...امروزی دیروزی...
.jpg)
در دیروزها مانده ایم
یا دیروزها در ما مانده اند؟!
چرا نمی شود از گذشته ها گذشت؟
همیشه چیزی در ما هست
که کهنه است و سال خورده
پیر دانایی که با هر چرخش زمینیان
جوان می شود
و باز همان اتفاقات!
حرف ها زخمی می شوند
واژه ها سقط می شوند
کلمات هرز می روند
کنترل چی می آید
"لحظه ای در زندگی
که از پیش رفتن دست می کشیم
و با هر چه داریم می سازیم"
ساختنی که می پوساند
موریانه می زاید
مرداب می شویم
بوی گند می گیریم
عشق می شود گل نیلوفری
که می توان از دور به تماشایش مرد!
بدبخت می شویم
چون تغییر را،تحول را زنده به گور می کنیم
معتاد باقی می مانیم
ترک نمی کنیم
پس کم کم
تجزیه می شویم!

پ.ن: جهان زمانی حقیقی است که انسان عشق را بشناسد...
اما شهامتش را نداریم تا آنطور که هست با آن روبرو شویم.
عشق نیرویی وحشی است.
اگر بکوشیم مهارش کنیم،نابودمان می کند.
اگر بخواهیم اسیرش کنیم،ما را به بردگی می کشاند.
اگر سعی کنیم آن را بفهمیم،در سرگشتگی و حیرانی بر جایمان می گذارد.
این نیرو در جهان است تا به ما شادی ببخشد،
تا ما را به خدا و به هم نزدیکتر کند،
و اما باز،اینطور که امروز عشق می ورزیم،
برای هر دقیقه آرامش باید یک ساعت اضطراب بکشیم.
عشق در سرشت های متفاوت زاده می شود.
عشق در تضاد نیرو می یابد.
عشق در رویارویی و دگردیسی دوام می پذیرد.
پائولو کوئلیو،زهیر
