رنگی نو گرفت

 

پ.ن: اما این همه‌ی قصه‌ی من نیست ....

 

+ خط خطی شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 14:19  توسط ^ مریم بانو ^ 

#62

 

كسي كه بايد بخواند، هرگز نمي­خواند

اويي كه بايد بفمد، خواب است

 

ايستاده­ام، تا نفسي تازه كنم -  به آسودگي

چون آنچه بايد بشود، مي­شود... بي حرص ِ من و تو

 

همه شادي­ها انگار از دور خوش­اند و

همه لذتها هم از درون خالي

وقتي به آنها مي­رسي، جلوي چشمت، مانند حبابي مي­تركند

 

اين روزها، حس و حال عجيبي دارم

گاهي هستم، شاد و خندان

گاهي غرقم، آنچنان در خود كه بي­خبرم مي­مانم از اطرافم

حس من عجيب است و غريب

دوست داشتني و نفرت­آور

که اينها هم بستگي دارند به حسم در همان لحظه – دقيقا !

و اين براي من معادله اي ست با چند مجهول

كه از درك و حل آن، خود نيز عاجزم

 

يافتن ِ خود ِ خودم، آنچه كه هستم يا آنچه كه مي­خواهم باشم

آرزوي اين روزهايم است

من؛ عاشق تنهاييم، بودن و خلوت كردن با خودم

- و البته، با يار ِ دوست داشتني ام، خدا ! -

از تنهايي لذت مي­برم، شاد مي­شوم، اوج مي­گيرم

قُلپ قُلپ مي­نوشم و سيراب مي­شوم، از مال ِ خود بودن

خلوت مي­كنم، مراقبه مي­كنم، بالا مي­روم ...

بعد، ناگهان دلم مي­گيرد ... مثل آخر ِ همه لحظه هاي خوش

دلتنگ مي­شوم و غمگين

براي حضور كسي كه گاهي آنچنان لطيف نگاهم كند

كه گويي نرم­ترين پر ِ دنيا را به صورت ِ قلبم كشيده است

آه ، خاطرات ... زماني - روزي - لحظه اي -

چه خوب، چه عالي، چه لذت بخش

داغ ِ داغ - تنم يكهو گُر مي­گيرد -

دلم تنگ مي­شود براي خطوط دستهايش

ورق مي­زنم - خش خش - از ابتدا تا انتها

سوار منحني سينوسي مي­شوم - مثل سرسره­ايي دراز ، با پايين و بالا رفتن­هاي طولاني -

بالا كه مي­روم، از خوشحالي جيغ مي­كشم

اما، به سر پاييني كه مي­رسم، وحشت مي­كنم ... جمع مي­شوم

اين آخري­ها زياد پايين آمده­ام

بيشتر ترسيده­ام تا لذت برده باشم

سعي كرده­ام تا بيشتر نديده بگيرم، نديده بگذارم

بگذارم و بگذرم، از همه ناراحتي­ها

اما بعد ديدم مثل عقده­ايي سخت در دلم جا كرده

‌‌‍[ هماني را كه نمي­دانم چه نامي بايد بر آن گذاشت ]

ترمز كردم - ايستادم - عقربه­هاي ِ ساعت ِ حضور را شكاندم -

تا ديگر نباشم - تا رنگ نبازد همه آنچه بدان علاقه داشتم

 

نبودن، گاهي مي­تواند شروعي زيبا باشد براي «هميشه بودن»

به شرطي كه ياري مهربان داشته باشي و عزمي راسخ و اراده­ايي محكم

كه اگر دستت را براي كمك دراز كردي و نگرفت ... نشكني !

 

به خيال ِ نوازش ِ گونه هايت - همان­هايي كه مدتهاست دست ِ نوازشي نديده­اند - كه رسيدي

پيچ ذهنت را به سوي خاموش بچرخان

اينگونه، بهتر است - برايت !

  

+ خط خطی شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 10:32  توسط ^ مریم بانو ^ 

#61

 

 مرگ تدريجي يك رويا

نه... بهتر بگويم

همه روياها !

 

تمام روياهايم را به كابوس تبديل كرده ام

تا شايد ديگر نسوزد دلم از نرسيدن بهشان

تا شايد از دويدن و نرسيدن هاي پي در پي دلم نگيرد

آخ، امان امان ... از اين دل

 

رويا چيست؟

جز خواسته هايي كه هرگز به آن نمي رسي؟

كه لابد اگر قرار به رسيدن بود،

شايد هرگز اسم "رويا" بر خود نداشت!

تا ابديت بايد رفت و نرسيد

اتفاقا زيبايي و جذابيتش به همين است

رفتن... و ... نرسيدن

نمي دانم، شايد ما فراموشكاريم

كه هي يادمان ميرود حتما "مصلحتي" هست

حتما "خيري" هست

شايد "صلاحمان" نبوده

و قص الي هذا

شايد نسيان اگر نبود

شايد اگر انسان نام ما نبود

فراموش نميكرديم قدرتي مافوق همه را

"خدايمان را"

...

تحمل آسانتر مي شود

وقتي كه به او ايمان داشته باشي

كه بداني براي بنده اش بهترین ها را مي خواهد

اينكه در اول و وسط و آخر هر دعايت

بگويي "خدايا اگه صلاح ميدوني"

بعد سرت را كج كني و يك چشمك دلبرانه حواله كني و

بگويي "اما خدايا، جون ِ مادرت رديفش كن... !"

 

بعد كه به آن نرسيدي

شايد براي خالي شدن شانه هايت بگويي: "خب، صلاح ندونست ديگه"

بعد گر بگيري كه "پس من چي؟ خب منم آدمم ديگه، دلم مي خواست خب"

"اگه اينجوريه پس چرا به ما اختيار و عقل داده؟"

"چرا گفته از تو حركت؟"

"چرا گفته ادعوني استجب لكم؟"

هي بگويي "چرا؟" "چرا؟" "چرا؟" ... شبيه "چرا؟" شوي

آخرش هم نفهمي كه "چرا؟" !!

 

اما اعتقادي راسخ ميخواهد

همچنان راضي به رضاي "او" بودن

بنده "او" بودن و طاعتش را به جاي آوردن كه موجب قربت است

و بر هر نفسي دو شكر واجب است كه ممد حيات است و مفرح ذات

و اينكه بفهمي تمام روياها و آرزوهايت بايد براي رسيدن به يكي باشد

به خود "او" كه بايد در راس تمام خواسته هايت باشد

كه وقتي به "او" رسيدي، دل از همه مي بري

 

آه.. امان از اين راه دراز كه مقصدش گاهي دور ميشود و گاهي نزديك

باز هم رفتن... و اين بار ؛ رسيدن يا نرسيدن

اكنون مسئله اين است... !

 

+ خط خطی شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 14:29  توسط ^ مریم بانو ^ 

#60


یه روز، عصر بهار

یه اتفاق خیلی ساده، دو تا راه ِ یکی شده

  *

الان تو مال منی

من کشفت کردم

تو با من می خندی

با من گریه میکنی

دیوانه !

دلت برای من تنگ میشود

ضربان قلبت با من بالا میرود 

با سکوتم ، با صدایم 

با حضورم ، با غیبتم 

تو مال منی 

این بلاها را خودم سرت آوردم 

به من می گویی دوستت دارم 

و دوست داری 

آنرا از زبان من ؛

فقط من بشنوی

  *

در خیال ِ من جا نمی شدی،
اما خودت را جا دادی...
حتی در دلم! 
جمع و جور شدی، اما کوچک ؛ نه!
 هرگز...
 

قلب ِ من روح بزرگ تو را در خود جای داد!

  *

برای که میتوانی مثل بچه ها خودت را لوس کنی،

با چه کسی می توانی تا بالای ابرها اوج بگیری، 

برای که می توانی خواب های رنگینت را تعریف کنی، 

چه کسی احساساتت را تر و خشک می کند ؟ 

اشکت را در می آورد ، 

بعد پاک می کند ؟ 

چه کسی پیش از آنکه حرفت را شروع کنی ،

تا ته ِ آن را نفس می کشد ؟ 

دیوانه

ما با هم توانستیم بفهمیم که هنوز هم میتوانیم

شیطنت کنیم ، انتظار بکشیم ، 

تپش قلب بگیریم ، دوست بداریم

بــــــا هـــــــــــــــــــــم ...!

  *

چه کسی قلب مرا آماده میکند تا کلمات ،

تا احساسم در آن رشد کنند؟ 

چه کسی همان بلاهایی که من سر تو آوردم

 سر من آورده ؟!

چه کسی درس آزادی و محبت و بخشندگی

را به من یاد داده؟ 

من مال توام 

دیوانه

زحمتم را کشیده ای... 

کشفم کرده ای

خوشبختی دیگر چیست ؟!

*

وقتی که سکوت ِ میانمان همه ی حرفها را میزند

پس چه نیازی است به واژه های با صدا؟؟

ما لذت با هم بودنمان در سکوتهای همیشگی خلاصه میشود

آخر واژه ها به پای شکوه نگاه ها نمیرسند

این میشود تمام ِ تمام ِ تمام ِ با هم بودنمان

  *

 

پ.ن.1: کجا برویم؟

دستت را به من بده ...

 

پ.ن.2: تحت تاثیر ِ شعری از استاد افشین یداللهی!

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 11:5  توسط ^ مریم بانو ^ 

#59

 

 

 

من؛

یک آدم خوب هستم که برای خیلی از کار های خوب مناسب نیـستم...!

ما آدمها خیلی بیشتر از آنچه می نماییم، هستیم. از برای همین است که  تنها هستیم !

 

من؛

دلتنگ می شم، خواب های آشفته می بینم،  نگران می شم، می ترسم،  دلشوره می گیرم...

تضادها دیوانه ام کرده اند؛ آشفتگی بیچاره ام می کند...

 

دور می کنم عوامل فاصله ها را ، از خودم.

شاید ،نزدیکتر شدم ؛ به آنچه باید...

 

خنده ام می گیرد.

من؛

غرورم را مدت ها پیش لابلای هزاران حرف وصحبت ؛ میان میلیون ها سیم و کابل تلفن و نوشته و شعر و  کتاب، جا گذاشته ام. من خیلی چیزها را از دست داده ام... همه اش تقصیر من و ندانم کاری هایم بود. همه ی آن مصبیتی که آوار شد بر سر من و تو...

 

درد دارد. خیلی درد دارد بعضی فهمیدن ها... دردم می آید. زوزه می کشم از درد ولی بی فایده ست...

بیچاره و مفلوک می شوم... خیس و اشک آلود...

صبورم  ؛ اما نه بر این دلتنگی..

بگذار فریاد بزنم، بگذار اشک بریزم، این را دیگر دریغ نکن

 

گاهی باید بیندیشیم به آدم هایی  که وسیله بودند، تا تنهایی مان لبریز نشود...

و کسانی که همراهی صبورند تا مقصد ِِ نهایی...

 که همانا آنان نیز، آدم اند.

 

حرفهایم که کم می آیند

سه نقطه می گذارم ادامه حرفم

و به خواننده اجازه میدهم

خودش تمامش کند

....

 

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 16:15  توسط ^ مریم بانو ^ 

#58

 

این روزها گم می شوم ؛ در خودم

من ، گم میشوم

انتظاری نیست که کسی بفهمد مرا...

خودم هم دیگر خودم را نمی فهمم !

هیچ جا هیچ خبری نیست ،

و من

در تناقض آگاهی و بی تفاوتی خودم

معلقم !

.

من ؛

قبول کرده ام فرضیه ی تنها زیستن همیشه با ماست

اما میخواهم حکم زندگی را با انتخاب خودم اثبات کنم ،

قبول کرده ام هرگز با میل ِ من نمی پیچد

پبچ ِ سرنوشت ،

قبول کرده ام که دستانم کوتاه است

برای بافتن خیالاتی دور و دراز ،

قبول کرده ام دوباره شب نخوابی های تلخ آمده

و این تاريكي از غم سرشارم می کند .

.

من افتاده ام در مسیری ناشناخته ولی جذاب

پیش میروم ، غوطه ور میشوم ، فرو میروم در خوشی دقایقم

دقایقی که کاش تا ابدیت کــــِــــش آیند !

مبهوتم ، مجذوبم ، منگم ، گیجم ، در توهمم ...

اما مهمتر از همه ؛ «هستم»

هستم ... هستی

وجودی که در بهترین زمان ، «هست» شد ... نه دیرتر ، نه زودتر

.

حالا دیگر خیلی چیزها هست در من

که قبلا نبوده ...!

اینک ، لااقل من به اندازه ی تمام ِ پیله هایی که دور خودم بافتم و شكافتم

تجربه دارم...

فرق ِ «ديرتر» و «زودتر» را می دانم

من اصلا نگران آن یه ذره تصور تاريكي از آینده نیستم که

بخواهم برای همه کس که ابهامی از من دارد ، راهم را تشریح کنم.

هستم ، هستم ، مجذوبم ... و گاهی غمگین.

هیچ میدانی ، وقتی نیستی جایت پر از تنهایی ست؟!

هیچ میدانی ، وقتی نیستی هستی ام روی دستم می ماند؟!

.

و من امروز فکر میکردم که

قصه ی ما از کجا شروع شد؟!
دقیق یادم نمی آید کی بود ...

اما چشمهایت را دیده بودم

در پس ِ پرده ی ذهنم ... قبل از لمس ِ حضورت !

پنجره های روحت را می گویم ،

که در آنها به تماشا می نشینم

زنده بودنت را ؛ اندوهت را ؛ شادیت را ؛ امیدت را

اشتیاقت به عشق را ...

آه دوست ِ من ... چشمهایت ، پنجره های روحت هستند

در آنها کشف می کنم

خودم را !

.

افکارم به نیمه نرسیده

کلماتم تمام شد ،

حسم در درونم ماند و

این جملات ِ حقیر از بیانشان عاجز ماندند !

.

هيچ کدام ِ این ها حرفهایی نبودند که می خواستم بگویم

هیچ کدام ِ این ها!

 

 

 

+ خط خطی شده در  جمعه 29 آذر1387ساعت 15:6  توسط ^ مریم بانو ^ 

#57

در آن ابتدا

مریم ، فرشته بود...

سراسر تسلیم و مطیع ِ امر ِ پروردگارش ، رفیقش ، سرورش ، آفریدگارش

همه هفت آسمان جور ِ دیگری به مریم نگاه می کردند و دوستش داشتند

...

تا اینکه خداوند ، انسان را آفرید

سپس ؛ بر روی زمین فساد شد ، دشمنی شد ، جنگ شد

مریم از خدا خواست او را به زمین بفرستد ، تا آرامش را جاری سازد

خدا گفت: چه جایی بهتر از آغوش ِ پروردگارت می خواهی دخترم؟ اهل زمین همواره دشمنی ات می کنند ، از آنها حسد خواهی دید ، توهین خواهی شنید ، بغضت را خواهند شکست

آنها سنگدل اند ... سیاه دل اند ؛ هیچ کدام علت ِ کارهای تو را نخواهند فهمید ...

~

اما مریم در اندیشه نیکی بود

به خدایش گفت: من حتی اگر غصه کوچکی را از دلِ بنده ات بردارم برای توشه بهشتم کافی است ، حتی اگر با حضورم لبی را خندان ، ذهنی را آرام ، دوستی ای را پایدار ... سازم خوشنود می گردم...

مگر نه جاده بهشت از زمین می گذرد؟ می روم تا به مسافران این راه کمک کنم...

~

خدا گفت: نرو ، تو تحمل نداری ؛ زمین آکنده از خیر و شر ، پر از حق و باطل ، خطا و صواب است ... اگر تحملش را نداشته باشی آخر سر از این همه ظلم و فساد خسته می شوی و شکست می خوری

حق برای زمینیان تلخ است ، نمی گذارند به نمایش بگذاریش تا زیستنشان آسان باشد...

~

اما ، مریم لبخند زد ؛ در آغوش خداوند بالهایش را جا گذاشت و رنج و نبرد و صبوری را انتخاب کرد و به زمین آمد

...

و این آغاز ِ مریم شدنش بود...

زمین پر شد از مریم

مریم ؛ خوبی بخشید ، بدی دادند ^ شاد کرد ، غمگینش کردند ^ دوستی کرد ، حسد ورزیدند ^ صاف و یکدل بود ، بر او خیانت کردند ^ مهربانی پیشه کرد ، کینه اش را گرفتند ^ حقیقت را گفت ، دروغش گفتند ...

مریم ، خسته شد ... اما باز برای هدفش ایستاد ، لبخند زد ، گامی به جلو برداشت ... نیکی کرد ، نیکی کرد ، نیکی کرد ؛ بارها تقدیر را به تاخیر انداخت

آه ... اما آنها بغضش را شکستند ، دیگر تاب نیاورد ... گریه کرد ، گریه کرد ، گریه کرد

~

با خدایش حرف زد ، از بدی نالید که در دل ِ زمینیان رخنه کرده است

از شیطان گفت که حسد را برای از ریشه زدن ِ دوستی ها سوغات آورده است

از مردمی گفت که گوشهایشان کر ، چشمانشان کور ، زبانشان آتشین ، ذهنشان مسدود شده ، وای که چه بر سرشان آمده ؟!

گریست و گفت و گفت ... خدایش لبخند زد

...

همان شب ، بوی عطر ِ بهشت در اتاقش پیچید ، در خواب دید که فرشتگان به دنبالش آمده اند ... بر روی ِ سرش گل می ریزند و بالهایش را برایش آورده اند

آری ؛ مریم ؛ دعوتنامه ای از بهشت داشت

پ.ن : نام ِ من ، مریم ، است

+ خط خطی شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 15:48  توسط ^ مریم بانو ^ 

#56


 

من همانم که هستم

آرام و خاموش ، همچنان نا فهمیدنی

تنها و بی قرار ، کمی هم درستکار !!

من خودم می دانم که چه لحظه ای غمگینم

و کدامین لحظه شادم ؛

اما تو نمی دانی ...

 

...

 

تو ؛

هیچ می دانی

شکافتن ِ پیله ای که دور خودت بافته ای ،

پر گشودن در بین ِ این همه خار ،

اوج گرفتن میان ِ انبوه ِ کرکس ها ،

بالاتر و بالاتر رفتن ،

رها شدن از تجسد ِ انسانی ،

بخشیدن ِ تمامی ِ رنج ها در همان لحظه ،

دم نزدن از شِــکوه ی درون ،

بودن در تمامی لحظاتی که وجودت الزامیست اجباری ،

مشت کردن ِ دست ... گاز گرفتن ِ لب ... خوردن ِ تلخ ِ بغض ... پوزخند زدن

تا سخنی از دهانت بیرون نیاید ، کاری نکنی ، نگاهی نیندازی ، اشکی نریزی

تنها برای اینکه چیزی ادامه نیابد ...

چقدر سخت است ؟؟!!!

 

...

 

اما من ؛

تمام ِ این مسیر را رفته ام

با بالهایی گشوده ،

و گاهی هم زخمی.

بارها بالم را قیچی کردید ، پر پر کردید

ذهنم را زنجیر ، چشمانم را کور ، دهانم را پر ز ِ خاک ... کردید

اما من ، بار دیگر اوج گرفتم ، از اجتماع ِ منفورتان گریختم ،

چون ؛ وقتی از بلندی به پائین می افتم

می دانم که چگونه به نرمی روی شن ها بیفتم

و همان جا لحظه ای استراحت کنم ،

من می دانم که چگونه زیر باران بروم

بدون آنکه خیس شوم ... سرما بخورم ،

هنوز هم همانم که هستم

" آرام و نا فهمیدنی "

 

...

 

راستی

تو می توانی بخوابی بی آنکه چشمانت را ببندی ؟

یا اینکه حرف بزنی بی آنکه صحبت کنی ؟

تو بلدی گریه کنی بی آنکه از چشمانت اشکی بریزد ؟

یا اینکه با غم ِ درونت بخندی و چهره ات خندان شود ؟

ولی من می توانم

به چشمانم خیره شو و نگاه کن !

همه را می بینی ...

فقط کمی به چشمانم خیره شو

حرفهای ناگفته ام را بخوان

من همیشه همانم که بودم

آرام و نا فهمیدنی

 

...

 

این منم ، اینجا ...

با خروار خروار کلماتی که روی دستانم باد کرده اند

کلماتی کج و کوله ، وارفته ، دور ریختنی ، رنگ و رو رفته

که در زندان ِ ذهنم پشت میله ها ، زنگ زده اند !

افکارم را میگویم ... همان هایی که قبلا تحسینشان میکردید

چه کردید با من که حرفهایم آنچنان در سرداب ِ دلم ماند تا نم کشید ... پوسید ؟!

 

...

 

زین پس ، دوست ِ من ، هر کس سراغ ِ مرا گرفت

بگو نیستم !

بگو رفته ام در تنهایی خودم نقش ِ رویایی بزنم

که در آنجا ، روزی ، اسبی از دور خواهد آمد ... بی سوار

که مرا بر پشت ِ برهنه اش ، تنها با خود ببرد ... !!

به او بگو

من بی هیچ ادعای آمدنی

روزی ، که از قرار دور نیست ، خواهم رفت

بی آنکه هیچ چشمی

به انتظار طلوع دوباره ی ماه ، به آسمان ِ وجودم سنجاق شود !!


پ.ن:

چشمهایم

          درد دارند

                  از زیادی دیدن !

 

+ خط خطی شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 16:6  توسط ^ مریم بانو ^ 

#55

 

به آرامی ؛ عجله کن

روزهایم را به من بازگردان

لحظه هایم همینک پوسیده اند

روی دیوار زمان ،

و کلماتم مانند برگهای پاییزی رنگ باخته اند

در حیاط خلوت ذهنم ،

و قطرات اشک سُر می خورند

بر روی گونه ی سرخ خاطرات ،

 

...

 

 

به آرامی ؛ عجله کن

دنیای ِ من که بزرگ می شود

تو کوچک می شوی

تحلیل می روی

خُرد می شوی

رنگ می بازی

در بیرنگی این روزهایم محو می شوی

به دسته ی آدم نمایان می پیوندی !!

 

...

 

به آرامی ؛ عجله کن

من گیج شده ام

خاطرات را از من بگیر

من دیگر از درک ِ اتفاقات ِ حجیم ِ کنونی عاجز گشته ام

و روحم تاب ِ هیچ تجربه ای را ندارد ... دیگر !!

و گاهی هم فکر می کنم ، که آیا میتوان امید داشت به آینده ؟!

حقیقتا همه دچار ِ تشویش شده اند ، همه غرق در ابهام ...

 

...

 

به آرامی ؛ عجله کن

من هیچ تلاشی نمی کنم برای بیرون آمدن از این مرداب

دست و پا نمی زنم

اما تو باز مرا بیرون می کشی

در چشمانم زل می زنی

و من فکر میکنم که سکوت بینمان سرشار از نگفته هاست

و این صدای عقربه هاست که در ذهن من می کوبند ؛ ماه هاست ... !!

و من می اندیشم که چرا باتری ساعت تمام نمی شود ؟!

 

...

 

به آرامی ؛ عجله کن

با من نه ،

اما با خودت صادق باش ...

عجله کن ؛ به آرامی

 

پ.ن : لازم نیست چیزی بگی ... همین که لب هایت را می جوی کلی حرفه ... !!!

+ خط خطی شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 12:54  توسط ^ مریم بانو ^ 

#54

 

 

انگشتم رو فرو میکنم ته حلقم و به شدت فشار می دم ؛

- خوب...  بالا آوردن هم یه نوع ِ فراموشیه... -

عق میزنم ... همه ی خاطرات رو ،

همه ی حرفهامو که تو گلوم مونده ،

همه ی کارهایی که ندیده گرفتمشون ،

همه ی لحظات ِ کوتاهی که حالا تموم ِ ساعاتم رو پر کردن ،

همه ی احساسی که از تو چشمات ریخته شد تو قلب ِ من ،

همه ی "می دونستم"هایی که یه باره به "میخوام تجربه کنم" تبدیل شدن ،

 ...

عق میزنم ؛ از ته ِ ته ِ وجودم

فایده نداره ... چرا اون وقت؟!

 

...

 

آشنایی و جدایی هر دو دروغن

توی دروغ ِ اول ، همه چیز زیباست...

یه دنیای مجازی دور و برت رو میگیره و یه جاده ی خوشگل میاد جلوی پات

یکمی که میری جلو به یه دو راهی میرسی

یه مسیر ِ هموار ، که گولت میزنه انتخابش کنی ، اما ته اش معلوم نیست

اون یکی یه راه ِ کوهستانی و پر پیچ و خم ِ که احتمالا میرسه به جاهای خوب ِ دنیای مجازی

انتخاب با خودته ...

حالا ؛ تو داری باهاش میری

میری، میری، به مانع میخوری، برطرفش میکنی، فکر میکنی، تصمیم میگیری، اما یهــــــــو :

یهو گیم اُو ِر میشه ...!

زمان ِ دروغ ِ دوم رسیده ، جلوی پات رو نگاه کن ، تو چشماش نگاه کن ... خدافـــــــِـــــظ ...

 

...

 

همه ی لذتها از درون تهی اند...

حتی همه ی نفرت ها هم تو خالی اند...

وقتی ازشون رد میشی ، انگار از اول وجود نداشتن

حتی خوشحال بودن هم پوچه، مثل ِ یه نوشابه گازدار که تکونش میدی، فکر میکنی پر شدی از شادی ؛

یکمی که بگذره ... همه چی به حال ِ عادیش برمیگرده...

هیچ مرزی وجود نداره

حتی بین ِ عشق ای که تو ورزیدی

و

بیزاریی که بعدش نشون دادی

... !

 

...

 

نه

اشتباه نکن

من ناراحت نیستم

پشیمان ، متنفر ، نه... هیچ کدام

حتی دلخور

یا دپرس !

من

فقط فکر میکنم که خیلی بی فایده ام !

 

 

پ.ن:

          بانو ؛ سردش شد ... جا زدی ... یخ زد

                                       

 

+ خط خطی شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 10:58  توسط ^ مریم بانو ^ 

#53

 

 

 

با شمام

شمایی که پشت نقاب خندون زندگی صورتتون رو مخفی کردین

تا حالا شده

به این حقیقت تلخ فکر کنید که

زنده هایی که دور و برتون میچرخن و نفس میکشن

فقط تفاله یک زنده هستن؟!

 

 

 

- نــــــــــــــــــــــــــه! فکر نکرده بودیـــــــــــــــــــــــم ...!!!

 

پ.ن :

پلک‌هایم را بستم....طعم اولین نگاهت هنوز آنجا بود!

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 20:25  توسط ^ مریم بانو ^ 

#52

 
 
بنویس
 
 
بیـــــــــــــــــــشتر ؛
 
 
و من را
 
 
بهتر پنــــــــــــــــهان کن !
+ خط خطی شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 18:25  توسط ^ مریم بانو ^ 

#51

 

 

زندگی مثل یه جعبه است

          که تو ، توش زندگی می کنی

                         زندگی رو زندگی می کنی

                                  تو اون جعبه ، خودت فرمانروای خودتی

                                                 هر کی رو خواستی راه می دی تو

                                                                   هر کی رو هم نخواستی ؛ نه

                                                  قانون هایی که تو اون جعبه هست

                                   خودت وضع کردی

                          برحسب شرایط

          حالا بعضی وقتا پیش میاد

که دوست داری تغییرشون بدی

         دوست داری سرک بکشی تو جعبه ی کناریت

                        یا اونی که اون ورتر ِ

                                   تا ببینی چه خبره

                                                 چون میخوای تو زندگیت تنوع ایجاد کنی

                                                                     بعضی ها رو دور و اطرافت می بینی

                                                 که تا حضور ِ یه غریبه رو احساس می کنن

                                   سریع در ِ جعبشون رو می بندن

                       که مبادا بخوای تو زندگیشون سرک بکشی

          که مبادا ازشون چیزی بپرسی ؛ یاد بگیری

بعضی های دیگه هستن

          [ مثل ِ مسافر ِ بانوی ماه ]

                    همیشه می خوان بهت کمک کنن

                                اونقدری که نمی دونی چه جوری باید ازشون تشکر کنی

                                                  اونقدری که تو شرمنده شون می شی

                                                                     وقتی تو جعبه ها سرک می کشی

                                                 خیلی حس های جدیدی رو می بینی

                                 که تا حالا تجربه نکردی

                    که قوانینی که تو جعبه ات داشتی نمی ذاشته تجربه شون کنی

           حالا دلت می خواد ، تو هم داشته باشی

اون حس رو

            اما می ترسی

                   چون باید یه جعبه ی جدید بسازی

                                 با کمک ِ یه نفر دیگه

                                                 که اگه موقع ِ ساخت حواستون نباشه

                                                                       ممکنه آوار بشه رو سرتون

                                                 اون موقع است که همه چیزتو از دست می دی

                                  اون وقته که مجبور می شی همه رو از نو بسازی

...

 

                                                                       شوق ِ داشتن ِ یه جعبه ی جدید

                                                               بعلاوه

                                   ترس از دست دادن همین یه جعبه که الان دارم

                                                   به توان

                       منطق و فکر و عقل

                               تقسیم بر

          احساساتم

به همراه یه مجهولی که واسه حلش باید بشناسمش

         معادله ی این روزهای زندگی منه

                             که دوست دارم حل بشه

                                                    فقط باید فکر کنم

                                                                که با حل کردنش

                                                             یا به مثبت ِ بی نهایت می رسم

                       یا تو صفر ِ مطلق یخ می زنم !

 

+ خط خطی شده در  یکشنبه 30 دی1386ساعت 11:21  توسط ^ مریم بانو ^ 

#50

 

آن شب ماه قرص کامل بود

روی ماه نشسته بود بانو ؛ تنها

و

میدانست در این شب ، گم شده اش را می یابد

به زمین می نگریست که پر شده بود از سیاهی

به خود گفت: خسته شدم از اینهمه یکنواختی

پس چرا از راه نمی رسد مسافر ِ حواس پرت ِ من ؟

 

ماه ِ کامل ، بدجوری احساسات ِ آب گونه ی بانو را برانگیخته بود

به دنبال چیزی برای آرامش میگشت

پشت سرش نیمه ی تاریک ِ ماه بود و روبرو خورشید ِ سوزان

از دور مسافری دید ، دلو ِ آبش در دست

مطمئن بود که این تازه از راه رسیده ،

آمده از رودخانه ی بانو دلوش را آب کند و در مقابل زندگی را به او بیاموزد

 

- سلام فرزند ِ اورانوس ، من تو را سالهاست که میشناسم

از اینجا بارها به تو نگریسته ام ، اما تو سرگرم پرواز ِ خودت بودی ...

اگر آمدی ، مقیم شو ... من مسافر ِ چند روزه را دوست نمی دارم

بیا ، احساسات ِ مرا آرام کن

قلب ِ گم شده ات پیش ِ من است ، آن را جا گذاشته بودی

منم قلبم را به تو میدهم ، تا همیشه با هم بمانیم

 

زمان گذشت

فرزند ِ شیطان ِ اورانوس ،بانوی ماه ؛ بسیار یکدیگر را دوست میداشتند

گاهی پر کردن دلو ِ آب سرگرمشان میکرد ؛

گاهی سفر به اعماق کهکشان ؛

گاهی جمع آوری سنگ ریزه های رنگارنگ برای کنار رودخانه ؛

گاهی نوشتن ِ حسی دونفره ؛

 

آن دو ، فرصت برای با هم بودن داشتند ، بی نهایت

اما بانو گاهی گیج میشد ، شاید هم گیج میکرد !

سر از افکار ِ پیچیده ی مسافرش در نمی آورد ؛

مسافر نیز هم !

 

بانو ؛ کودکی بود از ماه ِ چهارم ... و مسافر ؛ فرزندی از ماه ِ یازده

کودکی بانو گاهی شیطنتهای بچه گانه ایی را در پی داشت ، که مسافر نیز شریک میشد

بانو ، فقط بازی میکرد ... اما مسافر یاد می گرفت و می آموخت و می آزمود

بانو دست از بازی میکشید و در دامان ِ مسافر احساساتش را آرام میکرد

بانو ؛ پوسته ای داشت سخت ... برای این مواقع ، که به درونش بخزد و فکر کند

مسافر ؛ اما آنچنان روح ِ بلندی داشت که نوسانات ِ بانو را میدید و درک میکرد ؛ قبل از وقوع ِ آنها

و این ، بانو را شگفت زده میکرد ... !

و این ، مسافر را ناراحت میکرد ...

 

اما ای کاش مسافر میدانست تا چه حد بانو دوستش دارد

به او وابسته شده است ، که سفرهای گاه و بیگاه مسافر به اورانوس ، بانو را رنجور میکند

کاش مسافر یادش نرود که تنها ماه نشین ِ قلب ِ بانوست

که سخت شدن های گاه و بیگاه ِ بانو را ببخشد و  ببخشد و ببخشد

که بانو نه از مسافر دور میشود و نه خسته

که مسافر تنها کسی است که پرواز را به بانو آموخت

که بانو برای همه داشته های ِ فعلیش مدیون ِ مسافر است

 

 

پ.ن: اینجا آدمها تنها به من که نه
گاه گاهی هم به تو فکر می کنند
راستی دلت می خواهد این روزها سوژه ی تمام رویاهای من شوی ؟
تو که می دانی من دیگر آدم نیستم که گاه گاهی به تو بیندیشم
یک دیوانه ی آشفته ام که لحظه به لحظه ، یادش را به بودنت گره می زند

 

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 19 دی1386ساعت 17:0  توسط ^ مریم بانو ^ 

#49

 

 

این روزها

انگار که خواب باشم /

چشم هایم را می بندم

کنارم نشسته ای

با سکوتی سرد

با فاصله ایی دیدنی

هیچ نمی گویی

نمی گویم

آشنایی رد می شود ؛ سرت را پایین می اندازی

و من با دیدن ِ نگاه ِ سرد ِ تو بر خود میلرزم

سردی ِ نگاهت سوزناکتر از همه ی باد سردی است که به صورتم می خورد

ذهنم از شدت ِ سرما از کار افتاده است

اما به آسانی می شود فهمید

که واقعیت هرگز آن چیزی نیست که در ذهن ِ آدمی ساخته می شود

 

...

 

می گویند سکوت سرشار از نگفته هاست

و من

همه ی سکوتت را از حفظم

قبل از آنکه تو حرفی بزنی

ذهنت را خواندم

فهمیدم

و راه ِ طی شده را برگشتم

 

...

 

دیگر نگرانت نمی شوم

دیگر نمی گویم حرف هایت را به من بگو

دیگر نمی گویم تو دوست ِ این بانو هستی

و

مانند دیگران برایش ارزشمند

دیگر هیچ نمی گویم

فقط به احترام ِ سکوتت ، سکوت می کنم

هر زمانی که خواستی ، بگو ... ، با هم می شکنیمش

 

...

 

دلم می گیرد یهو

من ، این طرف فریاد می زنم

نمی شنوی

نمی شنود

هیچ کس نه می شنود و نه می فهمد

دلم می گیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

 

...

 

تا مشخص شدن ِ همه چیز

چشمانم بسته می مانند

 

 

پ.ن: میدونی؟ هر سدی ، هر چقدر هم محکم ، برای در هم شکستن فقط به چندتا تَرَک نیاز داره

 داری تو ذهنم تَرَک میخوری

بیشتر از این ها مواظب ِ خودت باش

 

+ خط خطی شده در  یکشنبه 9 دی1386ساعت 9:14  توسط ^ مریم بانو ^ 

#48

 

 

1.

وقتی تو چشمای من نگاه میکنی

ممکنه یه برقی رو توش ببینی

که هیچ وقت تمومی نداره

و اگه خیلی خوب نگاه کنی

اگه خیلی بری توش

میبینی پشت این خنده ها که هیچ وقت تمومی نداره

چیه ...

؟!

و اون وقت شاید از خوندن نوشته هام شوکه نشی

و اون وقت شاید بفهمی تو کله ی این بانو چی میگذره

و اون وقت شاید یه کمی ، فقط یه کمی ، دلیل کارهامو بفهمی

 

...

 

2.

نه ؛

تو چشمای من نگاه نکن

من از چشمای آدما فراریم

من هیچ وقت نتونستم تو چشمای یکی خوب نگاه کنم

من

هیچ وقت نمیذارم کسی تو چشمام خوب نگاه کنه

برق چشمام رو ببینه

... من رو بدونه /

 

پ.ن:

سرک می کشم

از پشت ِ دو شانه ی روبرو

که جلوی دیدم را گرفته اند ! ... !

+ خط خطی شده در  سه شنبه 4 دی1386ساعت 0:9  توسط ^ مریم بانو ^ 

#47

 

زمین ِ گرد

رفتن

توهم ِ رسیدن

!!!

+ خط خطی شده در  یکشنبه 2 دی1386ساعت 0:41  توسط ^ مریم بانو ^ 

#46

 

 

ســــــــــــــــــــــــــــــکوت

هیچ نوایی ، فکری ، جرقه ای ، صدایی ، ... این روزها در ذهنم وجود ندارد

پر شده ام از هیچی

بی سخن ، بی شکل ، بی نظر ، ... و  بی هیچ نقش ِ ماندنی در صحنه ی زندگانی

اما سکوت ، بسی دلپذیر است

در این همهمه ی افکار ِ دنیایان

 

...

 

از این بازی سکوت خسته ام

کنار پنجره میروم ؛ بازش میکنم

نفسی عمیق به ژرفای وجودم میکشم ، عاشق ِ بوی پاییزم !

پاییز ِ دل انگیز من دارد به اتمام میرسد ؛ کاش مرا با خود می برد

دارد باران می بارد ...

 

...

 

من نمی ترسم

زندگی زشت نیست ، سخت نیست

بسیار بسیار زیباست ، تنها باید زاویه نگاهمان را به آن عوض کنیم

من انسانهایی را می شناسم که با سکوتشان نگاه هایشان را تفسیر میکنند

من انسانهایی را می شناسم که صبح ها با صورت ِ نشسته لبخند میزنند

من زندگی را در چشمان دخترک گل فروش سر چهارراه دیدم ، هنگامی که دستانش را ها میکرد

پدری را دیدم که پسرک بیمارش را بر دوش میکشید

و من قسم میخورم بر گوشه ی لبش لبخندی دیدم ... لبخــــــــــــــــــــند ِ زندگی

 

...

 

من نمی ترسم

هرچه باید بشود ، می شود

خودم را به دست تقدیر میسپارم

میخواهم زندگی کنم

نه اینکه در گیر بند ِ چارچوب ِ خوب و بدی باشم که آدمیان ساخته اند

من نمی ترسم

و من میدانم که هنوز میتوان به لبخندهایی نه چندان از ته دل اعتماد کرد !

زندگی آنقدرها هم که می گویند سخت نیست

باور کنید !

 

 

پ.ن: پنجره را می بندم

                 دوباره سکــــــــــــوت ....

                                   عمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــق تر از قبل !

 

+ خط خطی شده در  دوشنبه 26 آذر1386ساعت 0:8  توسط ^ مریم بانو ^ 

#45

فریادت ... غــــــــــوغا می کند
سکوتم ... عمیق تر می شود
سعی می کنی سکوتم را بشکنی
سعی می کنم سکوتت را خرد کنم
... نمی دانی !
فریــــادت سبک است
سکوتم سنگین است
... می دانی ؟
فریادت زیر سنگینی سکوتم له شد !

 

پ.ن.۱: { حذف }

پ.ن.۲: پستی کوتاه ٬ طبق خواسته دوستان !

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 8:13  توسط ^ مریم بانو ^ 

#44

 

چه روزهایی

چه دقایقی

چه سرشار از التهاب اند !

پر از دغدغه

پر از قیاس

پر از علامت سئوال

پر از تصمیم و اندکی بعد نقض آن !

 

...

 

زیر باران ، پیاده رو های ناهموار شهر را گز کردن با فکرهای نم زده !

نشستن پشت پنجره اتاق و نگریستن به سوسوی چراغهای شهر !

پشت چراغ قرمزهای دل نشین شهر ترمز کردن !

خیره شدن به رشته کوه ِ رو به رویم و خیال ِ درست کردن آدمکی برفی در نوک ِ قله ی آن !

پوشیدن یک جفت دمپایی ابری و رفتن تا آسمان هفتم و بالا پایین پریدن روی ابرهای هوس انگیز !

جاری شدن در رگ های زندگی ، با همه ی گیر و دارهایش !

آه ...

با انجام همه دستورالعملها سعی میکنم که همچنان حس ِ خونسردی را برای این روزهایم سرمشق قرار دهم

اما نمی فهمم /...

چه میشود که ناگهانانه در خویش آنچنان فرو میروم که غرق میشوم ؟!

گوش میدهم اما چیزی نمی شنوم ؟!

نگاه میکنم اما هیچ چیز را نمی بینم ؟!

چگونه موجی از سرما مرا در برمیگیرد و تا مغز استخوانم نفوذ میکند ؟!

خودم را جای دخترک ِ روبرویم میگذارم ، میپرسم از خویشتن که اگر این رفتار ِ من بود آنگاه چه طعنه هایی را باید تحمل میکردم ؟!

حس ِ نیاز به زندگی در خونهایم موج میزند ، اما ندایی در درونم فریاد میزند : هیــــس ، نه... صبر ، صبر /

دیدن خنده ی شادمانه دو دوست و پنداشتن ِ رابطه ایی همانند آنان برایم زیبا جلوه میکند

اما اندکی بعد

دعوای دو رفیق و از ترس لرزیدنم و عقب نشینی در پندار خوبم درباره ی انسانها !

گاهی به این می اندیشم که فرد ِ روبرویم در این لحظه واقعا در چه فکری است !

 

...

 

پیچ ِ چرخ ِ لوکوموتیو ِ "من" در پیچ ِ پیچ پیچی ِ پیچیده ی افکار این روزهایم شل شده است اساسی !

در حین ِ تعمیرات ، گاهی حضور ِ تو در این سرمای دل انگیز پاییز گرمم میکند

اندکی بعد ، از ترس ِ تکرار مکررات پس زده میشود ... هر چیزی که مربوط به رابطه ایی دوستانه است !

من می اندیشم که ، شاید زندگی به این سختی نباشد که من خیال میکنم ... !

شاید می توان به راحتی پشت پلک های آدمیان نشست و همراهشان در زندگی قدم زد

شاید نباید این همه فهمید و فکر کرد و جدی گرفت و سئوال پرسید

این روزها فکر میکنم

شاید اشکال از خطوط ِ تیره ی دل من باشد

اما من از همان ابتدا هم دلم روشن نبود !

 

 

پ.ن: 4 تا سوم شخص/مفرد/مذکر/و/مونث/

                                                        هستند دور و برم من

    که تا چشمشان به جمال پر کمال من روشن میشود

                                                  گوشی خویش را در آورده

      و قربان صدقه ی فرد ِ آنسوی خط میروند بسی عاشقانه

                                         انشاءا... که کسی آن سوی خط باشد        

         وگرنه میترسم که با تکرار مکرر این سناریو    

                         عمیقا به توهمی خانمانسوز از نوع ِ خرزو خان و گلباقالی باجی

                مبتلا شوند و ناکام شوند در عنفوان جوانی !

                   و من همچنان در طول تماشای این فیلم خواهم خندید شادمانه با طعم چیتوز موتوری !!!

 

+ خط خطی شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت 23:33  توسط ^ مریم بانو ^ 

#43

 

به یاد نمی آورم چرا ؟

حسی که نبود و آمد

و مرا سوزاند ... مثل تک تک ِ آدمیان

قصدم بر این بود که از یک تجربه غلط ، درس بگیرم

و نگذارم که آن تجربه را دوباره تجربه کنم

اما دیگر بار سوزاند مرا

باز هم از همان اشتباه ، گزیده شدم !

 

...

 

درک کردن ِ حس ِ من برای خیلی ها دشوار است

همچون سکوت در برابر حرفهایم ...

و این واژه های من هستند که می سوزند

در مقابل دیدگانم

و از خود می پرسم چه میشود که اینگونه داغ میشوم؟

و دلم می سوزد به حال آنانی که واژگان ِ مرا به تمسخر گرفته اند.

 

...

 

من معتقدم

تنها طریق پاک بودن این است

همان راهی که من در آن قدم بر میدارم

بارها سرزنش شده ام ، طعنه شنیده ام ، تمسخر شده ام/

اما هم چنان در این راه چیزهایی به دست می آورم که هیچ کس در حال سکون بدست نخواهد آورد!

و البته بگویم که چیزهای با ارزشی را نیز از دست میدهم ...!

همچون محبوب بودن در بین دوستان !

 

...

 

در ساحل دوستی قدم بر میدارم

و این دریای زیبا را به بلندی موجهایش ستایش میکنم.

اما چه کسی میداند که در درون ِ من چه میگذرد؟!

در میان آدمیان

از جاده زندگی گذر میکنم

و به این فکر میکنم که شاید روزی من این چنین نباشم

من هم روزی خواهم رفت

و اطمینان دارم هیچ کسی به کشف این موجود عجیب الخلقه نائل نخواهد شد!

شاید روزی که از اینجا دور میشوم

رد پای حرفهایم در قلب و ذهن دوستانم باقی بماند

شاید روزی کسی به واژگانم فکر کند

... شاید هم نگاه ملتمسانه ای ، لحظه ای انتظار حضورم را بکشد.

نمی دانم ، همچون ذهن پر از حرفی شده ام که مجال سخن گفتن ندارد

حسم مثل یخ زدن  ِ خون ِ عابری است که در انتظار صبح شدن فردا ، از حس ِ گذشتن گریخت !

 

...

 

چند روزی است ، می اندیشم به آنچه که بوده است ، [ بوده ام ]

 آنچه که هست ، [ هستم ]

و گاهی هم به آنچه خواهد شد ، [ خواهم شد ]

راستی ،

هنوز هم در این فکرم که بالاخره بودن و نبودنم تفاوتی داشت یا نه؟

همان مسئله مهم همیشگی است : بودن یا نبودن

و خسوف ماه !

من به این نتیجه رسیده ام که زندگی

همیشه تکرار ِ تکرار است !

یقین دارم ...    

 

...

 

می اندیشم که شاید

لحظه ای را از یاد برده ام

که آغاز رنگ گرفت

شاید فراموش کرده ام که میتوان گذشته را سوزاند

و زیر تابش ِ آفتاب فردا جان گرفت

و نپرسید خانه ی غم کجاست ؟!

همین حس های دل انگیز است که مرا آرام میکند

با حضور تو !

ستاره بازی دیگر کافی است

باید فقط از دور نگاه کرد

همیـــــــــــــــــــــن !

                 

 

پ.ن.1: بروم
            كه خود را گم كنم      
                     در سرماي اين شب ِ پاييز !

 

پ.ن.2: این روزها به طرز عجیبی هیچ جا هیچ خبری نیست

                         حتی میون ِ واژه ها !
+ خط خطی شده در  یکشنبه 11 آذر1386ساعت 0:30  توسط ^ مریم بانو ^ 

#42

 

 

این روزها

سر از حسی که دارم، در نمیآرم/

همیشه فکر میکردم که

آدم حتما باید یه حسی تو دلش ، تو فکرش باشه

که یه جورایی انگیزه اش باشه

اما الان به این نتیجه رسیدم که

بی دل ، بی حس ، زندگی کردن خیلی جالبه !

 

...

 

علی رغم باورهای قبلی ام

این روزها

فکر می کنم که

میشه بی خبر رفت ،

میشه بی احساس نفس کشید ،

بی بال میشه پرواز کرد ،

میشه زندگی روی ِ ابرها رو تجربه کرد ،

بی قلب میشه زندگی کرد ،

میشه بدون رویا خوابید ...

 

...

 

ای بابا /.

مثل اینکه تو هنوز از چرت و پرت های من خسته نشدی

چرا آخه ؟!

دست از سرم بردار

هیـــــــــــــــــــــــــــس

تو رو خدا لااقل تو خواب راحتم بذار

 

...

 

ابن روزها

خودمم نمیفهمم چی میگم !

وقتی اینجا چیزی مینویسم پشیمون میشم ...

وقتی هم ننویسم ، دلم از غصه میترکه !

 

...

 

میگن 2 دسته دیوونه داریم

یکی اون دسته ای که نمیدونن دیوونه ان و حالشو میبرن !

اون یکی دسته اونایی که میفهمن یه مرگشون هست و زجر میکشن

[ از زاویه تفاوت هاشون عرض کردم ! ]

اما

این روزها

دارم به این فکر میکنم که میشه یه حالت دیگه برای این قضیه پیدا کرد

یه دسته ی سوم

کاملا ناشناخته

که هنوز کسی کشفش نکرده/

دسته ای که فقط یه عضو داره

من ... !

 

 

پ.ن: یادم رفت بگم

                    این روزها

                            بی خبر مردن هم حس ِ جالبیه !

 

 

+ خط خطی شده در  یکشنبه 27 آبان1386ساعت 23:47  توسط ^ مریم بانو ^ 

#41

 

 

 

این روزها چقدر به من خوش میگذره

بعد از مدتها که روزها برام تلخ و بدمزه بودن ،

حالا شیرینی ای رو مزه مزه میکنم که تاحالا تجربه شو نداشتم !

 

...

 

چشمام از شادی برق میزنن

{هی ..تو./ بپا برق نگیردتا :D }

خنده از رو لبام محو نمیشه

شعرهای خوش رنگ و خوش وزن میگم

زمین رو زیر پاهام حس نمیکنم ، انگار رو ابرام

دوباره آهنگ گوش میکنم

وقتی تختم رو میبینم ، این بار با خوشحالی میپرم روش

هرچقدر که دوست دارم با لبخند به سقف اتاقم خیره میشم

{میدونی؟داره از شخصیت سقف خوشم میاد... محکم و استواره! :D }

این روزها

همه با من حرف میزنن

همه با هم

گاهی گیج میشم

عادت به این همه توجه ندارم !

اما خوشحالم

فهمیدم که

تنهایی هم میشه خوشحال بود ...!

 

...

 

این روزها

فکر میکنم

زندگی من خوش رنگ تر از گذشته شده

وقتی غم و غصه هات رو ساعت 9 شب بذاری دم ِ در

فرداش خوشحالی و شادی میاد مهمون ِ دلت میشه !

 

...

 

بی خیــــــــــــــــــــــــــــــــال باید بود !

بی خیال باید رفت و هرگز نرسید !

 

 

پ.ن.1: چند نفری از دوستان در مورد #40 برای من کامنت گذاشته بودن که از نظر لطف همشون ممنونم و اینکه منو قابل دونستن!

فقط به شیدا جون میگم که: عزیزم اگه من واسه پستهام کامنتدونی نمیذارم به علت اینکه که از هر 10 نفر شاید یه نفر باشه که مثل شما متن و بخونه و برای "متن" نظر بده، بقیه میان فقط میگن «جالب بود به من سر بزن!» این کامنت رو برای بقیه پستها میتونن بذارن!

در هرصورت ممنون از نظرت خانومی...

 

 

پ.ن.2: تو نوشته های دکتر شریعتی بعضی وقتا یه چیزایی میبینی که فکر میکنی دقیقا این نوشته یا جمله رو فقط برای تو نوشته... که تو خودت رو ، شرایطت رو توش پیدا کنی... مثل این جمله: ما دو دانشجوی همسن و همعصر و همرشته تا کجا در چشم یکدیگر احمقیم!

پوووووووووووووووووووووووووووه !

 

پ.ن.3: هی ..تو./ ،

خودت و دوستت پاتون رو از رو دم ِ من بردارید

درسته کرک و پرم ریخته

اما

شاخ و دمم باقی مونده ها !

[ ببین من چه موجود ِ خفنیم... دست بردار از این مسخره بازیا! ]

 

 

پ.ن.۴: من فقط از یه چیزی خیلی لجم میگیره

اینکه آدما منو از انجام خیلی کارها منع میکنن ... میگن نه ٬ این کار بده

اون وقت خودشون دقیقا همون کارها رو انجام میدن !

واقعا نمیفهمم چرا؟!

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 9:7  توسط ^ مریم بانو ^ 

#40

     

دلم میخواست یه دختر ِ سرخوش ِ دهاتی بودم ،

با یه دل ِ خجسته ...

که هر روز صبح کوزه ی آبم رو میبردم لب ِ چشمه تا آب کنم

و

تو راه ِ چرا بردن ِ گوسفندا و بزا

میون دشت و صحرا

خوش و خرم نفس میکشیدم

و

سیب ِ قرمزی رو از تو بقچه ام در میوردم

و

خوشحال خوشحال گاز میزدم ... !

پارچه ی جهازم رو دستم میگرفتم

و

روش رو با پولک و منجوق ، جینگیلی جینگیلی خوشگل میکردم ...

و

هیچ نمیفهمیدم دنیا و آدمهاش به چند من !

و

اصلا هم حواسم پی اون دوتا چشمی که صبح کنار چشمه از لای درختا

و

تو صحرا از پشت ِ اون تیکه سنگ نگاهم میکنه ، نبودم ... !

 

...

 

آخ که اینجوری من چقدر خوشحال تر بودم !!!

 

 

 

پ.ن.1: دیوونه شدم، مگه نه؟!؟! :D

 

 

پ.ن.2: می ترسم این پرنده ایی که داره دور و بر ِ من میچرخه و میچرخه ، بالاخره یه روزی شروع کنه به نوک زدن !

 

 

+ خط خطی شده در  یکشنبه 20 آبان1386ساعت 15:38  توسط ^ مریم بانو ^ 

#39

 

این روزها

قلبم

فکرم

دلم

خالی ِ خالیست /.

تهی از هر حسی ، فکری ، لرزشی ...

که میتواند هر قلبی را شاد کند

هر فکری را درگیر خود کند

هر دلی را بلرزاند

... میتواند تنی را عاشق کند

 

...

 

ابن روزها

دور و برم پر از فضای بی کسی است

دستانم از لمس هرگونه نزدیکی ناتوانند

چشمانم به ندیدن کسی در خلوت ِ شخصی من عادت کرده اند

گوشهایم صدای سکوت را به خوبی میشنوند ، شناخته اند [!]

 

...

 

این روزها

هیچ صدای پژواک ِ تپشی از خانه ی قلب من بلند نمیشود

هیچ حسی در من برنمی گیرد

قلب  ِ من خالی است از هر حس ِ گُر گرفتن ِ ناگهانی ... !

از هر لذت ِ سوختن /.

 

...

 

با همه ی این احساسات ِ آسوده

چه زیبا و عارفانه

قدم بر میدارم به سوی پروازی ابدی ...

 به سوی آسایشی ماندگار ^^

 

پ.ن.1: خوشحالم که دیگه هیچ جا نیستی

اونقدری که تو اوج ِ نبودنهات

احساس میکنم دستام سبز شدن، دارن جوانه میزنن !

...

اوه که چه پاییز ِ غم انگیزی بودی تو ../. !

 

پ.ن.2: بیغرضانه و معصوم وار، از آنجا که او بود دور شدم، که تحمل حضور نداشتم و از سنگینی ِ بودن با کسی که بودن ِ با او دشوار بود به آسودگی گریختم. [دکتر شریعتی]

 

پ.ن.3: این روزها

من خیلی حالم خوبه !

 

 

+ خط خطی شده در  جمعه 18 آبان1386ساعت 12:8  توسط ^ مریم بانو ^ 

#38

 

 

هی ...تو¤

گوش کن

ببین

بفهم {البته اگه نفهم نیستی ! }

درک کن

هیچ وقت ،

نه تو گذشته

نه حالا

و نه انشاا... در آینده

من هیچ گونه صنمی با اون سوم شخص ِ مفرد ِ غائبی که تو فکرشو میکنی نداشتم ،

ندارم

و انشاا... نخواهم داشت !

از این بازی مسخره ایی که کلید کردی روش

و همچنان و همچنان با پشتکار بهش ادامه میدی

هیچ خوشم نمی آد

داری خسته ام میکنی

بس کن

بس ِ دیگه

عصبانی ام نکن

 

...

 

آهای ..تو./~

گوش کن

ببین

بفهم {تو فهمیدن تو یکی که شک دارم !}

تمام خیالاتت توهمی بیش نیست

هیچ کدوم از حرفهات

هیچ کدوم از نقشه هات

هیچ کدوم از کارای جفنگت

در مورد من جواب نداده

نمیده

و انشاا... نخواهد داد

پس تو هم بس کن

دست بردار

رو یه کیس ِ دیگه امتحان کن !

تو که دور و برت رو لشکر ِ دوستدارانت فراگرفته  ...!

 

...

 

هی > ..تو  >

مطمئنی درست انتخاب کردی ؟!

مطمئنی درست اومدی ؟!

نمیخوام پشیمون بشی

دلیل ِ اصرارت رو نمیفهمم

که چی بشه ؟!

که به چی برسی ؟!

نه

نه ...

وجدانم نمیذاره بیخیال رد بشم

باید بازم مثل چراغ ِ چشمک زن ِ سر ِ چهارراه

هی به این و اون هشدار بدم

تا مبادا تو این چهارراه ِ خفن ِ منتهی به من

مجروح و زخمی بیوفتن یه گوشه

و

بهم بگی چرا از اول نگفتی

نه .../

نه  ، برگرد...

تا دیر نشده

 

...

 

هی /... تو \

از کجا یهو ظاهر شدی

از من چی میخوای

میخوای فقط باهام حرف بزنی ؟!

میخوای فقط دلت سبک بشه ؟!

میخوای فقط یه دوست ِ خوب داشته باشی ؟!

نه ...

نه ، من اونی نیستم که تو میخوای

اونی که فکر میکنی نیستم

خودت گفتی نمیتونی به چشمات دیگه اعتماد کنی

پس اشتباه نکن ...

من دیگه سنگ ِ صبور نیستم

ذهنم پر از خط خطی ِ

به یه پاک کن احتباج دارم

نه ../

نه ، تو هم نیا

برگرد ، دور بزن

دیر میــــــــــــــشه

چراغ ِ چشمک زن داره هشدار میده

 

...

 

پ.ن.1: آهای ..تو./~

                            گوش بده ،

من از تو فقط یه ذره { ببین انقدر |.| }

             یه کوچولو توجه میخواستم

                                           که دریغت اومد

                                   متاسفم برات    

        در ِ جعبه ی یادت رو بستی

                           و حالا

                 > ..تو  >

    داره یه جعبه جدید برام میسازه

                                           هـــِـــــی

 

پ.ن.2: مخاطبین ِ #38 کسانی به جز ...تو¤ ، ..تو./~ ، > ..تو  > ، /... تو \ نیستن

لطفا بقیه ^تو^ ها دچار ِ تفاهم یا سوءتفاهم نشن... !

 

 

پ.ن.3: این روزها

زندگی داره من رو بدجوری هل میده

                      میخواد دوباره جاری بشم

                               میخواد بشم مثل بقیه آدمها

                                             میخواد دور و برم رو پر کنه

                                     … اما من 

                      پاهام سسته

     جرئت ریسک ندارم

همین یه اپسیلون آرامشم رو خیلی دوست دارم.

 

 

+ خط خطی شده در  شنبه 12 آبان1386ساعت 18:4  توسط ^ مریم بانو ^ 

#37

 

 

 

 

نمیدونم این چند وقته

این حس ِ عجیب و ناراحت کننده از کدوم سوراخ سنبه ی دلم اومده تو و جا خوش کرده

این حسی که میگم فراتر از همه ی حس های بشریه... یه چیزی بین مرگ و زندگی، کهنگی و تازگی، عشق و رویا، تلخی و شیرینی...

اما هر چی که هست داره همه چی رو صاحب میشه

داره از تو قورتم میده

میخوام بکنمش و بندازمش دور

اما سبز و مشمئز کننده، چسبنده و حال به هم زن همچنان پابرجاست

ولم نمیکنه!

از همه بریدم

همه رو ناراحت کردم

هیشکی دیگه دوستم نداره !

خودم رو گم کردم

هرچی تو گذشته ام دنبال ِ خودم گشتم، پیداش نکردم

نمیدونم کجای این زمونه بی رحم جا موندم

جا موندم و بقیه هم دنبالم نگشتن

{البته هیچ گله ای نیست!}

 

...

 

فکر میکنم که برای اطرافیانم

خیلی زود ورق خوردم

زود که ورق بخوری، تکراری میشی؛ دیگه هیچ هیجانی برای اطرافیانت نداری...!

رو بازی کردم و همه ی فن و شگردهام رو به همه نشون دادم

برای همین دیگه کسی دنبال "من ِ گم شده" نگشت

حتی خودم !

 

...

 

خودم رو گم کردم

تو این روزا

رنگم پریده، مهتابی شدم !

چند قدم که راه میرم، خسته میشم و پاهام سست

چشمام میسوزه

مریضم

تب دارم

گلوم درد میکنه

بی هوا دلم میگیره

نفسام به سختی بالا پایین میشن

تا تختم رو میبینم زودی ولو میشم روش و بالشم رو بغل میکنم

خیلی وقته دیگه آهنگ گوش نمیدم

آخه موسیقی متن زندگیم تو این روزها خیلی قشنگتره، سکوت.......!

 

...

 

میخواستم این روزا تو تنهایی خودم

بگردم و پیدام کنم... پیدا بشم

اما بدتر گم شدم !

ما آدما با همدیگه معنی داریم

نمیتونیم تو تنهایی زندگی کنیم

خواستم یه مدت با خودم خلوت کنم تا بهتر بشم

اما بدتر شد ! خسته تر شدم ! هی کنکاش و جستجو

واسه پیدا کردن ِ سر ِ کلاف ِ گم شده ی زندگیم !

{~پوچ~}

 

...

 

دلم برای دیوونگی هام

دیوونگی هامون با م ری م

تنگ شده

یکی از دلایل دلبستگی من به گذشته

همین خاطرات خوب و دلنشینم با م ری م ِ

کسی که بدون ِ اون احساس پوچی میکنم

با این حال ِ خرابم

نوسانات پایدار ِ این دفعه ی روحیم

م ری م هم بهم ریخت

نمیدونم تقصیر ِ منه یا شباهت ِ روحی بیش از حدمون !

 

...

 

دوست داشتم یه چیزی مینوشتم

که خودم اون تو باشم

که خودم برای اونی که اون توئه

که منم

زار زار گریه کنم

که هر کی نوشته ام رو خوند

دلش برام بسوزه

بگه آخی، طفلکی، چقدر گناهیه !

اما این جور وقتا

دقیقا وقتی نیاز داری حس ات رو با نوشتن فراموش کنی

خالی بشی و آسوده

نمی تونی اونجوری که دوست داری بنویسی

کلمات خودشون و قائم میکنن

نمیان تو ذهنت

دستات برای خودشون تابپ میکنن

و

آخرش تو میمونی که اینا روکی نوشته؟

من که اصلا نمیخواستم اینارو بنویسم !!!

 

 

...

 

نیاز داشتم دوباره زنده بشم

اما

فکر کنم که دیگه مُردم...!

 

 

 

 

 

پ.ن.1: همه میگن که

                                             جهنم هفت تا طبقه داره

              اما من میگم نچ... هشت طبقه است

                                                       یکیش همین زمین ِ خودمونه!

 

 

پ.ن.2: انقدر طولانی نوشتم که فکر نکنم کسی تا این آخر اومده باشه!

 

 

{پ.ن.3: من به کامنتها جواب نمیدم، اما یه دوست قدیمی کامنت گذاشته بود و به نکته ایی در مورد پست شماره ۲۵ من اشاره کرده بود... فقط خواستم بگم که: شما همچنان و همچنان، باز هم درمورد ِ من اشتباه قضاوت کردی...}  

+ خط خطی شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 14:40  توسط ^ مریم بانو ^ 

#36

 

هر روز با دیدن ِ رفتار ِ این آدما ، یکی دیگه از آرزوهام پشت پلکهام محبوس میمونه

نمی دونم من دیوونه شدم یا همه دیوونه ها خودشونو تو لباس ِ عاقلا جا زدن ؟!

یه حسی بهم میگه اوضاع همین ِ که هست

همینجوری میمونه ؛ شاید بدتر هم شد

نمی دونم عاقبت من ِ دیوونه توی این بیابون چی خواهد شد !

 

...

 

خودمو انقدر با این آدما متفاوت احساس میکنم که ، خیلی وقت ِ ارتباط خاصی باهاشون نداشتم

جز همون مراوده های معمولی ِ روزمره

اطرافیانم رو دیگه مثل سابق نمی بینم

 

...

 

انقدر تو خودم گم شدم

انقدر به باورهام شک پیدا کردم

که دیگه نمیخوام چیزی بدونم

دیگه نمیخوام چیزی به ندانسته هام اضافه بشه

- دیگه طاقت ندارم -

 

...

 

فکر میکنم که کم کم دارم هوش و حواسم رو از دست میدم

دوباره اون صداهای قدیمی به سراغم اومده

آزارم میده

تازگیا خیلی میترسم

میترسم و مدام برای چیزی که هنوز از دست ندادمش اشک میریزم

احساس میکنم دیگه هیچ چیزی معنی و مفهوم نداره

دلم میخواد گوشه نشین عزلتی بشم که ذهن کل ِ بشریت از رسیدن بهش عاجزه !

 

...

 

فاصله من با دنیای اطرافم هر روز بیشتر میشه

و

در تمام مدتی که از دنیام دور میشم

مرگ تو ذهنم بیشتر خودنمایی میکنه

وقتی بهش فکر میکنم تنم میلرزه

اما آرومم !

صدای مرگ رو واضح تر از قبل میشنوم

مرگ همین نزدیکیاست ... کنارم

 

...

 

دارم به روزی فکر میکنم که مردم شهرم

جنازه ی منو تشییع میکنن

- جسدم رو دستای ِ کیه؟ -

صحنه ای رو تو ذهنم تجسم میکنم که مردم شهرم

دارن به جنازه ی من نماز میخونن

- اون موقع من کجام؟ -

 

 

...

 

خدایا ، یه جوری شدم

مدام در آرزوی دیدار ِ تو میسوزم

چون فکر میکنم تنها آغوش ِ گرمی که تا ابد توش احساس امنیت میکنم

آغوش ِ گرم ِ توئه

خدایا ، جوری مشتاق دیدارت شدم

که حاضرم تمام زندگی پاکم رو فدا کنم

همشو به گند بکشم و بیام پیشت

مطمئنم که ارزشش رو داره !

 

 

پ . ن.1: خدایا ؛

               این دفعه اگه بخوایم از زمینت ما رو بندازی بیرون باید چه میوه ایی رو بخوریم؟!

 

 

پ.ن.2: برای جلوگیری از ایجاد هرگونه سئوالی در ذهن خواننده ها، میگم که :

                                                          من نه از چیزی ناراحتم و نه از کسی دلخور

                                               دپرس و افسرده هم نیستم

                              فقط دلم واسه خودم تنگ شده !

      احتیاج دارم به خودم یکمی توجه کنم !

 

 

پ . ن.3 : نبودن هایم برحسب بی ادبی نیست.....

                                               شاید تا چند روزی نباشم...

                   میخوام بگردم خودمو دوباره پیدا کنم.... !!!

 

 

+ خط خطی شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 17:12  توسط ^ مریم بانو ^ 

#35

 

 

هرگز اینجوری نبوده

حرارت ِ دستام

و حس ِ من

وقتی به خودم قبولوندم که اشتباه از تلقینات ِ دیگران بوده

و این من بودم که تمام مدت اشتباه فکر می کردم !

وقتی باور کردم

در این همهمه ی "با هم ، بی هم" بودن

بهترین گزینه

همینیه که من خونه اش رو با مداد سیاه ، پر کردم

 

...

 

الان احساس میکنم

چیزی وجود نداشته که من بخوام ازش جدا بشم

جز اندکی احساسات ِ برانگیخته شده

و حدود چندین ماه کابوس های شبانه

حضور ِ دیگری در این بازی

و حسرت ِ من ، از بازی خوردن !

 

...

 

دیگه از حیا و نجابت هیچ اثری تو چشمات نیست

دیگه هیچ حسی در من برانگیخته نمیشه

برام هیچ فرقی با بقیه نداری

 

...

 

اینکه همیشه هستم ، خسته شدم...

دلم میخواد اینویزیبل شم

وقتی میام بین این آدما

 

 

پ.ن.1: آقای خدا نگه دار
                                  پیاده میشم     
                                                     مسیر رو اشتباه آمدم ... !

 

 

پ.ن.2:  دارم میرم

                             پات رو از روی سایه ام بردار ...

                                                                        برای همیشه !          

 

+ خط خطی شده در  سه شنبه 24 مهر1386ساعت 9:50  توسط ^ مریم بانو ^ 

#34

 

هی من ؛ چقدر از من فاصله گرفتی

چی شده...؟!

دلتنگ چی شدی؟ سکوت این روزهات رو نمیفهمم

نگاههای خیره ات رو که میدونم خودت هم نمیدونی برای چیه رو نمیفهمم

چی شده...؟!

از چی میترسی...؟!

از چی نگرانی...؟!

این نگاههای ملتهب این روزهات برای چیه...؟!

بهم ریختی

آشفته ایی

بازم دیوونه شدی...؟؟

امروز اینجوری سپری شد

فردا رو چیکار میکنی...؟

فردا هم میگذره

فرداهای فردا رو چیکار میکنی...؟؟

 

...

 

میدونم

باز هم میشی م ن

باز هم جدا از من

 

...

 

کاش ثانیه ها یکمی مهربوون تر بودن

این لحظه ها با تو چیکار میکنن...؟؟

کاش من میتونستم این من رو کمی آروم کنم

 

پ.ن: بهم میریزیـــــــــــــــــــــــــــم ؛ من و من!

 

 

+ خط خطی شده در  شنبه 21 مهر1386ساعت 23:58  توسط ^ مریم بانو ^ 

#33

 

خیلی دوست دارم که یه شب رو تا صبح به شهرم خیره بمونم

سوسوی چراغاشو نگاه کنم و

به این فکر کنم که هر کدوم از آدمهایی که زیر این سقف ها زندگی میکنن ، چه آرزویی دارن...

الان دارن به گرفتاریهای فردا و فرداهاشون فکر میکنن ،

یا دارن از زندگی لذت میبرن

؟!؟!

 

...

 

همه میگن تو تهران خیلی آدمه

خیلی خیلی ، انقدر زیاد که شاید یه غریبه ی توی خیابون رو نتونی 2بار ببینی

دوست دارم پشت پلکهای تک تک ِ مردم شهرم بشینم و

همراهشون تو زندگیشون جاری بشم

 

...

 

وقتی که مسیرم میوفته سمت بزرگراههای نیمه ی شمالی شهر

چیزی که بیشتر از همه توجهم رو جلب میکنه ،

اون همه خونه و برج ِ قد و نیم قد ِ زیر پامه ...

مخصوصا تو شب ؛ که همه چراغها روشنه

دوست دارم یه گوشه وایسم و فقط نگاه کنم

 

...

 

هر کسی تو شهرم

برای کسی نفس میکشه ، قلبش میزنه ، آرزو میکنه

شب ِ احیا ، داشتم به عرش ِ خدا فکر میکردم

که چقدر بزرگه ، چقدر وسیعه ، که همه ی همه ی همه ی دعاها رو پذیرا میشه !!!

دعاهای جور واجور ، رنگ وارنگ ، خوش و بد ، وصال و جدایی

شب ِ احیا ، داشتم به وسعت ِ دید خدا فکر میکردم

که همه ی همه ی همه ی دستایی که به سمتش بلند شده رو میبینه !!!

دستای بزرگ ، دستای کوچیک ، دستای بیگناه ، دستای آلوده و گناه کار

 

...

 

ماه ِ رمضون امسال هم داره تموم میشه

ماهی که با رفتنش همیشه حسرت به دل موندم

حسرت اینکه چرا از لحظه هام بهتر استفاده نکردم

و

حسرت اینکه چرا مردم مهربون ِ شهرم که تو این ماه انقدر دوست داشتنی شدن

دوباره رنگ عوض میکنن و میشن همونایی که بودن

بدون ِ کوچکترین تغییری

- به جز گروهی اندک که یقیین دارم نظر کرده ی خدامن! -

 

 

 

پ.ن.1: اعتراف میکنم که همه ی این پست رو زدم

      تا تو پ.ن اش بنویسم:

                           دوست دارم بدونم  شب ِ قدر ؛ {... حذف! }

                                                                    !

 

 

 

پ.ن.2: امروز بارون اومد....

                                                الانم داره میاد

هیچ صدایی قد ِ صدای بارون برای من خوش آیند نیست

                 

      دوباره به این نتیجه رسیدم که من عاشق ِ پاییزم!

                  با این بوی عجیب ِ نم ِ خاک و آسمون ِ ابریش ....

 

+ خط خطی شده در  دوشنبه 16 مهر1386ساعت 0:1  توسط ^ مریم بانو ^ 

#32

 

زیادم سخت نبود

رفتن و نزدیک شدن به اعماق ِ نیستی رو میگم

جاش رو دقیق یادم نیست

اِمممم... شاید یکمی اون ورتر بود

احتمالا جنوب غربی ، همونجایی که دیروز دیدم خورشید اونجا غروب کرد

یه جورایی تلخ بود

مثل اون قهوه ایی که هرچقدر شکر توش بریزی شیرین نمیشه

- درست مثل خود زندگی -

 

...

 

چه دیدنی شدم این روزها

نمیدونم سرد شدم یا بی تفاوت

شاید هم از شدت فکر و خیال ، دیوونه شدم

آشفته شدم...

می دونم، خودم که خوب میدونم

مات شدم از بس دنیای دیوونگی هام رو جستجو میکنم

البته فکر میکنم نشستن زیر نور کم اتاق سرد این روزهایم

تنها راه رسیدن به آرامش باشه

برای من ؛

که بنشینم و گذشته رو ورق بزنم و فکر کنم و خسته بشم و

از شدت خستگی خوابم ببره...

 

 

پ.ن.1: چقدر خوابم میاد، کاش الان خواب بودم!

 

پ.ن.2: با هر بار مرور گذشته ، به هر نحوی ، هرچند هم که بگم برام دردناکه... اما یه چیزی تو این گذشته هست که برام خیلی عزیزه، که حاضرم بارها و بارها اون گذشته ی دردناک رو تحمل و دوباره تجربه کنم ،اما بازم بهش برسم...... کسی که الانم رو مدیونشم... امیدوارم یه روزی اجازه بده و لیاقتشو داشته باشم که همه خوبیها و محبتهاشو جبران کنم... م ری م عزیزم!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ خط خطی شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت 0:8  توسط ^ مریم بانو ^ 

#31

 

یه بیابون رو تصور کن

به هر طرفش که نگاه میکنی هیچ انتهایی نداره

هی میچرخی

میچرخی

آسمون میچرخه

ابرا میچرخه

خورشید میچرخه

تو میچرخی

سرت از این گردش گیج میره

از سرگیجه بیهوش میشی

 

...

 

چشماتو که باز میکنی

میبینی وسط جمعیت گم شدی

همه قیافه ها نگران

همه دارن تو سر و کله شون میزنن

هیشکی نمیدونه قراره چی بشه

اصلا متوجه گذشت زمان نیستی

انقدر تو فکر اعمالتی که هیچی رو نمی بینی ؛ نمی شنوی ؛ درک نمی کنی

 

...

 

یهو اسمتو صدا می زنن

با شنیدن اسمت تکون میخوری

با قدمهای لرزون لرزون جلو میری

یه نگاه به شونه سمت راستت میندازی ، فرشته راستیه با لبخند نگاهت میکنه

قلبت آروم میشه

سرتو برمیگردونی سمت شونه چپت ، فرشته چپیه هم که داره لبخند میزنه

واای ؛ یعنی چی؟

به کی پناه ببرم.... ؟!؟!؟!

 

...

 

میرسی به جایی که باید برسی

دست و پات یخ کرده

فشارت افتاده !

نمی فهمی این عظمت چیه روبروت...

از حال می ری ........

 

...

 

بقیه اش رو نمیتونم بنویسم

چون نمیدونم کارنامه ام رو دست راستم میدن یا دست چپ !

 

...

 

شب قدر امسال هم گذشت

نتونستم موقع دعا کردن دستامو سمت آسمون باز کنم

یعنی روم نشد

میدونی؟

پارسال خیلی قولها دادم

قول دادم بنده ی خوب ِ خدا باشم

دیگه گناه نکنم

اما ...

امسال اصلا روم نشد از خدا بخوام منو ببخشه

خجالت کشیدم توبه کنم

 

...

 

آخه خدا ، تو که با فرشته هات خوش بودی

برای چی انسان و آفریدی؟؟؟

که هی کفرتو بگه؟

که هی گناه کنه و توبه کنه؟

که هی سر همدیگه رو کلاه بذارن و خوشحال باشن کسی نفهمید؟

که هی پشت هم صفحه بذارن و تهمت به همدیگه بزنن؟

که هی دروغ بگه؟

که هی .... {کدوماشونو بگم ؟!؟! }

بعدش شب ِ قدر بگه غلط کردم؟ بگه منو ببخش دیگه تکرار نمیشه؟

به 14 معصوم قسمت بده که ببخشیش؟

 

...

 

وااای خدا ، چه صبری داری تو !

 

...

 

پ.ن.1: شهادت حضرت علی (ع) رو به شیعیان جهان تسلیت میگم.

دکتر شریعتی تو کتاب هبوطش مینویسه: خدا حضرت محمد (ص) رو داره که باهاش حرف بزنه. حضرت محمد (ص) سلمان فارسی رو داره تا باهاش حرف بزنه و درد دلشو بگه. اما ... اما علی هیچ کسی رو نداره....

وای که این علی کی بود و ما پیروانش کی هستیم .......؟

 

پ.ن.2: رفتار متضاد این آدما جدیدا خیلی اذیتم میکنه... دیگه نمیخوام پیششون باشم...

خدا ، میشه بیام پیشت بمونم؟

 

پ.ن.3: آدما چقدر بدن ... قلم بسه ، دیگه هیچی ننویس....

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 11 مهر1386ساعت 18:36  توسط ^ مریم بانو ^ 

#30

واقعا حقیقت ِ مرگ چیه؟

تو این خونه به خونه شدنا ؛ دنیا عوض کردنا ؛ اومدنا و خاطره گذاشتنا و رفتنا چه سری نهفته است؟

نوشتن از مرگ خیلی سخته

از تجربه ی تجربه نشده ایی  که تو زندگی هرکسی فقط یه بار اتفاق میوفته

و وقتی هم سراغ آدم بیاد دیگه نمیشه ازش نوشت ....

خیلی سخته... شرح دادن اتفاقی که تا حالا فقط برای اطرافیان افتاده ...

 

...

 

میگن آدمای خوب رو خدا زودی میبره

گل چین میکنه

گلها رو میبره پیش خودش

خارها رو میذاره واسه دنیا و اهالیش

 

...

 

خدا ، اما

این گلی رو که بردی

خیلی جوون بود

پسر کوچولوش رو ندیدی؟

چشماتو بستی رو چشمای منتظر دخترش

که خیره به در منتظر اومدن باباش بود؟

 

...

 

خدا ، هر کار تو حکمتی داره

ما اهل زمین و گرفتار این دنیای مادی هیچ وقت سر از کارهای تو

سر از راز و رمز این دنیا به این بزرگی در نمی آریم

فقط یه خواهش کوچولو

یه کمی به این بنده هات عقل بده

یه کمی حس ِ همدردی بده

یه کمی همزاد پنداری تو وجودشون بذار

که تو این جور موقعیت ها انقدر سوهان ِ روح نشن

کمکی که نمیکنن

لااقل رو این زخم نمک نپاشن

 

...

 

خدا ، باقی ِ حرفهامو درِ گوش ات میزنم

هرچند همش رو خودت از حفظی ... مهربون ِ من !

 

 

 

 پ . ن 1 : از هرکسی که این متن رو خوند خواهش میکنم یه فاتحه برای همه رفته ها مخصوصا پدر ِ یکی از بهترین دوستای من که تازه از دست دادتش بخونه ...

 

پ . ن 2 : پارسال یه همچین روزایی بود که با م ری م و چند نفر دیگه از دوستان در مورد خدا ، انسان ، شیطان و ... صحبت میکردیم.

من اونجا خیلی حرفها زدم و نوشتم... اینکه هممون تو ماه رمضون به خدا قول میدیم بنده ی نمره 20 اش بشیم اما زودی یادمون میره

الان میخوام باز هم به خدا همینا رو بگم ... اینکه قول میدم بنده ی سر به راهی براش باشم... به شرط اینکه خودش خیلی مواظبم باشه ...

 

پ . ن 3 : حکمت کارهای خدا ............
+ خط خطی شده در  جمعه 6 مهر1386ساعت 22:55  توسط ^ مریم بانو ^ 

#29

 

 

 

میگن که :

حرفهایی هست برای نگفتن

و ارزش عمیق هر کسی

به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد

- ارزش ِ من ؟؟؟! -

میگن که:

کتابهایی نیز هست برای ننوشتن

و حتما ننوشتن این کتاب هم کلی ارزش داره

 

...

 

اما حالا من رسیدم که آغاز نوشتن ِ این کتاب

باید نوشته های قبلیمو پاره کنم

دور بریزم

یا آتیش بزنم

 

...

 

باید از نو نوشت

باید از نو دید ؛ شنید ؛ لمس کرد ؛ بود ؛ ماند ؛ یاری کرد

 

...

 

باید با توانی نو به زندگی ادامه داد ... !

 

 

پ . ن 1 : امروز یه جمله خیلی قشنگ شنیدم به نظرم برای جبران خلیل جبران ؛ که از زبان خدا بود به بنده اش: آرام باش زیرا من به یاد تو هستم  - کاش کمه کم دو طرفه بود.... ـ

 

پ . ن 2 : بعضي وقتا آدم كم مياره تو حرف زدن !

 

پ . ن 3 : قالب ِ نومون مبارك  

 

 

 

+ خط خطی شده در  سه شنبه 3 مهر1386ساعت 13:45  توسط ^ مریم بانو ^ 

#28

الان درست ساعت ِ یازدهم از روز ِ هجدهم ِ دومین ماه ِ

از چی ؟!

ا ِمممم ...

از ... !

از تصمیم مهم ِ من !

...

 

تو این مدت خیلی اتفاقا افتاد

من ؛ خیلی فکرا کردم

من ؛ به خیلی نتیجه ها رسیدم

من ؛ خیلی حرفها رو سبک سنگین کردم

من ؛ خیلی چیزا رو با منطق سنجیدم

من ؛ خیلی چیزا رو فهمیدم

- البته یه کمی دیر ! -

 

...

 

خب میدونی ، سخت بود

اما قضیه رو برای خودم حل کردم

هر چی بود و هر چی که نبود

هر چی اتفاق افتاد و هر سوءتفاهمی که ایجاد شد

هر حرفی که دیگران بهم زدن

هر نقشه ای که دیگران کشیدن

هر چیزی که شب و روز تو ذهنم مرور میشد و بازسازی

همه رو گذاشتم یه گوشه ی دور دست ِ ذهنم

آدرسشم فراموش کردم !

 

...

 

دیگه به هیچ کدومشون فکر نکردم

تو تمام ِ طول ِ این 2 ماه و 18 روز

الان درست چند ساعته که یه ترسی اومده تو وجودم

ترس ِ اینکه نکنه دوباره با یه گلنس

همه چی دوباره یادم بیاد

همه ی این چیزایی که برای فراموشیشون تلاش کردم

آخه میدونی ، برای پاک کردن ِ اون تصویر از تو ذهنم خیلی زحمت کشیدم !

 

...

 

الان درست چند ساعته که دوست ندارم مهر بیاد

دوست ندارم تابستون تموم بشه

دوست ندارم این فراموشی فراموشم بشه !

 

...

 

کار ِ خاصی نمی تونم بکنم

جز اینکه کور بشم و کر

جز اینکه نذارم آدرس اون گوشه ی دور دست ِ ذهنم یادم بیاد

 

...

 

جز اینکه وقتی اومد

... ،

- نمی دونم -

 

پ . ن 1: به خوابی هزار سال ِ نیازمندم !

 

پ . ن ۲: تمام !

+ خط خطی شده در  شنبه 31 شهریور1386ساعت 21:22  توسط ^ مریم بانو ^ 

#27

پووووف ؛

 

...

 

دراز کشیدن روی تخت اتاقم

خیره موندن به سقف ، بررسی چندین باره همه زوایاش

و مرور گذشته ایی که زود گذشت

و یه خنده ی عصبی تحویلشون دادن ... !

 

...

 

دراز کشیدن روی تخت اتاقم

خیره موندن به سقف ، بررسی چندین باره تمام زوایاش

و مرور این روزهای کشدار جدید

و خمیازه ایی بلند به افتخارشون کشیدن ... !

 

....

 

دراز کشیدن روی تخت اتاقم

خیره موندن به سقف ، بررسی چندین باره تمام زوایاش

و منتظر روزایی که هنوز نیومدن

آینده ای که دیر میاد

و یه اخم تحویلشون دادن ... !

- حفظ جذبه !!! –

 

...

 

همه اینا شده تعریف زندگی برای من !

 

 

پ.ن: دو دست زره و كلاهخود جديد سفارش دادم براي خودم و م ري م ؛ آخه اين قبليا تو جنگهاي قبلي بدجوري فرسوده شدن!!!

 

+ خط خطی شده در  سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 14:6  توسط ^ مریم بانو ^ 

#26

 

 

 

بعضی وقتا انقدر فکر میاد سراغم

که نمیدونم به کدومشون فکر کنم بهتره ...!

به اون روزها

خاطرات

حرفها

دردها

گریه ها

خنده های از ته دل

و بعضی روزا خنده های تلخ ...

 

...

 

خیلی دوست دارم بتونم از این حصار ِ انسانی جدا بشم

رها بشم

مثل یه روح

هر جا دلم میخواد برم

خیلی چیزا رو حقیقی حس کنم

 

...

 

چی میشد اگه گرفتار این زندگی نبودیم ؟؟!!

 

...

 

موقعی که به آرامش فکر می کنم

خودمو روي صخره هاي خيس از

بوسه ي موج ها ٬ کنار دریا میبینم

فقط طنين ِ موجای دریا میاد

... و گاه گاهی هم صدای فکر کردن ِ خودم !

 

 

 

پ.ن: برنامه بعدیم اینه که دوتا صندلی بیارم وسط ِ صخره ها بذارم

من و م ری م بشینیم روشون

و من حرف بزنم و م ری م هم مثل همیشه گوش کنه !

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 14:57  توسط ^ مریم بانو ^ 

#25

 

 

 

میدونی ؟

ما، یه روزیی، یه جایی

بالاخره

کاملا اتفاقی همدیگه رو ملاقات میکنیم.

 

...

 

حتی جای ملاقاتمون میتونه یکی از صفهای طولانی ورودیه جهنم باشه.

یا شاید هم تو یکی از صفهای طولانی تر ِ ورود به بهشت همدیگه رو دیدیم !

فقط خدا کنه همدیگه رو بشناسیم.

آخه اینجوری که اوضاع پیش میره فکر میکنم به زودی زود از خاطر همدیگه محو میشیم...

 

...

 

فکر کنم اون روز اوضاع با این روزا خیلی فرق کرده باشه ...!

 

...

 

ميدوني

... ؛ خواستم بگم

مواظب خودت باش

البته اصل صحبتم این بود که مواظب خودت باش تا بتونی اون روز حسابی جواب کارهات و حرفهات ، همه بدیهات رو بدی ...

 

...

 

آخه میدونی؟

بالاخره منو تو یه بار دیگه همدیگه رو یه روزی، یه جایی، کاملا تصادفی میبینیم...

اون روز ، روز ِ منه !!!

 

...

 

 

 

پ.ن: لحظه ها رو میشماری با من؟

 

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 14:14  توسط ^ مریم بانو ^ 

#24

 

چند وقتیه که تلخ می نویسم

فکر کنم خودم هم خیلی تلخ شدم ؛ و البته احتمالا خیلی غیر قابل تحمل ... !

- م ر ی م ... دلم برات می سوزه و ازت معذرت میخوام که مجبوری منو تحمل کنی -

 

...

 

راستی ، میدونی چرا اینجوری شدم ؟؟

عین قهوه شدم، هر چقدر هم شکر بریزی دیگه فرقی نداره ...

 

...

 

وقتی که تنها میشم

حرفم نمی آد

افکارم این ور اون ور پخش و پلا میشن ؛ نمی تونم جمعشون کنم ؛ نمی تونم بهشون نظم بدم ...

آشفته میشم

نگرانی هم بهشون اضافه میشه

 

...

 

جدیدا خیلی زود عصبانی میشم

حتی به راحتی سر آدمای تو خیابون هم داد می زنم

- م ر ی م ؛ نه؟! -

تو 1 ثانیه عصبانیتم به اوج میرسه

1 ثانیه بعدشم آروم ِ آرمم ...

 

...

 

جدیدا از آدما خیلی می ترسم

شاید برای همینه که جلوشون جبهه میگیرم ...!

این احساس که اینی که الان از کنارم رد شد میخواد بهم آسیب برسونه ؛ خیلی اذیتم میکنه ...

یه جورایی بدبین و شکاک شدم ... از همه فراریم ...

 

...

 

فکر کنم حالم خیلی بده

دچار توهم شدم ... توهم اینکه همه بَدن !

 

...

 

چه توهمی ... !

 

 

 

 

پ.ن.1: شبا وقتی چراغ ِ اتاقم رو خاموش میکنم ، احساس میکنم یکی تو اتاقمه ... صدای نفسهاشو میشنوم ؛ اما چراغو که روشن میکنم هیشکی نیست...

اینا میگن من دیوونه شدم ... !

 

پ.ن.2 : دلم یه جا تو تیمارستان میخواد ...!

 

+ خط خطی شده در  دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 20:51  توسط ^ مریم بانو ^ 

#23

چشمامون خیره به راهت ، پشت شیشه

منتظر رسیدنت ، مونده بودیم تا همیشه

 

انتظار اومدنت به سرزمینمون ، شده آرزوی هر روز ِ ما      

شب و روز ، پای سجاده ها ، دستا بالاست برای دعا

 

نکنه غافل شدی از اوضاع ِ ما هم کیشات

آخه تو بگو ، اینه رسمه رفتار با بنده هات؟

 

آدمای اینجا دارن کلی مشکل تو زندگیشون

نذار تو گرفتاریاشون وجود تو بره از یادشون

 

همه شبا وقتی مردم سرشونو میذارن رو بالش

دعا میکنن فردا نیاد یه مشکل جدید سر راهش

 

 کمکمون کن ، خیلیا وجود تو شده فراموششون

آخه میدونی؟ برای اینه که نمیبنن ازت یه نشون

 

با چشمای مهربونت یه نگاه بکن به حال آدما

ببین با آه و گریه ، همش میکنن تو رو صدا

 

غروبای جمعه که دلا همه از غصه شکسته

همه ذهن ها دنبال نشونیه راهه نجاته

 

تو این دنیا ، تو تنها منجی مایی

تنها امیدمون تویی برای رهایی

 

هر روز با امید اومدن ِ تو میزنیم به صورت آب

کمک کن این آرزو  تعبیر بشه ، همین روزا ... نه توی خواب !

 

ای وارث زمین ،

ای توئی که میگن لشگرت از مستضعفاست

فکر کنم دیگه به حد نساب رسیده سربازات!

 

پ.ن.1: نیمه شعبان و تولد حضرت مهدی ، تنها منجی همه ما ؛ مبارک ...

 

پ.ن.2: ببخشید... همینو ازم قبول کن

 

 




 

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 14:4  توسط ^ مریم بانو ^ 

#22

 

 

 

چه روزهای یکنواختی

از این آرامش میترسم

مثل آرامش ِ قبل از طوفان میمونه!

 

...

 

دستهام رو دراز کردم

شاید که تو این بی کسی ، باد دستام رو بگیره

 

نه!

بهتره که دستام رو تو جیبم فرو کنم

آخه میدونی؛ عادت ندارم دستام تو دستاي كسي باشه ...!

بیست سال زود گذشت

و من هنوز به هیج چیز عادت نکرده ام

زندگی ام رو فقط تو لبخندهای بی دلیلم خلاصه کرده ام

 

بیست و یک سال و یک دقیقه

بیست و یک سال و یک روز

بیست و یک سال و یک ماه

 

...

 

پ.ن: حسم بهم میگه که ممکنه بیست و یک عدد خوبی باشه!

 

 

+ خط خطی شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 12:13  توسط ^ مریم بانو ^ 

#21

 

 

این روزا یه جوری سرد شدم

اونقدر سرد که ساعتها موندن زیر تیغ این آفتاب سوزان هم کاری نمیتونه برام بکنه !

کمبود محبت ندارم

نیاز به آغوش گرم هم ندارم

- هر چه بخواهم دارم -

صحبت این حرفها نیست

 

...

 

کمی خسته ام شاید

خسته از بی فکریهای همه روزه ام

خسته از دلتنگی های لحظه به لحظه ام

اوه... چقدر احساس عدم امنیت میکنم ... !

نمیدونم چرا ، اما همش میترسم تنها کسی رو که دارم ازم بگیرن ... یا خودش بره و تنهام بذاره ...

 

...

 

رها شده ام

البته بهتر بگویم ؛ رهایم کرده ایی ؛ - به گمانم توان ادامه نیست –

 

کاش کمی شبهای من روشن بود

کاش ماه داشتم

آخه میدونی؛ دیگه ماه رو هم ندارم که گاه گاهی در اوج احساسات به نور فریبنده اش پناه ببرم

ستاره ها هم که ... سالهاست بودنشان را دیده ام... چشمکهای گاه و بیگاهشان... كاري جز اين بلد نيستند!

 

...

 

راستی؛ واقعا چی کار باید کرد ؟ من باید چیکار بکنم ؟ چیکار میتونم بکنم ؟؟

وای ، وای ، وای

قید همه چیز رو زده ام

دیگه حتی روی خطوط هم نمینویسم

همه حرفهایم را در ذهنم به خاطر می سپارم

منی که بی اختیار رها میشوم در میان خطوط ذهنی این روزها !

 

...

 

چه میکنید با من ؟؟

چه میکنم من با من؟

 

 

 

پ.ن: نمیدونم چرا همش میترسم یه دستی از پشت بخوره پس ِ گردنم... خیلی نگرانم!

 

 

 

+ خط خطی شده در  شنبه 3 شهریور1386ساعت 18:40  توسط ^ مریم بانو ^ 

#20

مینویسم

پاکش میکنم

دوباره مینویسم

بازم پاکش میکنم

 

...

 

ذهنم از کلمات و جملات پر شده

یکمی از قدرت بیانم رو هم از دست دادم ... – این جوری حس میکنم –

نميدونم چرا

شايد از روزمرگيه

 ... ، یا شایدم یه دلیله دیگه داره

 

...

 

نمیدونم

 

...

 

حرفهام زیادن ... اما کلمات رو پیدا نمیکنم

مثل گذشته ، فقط با 360 درجه اختلاف !

 

پ.ن: دقت کردی روزها جدیدا چقدر شبیه هم شدن ! همه با هم دوقلوئن !!

 

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 14:44  توسط ^ مریم بانو ^ 

#19

گارفيلد كوچولو

امروز اتاقم رو جمع کردم

میزی رو که مدتهاست کسی بهش دست نزده

همه چیز بهم ریخته

باورم نمیشه این وسایل من ِ که اینجور نامرتب اینور اونور افتاده

شاید هم اشکال از ذهن قاطی پاطی ِ منه که باعث شده اتاقم هم بهم ریخته بمونه!

 

...

 

دستم رو دراز میکنم و اولین کاغذ رو از روی میز بر میدارم

روش مینویسم: