#64
من تنها ساکن یک جزیره متروکم، درست وسط یک چهار راه شلوغ که حتی جای سوزن انداختن ندارد.
من محالم. چون اجتماع نقیضینم.
من آن قدر خسته ام که انرژی خستگی در کردن هم دیگر ندارم. انرژی ناله کردن یا افتادن یا خواب رفتن هم، شاید برای همیشه.
من برای رسیدن به چیزهایی که دوستشان دارم با سرعت نور در خلاف جهت شان حرکت می کنم.
در اوج ِ تمنا ، نمی خواهم.
من گیج یک مبهم ِ گنگم که خوب می شناسدم عمریست و هیچ نمی شناسمش، عمری است.
~
درست الان همان جایی هستم که همیشه وقتی می رسم به مرزش، می ایستم، بر می گردم، پشت سرم را نگاه می کنم و با لبخند غریبه ای شروع می کنم به ویران کردن فرصتهایی که من را خودم فاصله می گذارند.
امروز ایستادم، برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم و جای پای یک آدم تنها را دیدم که راه دوری را آمده و گاه به گاه ایستاده و گرد و خاکی کرده و رد خودش را خط خطی کرده معلوم نیست برای چه.
بیشتر که نگاه کردم، دیدم این راه دور، دایره های تو در تویی است مارپیچ شده دور هم، مثل یک صفحه گرامافون. و یک عمر آمده تا چند وجب جلو برود وسط ِ این پیچ و واپیچ.
بیشتر که نگاه کردم دیدم زیر دست و پای یک عالمه رفت و آمدم ، و هم دیده می شوم و هم نه.
جزیره ای درست کرده ام که کسی راهش را نمی داند. جزیره ای که تنهایی دارد و سکوت نه، هم همه دارد و هم دلی نه، هم سایه دارد و سایه نه.
~
پرسیده بودی این همه خواستی بگویی و بیرون بریزی و بپرسی و نکردی، نگفتی، نیامدی. کجا بیایم؟ چه بگویم؟ دردی که خواستم بگویمش برایت همین است. که نمی توانم بگویم. که نمی شود بیایم. که هستم ولی نیستم.
مشکل همین است رفیق جان. من ساکن یک جزیره متروکم، درست وسط یک چهارراه شلوغ.
~
پ.ن: درد تو نیستی ....





