...بيرون روشن از درون...

در دور كه مي نشينم
سخنم به سكوت آلوده مي شود
تمام چشمم از جهان پر مي شود
به تعادل مي خزم ، آرام و آهسته
به اوجي دروني مي رسم
آنگاه چقدر نور ، چقدر حسرت ، چقدر حيرت
روي فكرهايم راه مي رود
هيچ چيز را تك و مطلق طاقت نمي آورم
نه سپيد ماندن ِ كاغذ را
نه آسمان ِ صاف ِتهي از ابر را
حتي تو بدون ِ عيب هايت را دوست ندارم
و خدا را بدون ِ شيطان نيز
مثل حساسيت ِ درك ِ ارتعاش
روي حقيقت قدم مي گذارم
جايي كه بكر هست نمي توان فروتن نبود
.
گاه همچو بُغضي در كسي گير مي كنم
يا قورتم مي دهند و يا مي بارند مرا
گاه همچو ميخي در ذهني فرو مي روم
تا خالي شود
ذهن خُره ي روح است
دچار ِ درد ، ميخ را بيرون مي كشد
اما در تو ماندم ، فرو رفتم
در هم ريشه كرده ايم انگار!
يا به هم گره خورده ايم
گره اي كور كه با دندان هم باز نمي شود!
اگر پاره كنند همچنان هستيم...!
