
چه فرقی می کرد برای این دنیا
که ضمیر سوم شخص غایب را از زندگیم محو می کرد
که چشمانم به دیدن ِ قاب عکس ها معتاد نمی شد
که پدر بود و بغل و بوسه ، مریم در اوج با سری بالا
که مادر انقدر زجر نمی کشید از تنها ماندن
که خدا قدرتش را اینگونه به رخ نمی کشید
که مریم ترمز دستی ِ بودنش دست ِ خودش بود
که کمی دیوار برای تکیه کردن برایم کنار می گذاشت!
چه چیزی از این جهان کم می شد اگر 7 سال ِ پیش
کسی آن همه نشانه را پی گیر می شد
به سفری این همه جنجالی اصرار نمی شد
باید و نبایدها زیر پا می رفت و له می شد
پدر به رفتن راضی نمی شد
مادر کابوسش یادش نمی رفت
مریم خوابش را جدی می گرفت
و عزرائیل این بار را بی خیال می شد؟!
چه فرقی می کند
درونم چه می گذرد یا روحم از چه خسته است
دلم هوایی شده است یا در مرداب ِ گذشته گیر کرده باشد
مبتلا شده باشم و بیمار از محبت و انسانیت یا ویروسی جدید
وقتی که رفتی ، وقتی که نیستی ، وقتی که تنهایم!؟
چه فرقی می کند
بلند داد بزنم و فریاد یا خاموش و بهت زده و آرام
بخندم بلند با قهقهه هایی طولانی با درونی گریان یا شاد
بیداری ِ شب هایم برای کشیدنِ خیالت باشد یا خوردن ِ فنجانی قهوه ی تلخ
وقتی که هیچ چیزی ندارم ، وقتی که خالی شده ام از تو!؟
چه فرقی می کند
تیشه بردارم و دیوار زمان را بکوبم یا آجر آجر بچینم روی آن
تا تو دورتر از دور شوی یا نزدیکتر از نزدیک!
بخواهم همچنان "تو" باشی ، او نشوی ، نروی از خیال
وقتی که ایستادم تنها زیر باران بی دستان ِ تو!؟
چه فرقی می کند
مریم چه می خواهد ، چه می گوید ، چرا اینگونه ناخوش شده است
وقتی خدا هست ، می نویسد و می گوید "من" !
وقتی که آدم ها گم شده اند در فرعی های پیچ در پیچ
وقتی که زندگی می کنند با هزار چهره ای که نیست جزء ذاتشان
وقتی که دست ها فراموش کرده اند نوازش و کمک را
وقتی که زبان ها همه تلخ ، همه نیش دار ، همه پر از تحقیر و توهین!
وقتی که چشم ها پر از دود است و پاکی ِ حقیقت را هم آلوده می بینند؟!
چه می شد
اگر اجازه ی کمی نشستن و خستگی در کردن داشتم
اگر دویدن ِ مدام ، مبارزه و جنگیدن در رینگ ِ دنیا قسمتم نبود
اگر باتری ساعت تمام می شد ، زمان می مرد ، ابد و عدم یکی می شد
اگر آدم ها این همه دچار اگر و اما و شاید و دیروز و فردا نبودند
اگر "آدم"ی می آمد دیوانگی ام را می دید ، می خواست و در دم آزادم می کرد؟
نه ، می خواهم بدانم چه تفاوتی دارد
وقتی که بودن ِ مریم مهم می شود زمانی که کاری هست
وقتی که مریم دیده می شود زمانی که دردی هست
وقتی که مریم یادشان می افتد زمانی که تنها شده اند
وقتی که مریم عالی می فهمد زمانی که تاییدشان می کند
وقتی که حضور مریم خوب است زمانی که شاد است ، می خنداند
.
.
.
می دانی
هیچ فرقی نمی کند مریم زجر می کشد یا شاد است
فقط وقتی می خواهند باشد ، باشد
دیگر مهم نیست مریم لحظه ها را زندگی می کند یا می کُشد
دیگر مهم نیست مریم در خواب رویا می بیند یا کابوس می چیند
دیگر مهم نیست مریم کی هست یا دچاره چی هست...
پ.ن : آنچه من میشنیدم،آنچه میگفتند نبود/اطرافم پر است از جسم های سرگردان/هرچی که مونده کثیف و پاره است،یه درده که بدون ِ راه چاره است،هرچی که قشنگ بود هدر شد،نه میشه برگشت نه میشه رد شد!